December 10, 2005

داستان برلين

 

داستان برلين گرچه برای من ادامه‌ی همان دوره‌های داستان‌نويسی بود که به توصيه‌ی هوشنگ گلشيری از سال 1364 با گروهی آغاز کرده بودم،  و آخرينش در آکادمی هنر سمندريان در سال 1374 به دستور وزارت اطلاعات تعطيل شد، اما برای بچه‌های برلينی‌ام تجربه‌ای تازه بود که با تجربه‌های ويژه‌ی غربت، "زندگی" را داستان کنند.
می‌خواستم بهشان نشان دهم که هر کدام‌شان دست‌های توانايی دارند. می‌خواستم از دست‌هاشان داستان درآورم، و توانستم. داستان را آنها نوشته‌اند و من احساس غرور می‌کنم. می‌بينيد؟ و می‌گويم می‌خواستم... و توانستم.
تجربه‌ی تبعيد و مهاجرت بزرگ‌ترين سرمايه‌ی بچه‌های من است. تنهايی، سختی، غربت، بيکاری، و حتا گاه گرسنگی و يا بی عشقی موضوع کار آنها بوده است. آدم‌هايی تحصيل‌کرده که اينجا فقط داستان‌نويس بوده‌اند،  نه جامعه‌شناس و مهندس و روانشناس و سياستمدار...

Berlin.jpg
شناسنامه، فهرست و مقدمه کتاب را اينجا ببينيد:    Download file

@ December 10, 2005 6:07 PM | TrackBack
Comments

و هزاران درود بر شما؛
به راستي در اين لحظه بسيار خشنودم كه مي توانم اين خطوط را براي شما حك كنم. فاصله ها به حتم بي معناست و مائيم كه مي توانيم با درك انديشهاي يكديگر طعم تلخ ندانستن و نتوانستن را از ذهنهاي پريشانمان بزداييم. نياز امروز داستان نويسي ايران به شما كه اينك دور از وطن مي انديشيد بس بيشتر از زماني ست كه مي توانستيم شايد از نزديك شمارا ببينيم و حرفهايتان را بشنويم. پس به ياري اين نسل حيران بشتابيد و انديشهايمان را هدايت كنيد. با سپاس منتظر سخنانتان هستم.

Posted by: parvaneh at October 27, 2009 9:16 AM

سلام استاد
در ايران امكان تهيه كتاب هاي شما نيست...ما چه كنيم كه بي شمار مشتاق كتاب هاي شماييم؟ لطفا اگر امكان دارد فايل پي دي اف كتاب هايتان را برايم ارسال كنيد...
كتاب فريدون سه پسر داشت را دارم...بهترين كتابي كه خوانده ام...قبلا هم اين را گفته بودم...

Posted by: ح.ج at June 19, 2006 9:12 AM

سلام استاد :
لطفاً‌اگر امكان دارد مجموعه داستانهاي برلين را در وبلاگتان منتشر كنيد تا هموطنان ايراني هم بتوانند به آنها دسترسي داشته باشند. با تشكر

Posted by: ايمان at January 16, 2006 9:27 PM

salam,
man saai kardam in file shoma ra piade konem .motasefane nashod. mikhastem saal konem ke bareyten maqdur ast in file ra be onwane zamime be mialem ersal konid.
ba tashakor
gholam

دوست عزيز،
از آرشيو ماهانه می توانيد راحت کپی کنيد.

Posted by: gholam at January 2, 2006 10:44 AM

با سلام. من همیشه به وبلاگ شما سر میزنم و واقعا از این نوشته هاتون هم مثل رمان هاتون لذت می برم. آرزو میکنم که همیشه همین طور سر بلند و موفق باشید. اگر به وبلاگ من هم سر بزنید واقعا ممنون میشم. متشکر.

Posted by: سه تار at December 17, 2005 10:02 PM

آقاي معروفي، سلام.
مي دانيد آقاي معروفي...شايد شما نخواهيد خود را سياستمدار بدانيد، ولي اكنون، خواه نا خواه، سياستمدار تلقي مي‌شويد. آقاي معروفي! كاش هنرتان را با سياست نمي‌آميختيد.

راستي، بسيار مشتاقم داستانم را در وبلاگم بخوانيد و نظرتان را بگوييد./ من داستان نويسي بلد نيستم...شايد قصه نوشته‌ام.

