December 18, 2005

کدام يکيش بود؟


«مستند کردن محاکمه مطبوعات
مطبوعات و روزنامه‌نگاران در دهه گذشته حق بزرگی بر روند آگاهی بخشی جامعه داشته‌اند. این را هیچ تحلیل‌گری نمی‌تواند انکار کند. ذهن فراموشکار ما به راحتی می‌تواند مشکلات آنان را فراموش کند. در این میان کسانی پیدا می‌شوند که دوران سختی‌های آنان را می‌نگارند تا در حافظه تاریخ بماند. این حداقل کاری است که برای ماندگاری سختی‌های آنان می‌توان انجام داد.
اخیراً به همت والای سرکار خانم عذرا فراهانی، روزنامه‌نگار پرتلاش کشور سه جلد کتاب در ۱۷۰۰ صفحه اسناد پرونده‌های مطبوعاتی ایران در دهه ۷۰ را منتشر نموده است. از آخرین مجوزهای دوران قبلی ارشاد استفاده کرده است. کتاب مرجعی شده.
در این کتاب پرونده‌های قضایی مطبوعات از ابتدای سال ۷۰ تا ۱۹/۳/۷۶ در بخش اول جلد اول آمده است که مربوط به ۸۶ مطبوعه است و در این میان فقط مجله گردون لغو پروانه شده و هیچ موضع دولتی هم علیه این روند گرفته نشده است. اما از ۱۹/۳/۷۶ که آقای خاتمی با شعار جامعه مدنی و آزادی مطبوعات انتخاب شد، سیستم مستقل قضایی تا پایان سال ۱۳۸۰ یکصد و نود و چهار نشریه را به دادگاه فرا خوانده که پرونده اکثر آنان لغو و تعطیل شده است تا مبادا شعار آقای خاتمی توفیق یابد. این کتاب را سازمان چاپ و انتشارات ارشاد چاپ کرده است. به سهم خود از این که آسیب‌های مطبوعات مستند شده است خوشحالم. تاریخ به این اسناد نیاز فراوان دارد. قبلا هم دوست خوبم آقای پور استاد محاکمات علنی مطبوعات را کتاب کرده بود.»

ا
مروز داشتم اين نوشته آقای ابطحی را می‌خواندم، و جايی ديگر می‌خواندم که چند نشريه ديگر تعطيل شده و مدير مسئولان به چی و چی محکوم شده‌اند. حالا به يک نکته بيش از هميشه تأکيد می‌کنم؛
هرکس در ايران کار فرهنگی بکند به مجازات می‌رسد. همه خيال می‌کنند نوبت آنها نمی‌شود، ولی حتا شاعران مراسمی که برای تولد مولا علی شعر می‌خوانند و با يک پرس چلوکباب شکم‌شان چرب می‌شود نيز به مجازات خواهند رسيد.
جمهوری اسلامی با فرهنگ، شادی، حق، بشر، زن، کودک، ورزش، ايمان، ايران، خدا، عشق و تمامی نهادهای بشری ستيز دارد، و اين رشته سر دراز دارد. مطبوعات عصب و دندان جامعه است که مدام کشيده می‌شود، و بيش‌تر به چشم می‌آيد.
راست می‌گويد آقای ابطحی: «...
در این میان فقط مجله گردون لغو پروانه شده و هیچ موضع دولتی هم علیه این روند گرفته نشده است.» ده دوازده سالی دير است جناب ابطحی! ولی همين انصاف را تقدير می‌کنم.
اگر آن روز کسی جيغ می‌کشيد و اعتراض می‌کرد، به روزگار تعطيلات فله‌ای نمی‌رسيديم. برای کسانی که فکر می‌کردند عباس معروفی کرمکی بوده، بدنيست يکبار بروند يک دور بزنند آن مجله‌ها را. من مطمئنم حتا آنها که دست‌اندرکار بوده‌اند احتمالاً فقط خبرهای ويژه "کيهان" و "جمهوری اسلامی" و "رسالت" را خوانده بودند که مرا کرکس شاهنشاهی، عامل فحشا، موزع مواد، مفسد فی‌الارض خوانده بودند. آره، همه چيز بودم جز نويسنده و معلم و روزنامه‌نگار!
يادم هست اوائل که تازه گريخته بودم، در يک کنفرانس تلفنی برای بی بی سی جلايی‌پور به من گفت: «شما اگر تندروی نمی‌کرديد کارتان به تعطيل و تبعيد نمی‌کشيد...»
گفتم: «شما کندروی کنيد ببينيد به کجا می‌رسيد...»
نه. هنوز آن سرمقاله گردون را دوست دارم، «
... تنها شکستی بيهوده است که فاقد مبارزه باشد.» کدام يکيش بود؟ چرا يادم نيست؟

