November 24, 2005

روشنفکران دينی نظام

                                                                                                       يک نامه برای تو

امشب باز غمگينم و ابرآلود. حالت آدمی را دارم که از کوره‌های آدم‌سوزی نجات پيدا کرده، و دارد در قطاری به مقصدی نامعلوم سفر می‌کند، و برای شهرش و زادگاهش و ميهنش و خانه‌اش و فرهنگش گريه می‌کند. به قول تو؛ اين ايران من است، تنها جايی که اجازه می‌دهم خاکش بغلم کند.
من نسبت به آن بازجوی روانی که پرونده‌ی سعيدی سيرجانی را بسته بود و پرونده‌ی مرا گشوده بود تا حسابی  مرا بچلاند عصبانی نيستم، او يک مزدور بوده که نمی‌فهميده چه بلايی سر مملکتش می‌آورد، شايد. او را بخشيده‌ام، هرچند کابوسش هنوز رهايم نکرده است.
روشنفکران دينی درون نظام را اما نمی‌بخشم. و تمامی گناه را پای آنها می‌گذارم که ربع قرن بيرونه‌ی نظام را ماله کشيدند تا جنس مرغوبش کنند و به غرب بفروشند و در جهان برای اين اژدها جا باز کنند.
دولت‌مردانی که در قدرت شاهد اين همه جنايت فجيع بودند و مهر سکوت بر لب زدند و عاقبت وقتی باطله شدند، به کنجی خزيدند و در عافيت‌طلبی شعر زمستان را زير لب زمزمه کردند: زمستان است، سرها در گريبان است...
حتا حالا نيز حاضر نيستند لب باز کنند و حقيقت را برای مردم بگويند. نمی‌دانند که خودشان قربانيان اصلی اين نظام‌اند. و هنوز به اين جهنم اميد بسته‌اند.
اين حکومت ربع قرن زور زده و هزاران آدم برای خودش درست کرده، و بعد می‌بينی که مثل سوسک باهاشان برخورد می‌کند، با دمپايی می‌کوبد توی سرشان که پهن شوند کف حياط يا حيات.
باور کن جز اين نبوده و نيست عزيزم. مگر نديدی اين نظام با آدم‌هايی مثل مهاجرانی و عادلی و کرباسچی چه کرد؟ يکی حدود بيست سال معاون رييس جمهور و نماينده و به قول خودش دولت‌مرد بود، آن يکی سفير ايران در ژاپن و لندن بود، رييس بانک مرکزی بود، و آن ديگری تجربه‌ای در شهرداری و شهرسازی کسب کرد که نمی‌توان ساختن‌هاش را نديد. اينجور آدم‌ها در رده‌ی وزير و وکيل و استاندار و سفير يکی دو تا که نيستند! يک پادگان آدم بوده‌اند که حالا از ديد نظام اصلاً آدم به حساب نمی‌آيند و فله‌ای جابه‌جا می‌شوند.
اين چهره‌ها چقدر برای همين رژيم تجربه کسب کرده باشند خوب است؟ اما می‌بينی که با يک فوت می‌روند توی هوا تا باد ببردشان. به همين راحتی می‌بينی که حکومت اسلامی به چهره‌هايی که خودش ساخته رحم نکرده، چه رسد به شاعر و نويسنده و آثار باستانی و بناهای ملی و پاسارگاد و تخت جمشيد.
در روزهايی که سعيد امامی و شاگردان مدرسه حقانی لشکرکشی می‌کردند تا زيرآب نويسندگان و روشنفکران را بزنند، کسانی هم بودند که می‌خواستند فرزدق و عنصری بسازند برای دربار حکومت اسلام، معتقد بودند امام حسين به فرزدق پول داد تا شاعر اهل بيت شود، پس اين شاعر ماعرها را هم می‌شود فرزدق کرد. با همين حرف‌ها بود که صلاحيت خودشان را احراز نمودند تا دولت‌مرد بمانند. و به همين راحتی از کيسه‌ی اهل قلم خرج کردند که وجيه‌الدوله شوند، بعدها هم يکی يکی رفتند کنج عزلت که وجيه‌الملة شوند! کتاب نوشتند و گفتند ما ربع قرن دولت‌مرد بوديم، حالا می‌خواهيم بقيه‌ی عمر را دولت‌نامرد باشيم.
خيال می‌کردند شتر بلا فقط جلو خانه‌ی داريوش فروهر زانو می‌زند، خيال می‌کردند وقتی ماشين مرگ به حرکت درآيد به آنها رحم خواهد کرد، نمی‌دانستند شمشير اين اسلام گردن بچه‌های خودش را هم روزی می‌زند. و بدجوری هم می‌زند!
هنوز هم اين آدم‌ها خيال می‌کنند نظام اسلامی رودل کرده، بعد حالش خوب می‌شود، و باز اين‌ها بر می‌گردند سر پست‌ها و مقام‌هاشان. و عجيب اينجاست که هنوز هم خيال می‌کنند محمد مختاری و ميرعلايی و دکتر سامی و سعيدی سيرجانی و آن‌همه آدم، اجل‌شان رسيده بوده که بايد کشته می‌شدند، نمی‌دانند که مرگ فجيع جلو خانه‌ی همه‌شان خيمه زده است. نمی‌دانند قافله پس و پيش است.