با احترام. معين

Posted by: معين at December 14, 2005 4:46 PM

az nazare mane faghat khanand dastane avvale ketab az Ahghari tanha neveshtei bud ke faghat neveshte nabud. behnevisandeash tabrik miguyam

Posted by: alireza at December 14, 2005 1:32 PM

مقدمه كتاب ترغيب مان كرد كه اين كتاب را بخريم ولي داستان ها اصلا تجربه اي نبود درباره آن چيز ها كه شما در مقدمه ادعا مي كرديد.(آيا به صرف آنچه از سر گذرانده ايم آن چيز ها بدل به تجربه مي شوند؟) ويژگي آن داستان ها كه موضوع مهاجرت را با خود داشت بيشتر حول برخورد اولين آشنايي با اين محيط بود كه طبعا اسير شرح آنچه گذشت شده است.در اين باره حرف بيشتر هست

Posted by: khosro at December 14, 2005 10:56 AM

از شما ممنونم. نمي دانيد وقتي دانستم كه شما كامنت را دريافت نكرده ايد چقدر خوشحال شدم: برايم قابل درك نبود كه آن نوشته را ديده باشيد و نديده گرفته باشيد. ديشب كارد ميزدي خونم در نمي آمد. دور و بري ها تعجب كرده بودند چون مرا آدم آرامي مي دانستند و نمي توانستند بفهمند چه چيز اين اندازه مرا عصباني كرده. نشستم و رنج نامه بلندي خطاب به شما نوشتم... بگذريم... اما يك چيز را بگويم: من هم فكر نمي كنم كه ماركز نبايد درباره ی لايروبی رودخانه مقاله مي نوشت. هنرمندان وجدان حساسي دارند و صداقتشان بيشتر از شرافت سياستمداران است. اشكالي هم ندارد كه اشتباه كنند. اما آقاي معروفي اگر سياستمداري در باب ادبيات حرف اشتباهي بزند شما چه مي كنيد؟ مسلما نقدش مي كنيد. به عنوان داستان نويس سعي مي كنيد آنچه را اندوخته ايد به او هم منتقل كنيد. من در مقابل شما چيزي از ادبيات نمي دانم. از سياست هم آنقدر سرم نمي شود. اما در آن كامنت مفقوده( كه كاملا دوستانه هم نوشته شده بود) ميخواستم باب نقد در آنچه به نظرم اشتباه شما در نوع برخوردتان با سياست بوده است را باز كنم. چشم.سلامتان را به آقاي مير صادقي خواهم رساند. من هم فضاي قصابي ها را در آثار ايشان دوست دارم. فضايي است كه ايشان بواسطه شغل پدر تجربه كرده اند و بنظرم به طور كلي آقاي ميرصادقي هروقت از "مردم" مي نويسند همينقدر دلنشين و روان است. چون با مردم زندگي كرده اند.
سرتان را درد نياورم
صادق نوابي

Posted by: senior at December 14, 2005 7:35 AM

ديشب خواب بدی ديدم
خواب ديدم
پاسبانهای تنومند
با دستهای زمخت
مغز بچه های دوره ابتدايی را
تفتيش ميکردند
و کوله هاشان را
و جيبهايشان را
و لباس و کفش و جورابهايشان را
ميگشتند
مبادا
بچه های دوره ابتدايی
اکسيژن به همراه داشته باشند
ديشب خواب بدی ديدم
خواب ديدم
پرستاران بخش نوزادان
پيرو بخشنامه سلامت ملی
به هر نوزاد تازه رسيده ای
دی اکسيد کربن تزريق ميکنند
و
به مادران باردار
شربت سرب ميخورانند
ديشب خواب بدی ديدم
خواب ديدم
ماموران شريف شهرداری
روی تمام بيلبوردهای اتوبانهای پر تردد
اعلاميه منع تنفس اکسيژن ميچسبانند
ودر تمام ميادين شهر
متنفسان اکسيژن را
- برای عبرت سايرين-
شلاق ميزنند
ديشب خواب بدی ديدم
و کاش خواب مرد
چپ باشد

Posted by: داریوش at December 14, 2005 7:28 AM

سلام استاد گرامی...
مرسی از کامنت زیبایتان برای آقای نوابی...
من یکی دوتا ایمیل زدم به همین آدرس ایمیلی که اینجا هست. مثل اینکه به دستتون نرسیده . گفته بودم که کتاب هنوز به دست من نرسیده ...
با مهر...

Posted by: fazel at December 14, 2005 6:04 AM

آقاي معروفي. برايتان ميل زدم. منتظر جواب هستم.

