November 29, 2005

وقتی نيستی


عاشقت باشم می‌ميرم
يا عاشقت نباشم؟

نمی‌دانم کجا می‌بری مرا
همراهت می‌آيم
تا آخر راه
و هيچ نمی‌پرسم  از تو
هرگز.

عاشقم باشی می‌ميرم
يا عاشقم نباشی؟

اين که عاشقی نيست
اين ‌که شاعری نيست
واژه‌ها تهی شده‌اند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!

 با تو عاشقی کنم
يا زندگی؟

در بوی نارنجی پيرهنت
تاب می‌خورم
بی‌تاب می‌شوم
و  دنبال دست‌هات می‌گردم
در جيب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خيابان
به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهايی خودم وحشت می‌کنم.

بی تو زندگی کنم
يا بميرم؟

نمی‌دانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟

بی تو زندگی کنم
يا بگردم؟

همين که باشی
همين که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آويزم به شانه‌ی تو.


با تو بميرم
يا بخندم؟

امشب اسبت را می‌دزدم
رام می‌شوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت
. 

با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
 

از نداشتنت می‌ترسم
از دلتنگيت
از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم
وقتی نيستی تباه شوم.

بی تو
اول و آخر کجاست؟

واژه‌ها را نفرين می‌کنم
و آه می‌کشم
در آينه‌ی مه‌آلود
پر از تو می‌شوم

بی چتر.

من
بی تو
يعنی چی؟

غمگين که باشی
فرو می‌ريزم
مثل اشک.
نه مثل ديوار شهر
که هر کس چيزی بر آن
به يادگار نوشته است. 

تو بيش‌تر منی
يا من تو؟

در آغوشت
ورد می‌خوانم زير لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگويی:
جان دلم!

@ November 29, 2005 3:33 AM | TrackBack
Comments

سلام. فروغ هميشه دوستت دارم. خواهش ميكنم اين كار را با من نكن.
در اين دنيا نكردم من گناهي فقط كردم به چشمانت نگاهي
اگر بود اين نگاه من گناهي مجازاتم بكن هر طور كه خواهي
ولي اينجوري نه...

Posted by: معين at March 6, 2006 4:28 AM

زندگي بي تو معني ندارد

Posted by: reza at January 16, 2006 9:03 AM

سلام...سلام...سلام

چقدر می‌ترسم!
از اين که بايد
تو را به سوی گذشت زمان
بدرقه کنم
می‌ترسم...

گاهي در اطرافم آدم هاي سوخته مي بينم!

...

خدانگهدار
موفق باشيد
دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at January 12, 2006 3:05 PM

بگويم نبودنت
ذره ذره مرا تمام می کند؟

چشم‌هام را که می‌بندم
باز اینجایی
همین روبروی من
به ساکتی خدا نشسته‌ای

...
هميشه مي آيم و مي خوانم...چه بگويم؟!...
نظري ندارم, نمي توانم داشته باشم ...آخر من كجا و نوشته هاي شما استاد...نه استاد نه, چيزي بالاتر, آسماني تر...نوشته هايتان مانند آياتي آسماني ست براي دلهاي زميني ما...نمي دانم!
جايي خواندم اگر قادر به بيان تاثيري كه يك نوشته در درونتان مي گذارد نيستيد سه نقطه بگذاريد با معناتر است.همين!

...

دلتان بهاري

Posted by: بهار هاشمي at January 8, 2006 9:10 PM

سلام...سلام...سلام
تو را با هيچ چيز عوض نمی‌کنم
حتا با زندگی.
ميدانيد با كلمات جادو مي كنيد...اثرش عميق است...چرا!

Posted by: بهار هاشمي at January 6, 2006 9:39 PM

وقتي دنبال عاشقانه اي ناب و خالص مي گردم حضور خلوت انس مرا مي طلبد تا هميشه سبز باشي و استوار...........

Posted by: yeganeh at January 6, 2006 12:01 PM

سلام...سلام...سلام
اگر و اگر و اگر... فرصت كرديد به وبلاگم كه با شعر شما(... نه... شعر نه! ...
نميدانم...) مزين شده سري بزنيد...
باسپاس
بهار

Posted by: بهار at January 3, 2006 8:53 PM

نمي دانم تا كي دوستم داري
تا هر كجا كه باشد
باشد
هر جا تمام شد
اسمش را مي گذارم
آخر خط من!
باشد؟
...
آخر خط نمي خواهم
مگر دوست داشتن هم انتها دارد!
حتي اگر نباشم هم بي انتها دوستت دارم...
"وقتي نيستي"...من هم نيستم...
سلام...سلام...سلام
هر روز مي آيم! و مي خوانم...باز هم برايم تازگي دارد
دلتون بهاري

Posted by: بهار at January 1, 2006 6:31 AM

تو مي داني
از مرگ نمي ترسم
فقط حيف است
هزار سال بخوابم و خواب تو را نبينم...

چتر نداشتم
قطره قطره در خودم مي چكيدم...

آقاي معروفي عزيز
سلام...سلام...سلام
عاليه...واقعا زيبا مي نويسي و حسي عجيب به آدم دست ميده
حتي كسي كه خيلي نااميده با خوندن شعرت بدجور اميدوار ميشه...
واين شاهكاره شعراته
همين...
راستي بازم "وقتي نيستي" برام قشنگتره...
منم سال جديد ميلادي رو بهتون تبريك ميگم و اميدوارم گرمترين سال زندگيتون باشه!
موفق باشيد هميشه
دلتون بهاري

Posted by: بهار at December 31, 2005 2:54 PM

باز دوباره صبح شد...من هنوز بيدارم...كاش مي خوابيدم...خواب تورو خواب مي ديدم...گوشه غم توي دلم...زده جوونه...دونه به دونه...دل نمي دونه چه
...................
سلام...سلام...سلام

Posted by: بهار at December 30, 2005 8:02 PM

شبي كه آواز زمزمه تو شنيدم
چو آهوي تشنه پي تو دويدم
دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
تو اي پري كجايي... كه رخ نمي نمايي
از آن بهشت پنهان دري نمي گشايي
من همه جا پي تو گشته ام
از مه و مي نشان گرفته ام
بوي تو را زگل شنيده ام
دامن گل ...
تو اي...
روزگارم اين روزها اين است (كمي آرامم مي كند)... وقتي شب خسته به خانه مي آيم باز...سخت است حتي كسي را براي درد دل هم نداشته باشي... اصلا نمي دانم چرا اينجا مي نويسم... تو مي داني؟! نه... تا وقتي اين شعرت اينجا باشد مي نويسم...نخوان ...اينها قابل خواندن نيست آنهم براي شما... مي دانم... و شايد براي همين است در اينجا مي نالم... هميشه از ناليدن بدم مي آيد از دلسوزي و... حتما براي همين است كه همه فكر مي كنند كه من چقدر خوشبختم! از شاد بودنم آن هم بي دليل خسته ام... از خودم...
تو عاشق شده اي؟! مي دانم كه هنوزم عاشقي...
سخت است... شايد همه درد من اينست
كاش... نبودم... همين
مرا ببخشيد كه اينجا نوشتم...ببخشيد
راستي سلام...سلام...سلام

Posted by: بهار at December 29, 2005 7:57 PM

سلام...سلام...سلام
ممنونم از لطفتون...دوست دارم اولين پستم بعد از بازگشتم همين شعر جادوئيتان باشد...بازم ممنونم
دلتون بهاري

Posted by: بهار at December 27, 2005 12:45 PM

سلام...سلام...سلام
آقاي معروفي عزيز...اين شعرتان را خيلي دوست دارم اگر اجاره بدهيد مي خواهم آنرا در وبلاگم (البته با نام شما) بگذارم...
آيا اجازه اين جسارت را به من مي دهيد؟!...