ندانم‌کاری دولت‌مردان بی‌کفايت امروز، يا ماله‌کشی دولت‌مردان با کفايت ديروز فرقی با هم ندارد؛ نتيجه‌اش شده اين اژدهايی که هردو گروه پرورده‌اند و به جان ايران انداخته‌اند. و اين نتيجه جامعه‌ی بی حزب و سازمان و تشکيلات است که مثلاً ما به جای داستان نوشتن  و شعر سرودن بايد بار حزب و رسانه‌های همگانی را بر دوش بکشيم. خب می‌کشيم، اما از حکومت که بگذريم، حالا شيرازه‌ی کشور ما ايران در آستانه‌ی فروپاشی است. هيچ انسانی حاضر نيست پيشينه‌ی فرهنگی‌اش قربانی چيزی شود که بعدها به خاطرش نتواند جبران مافات کند. هيچ بشری دلش نمی‌خواهد وطنش را ميدان جنگ ببيند که بعدها چند نسل بهای کشتار آدميان را به دوش کشند. و هيچ آدمی آرزو نمی‌کند حاکمان کشورش در مچ‌زنی‌های کشتار جمعی برنده يا بازنده شوند و تاوانش را آيندگان به بيگاری و بدنامی بپردازند. و هيچ فردی ويرانی و گورستان را تنها راه سعادت مردم نمی‌شمارد؛ مگر دشمن سرزمينش باشد. مگر جهان‌بينی‌اش بر انتقام استوار باشد. مگر حقوق بشر را به رسميت نشناسد. مگر راهزن و غارت‌گر باشد.
مغول‌ها به قصد انهدام و نابودی ايران آمدند اما در اين سرزمين پابند شدند، چيز ياد گرفتند، دانشگاه ساختند، و عاقبت ايرانی شدند. عجيب است که حاکمان فعلی همه چيز می‌شوند و ايرانی نمی‌شوند. به خودشان هم رحم نمی‌کنند، و تو ديدی که از همان آغاز شروع کردند به بلعيدن بچه‌های خود، شروع کردند به کتابسوزی، شروع کردند به جنگ؛ و هنوز دارند می‌جنگند.
با دنيا می‌جنگند که حقوق بشر را رعايت نکنند، با اروپا می‌جنگند که به بمب اتم مسلح شوند، با افکار عمومی می‌جنگند که خود را تروريست و خطرناک بنمايانند، با پيشينه‌ی تاريخی ملت می‌جنگند که آثار باستانی‌اش را به هر قيمتی ويران کنند، با مردم خود می‌جنگند که در نوشيدن و پوشيدن و کوشيدن و نوع زندگی‌ آنها دخالت داشته باشند، با فرهنگ می‌جنگند که هرجور شده در کتاب و شعر  و تاريخ دستکاری کنند، با تمدن می‌جنگند که فرهنگ چند هزارساله‌ی بشر را زير سمکوب دعواهای قبيله‌ای به باد دهند، با جوان‌ها می‌جنگند که شادی را بر لبان‌شان زهر کنند، و با خدا می‌جنگند که آزادی انسان را نپذيرند. خدای من! چرا اينها همه‌اش دارند می‌جنگند؟
امريکا جنايت‌کار است، چرا با نويسندگان وطن می‌جنگند؟ اروپا خيانت‌کار است، چرا با مطبوعات می‌جنگند؟ يهوديت نابکار است، چرا منتقدان مسلمان را در زندان شکنجه می‌کنند؟ مسيحيت حيله‌دار است، چرا در کشورهای همسايه فتنه می‌پاشند؟ چرا می‌خواهند بمب اتم هم داشته باشند؟ چرا تلاش نمی‌کنند جهان را از سلاح اتمی منع کنند؟ چرا اين‌همه می‌جنگند؟ اين اسلام‌شان مگر چيست که اين‌همه دشمن دارد؟ چرا اينقدر جنايت‌بار است؟ ايران و مردم ايران که با کسی سر جنگ ندارند هرگز!
معمولاً وقتی کسی جايی را غصب می‌کند و از آن خود می‌سازد، نخست آن را می‌سازد تا بر خود و ساکنانش آسايش فراهم آورد، مگر بداند که ماندنی نيست و به قصد چپاول آمده است. فقط راهزنان وقتی به کاروان حمله‌ور می‌شوند جوری ناکارشان می‌کنند که از حرکت بازشان دارند، از ترس و وحشت به ميزان راه فرار خود آنها را از توان تهی می‌کنند؛ به هر قيمتی، و با هر قساوتی.
اينها نيز به وحشت افتاده‌اند و راه فرار را نمی‌يابند. و نمی‌دانم آيا هنوز هستند دولت‌مردانی که بدانند دارند چه جهنمی را شعله‌ور می‌کنند؟ آيا از سرنوشت پيش‌کسوتان خود عبرت می‌گيرند که بدانند شتر مست اين قدرت از هم اينک بر در سرای‌شان نفس می‌کشد؟
آلمانی‌ها هنوز دارند بهای آدم‌سوزی هم‌وطن کشورگشای خود را می‌پردازند، هيروشيما هنوز غمگين است، مجسمه‌ی بودای افغانستان ديگر نيست، محمد مختاری شاعر که رفته بود چيزهايی برای خانواده‌اش بخرد هنوز برنگشته است، احمد ميرعلايی پس از آن‌که مأموران وزارت اطلاعات در رگ‌هاش الکل تزريق کردند و در کوچه‌ای رهايش ساختند ديگر کتاب ترجمه نمی‌کند. و چه دامنه‌ای دارد حکايت اين اسلام!
ديشب خواب ديدم که توی دست و بال بازجوهام گرفتار شده ام. روی ميزها پر از کتاب بود، و تمام بازجوهام دورم را گرفته بودند و می‌خواستند بخش‌هايی از هر کتابی را حذف کنم، اما من نمی‌گذاشتم. آنها کتابی از خودم را جلوم گرفته بودند و از صحنه‌ای اروتيک حرف می‌زدند که کشور را دچار تباهی کرده است. جوابی نداشتم، و تا چشمم به کتاب افتاد ديدم قرآن است. تنم می‌لرزيد و داد می‌زدم: شما اجازه نداريد کتابی چنين کهن را سانسور کنيد. و باز بحث اروتيسم در ادبيات مطرح می‌شد و فسادی که نويسندگان در جامعه ايجاد می‌کنند، و باز من خاموش می‌شدم و می‌لرزيدم.
گير افتاده بودم توی دست بازجوهام در همان فضاهايی که پس از ده سال هنوز از خاطرم پاک نشده و کابوس‌هاش رها نمی‌کند مرا.