Posted by: علي اعطا at December 13, 2005 7:51 PM

آقاي معروفي يك روز كه محمد عرب زاده نازنين نوشت :
" بچه گي هامون با آژير سفيد و قرمز، رنگ گرفتند و تفريحمون تماشاي رد سفيد دنباله‌ي ميگ ها و فانتوم هاي عراقي بود كه خط مي كشيدند روي تن آسمون . كودكي هاي من و تو رو خط مي زدند. دنياي كودكي كه بايد توي يكي بود يكي نبود و قصه‌ي دختر شاپريون و توي ده شلمرود غرق مي شد، حالا نوجواني شده بود كه به فرمان عقيده زير تانك مي پره. "
تلخ شدم و از توي صندوقچه قديمي، لابه لاي كاغذهاي كاهي، شعري را بيرون كشيدم كه سال ها قبل نوشته بودم:

دختر شاه پريون

هوا سرده
برگاي درختا زرده
چه پردرده دلي غمگين
كه در اين سينه مي گرده

آه و ناله ست
نغمه نيست ترانه هامون
همه مرگه همه درده
خوشي نيست تو خونه هامون

هوا سرده
خيلي سرده
يه لباس گرم نداريم
واسه گرم كردن دستا
آتيش و هيمه نداريم

همه چيز شده مصيبت
مصيبت پشت مصيبت

آرزو هامون سرابه
خونه مونم كه خرابه
هر چي نقشه مي كشيم ما
انگاري نقشِ بر آبه

چي مي گم من
تو مي دوني؟
مي نويسم
تو مي خوني؟

دردمو
كشيده اي تو؟
زجرمو
چشيده اي تو؟

چه بي تابي
چه بي تابم
براي ديدن خورشيد
براي ديدن زلفاش
از پشت ابراي ترديد

خسته هستم من از سرما
ازدردهاي طاقت فرسا
مانده ام در حسرتي
آه
حسرت يه تيكه گرما

اشك چشمام شده دريا
چشامو دوختم به فردا
خسته هستم من تنها
مي رم آروم تو كتابا

تو كتابا يه كتابه
كه به رنگ آسمونه
اسم اين كتاب زيبا
"دختر شاه پريونه"

دخترشاه پريون
از كتاب مياد بيرون
ميگيره دست منو
مي بره تو آسمون

من كهكشون نديده
من آسمون نديده
يله و رها شدم
نزديك خدا شدم
آب شدم راهي شدم
مرغ دريايي شدم
پر شدم خالي شدم
نقش نقاشي شدم

دختر شاه پريون
مي خنده گريه كنون

اشكاشو با خنده هاش
مي بينم رو گونه هاش
يا كه در كنج لباش
يا كه در رنگ صداش

دختر شاه پريون
نازنين و مهربون
دست تو دستام مي زاره
گوش به حرفام مي سپاره

شعر هاي قشنگشو
آروم آروم مي خونه
همة ترانه هاش
توي گوشم مي مونه

دختر شاه پريون
داد مي زنه
انگار از درون من
داره فرياد مي زنه:

" ي روزي مرغ مهاجر
ماهي ، هميشه مسافر

بلبل هاي خوش ترانه
عاشقاي بي بهانه

آهوها
اون چشم درشتا
باغبونا
گل پرستا

مي رسند خسته
ولي شاد
ازتو دريا
رو پر باد

گُل مي شه
تموم خارا
آب مي شه
تموم ابرا
سنگاي گرون و زيبا
كشف مي شن
از توي غارا

اژدها ، اون ديو هفت سر
بچه دزدِ ، چادر به سر
محو مي شن از تو ي قصه
ماجراهاي جادوگر

لاله مي شه
هرچي دشته
پر آب مي شه
هرچي تشته

ديگه ديروزي ، نداريم
تنها فرداها رو داريم
واسه ي رسيدنامون
همه يك مأوايي داريم"
. . .
دختر شاه پريون ، رفت
آرزو هاي منم، رفت
تنها ردي كه به جا موند
عمر من بود كه هدر رفت

وقتي رفت
اشكم در اومد
همه غصه هام
سر اومد
اشك دريايي چشمام
اومد اومد
تا سر اومد


دختر شاه پريون!
برو ، تو همون كتابت
باورت باشه كه من هم
يه روزي مي يام به خوابت .