بهار عزيزم،
از لطف تون ممنونم
بدون نام هم بگذاريد فرقی ندارد.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: بهار at December 26, 2005 7:01 PM

همين که باشی
همين که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آويزم به شانه‌ی تو...................

Posted by: roshanak at December 24, 2005 12:04 PM

سلام
در آغوشت وردي بخوان. ميان ترانه هات. دستم را بگير من خسته از زمستانم. خيلي دوس دارم بهم سربزني ببينمت

Posted by: nazgoli at December 11, 2005 1:47 PM

سلام مرد بزرگ.
تبريك يا چي دوست من؟
دلم گرفت.
به من نگوييد كه شما هم زمان را بر مبناي تقويم هاي ديواري مي سنجيد كه باور نمي كنم.
به من نگوييد كه اين نوشته ها و عاشقانه هاي زيبايتان از يك حس جديد و يك عشق جديد سرچشمه نگرفته كه باور نمي كنم.
مرد بزرگ حالا كه عشق و عاشقي را دوباره به سر من انداخته اي و من شهامت دوباره عاشقي را يافتم دلم را مي لرزاني!
نمي خواهم با گذر عمرم من هم بگذرم.
طبيعت آدمي مگر غير اين است؟
سلامت باشي مرد بزرگ.

سلام آقای بايرامی عزيزم،
حالا کلمات را جای سه نقطه می گذارم:
گل بيارم؟

عباس معروفی

Posted by: mohamad bairami at December 9, 2005 1:00 PM

سلام استاد. 67 نفر از همكاران و رفيق هاي ما كشته شدند. براي تجمع در انجمن صنفي و يافتن عاملان اين جنايت ما را تنها نگذاريد.

Posted by: رضا at December 9, 2005 11:57 AM

سلام.
من خيلي دلم ميخواهد بدانم اين عاشقانه ها براي كيست. ببخشيد كه فضولي مي كنم! تو را خدا بگوييد اين زن خوشبخت چه كسي هست؟ خوشا به حالش كه عاشقي اينگونه دارد.

Posted by: bi bi at December 9, 2005 11:05 AM

آقاي معروفي! خواب مانده‌ايد؟! انتظار داشتم از سقوط بنويسيد...

Posted by: Moeen at December 8, 2005 9:04 PM

سلام نوشته هاتون بی نظیره عالیه من که استفاده بردم مرسی که سر زدین و دوباره از این کارا بکنید

Posted by: منا at December 8, 2005 8:53 PM

آقاي مير صادقي مي گه: اگر سگهاي بزرگ مي تونن پارس كنن پس تو هم مي توني!
پ.ن:
پس من هم مي تونم

Posted by: Armaghan at December 8, 2005 11:04 AM

ميدونيد من مدت زيادي نيست كه به اين سايت سر ميزنم ولي تو همين مدت حس ميكنم واقعا تحت تاثير قرار گرفتم

Posted by: niloufar at December 7, 2005 7:44 PM

از خوابهايم بيرونت كشيدم
ديدمت
من پر از عشق
تو پر از نفرت
من پر از التماس
و تو پر از فرار
تو هم كه فراموش كني
گنجشكها
و خيابانهاي پائيزي
و آن شهر بي رحم
فراموش نمي كنند
هرگز
اندوه سرازيرم را...
كاش هرگز نگفته بودمت كه
دوستت دارم

Posted by: فاطمه at December 7, 2005 12:57 PM

دلم را به آسمان شبانه سپرده بودم كه ستاره هاي نوراني اش مسير سبز خانه تو را نشانم داد .
خيانتي است بزرگ كه بخواهم از گلستاني بي خار سراغ كوير همسايه را بگيري اما بگو چشم به راه ترانه هايت بمانم ...؟
به اشتباه اگر آمدم ببخش .

Posted by: faezeh at December 7, 2005 8:26 AM

وازگانت همه از جنس بلور ....
معروفي عزيز اينجا كه مي آيم حزن زيباي كلماتت مرا تاره مي كند .
دوستتان دارم سادگان صبور .

Posted by: azadeh at December 7, 2005 5:45 AM

گوهری کز صدف کون و مکان بيرون بود
طلب از گم شدگان لب دريا می کرد! (حافظ)

به دانشجویان و دوست های جون جونی!
ورای زمان و مکان
Beyond Time & Space

رهايم:
نه در بند زمانم،
و نه در زنجير مکان!
عشق و آزادی ابعاد منند،
و جستجو در ابعاد پنهان آغاز حجم من!

پرواز من فخر آسمان،
اسارت من اما آرزوی تو:
مغز تو را در کودکی کشته اند،
چاه حقيری تو را بلعيده است!

در تنور سينه ام نان همسايه را می پزم،
و با بال های سپيدم قفل قفس های کوچه را می شکنم!
تو بوی کهنگی و مرگ می دهی،
من بوی مهر و زندگی...

Posted by: آرش at December 6, 2005 9:54 PM

خوشحال مشيم با هم همكاري كنيم.گزيده اخبار در سرنوشت:
http://sarnevesht.persiangig.com

Posted by: ali at December 6, 2005 3:33 PM

و حالا كه ديگر "من" را از "تو" تشخيص نمي دهم,
و همه خوبي هاي دنيا را با نام تو مي خوانم؛
ديگر چه فرقي مي كند كه جواب سوال هاي دنيا چه باشد؟!

سلام آقای معروفی!
شادزيد...
مهرافزون...

Posted by: pooneh at December 6, 2005 4:14 AM

unfortunately idon`t have farsi font on this pc, however i have read the comment of Mr Boshra, i don`t think that the Poets of Mr Boshra in farsi not in Gillaki could be interesting( in my opnion) but they are poetry too, Mr Boshra has played only an important roll in gilali language, and in my opinion it is all and i have respect for his work in that part

but i think only and want to tell him that we can not teach writing of poetry to anybody in such way and such mentalithy is really closed or maybe traditional, i have respect for the tradition until that doesn't close the doors of freedom for others
my friend these are writing and i want to call them poetry, you don`t like them , i like them. The poetry is not a religion,

Posted by: Alireza at December 6, 2005 1:26 AM

خانهء ما دور است
پشت امواجِ نور
در میانِ خورشید
قاصدکها همچون
چشمه های خورشید
بر در و دیوارش
طرحی از باغچه مان را دارند
من میانِ خانه
از سبوی خورشید
نور خواهم نوشید
و برای گلدان
تک گُلِ جانم را
هدیه خواهم برد
گرچه دور است ازمن
شهرِ آبادانی
لیک من هستم
پادشاهِ خوشبختی...
19 September, 2005مترصد
2 پست در شنبه 26 شهريور1384ساعت 19 توسط مترصد | آرشیو نظرات