کوتوال قلعه‌ی ما مرده بود
                                   و ما
از نعش می‌ترسيديم

                           مبادا برخيزد
وگرنه اين‌همه سال
پای جنازه
زار نمی‌زديم.

@ November 24, 2005 4:31 AM | TrackBack
Comments

سكوت كن. تنها سكوت است كه عشق را فرياد مي زند.
سكوت كن.سكوت آسمان است.آبيست.
سكوت كن. اما ساكت مباش.

Posted by: آرمین at January 8, 2006 12:12 AM

آقاي معروفي نوشته هايتان خواندني است. من عاشق نوشته هاي شما هستم. با آرزوي مو فقيت براي شما...

Posted by: farzad at December 5, 2005 2:48 PM

maroufiye aziz,
az hameh ...tar hamin roshanfekrhaye dini hastand! hamoon haei ke az divare sefarate America bala raftand baraye ma jange 8 saleh ro dorost kardan. hamoon mosaviye khoeiniha ye..., hamoon asgharzadeh o abdi o mohajerani o hajjariyan o... o baghiyeh !!! faghat 16 saal daashtam vaghti ke jenazeye hamkelasim ro didam ke saresh ro goosh taa ghoosh too kordestan borideh boodand!!! pedaram 8 sal too jebheh bood o maadaram az farte feshaare zendegi 3 bar ta paaye marg raft! hala chi nasibemoon shodeh?? aaghaye Mohajerani baa poole khoone dooste 16 saaleye man rafteh too englis lenghasho hava kardeh daareh ord mideh ke “mikhaam roman benevisam! digeh az siyasat khasteh shodam” yeki nist ke behesh begh to va oon rahbare jaaheletoon in mamlekat ro be in rooz endaakhtid haala khodetoon ham jamesh konid!!!!
be khoda ghasam ahmadineghad ba hameye hemaghatesh sharaf dareh be hameye in ... roshanfekre dindar e moteghaleb. Hadeaghalesh adam ghaedeye bazi ba amsale ahmadinejhad ro midooneh vali in jamaate roshanfekr-nama faghat malekeshe AGHA hastand. Inha dasteshoon to khoone naahaghe mardome irane.
Man ro bebakhshid age az adab kharej shodam, bekhoda nemidoonam digeh chetor bayad dar morede in jama-at harf zad …….