Posted by: حميدرضا سليماني at December 13, 2005 3:51 PM

نه آقاي معروفي. اگر آن كامنت را در زباله داني نينداخته باشيد مي بينيد كه من به كسي فحش نداده ام. فقط به شما گفته بودم: نويسنده خوبي هستيد اما سياستمدار خوبي نيستيد. گفته بودم كه شما را نفرت و كينه راهنمايي مي كند اما يك مبارز سياسي براي بهروزي خودش و مردمش مي جنگد. گفته بودم كه اگر در اين راه ( راه سياست) وارد مي شويد با علم سياست( كه اصلا هم علم كثيفي نيست) وارد شويد. گفته بودم چس ناله نكنيد. پشت اسم مستعار هم پنهان نمي شوم. صادق نوابي دانشجوي صنعتي شريف هستم. شاگرد جمال مير صادقي. عضو شوراي عمومي انجمن اسلامي و هيچ وقت شما را به خاطر سانسور نوشته ام نمي بخشم.

آقای صادق نوابی
من از شما کامنتی نداشتم،
و برای احساس تان ممنونم.
يادتان نرود که من سياستمدار نيستم، و علم سياست را نمی شناسم. فقط گاهی در زمينه های گوناگون قلم می زنم. ژورناليسم سياسی يا اقتصادی يا فرهنگی با تخصص در آن رشته ها توفير دارد. در امريکای لاتين کسی به مارکز نمی گويد چرا درباره ی لايروبی رودخانه مقاله نوشته است. در ايران همه درباره ی ادبيات اظهار نظر می کنند، و اگر يک نويسنده جمله ای درباره ی سياست بنويسد عليه او موضعگيری می کنند. چرا آقای نوابی؟ چرا من نتوانم حتا اشتباه کنم؟
به آقای ميرصادقی سلام مرا برسانيد. "نه آدمی نه صدايی" و "چشم های من خسته" از او کارهای قشنگ و ماندگاری است. مثلا فضای قصابی ها را عالی ساخته است و...
همين.
شاد باشيد.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: senior at December 13, 2005 2:15 PM

آقاي معروفي براي نوشته "روشنفكران ديني" كامنتي برايتان گذاشته بودم و اصلا فكر نمي كردم كه تيغ مميزي تان زخمي اش كند. نه به كسي توهين كرده بودم نه حرف نامربوطي ميزدم...چرا؟ آخر چرا؟ اين صفحه كامنت را گذاشته ايد كه يك مشت دختربچه تازه بالغ بيايند و از رمانهايتان تعريف كنند؟ مهاجرت اينقدر خردتان كرده كه حرف حساب يك نفر ديگر را قلم بگيريد؟ نديده بگيريد؟

دوست عزيز،
من نه مهاجرم، نه چيزی مرا خرد کرده، اما در صفحه ام اجازه نمی دهم کسی به کسی فحش بدهد. در ثانی شما فکر می کنيد اگر بگوييد فلان دولتمرد پفيوز است رژيم سرنگون می شود؟
بعد هم اجازه بدهم کسی به راحتی پشت نام مستعار بنشيند و مرا سانسورچی بخواند؟ يا به جوان های وطنم بگويد دختربچه ی تازه بالغ؟
راستی شما کی بالغ شديد؟
یا...؟
من صبر می کنم. صبرم زياد است.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: senior at December 13, 2005 10:52 AM

اينجا را كرديم خانه خودمان !
گاهي اوقات از آمدنهاي مكررم ناراحت ميشوم. مرا ببخش عزيز خوش نوا!

(رختخواب پهن شده وسط پشت بام خونه انگار هيچ وقت نبايد جمع مي شد.
زبون درازي حياط كوچك بالا بود به آسمان بزرگ .
هميشه قبل از غروب مي رفتم پيشش .
هر دو نگاهمون به آسمون بود.اما اون بيشتر پشت من قايم ميشد. بيچاره مي ترسيد.
من اما چشمامو هيز مي كردم به طرف خونه خدا. دستاش رو مي ديدم وقتي كه داشت چراغ ماه و روشن مي كرد ....
ماه و دوست دارم زياد.
اما امان از وقتي كه سروكله ستاره هاي روسپي حسود با او عشوه هاي خركي و چشمك هاي پشت سر هم پيدا ميشه. حالم از شون بهم ميخوره.
...
زل مي زنم تو چشماي خدا: چرا اين خاك توسرها از اينجا نمي رن؟
دوباره دستاي خدا رو مي بينم.
مي دونه عاشق بارون شهابم. )

"تبسم بخاطر تو "تازه ابتداي راه است جناب معروفي! خودش هم خوب مي داند. احساس مي كند داستان يك دست نيست و (اما) زياد تكرار شده.
دنباله معجزه در داستان نيست. اما نيمچه داستانش به دلش خوب نمي نشيند.
مهربانيت را سپاس!