Posted by: moterased at December 5, 2005 10:29 PM

تابستان 66 / خط مقدم جبهه ي مهران
باد تكه اي روزنامه آورد توي سنگرم، چند روز بعد از به خون كشيده شدن حجاج توسط آل سعود، و چند روز بعد از آنكه مسعودخان سبيل گرو گذاشت پيش شيخ الرئيس كه جنگ شهرها را متوقف كند، تا با اين كدخداگري شايد محبوب ملت شود.
باد تكه اي روزنامه آورد توي سنگرم، پانزده ساله بودم، يكي از همان ژنرال هاي كوچك، كه بعدها صدام حسين در خاطراتش نوشت و به حسرت نوشت و بعدترها در محاكمه اش گفت: اين مجوس ها براي دنياي عرب از اسرائيل خطرناكترند.
چند روز بعد از آن روزها، باد تكه روزنامه اي آورد توي سنگرم، هميشه باد چيزي با خود مي آورد، چيزي با خود مي برد، نقل قولي بدون نام شاعرش:
كوهها با همند و تنهايند، همچو ما با همان تنهايان
دلم لرزيد، لرزشش هميشه با من است، لذتي عميق كه گاه از خواندن شعري ناب به من دست مي دهد.
گفتم: "گاه"، و اين نشان مي دهد كه به زعم من، جهان شعر چقدر مستضعف است.
و اين"گاه" اكنون دوباره دارد تكرار مي شود، همين جا، در همين حضور خلوت انس، و خوب مي دانم بعد از آنهمه پرسه و ولگردي در دنياي كلمات، آنچه گم و گورترين تارهاي وجودم را به لرزه در مي آورد چيست.
.آنچه شراره اي بزند ناگاه در دل اين تاريكي غليظ
مي دانم چه اندوهي نهفته در لحن تان وقتي خطاب به بعضي دوستان عبوس مي گوئيد: به حضرت عباس من شاعر نيستم،
و مي دانم چه طنز گزنده اي پنهان است در اين عار آمدن تان از يدك كش كردن واژه ي شاعر با خويش.
و باز مي دانم كه تو را سر باز گفتن كدامين سخن است از كدامين درد
بگذريم از آنان كه بعدها چندي شهر را بي محتسب ديدند و ما (همان ژنرال هاي كوچك) را حمال خواندند، و اكنون بدشان نمي آيد امريكا نظري به ذات گدايشان كند تا مگر در رژيم آينده دستكم بخشداري يك خرابه نصيب شان شود و خود تو مي داني چه چركي اند نشسته به هفت زخم.
همانها كه كيميائي عزيز در اعتراضش "خاتمي چي" شان خواند و تو خوب در نامه ي سرگشاده ات لخت شان كردي مثل درخت هاي بهمن ماه.
و همانها كه آرزويشان اين بوده و هست تا عباس هم بشود دلقكي مثل همان شومن هاي مبارز تلويزيون هاي اون ور آب، تا نفسي به راحتي بكشند و بگويند: آخيش اين هم از اين باري
شرح اين قصه بماند تا بعد
اما
عاشق شدن دل پاك مي خواهد و شرمساري نكشيدن از تاريخ و خدا و مردم و خويش
و تو شرمسار خودت نيستي و نبوده اي هرگز،
طنين اندوهناك نفس هاي "اسطوره"ي انسان را مي شنوم در شعرهايت
و اين نويدي براي من و ماست
خطي كشيده از نور به باطل كردن هر تاريكي مرگزاي.

Posted by: سعيد دارائي at December 4, 2005 6:07 PM

نوشته هاتون عالييه. دوست دارم كاراي منو هم بخوني و اگر قابل بود نظز بدي يا هو

Posted by: honey at December 4, 2005 4:43 PM

يك بغض مهمانم كردي امشب .

Posted by: bahar narenj at December 4, 2005 4:20 PM

سلام .
منو تو لينكهاتون قرار بدين لطفا . اگه مي شه و ممكنه .
خوشحالم مي كنيد .

Posted by: faryadejaras at December 4, 2005 12:55 AM

سلام

موفق باشید
یا علی

Posted by: علیرضا at December 3, 2005 10:19 PM

سلام اقاي عباس معروفي عزيز
1/ من شرمنده ام كه مثل باقيات كف نزدم . منتظر آن بعدن كه گفتيد مي مانم
2/ براي دل نوشتن عالي ست به چه وسيله هم شرط ...حتا در وبلاگ كه اظهر مي شود از شمس
3/ خوب است كه نظرتان را در ايتم شماره ي4 درباره ي شعر با اين جمله ي نسبتن تاريخي نوشتيد "آخر آدم دو روز وقت تلف کند برای يک شعر؟ "... خوب مباركا از نويسنده اي چون شما است .
4/ جريان ميخ تابوت و سيگار هم جالب بود .در بچگي در جدول حل كردن ديده بودم ... خاطره اي زنده كردي براي ما
5/ ايتم شماره ي 6 عالي است تلفيقي شده با 5 ... قفط كمي بي محابا مشخص شده كه گويا چاي با اين كلمات نسبتن متصل مي چسبد ... نوش جان ... اما بايد از استكان چاي معذرت بخواهيد . من طيب شعر نيستم ... شعر مي نويسم خودم و نظرم را راجع به كار شما گفتم .. اگر رنجه شديد شرمنده
6/ اينها " خداييش! حالا خومانيم! کلمه ی "بوست دارم" قشنگ تر نيست؟ " كه مي گوييد با احترام تمام بايد بگويم پشتك واروي ازمايشي بدون تشك مناسب است ! كلمه به خودي خود يا كلمه در جاي خود در فرم شعر خيلي جدا از همند . پرسش جالبي نبود حتا با حذف به قرينه ي عشق
7/تدوين اصول شعر مثل تدوين اصول عشقبازي است ...بيا از خيرش بگذر استاد ...
8/ بوي نارنج اش تا اين جا امد ... مثل ان مرد كه در باران امد ... من مميز نيستم اقاي معروفي .باقي با خودت . يا دوست ...خدانگهدار