Posted by: rahgozar at November 28, 2005 11:00 PM

سلام. عالي نوشته ايد. حتما كتاب "من قاتل پسرتان هستم" نوشته احمد دهقان را بخوانيد. داستانهايي درباره جنگ كه در اينجا سروصداي زيادي بپا كرده.

Posted by: kaveh samimi at November 27, 2005 8:27 PM

خیر قربان این ها خیال برشان نداشته اینها پی‌گیر سهم هستند، اینها شعبده باز هستند و با شعبده بازیشان می‌خواهند نان بخورند. همانی که به زبان عامیانه می‌گوییم نان به نرخ روز خور.
مگر برای اینها بد شده! یک مدتی در دل حکومت نان خورده‌اند، حالا هم آمده‌اند غرب و توی این موسسه یا توی فلان دانشگاه صندلی تدریس گرفته‌اند و همان دروس شعبده بازی را که تا حالا تو گوش ملت ایران می‌خواندن حالا برای غربی‌های از همه جا بی خبر می خوانند. مگر این بد دکانی است!؟ باور بفرمایید دکان به دو نبشی این نوع دکان در هیچ کجا پیدا نمی کنید.
صد بار گفته‌ام هزار بار دیگر هم تکرار می‌کنم موجودی بنام روشن فکر دینی وجود خارجی ندارد. انسان یا روشن فکر است یا دینی هر دوتا با هم نمی‌شود.

Posted by: خُسن آقا at November 27, 2005 1:41 PM

سلام جناب معروفی!
6 ماه پیش آخرین بار بود که به اینجا سر زدم...شما ناله میکردید...الان هم که برگشتم ناله میکنید...احتمالا تا 600 سال بعد هم اگر عمرتان به دنیا باشد باز ناله میکنید...لطفا پاهایتان را مثل بچه ها به زمین نکوبید و بگویید همینی که هست، دوست نداری اینجا رو نخون!...با آه و اوه و زجه این خر لنگان به مقصد نمیرسد!

Posted by: آریاپور at November 27, 2005 12:30 PM

va darda ke chenin ast !
Zamane an nist ke ROSHANFEKRANE DINI ( ke kareshan male keshist )? ra be zire soal beberim ????
Ba drood

Posted by: dokht at November 26, 2005 11:22 PM

چقدر هواي اين شهر مسموم است
خورشيد را زنداني كرده اند
ماه را در چاه انداخته اند
براي آسمان شهر سقفهاي آبي بي ستاره ساخته اند
در مقابل بارش باران سد بسته اند
حقوق حقه ْ انسان را
با فواره تاريخ
به آسمان پرتاب كرده اند،
در بهار ، پائيز
و در تابستان ، زمستان
ساخته اند.
اگر لب از لب بازكني
سرماي يخبندان زمستان دي را حس مي كني.

اينجا درختان هميشه سبز را
با رنگ زرد تزئين مي كنند
اينجا شاه بيت غزلهاي انسان را
چون زباله تخمير مي كنند
اينجا هنوز دستها مشت مي شوند
مشتها به جنگ هم ميروند
انسانيت غروب مي كند.

اينجا هنوز انسان را تحقير مي كنند
انسانيت را زنجير مي زنند
اينجا همچنان
چون سامري ،
گوساله مي سازند.

اينجا هنوز آبروي انسان مي برند
چقدر هواي اين شهر سرد است.

تورنتو- 2005

Posted by: nasser at November 26, 2005 10:16 PM

مطلب زیبایی بود، هرچند نقش اصلاح تفکر دینی توسط روشنفکران دینی برای مردم دیندار ایرانی را بسیار مفید می دانم

Posted by: من at November 26, 2005 8:42 PM


سنگینی و تلخی این واگویه آنقدر هست که فقط سکوت را مهمان لبها کند...
و ممنون به خاطر لطف و مهربانی تان.

Posted by: narges at November 26, 2005 8:23 PM

×كلمه× به روز شد !

Posted by: س.عميد at November 26, 2005 5:56 PM


نمايشگاه نقاشي"سكوت سپري شده" در نگارخانه سرمه
تهران- خبرگزاري كار ايران

نمايشگاه نقاشي "سكوت سپري شده" در نگارخانه سرمه برپا مي شود.
به گزارش خبرنگار گروه هنر ايلنا، اين نمايشگاه شامل 23 اثر از نقاشي هاي منصوره اشرافي است كه با تكنيك رنگ روغن و در سبكي رئاليست و انتزاعي كار شده است اين هنرمند كه در سال هاي 58 و 59 در چندين نمايشگاه گروهي شركت داشته است اكنون اولين نمايشگاه انفرادي خود را پس از 30 سال وقفه در عرصه نقاشي برپا خواهد كرد.
منصور اشرافي از فعالين در عرصه ادبيات است و كتاب شعري را نيز در دست تاليف دارد.
در نقاشي هاي او تاثير ادبيات و ردپاي شعر را به خوبي ميتوان پيدا كرد.
نمايشگاه نقاشي سكوت سپري شده از چهارم لغايت نهم آذر ماه در گالري سرمه ادامه خواهد داشت.

