December 14, 2005

راه‌های تاريک

 

هرسال همين روزها همين حال را دارم، فکر می‌کنم خسته‌ام. شکايتی ندارم، فقط بعضی شب‌ها از خستگی نمی‌توانم بنويسم. پر از حس نوشتنم اما ... 

من سردم است
و انگار هرگز گرم نخواهم شد
تمام راه سرد بود
برلین
سرد و غمگین است
و من گرم نخواهم شد.
راه‌های تاریک
به گورستان منتهی می‌شوند
و راه‌های روشن به گورستان می‌رسند.
به خاک سرد برلین فکر می‌کنم
و آفتاب.

راه‌های تاریک، تاریک می‌مانند
مرا روشن کن.
چرا در تنهایی بیش‌تر سردم می شود؟
چرا آب چاله‌ها یخ بسته بود
                                در تمام راه؟
مگر پاییز یخ می‌بندد با تمام خزانش نارنجی؟
مگر من به سادگی تن می‌دادم به خاک غريب؟
نجاتم بده که از گور در آیم
من آیه‌ی اذالشمس را برای دل تو می‌خوانم
از مرگ می‌گریزم
اما تن می‌دهم به کلام تو
که مرا به خودم وانگذاری

با من به بازار قفس‌ها بیا
پرندگان در قفس هزار نقش می‌بافند
که تو هیچ نمی‌فهمی
نه از کلاف سردرگم دل من
نه صداهایی که آنها می‌نویسند.

من از سرزمین پرسش‌ها می‌آیم
از ته سرمای برلین
از زیر صفر
من از مرگ می‌رویم 
به اندامت می‌پیچم که زنده بمانم
مهربانم...

@ December 14, 2005 7:04 PM | TrackBack
Comments

Autumn is here

Feeling frozen inside
waiting for time to wash this land away
counting the aimless pulses
watching the silent wind
lovers were saying goodbye
autumn is here

Looking at the same sky
following the foot prints of memories
walking among the faces
searching for what I have lost
Autumn is here

Waken up from my dream
waves wash my tears away
the desert is as empty as always
Autumn is here.

Tired smiles
misery in the air
distances get longer day by day
pages turn to be gray
Autumn is here

The winds are called
the rains fall,
the last leaves
in my wet eyes
Autumn is here.

Loving you deeply inside
waiting for time to take me back again
counting endless tears
missing you more than ever
without the leaves
as
Autumn is here
Ayat, 16 Oct 2003

Posted by: ayat at January 9, 2006 3:47 AM

كاش ياد نگرفته بودم بي انكه بپيچم ببالم...انوقت حتما كسي بود تا بر او بپيچم و زنده بمانم...

Posted by: لوتوس at December 29, 2005 4:47 AM

مدتي در مثنوي تاخير شد
...............................
تو غمگيني و افسرده به زبان بيگانه سخن ميگويي سرما رسوخ ميكند در جانت و كلامت و تو ميميري در سرزمين پاكترين نژادها و تو را سوار بر مركبي بيروح تا گورستاني دور بدرقه ميكنند و تو در تنهايي خود ميميري و سرماي گورهاي سياه برلين تنت را ميخلد .آري اينك تو مرده اي باسي افسانه هاي من و كسي براي دلتنگيت ترانه اي فاتحه نميخواند ..........تو مرده اي و كار آناني كه اين را خوش داشتند به پايان رسيده.... تنها يادت باشد هرگاه نسيمي آمد دستانش را بگير و به سرزميني برگرد كه تنها مرده ها آزادانه ميانديشند و ميخوانند ; بيخوف فردا سخن ميگوييند و عجيب است كه گاهي عاشق ميشوند . عباس زودتر بمير و بازگرد روحم بيصبرانه منتظر توست(آخرين ققنوس)

Posted by: akharingognoos at December 18, 2005 7:55 PM

سلام مهربانترين كه با قلمت تبعيد را تحمل خواهم كرد و با حسم كه ازحست جان ميگيرد توانا خواهم شد تا دوباره بنويسم و بخوانم
پري سيما/ونكوور/كانادا

Posted by: parisima at December 18, 2005 12:26 AM

سلام مجدد. آقاي معروفي ميل زدم. منتظر جواب شما هستم.

Posted by: علي اعطا at December 15, 2005 4:38 PM

مهم همین حس نوشتن است، مهم تویی و مهم نارنجی است، از مرگ نیا، با خود مهربان باش مثل مهربان...

Posted by: فواد at December 15, 2005 2:49 PM

عيده! ببين همه جا چراغونه. همه يه لبخند گنده ي خمير دندوني نقاشي كردن رو صورتاشون. تو چرا هميشه ساز مخالفي؟ به تو چه تو دنيا يه جا هست كه آسمونش آبيه و هواش گرمه و آدما تو تاكسي تنگ هم ميشينن. كي بود ميگفت دوست داره رو برفا بخوابه؟ لاو استوري ديدن تو يه زيرزمين كرايه اي دانشجويي كنار منقل ذغال آدمو اين شكلي مي كنه!

Posted by: bahar narenj at December 15, 2005 12:35 PM

Aghayeh Maroufi aziz,
hatman bayad kheili sakht basheh keh natunid beh keshvaretun bargardid, hatman haminture, ama shuma vaghean ghavi va shoja hastid keh in risk ro kardid va beh jaye in keh beh khudetun fekr konid beh keshvaretun fekr kardid, va ta tehesh ham hastid, omidvaram keh ruzi bereseh keh shuma ham betunid bargardid,....

Posted by: Sara at December 15, 2005 9:31 AM

فهميدم عاشق كي هستين

Posted by: farahnaz at December 15, 2005 4:10 AM

سخن از زندگي نقره اي اوازيست
كه سحرگاهان فواره ي كوچك مي خواند
...
سخن از پچ پج ترساني در ظلمت نيست
سخن از روز است و پنجره هاي باز
و هواي تازه
و اجاقي كه در آن اشيا بيهوده مي سوزند
و تولد و تكامل و غرور
...
شما راست ميگوييد
كلاف سردرگم را فقط پرنده ي اسير در قفس ميشناسد
اما
براي ما كه با دستان ازادمان هيچ كاري نمي توانيم كنيم
دعا كردن تنها راه باقيمانده است
دعا مي كنيم براي اجاقي كه نور بدهد و گرما و روشنايي


Posted by: شبنم at December 14, 2005 9:48 PM

ستاره ها یخ زده اند، اشک های من نیز... یقین "ساری گلین" را شنیده اید. سخت نوازش می دهد گونه را، وقتی این قدر سرد است... شازده کوچولو را می خوانم باز. و نرم می لغزم در آغوش این طفل. و زمزمه می کنم:
من عشقم را در سال بد یافتم
که می گوید مأیوس نباش...

شاید ستاره ها غرق گل شوند...

Posted by: پری ناز at December 14, 2005 9:15 PM
Post a comment









Remember personal info?