Posted by: shahram boshra at December 3, 2005 7:13 PM

استاد عزيز ، نمي دونم اين قصه رو مي شه اينجا گذاشت يا نه ، اما من كه جز شما كسي رو ندارم:
نرگس
1
پائيز بود . برگ ها هنوز به تن شاخه ها چسبيده بودند و گلهاي سوري بر بوته ها كرشمه مي آمدند . شاخه هاي درختِ كُنار به ميزباني گنجشك هاي آواره قد خم كرده بودند . هوا به خنكي مي زد . گربه ها نيز مانند هميشه در اين فصل فريب خورده بودند و خيال مي كردند اول بهار است و روي ديوار پي جفتشان دوان بودند و صداي جيغ شان شب ها ، زنان و مردان را مي آزرد و مشق شب ِ تنهائي و خلوتشان را خط مي زد.
شب ، دل آسمان پُر از ستاره هاي چشمك زن بود . بچه ها با لالائي خوابشان برده بود و در ذهن پدران و مادرانشان هرثانيه بيشتر مي شدند. و جا را در چهار كنج خانه به تنگي مي كشاندند.
دور از اين خانه ها و دور از اين بچه ها مردي بود كه بچه دار نمي شد. صورت به صورت زني كه لج كرده بود و خسته و خشن به نظر مي آمد.
مرد همانطور كه جفت زن دراز كشيده بود گيسوان زن را نوازش كرد، لبخند زد و جوري كه زن خوشش بيايد گفت:
"نرگسم امشب چته ، ترا به خدا بازي در نيار ، تنم كم طاقته، جَلدي باش ،بيا داغم كن"
نرگس بالا تنه اش را از زير ملحفه بيرون كشيد. پيرهن صدف پوشيده بود با يقه اي از تور. روي متكا نشست. موهاي آشفته اش را پشت سرش جمع كرد و يك گيره از زير متكا بيرون آورد و به آنها دوخت.
با چشمهاي سياهش كه براي آن صورت ظريف كمي درشت به نظر مي رسيدند به مرد نگاه كرد و انگار مي خواست آب توي دهانش را قورت بدهد گفت:
"كه چي؟ ها! كه هي كنار هم ، تو بغل هم كش و قوس بيائيم و آخر سر هم هيچ به هيچ؟! مي داني مراد! تازگي حس مي كنم از توي چارگوشه دلم يه چيزي گم شده. انگاري گشنمه. هر چه هم غذا كوفتِ زهر مار كنم. باز هم سيري نداره، مثل يك زمين شخم خورده دلم مي خواد كسي توي دلم گندم بپاشه. مدت هاست نوك سينه هام درد مي گيره، انگاري از نوك اونا مي خواد شير فواره بگيره. وسطاي دلم آتيشه، انگار آتشفشاني بعد از سال ها خاموشي مي خواهد گدازه هاش رو بيرون بريزه. وقتي كه تو نيستي . توي تنهائي يك كسي با صداي ترسناك بهم مي گه آرزوي بچه رو به كوري مي برم".
مراد خنده تلخي كرد. دندان هاي سفيدش از پشت انبوه سبيل سياه پر پشتش بيرون آمد. حوصله بحث نداشت. بازوي سفت نرگس را بين انگشت هاي دستش گرفت. نبض تند ِ بازوي نرگس تا عمق وجودش پيش مي رفت و مراد آن را حس مي كرد.
هيجان و درماندگي هاي نرگس را بهتر از هر كسي مي فهميد و مي دانست وقتي هر روز سر كلاس درس با آن شاگردان كوچك و معصوم روبرو مي شود بر او چه مي گذرد. و هر بار كه از مدرسه به خانه باز مي گردد آرزوي داشتن فرزند را با خود به خانه مي آورد.
تلاش نرگس را ديده بود وقتي كه بارها سعي كرده بود. به جاي سركوب احساس مادرانه اش، آنرا نثار بچه هاي مدرسه كند و خود را به شكلي تخليه بكند.
نرگس، بي دريغ عواطف مادرانه اش را به پاي آنها ريخته بود. اما يك چيزي مدام بين او و دانش آموزانش فاصله مي انداخت و گوئي اين تلاش فايده اي در بر نداشت.
مثل طفلي بي مادر از مشاهده و شنيدن نجواهاي در گوشي مادر و فرزندي منقلب مي شد. وقتي مي ديد مادري براي بردن فرزندش به مدرسه مي آيد، اشك توي چشمهاش مي نشست.
از آن روزي هم كه خواهرش صاحب اولاد شده بود. حس مادر شدن در او تقويت شده بود. به بيمارستان رفته خودش بچه خواهرش را تحويل گرفته و براي اولين بار حمام كرده بود. تا مدت ها كه خواهرش دوران نقاهت را سپري مي كرد. از مدرسه مرخصي گرفته بود. خودش را با تر و خشك كردن بچه سرگرم مي كرد. بچه را به سينه اش مي چسباند و بو مي كرد. با چشمهايش محو حركات دست و پاي كوچك او مي شد.
از روزي كه آن نوزاد را برروي دامن گرفته بود، هوائي بچه شده بود. نه بچه خواهر يا كس ديگر. بچه خودش و مراد. بچه اي كه جنس صدايش جنس صداي خودش باشد و نگاهش مثل مراد باشد و مثل او عاشق باشد و مثل او براي رسيدن به معشوق بي محابا سرش را به ديوار بكوبد، مثل او راه برود و مثل او موقع خنديدن گوشه لبش چال بشود.
مراد هم مدتها بود كه حس پدر شدن را در خود كشته بود و بارها در خلوت شان به نرگس گفته بود كه اگر مشكل باروري هم نمي داشت فكر اينكه وسيله آمدن كودكي به اين دنيا باشد دچار وسواس و ترديدي فلسفي اش مي كند.
او اصولاً اعتقاد داشت كسي كه هنوز تكليفش با نسل خودش روشن نشده است و خود هنوز اندر خم يك كوچه است و هنوز خودش و همسرش به آن حد كمال مادي و معنوي نرسيده اند كه خوشبختي، سرزندگي و مفهوم آرامش را احساس كنند دليلي ندارد كه بخاطر احساسات غريزي و عاطفي، كس ديگري را روانه اين دنياي بي سر و ته بكنند. در ضمن او به شكلي هنوز خودش را بچه مي دانست ،كودكي كه ريش و سبيل در آورده بود و بجاي محصل بودن حالا معلمي مي كرد
زماني هم كه نرگس نظريه عشق به فرزند را پيش مي كشيد او مي گفت عشق هم سهم ماست. مائي كه به اجبار پا به عرصه هستي گذاشته ايم. و براي اينكه از درد ها و مشقت ها فرار كنيم به دامن عشق پناه مي بريم و عشق براي ما حالت افيون دارد. در ضمن كودكي كه هنوز به دنيا نيامده احتياج به عشق ندارد. هر كودكي كه به اين دنيا پا مي گذارد قرباني است كه به مسلخ آورده مي شود.
و گاه كه مراد در اين بحث زياده روي مي كرد نرگس به ترديد مي افتاد كه نكند مراد بلائي به سر خود آورده باشد.
مراد به جانب زنش خَم شد. شانه او را لمس كرد. داغ بود. با صدائي لرزان گفت: "ستون وجودم. بازي در نيار. دست هام به انتظارته"
نرگس به نامعلومي چشم دوخته بود و انگار صداي مراد را نمي شنيد.
مراد با صداي پر التماس گفت: "خوب با اين حرف هايي كه زدي تا اندازه اي به معناي نهاني صحبت هات پي بردم خوب اگر خواسته تو اينه، از من جدا شو و برو يه..."
اشك توي چشم هاي نرگس حلقه بست . گيره موهايش را باز كرد و باز موهايش آشفته شد زير ملحفه خزيد . جفت مراد دراز كشيد و به آرامي گفت :"كاش نقص از من بود و تو آنوقت مي توانستي زن بگيري. آن وقت او بچه اش مي شد و ما بچه را خودمان بزرگ مي كرديم . اما حيف از اينكه تو بچه ات نمي شه و حيف كه من زنم و تو مرد."
نرگس شانه هاي استخواني مراد را بوسيد و يواش گفت: "اما با اين همه تو از بچه برايم عزيز تري ... بيا بيا... داغ داغم، بيا بهم دست بزن . شايد فردا باران ببارد."
2
صبح شده بود. زمين ها شخم خورده بود و كشاورزان به زمين ها گندم پاشيده بودند.
از روي پل، رودخانه كارون ديده مي شد كه بالا آورده بود و به گِل، آلوده مي رفت.
به كجا؟ هنوز هيچكس نديده بود. بچه مدرسه اي ها تو ي كتاب هاي درسي خوانده بودند و يادشان رفته بود.
باران، پل را خيس مي كرد روي پل آب زيادي جمع شده بود. نرگس روي پل ايستاده بود و آن سو تر مراد بر ترك موتور سيكلت انتظار او را مي كشيد.
پاچه شلور نرگس گلي شده بود و با حسرت داشت به قطرات درشت باران كه دم به دم شدت مي گرفت نگاه مي كرد و مي ديد كه قطرات بي صبرانه خود را به تن گل ِ آلود رود مي كوبند. و رود بارور مي شد.
ناگهان احساس كرد دلش مي خواهد تمام قطرات باران را بنوشد. شايد آتش دلش ديگر بيش از اين ديلق بپا نكند.
موهاي مراد خيس شده بود و چشم هاي خندانش را دوخته بود به نرگس.
مراد گفت: "ديشب گفتي كه امروز بارونه و من باورم نشد. بيا سراپا خيس شدي بيا جلدي سوار شو و كمرم را سفت بچسب"
نرگس همانطور سوار مي شد گفت: "وايسادنم به عمد بود. خواستم اين بود كه زير بارون باشم و به كارون نگاه كنم. حالا ديگه به بارون و كارون هم حسودي دارم"
مراد گفت: "تو به اين مي گي بارون؟ اينكه بارون نيست سِتيره. اين كه كارون نيست غَضبِ"
و هندل زد. پل زير پاي آنها مي لرزيد. نرگس كمر مراد را محكم گرفت. مراد خيس بود.
3
جهان داشت در چشم هاي نرگس و مراد غرق مي شد.
4
رودخانه گل آلود بالا خزيده بود و روي جاده و زمين هاي شخم خورده را پوشانده بود. اتومبيل ها پشت سر هم رَج بسته بودند . پشت پلي شكسته. راننده ها دور جواني گرد آمده و با بهت و حيرت به واگويه هايش گوش مي سپردند.
جوان به شكستگي پل اشاره مي كرد و مي گفت: "خودم با اين دوتا چشمم ديدم. دو نفر بودند. سوار موتور. پل كه بريد. پرت شدند توي آب. صداي جيغ زنه هنوز تو گوشم هست. شما را به خدا تا به حال كسي چنين پائيزي به خوزستان ديده؟"
5
آب تقريباً فرو كش كرده پس رفته بود. قواص ها به جستجوي اجساد غرق شده سوار بر قايق هاي موتوردار شكم رود را پاره كرده بودند و پس از جستجو خسته به خشكي مي آمدند.
فقط توانسته بودند جسد زني را از آب بگيرند و از جسد مرد اثري نبود. گوئي رودخانه تنها مرد را باخود برده بود.
از دور صداي "رود رود" مي آمد.
جسد نرگس را به روي كفي قايق گذاشته بودند. پيرهنش پاره شده بود و گيسوان آشفته اش روي سينه اش را پوشانده بود. صورتش گرد شده بود. پلك هايش با مژه هاي بلند روي هم افتاده بود و قطرات آب روي ابروهاي تازه اصلاح شده اش مي درخشيد. لبش به كبودي مي زد و قطره هاي خون مرده بر روي لبش خشكيده بود.
آسمان لچك انداخته بود و زير سايه ابرها رخ نرگس شباهت زيادي پيدا كرده بود به رخسار مادري كه به انتظار تولد اولين فرزندش آرام خفته بود.
شكم نرگس بالا آمده بود. آري او آبستن شده بود