http://persian.kargah.com/archives/006166.php

Posted by: منصوره اشرافی at November 26, 2005 5:33 PM

آقای معروفی
ببخشید که پوست کنده حرف می زنم...
ولی بهتر نیست به جای این همه ناله و آخ و اوه کمی به فکر شادی این مردم و نشاندن لبخندی بر لبان آنان باشید.
بابا زندگی ما داره تموم میشه چرا شما متوجه نیستید... 25 ساله که میگیم امروز و فردا... پس چی شد؟؟!!!
بیایید امروزی فکر کنیم و بشنویم این نکته که خویشتن را ز غم آزاده کنیم که در غیر این صورت باید قوت خویش را در خونابه گذاشته در دهان فرو بریم...
من داستان شبه"بوف کور" شما را زمان دانشجویی از کتابفروشی شابدالعظیم خریدم و پس از خواندن بسی بر خودم لعنت فرستادم که این ارجیف را به خورد ذهنم داده ام از بس که بوی یاس و ناامیدی و ترس از آینده موهوم از آن می آمد.... برای اندیشه شما متاسفم و از این که مثل جلال آل احمد و بهرام صادقی را در کنار خویشتن نداریم احساس غبن می کنم.بدرود
ارادتمند
صفورا هنرمند

Posted by: صفورا at November 26, 2005 1:33 PM

انگار مي بايد بيايم آنجا و گوش كشان بكشانمت كه آقا ،ما هم اين گوشه ي جهان دلمان به حضور تو خوش است و تو هم كه ماشاالله انگار وقت سرخاراندن نداري چه برسد به وقت گذاشتن براي شنيدن اصوات ناجور من و ما،به همين جهت خوشتر دارم دستكم در اين صفحه جستي بزنم در معرض نگاه تو كه آن هم غنيمت است،باري
روزگاري در همين شمال خودمان تكيه گاهي داشتيم كه در نبود امثال شما باري بر مي داشت از شانه هايمان ،اسمش تيرداد بود ،خط و ربطش مثل خود شما،يكي از زيبا ترين فرزندان آفتاب و باد،دستفروشي نجيب كه از پشت بساطش به دنيائي مي نگريست خالي از شقاوت،و اكنون جائي در كوچه هاي مه گرفته ي لندن دنيا را در جستجوي شعرهاي خيس مي كاود، سه سالي مي شود از او بي خبريم،
اين متن پيشتر از آنكه براي او باشد به تنهائي،براي تمامي شماست،
اميدوارم قابل باشد.

" نامه به لندن"
عكست را ديدم ٬عكس تو را من ديدم و از دستهات فهميدم كه بايد سرد باشد آنجا

و چشمهات ـ انگار تازه پاك شده باشند از اشك ـ انگار كه مثل هميشه بخواهي لكه اي پنهان كني آن پشت : چيزي نيست٬ از باران هاي مديترانه اي ست٬ نگران نباش٬ همين دور و برهام٬ خوبم٬ آنجا چه خبر؟

و ما نيز ٬و من نيز از تو ياد گرفته باشم كه: خوبيم ٬ خوبم٬ و برايت بنويسم از چيزهاي كه هستند سرجايشان: پل و آدم ها و صيادان شيلات٬ درختان نارنج و چشم اندازهاي البرز

و چرخ دستي ات كه هنوز به پنجره زنجير است

و چيزهائي كه نيستند :عشق و اميد و شعر و تو و كليد و چيزي كه هست و بايد باشد و نمي دانيم چطور و كجا ؟

بيشتر از دريا بخواهي و بيشتر از دريا بگويم:دو سه قدمي جلوتر آمده٬ گاهي سرك مي كشد از پشت موج شكنهاش٬ تكه اي از نگاهش را مي ريزد توي حياط خانه ي تو ـ كه خالي ست ـ

و بگويم كه: عصبي ست٬ عصبي ام ٬و يك شب تا صبح زير باران شهسوار غريديم و پياده تا چالوس گريه كرديم

خودت را خيس بيابي ميان اين كلمات و آن عكس٬ سه پايه و دوربين را بغل كني با شتاب و بايستي كنار جاده و تصادفا نفتكشي سوارت كند ٬چشم ببندي بر خطوط سفيد و فكر كني:مي روم از آبادان سمت روستاهاي تبريز