Posted by: faezeh at December 13, 2005 7:12 AM

آقاي معروفي عزيز غربت شايد با عبور از مرزها جدي تر وعميق تر شود اما اينك در كشورمان معني آن را مي تواني لمس كني در خانه غريب بودن دشوار است

Posted by: zahra at December 13, 2005 5:38 AM

جناب معروفي چه خوب بود اين كتابهايي را كه هرگز به ايران وارد نمي شوند را به هر صورتي كه ممكن بود در سايت خود مي گذاشتيد تا استفاده كنيم. آيا كتابي كه در ايران مجوز چاپ نمي گيرد مي شود در برلين انتشار يابد؟ به چه صورت؟ ممنون

سلام خانم بهاره خليقی
نشر گردون و چاپخانه گردون بيشتر به خاطر نشر کتاب هايی که در ايران مجوز نمی گيرند حضورش پررنگ شده.
زمانی که چاپخانه هم نداشتيم، شازده احتجاب گلشيری و تجددستيزی عباس ميلانی و هفتاد سنگ قبر رويايی و... را منتشر کرديم، حالا چاپخانه هم داريم برای کمر نازک سانسور.
مهم اين است که بوف کورمان را در بمبئی 50 نسخه به طبع برسانيم، حالا البته اين رقم کمی تکان خورده و شده 500 يا 1000 نسخه.
در واقع ريشه ی درخت را اينجا - به رسم هدايت و بوف کور - در آب می گذاريم تا روزی در خاک وطن بکاريم.
خب، عمر ما هم در زورآزمايی و مچ زنی با متوليان سانسور سر شد. اين بهتر است که جای واژگان ما سه تا نقطه بگذارند و بعدها جای نقطه ها را با آجر پر کنند! غمی نيست.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: گام معلق at December 12, 2005 5:05 PM

سلام. زيبا مي نويسید. من که مشتری دائمی شدم و به وبلاگ تان لينک هم دادم. منتظر نوشته های بعدي تان هستم موفق باشيد

Posted by: soheil at December 12, 2005 2:46 PM

اون وقت ها كه كتاب هاتون رو مي خوندم و شما ايران بوديد... به زور مي تونستم يه چيزايي ازشون بفهمم. شايد اولين باري كه سال بلوا رو خوندم 15-16 ساله بودم.اما حالا كه كتاب هاتون رو كه براي بار صدم مي خونم و مي فهمم چقدر افسوس مي خورم. راستي اين مطلب اين دفعه تون منو ياد مصاحبه تون با چلچراغ انداخت. مال همون وقتي كه من چلچراغ مي خوندم و الان ترجيح مي دم نخونم. موفق باشيد حتي در غربت...

Posted by: moterased at December 12, 2005 12:45 PM

nemigam sakht tare vali hesse ghorbat too keshvare khode adam kheili sakhte ...

Posted by: ghazal at December 12, 2005 3:20 AM

خسته نباشيد
حس معلمي كه تجلي اموخته هايش را ميبيند بسيار زيباست
اين غرور گواري وجودتان
از بعضي تنها ميتوان چند كلمه اي اموخت و از بعضي دريا دريا
در اين سالها در كوزه ي وجود هركدام از ما به اندازه ي ظرفيتمان اب ريخته ايد

ممنون " اي معلم بزرگ همه درسهاي مقدس من...."


Posted by: شبنم at December 11, 2005 9:32 PM

سلام...فقط خواستم سلام كرده باشم...سلام كردن به شما كه از آثارتان مي شناسمتان حس خوبي است...سلام...

Posted by: maryam at December 11, 2005 7:45 PM

راستي كاش html داستان هاي برلين را روي نت و وب خودتان مي گذاشتيد تا ما اين طرف آب بخونيم.