Posted by: حميدرضا سليماني at December 3, 2005 4:53 PM

عباس معروفي! اگر تا آخر دنيا هم شده باشد باز من هر روز ميايم. حتا اگر بدانم تو هيچوقت چراغاني ام نمي كني. هر روز ميايم در خانه ت را مي كوبم تابلوي ورود افراد متفرقه ممنوع را نگاه مي كنم زيرش برايت يادگاري مي نويسم و باز به خانه م مي روم و چشم ميدوزم به در تا تو بيايي حتا اگر بدانم هيچوقت ميهمان من نخواهي بود عباس معروفي!

Posted by: محمد عرب زاده at December 3, 2005 1:59 PM

اقاي معروفي عزيز,
لطفا بنويسيد. هر انچه لحظه اي شما را چسبيده است بي لحظه اي ترديد بنويسيد. گاهي ما را هم ميچسبد, گاهي نه!
" وقتي نيستي" را اول بار كه خواندم, مرا نچسبيد ولي امروز كه خواندمش رد پاي ايدين را ديدم و ردي از دلواپسيهاي مرد ديگري كه ميترسيد جسدي روي دستش بماند. شايد انچه كه اين كلمات را بر قلم شما اورده است نه نشاني از اين داشته باشد نه از ان, ولي مرا نشانهايي است از دنيايي كه سعي دارم بشناسم و بفهمم. حتما براي هر كسي كه بازديد كننده هميشگي اين خلوتكده است نوشته هاتان به هر نام كه خوانده شوند, معنايي, نشاني, حسي, چيزي دارند كه به دنبالش ميگردد. پس لطفا بي ترديد حرفهاي دلتان را اينجا ثبت كنيد كه ما را نيز گاهي لذتي است سرك كشيدن در پستوهاي دل ديگران!

Posted by: فرميونا at December 3, 2005 11:13 AM

سلام . دارم فكر مي كنم كه وقتي اسمت عباس معروفي باشه هر چيزي كه بنويسي مي گويند زيباست اما از اين هوشيار باش. در ضمن لينك منو چرا پاك كردي ؟؟؟؟ حالت خوبه؟؟؟؟

Posted by: گام معلق at December 3, 2005 7:53 AM

عاشقم باشي از فرط شادي اشك بريزم
يا اگر بفهمم عاشقم نيستي از فرط دلتنگي زار بزنم؟

Posted by: se taar at December 2, 2005 10:53 PM

:-)

Posted by: habib at December 2, 2005 10:24 PM

كسي گفته بود : (( دست بردار از اين در وطن خويش غريب ... )) و دست گذاشته بود بر شانه هاي مردي كه در آغوش كشيده بودش كه : (( غم آخرتون باشه ايشالا ... )) و رد دست خاكيش مانده بود بر چركين پيراهن غريبه مرد و صدا آمده بود . كمانچه اي چيزي . انگار ناكوك . خارج . و دريافته بوده فريفتار مرد كه دريا را شايد بزرگترين قصور نفي خشكي است و دست برده بوده به جيب و گذشته بوده از گور كه جنازه را به نگاهي مرور كرده بود و رد شده بود و بازگشته بود و سياه نماي مردم گريان اين برگان بي راعي را نظر كرده بود و دست از جيب در آورده بود . بزرگترين بدبختي شايد بزرگترين چيزي باشد كه خيلي دوستش مي داريم و نمي توانيم تملكش كنيم و ديگران صادقانه تر از ما بر جنازه ي يائسه اش ميگريند .
ممنون كه خونديد . از درد بود . با اجازتون توي وبلاگم هم ميذارمش .
www.alidalir.blogfa.com

Posted by: ali at December 2, 2005 10:10 PM

گاهي وقتها ادم دلش مي خواد از همه چيزدور بشه
اروم يه گوشه بشينه
و تو سكوت يه شعر رو هزار بار زير لب زمزمه كنه
تا مطمئن بشه نميتونه جادوي اون شعر رو شكست بده
بعد تسليمش بشه

Posted by: شبنم at December 2, 2005 8:49 PM

چقدر دلم مي خواست يه دفعه هم شده وبلاگ مي اومدي.