پياده بشوي و روبرويت " فورست گيت"مه آلود باشد و دانه هاي بي پايان برف

به خانه برسي ٬ پله پله بروي بالا ٬ در باز باشد و عطر چاي لاهيجان آمیخته باشد با بوي سيگار سوئيسي٬ نگاه كني از پشت دود و بخار به نقشه ي ديوار و " آنجا كه هميشه غمبار است"؟

دستت نرود به قلم و بروي سمت پنجره و ناگاه: بريزد در چشمانت خيابان انقلاب٬ كتاب فروشي ها و پسران و دختران عاشق روبروي سينما بهمن و ازدحام ايستگاه هاي اتوبوس و "ميدان" كه ترجيح مي دهي بگوئي:"مقبره"

پنجره را ببندي و عكس را ببري براي چاپ٬ ساعتي بعد برگردي

خودت را بگذاري روي ميز و سير نگاهش كني

درخت را فوت كني تا بيشتر برگ بريزد دور و برت

تا برهنه تر به نظر برسيد ٬كه سردتر ...

دستت برود به قلم و :" اين عكس را خودم از خودم گرفته ام"

وبنويسي:

Posted by: سعید دارائی at November 26, 2005 12:55 PM

خواستم بگم هميشه ميام اينجا. چون قلمتونو دوست دارم .

Posted by: Dalghak at November 26, 2005 9:53 AM

گاهی نگاه کن به پشت سر، سید عباس معروفی را یادت هست؟

آقای داريوش ربيعی،
من هميشه به پشت سر نگاه می کنم، و هميشه اسمم در شناسنامه همانی است که نوشته ايد، اما منظورتان را نمی فهمم. بابت نامم يا کنيه ام در شناسنامه بايد به کسی تاوانی بپردازم؟
عباس معروفی

Posted by: داریوش at November 25, 2005 11:21 PM

سلام آقاي معروفي......
خوشحالم كه آدرس وبلاگتونو بلاخره پيدا كردم.........
من عاشق كتاب سمفوني مردگان هستم
چقدر خالصانه ميشه احساسش كرد

Posted by: imana at November 25, 2005 10:29 PM

آقاي معروفي و سایر دوستان عزیز... فاجعه ای به مراتب فاجعه تر از بحران هسته ای برای زجرکش کردن دانش و دانشگاه و بازگشت به عصر حجر در کشور اتفاق افتاد: سر انجام با انتصاب يک روحانی به رياست دانشگاه تهران، شبيخون حوزه برای فتح دانشگاه پيروز شد. شبيخونی که يک ربع قرن پيش با شعار مکارانه وحدت حوزه و دانشگاه طراحی شده بود! هدف ،متد، و محصول دانشگاه کاملا با آن چه در حوزه می گذرد، فرق دارد. بنابرين هيچ روحانی صلاحيت رياست بر هيچ دانشگاهی را ندارد گر چه از خوبی و پاکی از امام جعفر صادق هم جلو زده باشد و يا چند سالی در دانشگاه درس داده باشد. اين فاجعه دردناک زجر کش کردن دانشگاه را به دانشگاهيان ايران، پويندگان راه رهايی بشر، و جهان متمدن تسيلت می گويم. رئيس جمهور روانی آری، رئيس دانشگاه روحانی نه!!

Posted by: آرش at November 25, 2005 6:54 PM

ببخشید که نظرم ربط مستقیمی با نامه شما ندارد ولی در مورد کامنت میلاد مشارکت و نظر حضرتعالی به کامنت میلاد، میخواهم این را بگویم که "فاشیسم عباپوش" چیزی سوا و مستقل از اسلام نیست. به هر حال آنکه در اسلام به درجه آیت اللهی رسیده، حتما اسلام را بهتر از من و شما می شناسد و کردار و رفتارش نتیجه عمل دینی اش است. عملی که از اسلام برآمده است. در این صورت مخالفت ما با نفس "اسلام" است نه با خامنه ای و جنتی و مصباح و خاتمی و منتظری و امثالهم! مساله از دید من این است که اسلام فقط و فقط در ظرف زمان و مکان خود موجه است. اسلام در ایران قابل توجیه نیست. مردمی که رود و جویبار و قنات و آب کافی دارند، چرا باید روزی پنج بار چرک پایشان را به سرشان مسح بکشند؟! اسلام در زمان حاضر نیز قابل توجیه نیست. نمی توان ازدواج حضرت محمد و عایشه نُه ساله را با قوانین عرفی و افکار عمومی زمان حاضر توجیه کرد. مدافعان اسلام (که من بهایی هم جزوی از آنها هستم!) فقط می توانند ازدواج ایشان را در ظرف زمانش توجیه کنند. به همین نسبت سایر احکام اسلام هم فقط به درد همان زمان خودش می خورد نه زمان ما. من پیشنهاد می کنم به جای تفاوت نهادن بین اسلام و "فاشیسم عباپوش"، به یگانگی این دو تاکید کنیم. در غیر این صورت مبارزه ما بی نتیجه می ماند، امروز خامنه ای را سر جایش می نشانیم، فردا حسن قلی درجه آیت اللهی می گیرد و پدرمان را در می آورد! همانگونه که غرب پیروز با شخص هیتلر مبارزه نکرد بلکه تفکر فاشیسم را مهار کرد.