Posted by: akbar at December 11, 2005 5:02 PM

سلام آقا
من از همون شاگرد هاي شما در كلوپ استاد سمندريان هستم. هموني كه داستانش بهترين شد و با شما گاهي تا امام حسين مي آمد و تو رنو سفيد شما مي نشست و باهاش تا برسي كلي حرف ميزدي. و گاهي فيلم هاي خوب به شما مي داد . يادتون هست؟ اسمم اكبر هست و با زيبا و نيلوفر و بچه هاي ديگه به عشق اون كلاس زودتر مي اومديم تا صندلي ها را اونجور كه شما مي خواستين بچينيم. دور تا دور كلاس تا بقول شما از پشتمان مطمئن باشيم. آخه آن روز ها از پشت، خيلي ها ضربه مي خوردند و مي افتادند. همان جور كه ما با تمام مراقبت آخر نرسيده ،از درخت افتاديم. حالا كه وب لاگ شما را مي خونم از حسرت اون روز ها مي ميميرم. اون بچه ها حالا براي خودشان كس و كساني شده اند. بعضي ها داستان مينويسند ؛ بعضي ها در روز نامه كار مي كنند ؛ بعضي ها شعر ميگويند و از بعضي ها مثل زيبا هيچ خبري و اثري نيست. ديدم از شاگردان برلين مجموعه در اورديد به نظرم رسيد پيشنهاد بدهم از اين بچه هاي تهران هم داستان بگيريد و اين بار در كنار هم نسلان ما در خارج از كشور ؛ آنها را به چاپ برسانيد. اگر منت بر ما بگذاريد ؛ من همه جوره براي تهيه داستان ها در خدمتم. monaaki@yahoo.com

Posted by: akbar at December 11, 2005 4:56 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
من هم دوست دارم نویسنده شوم. کاش بشم، نه؟!
موفق باشید.

Posted by: مهرداد at December 11, 2005 12:59 PM

بعضي وقت ها دلم مي خواست تمام اين سختي هاي مهاجرت را مي كشيدم اما جايي بودم كه مي تونستم بدون دغدغه ي سانسور و اين حرف ها بنويسم و اگر داستان هايم ارزش چاپ داشت به راحتي چاپ مي شد. اما من اين جا اسيرم. اسير عشق و اسير بچه . براي همينه كه با همين دغدغه ها مي نويسم ولي حتي همين داستان هاي سانسور شده را چاپ نمي كنند. حالا نمي دانم مشكل چاپ دارند يا ارزش چاپ ندارند. اينجا خر تو خره. هيچكس به آدم جواب درست نمي ده. داستان هاتو كه به يه نشر مي دي حتي نمي دوني كي مي خونه. نمي دوني طرف اين كاره است يا نه. به ت مي گن نه و بعد مي بيني چه مجموعه هاي افتضاحي در مي يارن. اميدوارم به زودي بتونيم اين مجموعه ي شما رو بخونيم.
من ادرس ايميلم رو اشتباه نوشتم. نمي تونم ادرس درست رو بنويسم. شايد به زودي يه ايميل با يك اسم ديگه به جز ايني كه دارم باز كردم و براتون فرستادم.

Posted by: sima at December 11, 2005 12:37 PM

سلام. حال تان خوب است استاد؟ چقدر اين شعرهاي مناظره گونه تان لطيف و زيبا هستند... دلتنگتان بودم آمدم سراغ خانه تان شايد متن جديدي بخوانم كه با اين متن مواجه شدم. چه خوب مي شد براي ما كه دسترسي به داستان هاي برلين نداريم چند داستان از اين مجموعه را بگذاريد تا بتوانيم بخوانيمشان. سرفرازباشيد...

Posted by: maryam at December 11, 2005 12:16 PM

دوست دارم بخوانمش... ادبيات مهاجرت را دوست دارم.. از وقتي آمده ام اينجا (آمريكا ) تصور بهتري دارم از همه اين ها كه تا بحال مي خواندم و كمتر مي فهميدم...
ضمنا من با اجازه شما لينك وبلاگ شما را گذاشتم در پياده رو...

Posted by: آیدا at December 11, 2005 5:01 AM

استاد گرامی سلام: تبریک که نتیجه تلاش هایت را می بینی...

Posted by: fazel at December 11, 2005 2:47 AM

سلام استاد! خود كتاب يا نسخه اينترنتي را چگونه مي توان تهيه كرد؟ به هر حال ما هم درغربت هستيم حتما به دردمان مي خورد. زنده باشيد !

Posted by: آينا at December 11, 2005 2:01 AM

سلام
به قول فرانسوي ها سان ووآق (نديد) كه بايد كتاب جالبي باشد .... در جمع و حاصل گفت و شنود و بحث و مداقه هماره بهتر است از تنها و در سكوت درون
خسته نباشي شما ....
خسته نباشيد همگي .....

Posted by: zistan at December 11, 2005 12:28 AM

چه خوب که برگشتید آقای معروفی عزیزم. دل تنگتان شده بودم.

Posted by: الناز at December 11, 2005 12:22 AM
Post a comment









Remember personal info?