عزيزم،
من هميشه بهت سر می زنم، نيستی هيچوقت!
عباس معروفی

Posted by: Dalghak at December 2, 2005 8:11 PM

سلام آقاي معروفي.
گذشته هاي حضور خلوت انس را مي خواندم. به مصاحبه تان با شرق برخوردم. فكر كردم:مگر مي شود مصاحبه عباس معروفي را در روزنامه اي ايراني خواند؟ خواندم. بغض كردم. مثل وقت هايي كه سمفوني مردگان را مي خواندم...فكر كردم: مي شود روزي عباس معروفي را در ايران ديد؟ نمي دانم...نمي دانم وقتي خواندم:فريدون سه پسر داشت بيش از 300 مورد حذفي داشته بايد گريه مي كردم يا مي خنديدم؟ بغض كردم آقاي معروفي...

Posted by: Moeen at December 2, 2005 7:00 PM

سلام - بسيار زيبا بود. هميشه به يادتان هستم و در اينجا بهتان سر مي زنم.

Posted by: Vida at December 2, 2005 9:06 AM

خدايا با تو ميگويم كه با اين جوانان پاكيزه دل عاشق بمان و بگذار عاشقت باشند!
خدايا به جبرت قسم ما را از راه خودت به راهي ديگر رها مساز.
خدايا تو زيبايي و تو بي منتهايي، زيباييت را به قلمش بخشيدي، به كردارش هم بيش از پيش زيبايي بنشان تا در انتهاي بي انتهاييها به تو لبخندي زند.
خدايا سلام.
در پناه قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) باشي...
يا علي (ع)...
مهدي.

Posted by: (غلام ِ غلامان آقا صاحب الزمان(عج at December 2, 2005 8:56 AM

سلام عمو جان
ببخشيد مدتي سر نزدم
شعر بسيار زيبايي بود و من غريبه در وطن را هم به اشك آورد
اميد همواره موفق باشيد
بدرود...

Posted by: احمد زاهدي لنگرودي at December 1, 2005 7:12 PM

شما حس عاشقي را در من زنده مي كنيد. چشمانم كلمات را مي بينند. روحم پرواز را آغاز مي كند ...
چگونه ممنون باشم؟
عاشقي گفتن تان مستدام...

Posted by: mitra at December 1, 2005 1:36 PM

"بوی نارنج می دهی
عشق من!
بهار می آيی
يا پاييز می رسی؟".
آقای معروفی خلوتتان هرگز گم نشود.

"از نديدنت هی می ميرم
به اميد ديدنت
هی نو به نو
زنده می شوم.".
به پیشنهاد دوست گرامیم آقای سلیمانی دارای اطاق خلوت جدیدی شدم:
http://wale.blogfa.com/
...
درد زخم زبان
درد سرو تحریک میکنه و هردو
درست بالای بینی
وسط دو ابرو مستقر میشن.

به نوبهُ خود از زحماتی که برای ادب و فرهنگ میبرید تشکر میکنم.
شاد و سرافراز بمانید.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at December 1, 2005 11:16 AM

با سلام و عرض ادب خدمت شما...
باز دلم گرفت و صاف بي هيچ بهونه اي راه اين خلوت خانه ي مانوس شما را پيش گرفتم و چه به جا و درست آمدم. مثل هميشه سرشار و لبريز شدم... مثل هميشه دور شدم از هر چه آزرده بود مرا...
من با سمفوني مردگان با شما آشنا شدم... 3 روز تمام وقت مي خواندمش. شبها در رختخواب، روزها سر كار... هر جا فكرش را بكنيد... بعد از آن صاف رفتم انتشارات ققنوس و هر چه نام شما بر آن بود خريدم... درياروندگان جزيره آبي تر، پيكر فرهاد، سال بلوا. و فريدون سه پسر داشت را هم از كتابخانه مجيد زهري دانلود كردم و خواندم... و اكنون هر گاه دلم مي گيره يا به اينجا سري مي زنم، به اميد دوباره ديدن تصوير بي پرده عشق از زبان شما،... يا دوباره و چند باره كتاب هايتان را ورق مي زنم...

وقتي ميگوييد:...مي داني تنم نبودنت را گريه مي كند...؟... يا جايي ديگر كه :...نگذار براي سهم كوچكي از صداي تو اينقدر دلم بلرزد.... يا:... بازنده ندارد اين قمار، اشك دارد و دلتنگي و انتظار...
واي ... من با اين جملات زندگي مي كنم... لبريز مي شوم...
بوس تان دارم...

Posted by: saba at December 1, 2005 10:08 AM

سلام
يك سلام ساده، ساده تر از آني كه بشود توصيفش كرد و بتوانم. من نه شاعرم نه نويسنده . يك آدم معمولي با دلمشغولي هاي خاص خودش و ذهني پر از نمي دانم چه كه شايد بزرگترين دغدغه اش اين است كه بتواند آدم بماند و له نشود در زير بار سنگين بي وزني دنياي اين روزها. آمدم اينجا سري بزنم تا شايد به قول سپهري دل تنهايي من هم تازه شود كه ... باز هم واژه ها ،هرچند گفته باشي تهي براي اويي كه لابد خود دنيايي است از حرفهايي نگفتني كه من نمي دانم و ما نمي دانيم و تنها خودش و دلي كه ضرباهنگ تپش هايش را با نبض او هماهنگ كرده ياراي ترجمان حرفهاي بي واژه هاي اين زميني اش را دارد، براي من پرند از حرف و ياد...از روزهايي نارنجي كه تنها خاطراتي خاكستري در زير غبار بي مهري از آنها به جا مانده، از ترديدهايي بي فرجام كه پاها را گره ميزنند در مرز رفتن و ماندن و حسرتي تمام نشدني بر دل كه كاش رفته بودم، از نياز هميشه بودن عشق كه مي ميراندش در شعله هاي خودخواستن، و از تباهي آنگونه كه گفتي....و اينكه چه قدر سخت است آدم عاشق شود و عاشق بماند....اول و آخر ندارد.

Posted by: yeganeh at November 30, 2005 10:36 PM

....
انگار
چون آفتاب غروبهاي پائيزي
بر سر ديوار لرزاني
انگار طعم خوب پرواز را چشيده اي
انگار چون نور از ميان شيشه گذر كرده اي
پرواز را آموخته اي.

تنها،
مي ترسم آنقدر اوج بگيري،
كه بالهايت را خورشيد بسوزاند
بگو كه خورشيد فردا در نيايد
تا در اين شب بي ستاره در آبي دريائيت به انتها رسم
تا با طلوع خورشيد تو
خود را مهيّاي غروب كنم.

چقدرهواي خانه بي تو سنگين است
چرا سفره هاي افطارم بي تو اينچنين غمگين است؟
....