Posted by: Pejman Maghsoudi at November 25, 2005 10:56 AM

و من چقدر دلم می خواد یقه اون جوجه روشنفکرا و گنده ان تلکتوئلایی رو بگیرم که سال 57 کلاس تعطیل می کردندو استاد از کلاسا بیرون مینداختندو بعدم که گندشون به ثمر نشست کلت دستشون گرفتن و تو دانشگاه دانشجو ارشاد کردن ... ........ ا
آره آقا آدم بعضی وقتا دلش می خواد یقه خیلیارو بگیره

Posted by: ali at November 25, 2005 8:11 AM

اقاي معروفي بسيار عزيز
يك بنا يك اثر باستاني به تنهايي اهميتي ندارد. نوشته اي كه ان را معرفي ميكند به ان ارزش ميدهد.
كار مهمي كه ما انجام ميدهيم با خود ما دفن مي شود مگر اينكه بنويسند ما چه بوديم و چه كرديم.
افكار و عقايد و كشفيات ما فراموش ميشود مگر اينكه ثبت شوند.
و ما نياز داريم به داستان نويس و شاعر و مورخ و روزنامه نگار، تا دوران ما را ثبت كند براي ايندگان. همانطور كه گذشتگان ثبت كرده بودند براي ما.
ودر اين نوشتنها و سرودنها است كه خوب و بد ميمانند.
تا خودمان قضاوت كنيم و يا ايندگان...
ميدانم كه همگي ما به شما، به كلمه، نياز داريم
اما نميدانم چرا آزارتان ميدهند به جاي سپاس؟
اي كاش اين كابوس ها در يك شب تماما مخصوص تمام شوند...

Posted by: شبنم at November 25, 2005 1:43 AM

سلام به استاد ... گویا قرار است این ایران را همواره به غم بگذرانند ... آی امان

Posted by: Arash at November 25, 2005 12:58 AM

عباس جان، در تمام سال‌های نوجوانی و جوانی پدر می‌گفت زهر و خطر آخوند مکلا از آخوند معمم بیش‌تر و کشنده‌تر است - مفهوم دقیق‌اش رو تنها در هفت هشت سال اخیر درک کردم.

نوشته‌ات براستی از دل برآمده‌ است. زمانی که در مورد جهالت رژیم طالبان در مطبوعات می‌خواندم سر تکان می‌دادم و به حال مردم افغانستان افسوس می‌خوردم - حواس‌ام نبود که خودمان دست کمی از افغان‌های بی‌نوا نداریم.

هر چه بگویم تلخ است. تلخ تلخ.

Posted by: هاله at November 24, 2005 11:21 PM

عباس معروفی عزیز
میگذریم که فطرت ماست، اما مزدور پروران نیز بن مایه ای بیش از مزدوران ندارندو اگر گذشت از بی خردان معمول شود آنان سزاترنداگر خداوند روح خود را در انسان دمیده و او را خلیفه ی خود بر زمین قرار داده همه ی انسان ها را فرصت خدایی هست چنین گذشتنی موجب خواهد شد که غافلان یکی را سایه ی خدا بر زمین بپندارند و طوافش کنند آنگونه که هست و خدایان نیز همه را انعامی بپندارند مستحق اطاعت بی چون و چنین است که مزدوران افزون خواهند شد

Posted by: massoud-salajeghe at November 24, 2005 9:29 PM

كابوس ها رها نمي كنند مرا، تيغ به زخم هاي كهنه كشيدي مرد،آنان هفت نفر بودند،سومي شان كمي مهربان، بيست سالگي من آنجا مدفون است،جائي زير كوه هاي سهند
نديدمشان اصلا،تنها سومي گاهي چشم بند از چشمم مي گشود،دنيا روشن مي شدو در جواب سلام من مي گفت:زنده باشي مرد
شايد جواني خود را مي ديد در من،هر چه بود زير آن كت و شلوار خاكستري و پشت آن دودهاي غليظ سيگار زر،ببري زخمي در خودش مي پيچيد.
دومي ريشهاي تنك بيست سالگي ام رامي كشيد،اولي كتاب هايم را ورق مي زد:شريعتي سياسي بود مي گذاشتش سمت راست،همچنين لخ والسا و مالرو و شاملو...هدايت را مي گذاشت سمت چپ،سر بازجو مي گفت:چيست؟جواب مي داد:مبتذل است آقا
جوانى من انجاست،جائى زير كوه سهند، دست به زخم هاي كهنه كشيدي مرد!

Posted by: اسب وحشی at November 24, 2005 5:28 PM

شما با اين ها مشكل داريد، چرا به اسلام و مسلمان ها توهين مي كنيد؟ چرا حساب اين ها رو از اسلام جدا نكرديد؟ چرا اول از آمريكاي جنايت كار نام مي بريد تا خواننده فكر كند شايد راست مي گوييد و به اين معتقديد و بعد مي گوييد مسيحيت حيله دار است!! كسي همچين فكري نكرده. به نظر من شما مباحث ادبي رو دنبال كنيد بهتر هست. رك، شما سواد سياسي بالايي نداريد، من هم ندارم. اگر بنا بود هر انقلابي و هر حكومتي از همون اول درست باشه و با همين تز ماله كشي شما مردم فكر مي كردند كه ديگه هر 5 سال مي بايست يك انقلاب (مثل آفريقايي ها) داشته باشيم. متاسفم كه بعضي ها (به حق يا نا به حق) انصاف خودشون رو از دست داده اند و از راه و روش خودشون عدول كرده اند يا راديكال تر شده اند. منطق بي منطقي شما فرقي با اين ها نداره. نمي گم به اين اصلاح طلب ها معتقد باشيد، اما به نظرم اصلاحات راه و تز خوبي است. به اصلاحات معتقد باشيد حتي اگر به اصلاح طلب هاي امروزي كه شعارش را مي دادند مايل نباشيد. دوست داريد ما هم مثل عراق (جدا از همه ي نا امني ها و كشته و كشتار ها) كشور بي ثبات سياسي بشيم؟ هر كسي بعد از سقوط حكومت ادعاي ارث پدري بكنه و جنگ هاي قبيله اي راه بيفته؟ همين حالا اش هم همين نظام (جدا از مسائل مالي) در بين مردم خيلي بيشتر از چهار تا ماهواره چي و مزدور آمريكا راي داره. والسلام


جناب ميلاد مشارکت
شما هم معتقديد من به اسلام توهين کرده ام؟
من يک نامه ی ادبی با مضمون سياسی نوشته ام، شما که حکم را صادر کرده ايد جناب قاضی القضات؟
راستی چقدر "اين اسلام شما" زود بهش بر می خورد و هر مطلبی را فحش تلقی می کند و می کشد روی خودش؟
وانگهی! شما فکر می کنيد تازه اسلام را به ايران آورده ايد و مردم از آن بی خبر بوده اند؟ نه آقا! اين که شما ازش حرف می زنيد فاشيسم عباپوش است.
يک فکر اساسی براش بکنيد که اينقدر ناز"نازی" نباشد، حضرت!
عباس معروفی


Posted by: milad at November 24, 2005 4:34 PM

باز هم سلام و باز احترام... در تارنوشت لينك داده شد.

Posted by: سام الدين ضيائي at November 24, 2005 3:45 PM

و من هيچوقت فرزندي در بردگي نخواهم زاييد تا اربابم را ثروتمند تر كنم

Posted by: bahar-narenj at November 24, 2005 3:43 PM

بنده هم درمانده ام
و ندانم چه با فباي ابن شب تيره چیکار کتیم
و همانطو ر که واقفید
ندانم چه "دتبالک " چی بید ،
و گرنه
شیش تا "دتبالک" تقدیم حضور روشنفکران دينی نظام می کردم!

رامین مولائی

Posted by: web-A-ward - وب - آ - ورد at November 24, 2005 3:22 PM

بلاگ نیوز به این مطلب شما لینک داد.

Posted by: Blog News at November 24, 2005 3:17 PM

در رابـطه با ایـن پـست فـقط مـیتونـم بــگـم ؛ بــه کــجای ایـن شــب تـیره بــیـاویزم قــبای ژنـده خــودرا......
کار جـمع آوری امـصا امـروز تـمام مـیشود؟ نـتیجه رو بـه مـا هـم اطلاع مـیدهید لطـفاً ؟؟

Posted by: کیانوش at November 24, 2005 12:49 PM

جناب معروفي برايتان ميلي زدم و سوالي پرسيدم......لطفا راهنماييم کنيد

Posted by: david at November 24, 2005 11:47 AM

روشنفکران? دينی?!!

Posted by: alireza at November 24, 2005 9:35 AM

سلام...
بسیار زیباست. من هم همین فکرها را میکردم. فکر کنم همه ایرانیها دارند به مسایلی که شما اشاره کردید میاندیشند... که به قول نیما: به کجای شب تیره بیاویزند قبای ژنده خویش را....
پاینده/فاضل

Posted by: fazel at November 24, 2005 7:06 AM
Post a comment









Remember personal info?