Posted by: nasser at November 30, 2005 10:03 PM

سلام ... نمي دانم اين نوشته را تحت عنوان شعر گذاشته ايد در اين جا يا خير ... اما اگر كه آري كه دو كلامي حرف دارم : متاسفانه تكرار مكررات هم از لحاظ فرم هم از لحاظ كلمات دارد ... ساده اي كه با عرض معذرت به ابتذال مي كشد ... كلماتي مثل :عاشق/كجا/آخر راه /تهي/ و ... با همان كاربري هاي آركاييك و خاك گرفته از جانب شما جاي تعجب دارد ... اين ها را درش در بهترين كاربري ها بستند و 4 ميخ هم بر آن كوبيدند .... باز جاي عجب دارد كه احساس كه كاملن عمق نگرفته دست به قلم مي شويد دوستان در شعر ... در هر حال يا اين است يا آن كه هنوز تا باديه ي رساندن حس با اين ابزار در اين شعر راه خيلي زيادي داريد .... مايه ي تاسف است كه همه هر تراوش احساس را مي خواهند 2 روزه شعر كنند .... خدا بخير كند براي شعر ... موفق باشيد ...
شهرام بشرا

جناب آقای شهرام بشرا
بارها برای بسياری از دوستان نوشته ام، حالا خدمت شما هم عرض می کنم:
1/ به ابوالفضل العباس من شاعر نيستم و اينهايی که می نويسم شعر نيست، و همينجوری با کلمه ها بازی بازی می کنم ببينم بعدش چه می شود.
2/ اينجا وبلاگ من است، اسمش هم هست «حضور خلوت انس» و نه «گيل ماخ»، و من حرف های دلم را می نويسم که گم نشود. آخر می دانيد؟ هرچی روی کاغذ ماغذ نوشتم تو اين سالها گم شد، اينجا خوبيش اين است که آدم گم نمی شود؛ انگشت‌هاش را می گذارد توی جيب من، و هرقدر خيابان شلوغ باشد، گم نمی‌شود.
3/ من نويسنده ام، نه شاعر و منتقد و عکاس و نقاش و گرافيست و مترجم و خطاط. نجاری هم کمی بلدم، مثل آيدين. اما فقط برای دل خودم نجاری می کنم. علتش اين است که از بوی چوب مست می شوم.
4/ من اگر وقت داشته باشم در دو روز دو فصل رمانم را می نويسم، نه اينکه بروم شعر بگويم. آخر آدم دو روز وقت تلف کند برای يک شعر؟ اينها را که من دو روزه ننوشته ام! من اينها را وقتی دارم غذا می خورم يا چای می نوشم می نويسم که بهم بچسبد.
5/ آن وقت ها که سيگار می کشيدم به سيگار می گفتم ميخ تابوت. به برادرم زنگ می زدم می گفتم داری ميای دو بسته ميخ تابوت برام بگير.
6/ من پيشاپيش بخاطر استفاده از کلمه های ساده و پيش پا افتاده از شما معذرت می خواهم، ولی قصد ابتذال و چيزهايی که ممکن است بعداً به فساد و فحشا و اين چيزها منجر شود نداشته ام.
7/ خداييش! حالا خومانيم! کلمه ی "بوست دارم" قشنگ تر نيست؟ می دانيد هم "دوستت دارم" است و هم "بوست می کنم"، و خب اين حذف به قرينه ی عشق است. من فقط وقتی عصبانی باشم "حذف به قرينه عصبيت" می کنم، يعنی با آن حال خراب می روم رمانم را می خوانم و هی حذف می کنم. بعد که حالم خوب شد، می بينم عجب کاری کرده ام! رمان قشنگ تر می شود، و من از خوشحالی موقع غذا خوردن يا چای نوشيدن از اين چيزها می نويسم که شما خيال می کنيد شعر است.
8/ به شما حق می دهم، و البته بارها به بزرگان پيشنهاد داده بودم که اصول شعر را تدوين کنند که مردم به اين روز نيفتند که هرکس هرچه دلش خواست سر هم کند و به اسم شعر تحويل مردم بدهد. من واقعا خواهش کرده بودم که اصولی، بخشنامه ای، چيزی بدهند بزرگان.
9/ چندتا از همين چيزها نوشته ام ولی نمی دانم حالا چکارشان کنم. بريزم شان دور يا نمی دانم. اصلاً من چقدر نمی دانم نمی دانم می کنم؟ اينجا در کامنت نيم فاصله هم ندارم، حالا آقای خوابگرد اگر ببيند اخم می کند. بله، می خواستم اينها را بگذارم توی صفحه ام، ولی حالا دست و دلم می لرزد. بعد حالا فکر کردم همين جا بنويسمش شما ببينيد اگر مبتذل نيست بگذارمش توی صفحه خودم.مثلاً يکيش اين است:

از نديدنت هی می ميرم
به اميد ديدنت
هی نو به نو
زنده می شوم.

يکی ديگرش هم اين:

همين حالا
باز عاشقت شدم
داشتم آهنگی گوش می دادم
که شبيه موهای تو بود.

يکی ديگر هم هست، خيلی ببخشيد آقای بشرا:

ديگر دلم توی تنم
بند نمی شود.
...

اين هم همين حالا يادم افتاد:

برو!
هرجا که می خواهی برو
اما
دورتر از يک نفس نرو.

می دانيد؟ اين برو نروها تعدادشان زياد شده و من نمی دانم چکار کنم که کسی از من نرنجد. ولی عوضش يکی ديگر همين حالا می نويسم که حسن ختام نامه ام به شما باشد. خوش باشيد و در خلق هنرها بدرخشيد.

بوی نارنج می دهی
عشق من!
بهار می آيی
يا پاييز می رسی؟

با احترام/ عباس معروفی

Posted by: shahram boshra at November 30, 2005 9:57 PM

مي توانم بگويم:عاشقت بشم از شوق مي ميرم؟
يا بفهمم كه عاشقم نيستي؟

Posted by: se taar at November 30, 2005 9:40 PM

آنقدر ساکت خواهم ماند وقتی بامن سخن می گویی که نگاهم نفست را بند آورد

Posted by: جواد _ق at November 30, 2005 7:51 PM

چه قدر عشق

Posted by: najla at November 30, 2005 2:19 PM

من داغم
مثل آسفالت هاي ظهر تابستان
مثل تن بيمار بيمارستان دولتي

من داغم
چون صورت سرخ شده كودكي كه از معلم رياضي اش
سيلي خورده است
چرا كه نتوانسته است يتيمي اش را از حاصلضرب چشمهايش كم كند

و پي درپي باعث بهم خوردن فضاي نمونه اي كلاس شده است
و از اشكهايش ضريبِ مجهولي ساخته است
قابل درك
ولي غير قابل حل !
كودكي كه هميشه شگفت زده خواهد ماند
و هر بار كه از مدرسه به خانه بر مي گردد
كيفش پر از تنهايي ست

من داغم
مثل برگ هاي زرد
كه در كف خيابان دراز مي كشند
تن فروشي مي كنند
و سلول هاي باكره شان را ارزان مي فروشند

من داغم
مثل پيشاني مادرم كه هميشه تب دارد

من داغم
مثل دست هاي كودكي
كه عروسك ندارد

من داغم
همچون حرارت تن کسی
که جوانی اش را
دزد برده است

من داغم، داغ داغ
به داغي اشك شاعري
كه دفتر شعرش را گم كرده است

Posted by: حميدرضا سليماني at November 30, 2005 11:00 AM

چه عاشقانه‌های زیبایی می‌نویسید:)
همیشه عاشق بمانید!

Posted by: زیتون at November 30, 2005 9:37 AM

شعر به كنار...حرف نداشت...ولي اينهايي كه هي مي گويند استاد استاد حس آدم را خراب مي كنند...حداقل در مورد من اينگونه است...يعني اين احساس بهم دست مي دهد كه انگار عباس معروفي نه در كنار كه روبه روي ما نشسته و واژه هايش همه از جنس گچ است و وبلاگش از جنس تخته سياه! ... به هر حال تقصير تو كه نيست...تقصير هيچكس نيست...مشكل از من است كه فكر مي كنم همه بايد عباس معروفي و وبلاگش را همانطوري ببينند كه من مي بينم...

Posted by: شراگیم at November 30, 2005 9:32 AM

mamnoon............ payande va ashegh bashid.

Posted by: massoud at November 30, 2005 8:20 AM


diruz bood .. khorshid vasate asemun ..
inja bood ..pishe man ..nafas be nafasam
goft: ghorbune nafasat beram !
barash khundam ...az sheraie to .
boghz kard ..boghz kardam!
che ghadr avazato dust daram ..abie ..abie abi!
Ezzat Ziad

Posted by: ghazale at November 30, 2005 6:57 AM

و مرا از اين ديوارها گريزي نيست...حتي اگر چتر آهني بر سر گيرم...در كوچه برف مي آيد و من خدا را صدا ميزنم./...درسته كه آرزوي محاله اما شايد روزي سري هم به من بزنيد.

Posted by: shaghayegh at November 30, 2005 1:39 AM

دوست گرامي عباس معروفي

خدمتت عرض كنم كه اين شعر شما را من به دليل ذهني بسيار مجسم كننده كه دارم به اين شكل ديدم :

در خيابان بلوار مانندي در ساعت دو نيمه شبي برفي كه احدي در خيابان نيست و برف همچنان ميبارد و بارش آن در برابر چراغ هاي خيابان به چشم
ميخورد و آن سكوت آن سكوت بي مانند كه در اطراف وجود دارد مردي تنها
با بالاپوشي گرم و سري مست از باده ناب ميرود و اين شعر شما را به
شكل اورادي آسماني ميخواند . برقرار باشيد نانا

Posted by: nana at November 30, 2005 12:17 AM

اینهمه واژه، اینهمه احساس، دیگر چه خواهی، زودتر بگوی جان دلم...

Posted by: فواد at November 29, 2005 9:28 PM

نوشته هات محشره...

عاشق بمانيد...عاشق

Posted by: بهار at November 29, 2005 7:20 PM

زيبا بود استاد...زيبا...با اجازتون به قسمتي از شعر لينك دادم.

Posted by: رهايي at November 29, 2005 7:03 PM

دل از من برد و روي از من نهان كرد
خدا را با كه اين بازي توان كرد
شب تنهاييم در قصد جان بود
خيالش لطف هاي بيكران كرد
...
دارم عاشق مي شوم دوباره.
بعد از سال ها...
سلامت باشي.

آقای بايرامی عزيزم،
نمی دانم تبريک بگويم يا...؟ لبخند را بخشيد و مثل يک قطره از چشم درخشيد.
شاد باشيد
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: mohamad bairami at November 29, 2005 6:34 PM

واژه ها از من مي گريزند. از روزي كه گريخته ام از من. از آسمان مست و مشحون، به خط خطی ترین خاک... تباه می شود، و من نمی دانم عاشقی کنم یا زندگی، بمیرم یا بخندم... این میانه می آیم و می روم هر روز، روزی ده بار. روی سنگفرش دگمه ای می رقصند چشم هام، و در خلوت خاموش قفسه ها شورتر می شوند لبهام... راست است، واژه ها تهی شده اند...

Posted by: پری ناز at November 29, 2005 6:28 PM

هنوز مست شب گذشته‌ام، تو عجب شرابي هستي...
آقاي معروفي فوق‌العاده بود...فوق‌العاده!

Posted by: Moeen at November 29, 2005 4:34 PM

سلام! آقای معروفی عزیز!
من تو وبلاگم به شما لینک دادم!
به خرابات ما هم سری بزنید.
http://malikhulia.blogsky.com

Posted by: علیرضا at November 29, 2005 3:59 PM

سلام جناب معروفي خيلي لطيف بود خيلي واقعا زيبا بود

Posted by: ليلا at November 29, 2005 3:37 PM

با سلام
جناب معروفي عزيز پيش از اين هم اينجا آمدم اما شما نيامديد
------
شعر هاي شما توصيفي ست خاص فضاهاي ذهني شما
-----
يك پرسش:
اگر نتوانيد حس و افكارتان را حتي در شعر بياوريد آنگاه سراغ چه خواهيد رفت؟
-----
باور كنيد دوست دارم سمفوني مردگان تان را هم بخوانم تا با شما بهتر آشنا شوم اما اينجا كتاب پول خون پدر آدم است.اما هر طور شده مي خوانم.
------
به آرزو هايتان برسيد

Posted by: emad at November 29, 2005 3:18 PM

(در آغوشت/ ورد مي خوانم نيمه شب/ و خدا را صدا مي زنم/ آنقدر صدا مي زنم كه بگويي:/جان دلم!)...

دلم مي خواهد بيايم اينجا و نروم

Posted by: مریم at November 29, 2005 2:11 PM

"همين که باشی
همين که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آويزم به شانه‌ی تو.".

"با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟".

سلام آقای معروفی.
شما قادرید با کلمات روح و جسم آدمی را به رقص و پایکوبی نشانید.
قلبتان همچنان عاشق بماند
زبانهُ شعله دلتان گرمابخش برگهای پاییز یست.
قلمتان وقتی مهربان مینویسد، خیال در من بیدار میشود، بازیش میگیرد.
برقرار و سرافراز بمانید.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at November 29, 2005 2:03 PM

معركه است شعرهايتان
معركه

Posted by: مريم صورتک at November 29, 2005 1:42 PM

گاهي واژه ها تهي مي شوند
خود آرزو مي شوند...

Posted by: شبنم at November 29, 2005 12:53 PM

خوب است مثل هميشه .شعر هم كه بنويسيد مثل داستانهايتان زيباست
شما كه درباره گنجي مي نويسيد و از بعضيها انتقاد ميكنيد لطفا" نوشته هاي ديگران را هم بخوانيد

Posted by: sare at November 29, 2005 10:40 AM

انقدرزيبا كه هنوز در زيبايي اون غرقم نمي خواهم اين لحظه زيبا را از دست بدهم فقط خواستم به خاطر اين لذت روح تشكركنم /ممنون

Posted by: maryam at November 29, 2005 8:34 AM

بسیار زیباست استاد... حرف دل است فقط باید خواند و فکر کرد. به همه چیز..
قلمتان پاینده و روان...

Posted by: fazel at November 29, 2005 8:14 AM
Post a comment









Remember personal info?