@ December 18, 2005 6:29 PM | TrackBack
Comments

اقاي معروفي اعتراف مي كنم قلم قوي اي داريد
اما براي افكار
متظاهرانه شما
ارزشي قائل نيستم
مخصوصا در باره
حجاب

Posted by: مهدي at February 9, 2008 7:42 PM

آه از اين ...

Posted by: ameneh at April 30, 2006 10:50 AM


سلام اقاي معروفي

متن ذيل در نشريه اي چاپ شد ولي جز توهين و تحقير نويسنده اش كه من باشم ثمري در پي نداشت. فكر مي كنم تنها اين آيدين اورخاني است كه مي تواند گريه مرا به فريادي ابدي بدل كند. هميشه دوستت داشته و دارم.

محسن تو

...................

تهوعي بر چرت بي پايان عمومي

از لباس ملي تا قانقارياي ملي


مسخ شده ایم همچون جزامیان. چرا که درد عفونت و تکه تکه شدن و نابودی جامعۀ مان را نمی توانیم بفهمیم. گوشهامان را سفت گرفته ایم تا زاری و فریاد کسی را نشنویم و بینی مان راهم همینطور تا بوی تهوع آور جامعۀ قانقاریا گرفته مان را حس نکنیم .
چشم به ناکجا آبادها دوخته ایم واصلا به این فکر نمی افتیم که روزی این زخم عفونت کرده، دامن ما را هم بگیرد .
تا یکی از ما از شدت درد،صدایش برمی آید، بر دهان او می کوبیم که: هیس ! تشویش چرت نازنین عمومی ... اشاعۀ فحشا...
بعد هم اگر دیگرانی هم بودند که پیگیر این مسایل شدند و توضیح خواستند براحتی تکذیب می کنیم معترض را توبیخ می کنیم و در آخر به سبک داروغۀ ناتینگهام می گوییم:
شهر در امن وامان است...آسوده بخوابید... و بعد همه با هم، آرام، آسوده و بی دغدغه می خوابیم ...
این داستان تلخی است برای کسی چون من که سالهاست در وقوع مکرر این اخبار تاریک ،بغض سنگین و فریاد نکشیده و یائسه ام ، کبره بسته و غبار گرفته بر آشیان زخمی حنجره ام و من می نویسمش. اما هیچ کس را یارای لمس و تحمل حقیقت نیست. آدمکهایی در هیئت سردبیر و دبیرسرویس نوشته هایم را به زباله دانی می سپارند و می گویند: ای آقا ... اینها رو همه می دونند. ولی چاپش دردسر میاره .خواننده نداره. سیاهه ...تلخه... ای آقا شما چقدر بدبینی ... به این چیزا فکر نکن افسردگی میاره ... خدمات دولت رو به زیر سئوال میبره ... مواظب سرت باش ...خفه شو ... گم شو... بمیر...و من مردم .

سالهاست که مرده ام و حالا از هزار جای بدن مقدس وطنم - وطنی که دوستداشتنی ترین نزدیکانم...سازندگان خاطرات کودکیم برای پاسداریش، از همه چیز گذشتند - غده هایی چرکین و متعفن به گونه ای سرباز کرده که همه را ،چون گردابی هولناک در کام خود می برد و من در هم شکسته از این رویداد تلخ، باید در این شهر بی خاطره، بدنبال گذشته ام یا در گورستان بزرگش آواره باشم یا در سرگیجۀ بی پایان بیمارستان ساسان، با بوسه ای برای وداع، تکه تکۀ ریه های بستگانم را در پس سرفه های خردلی مرگ آورشان تا سطل خاکروبه بدرقه کنم.
چگونه این درد التیام می یابد... دردی که زندگی ام را بر من تلخ کرده ... همه را از من رنجانیده ...نمی دانم شاید دیوانه ام که در مقابل چنین وقایعی می سوزم ... درد می کشم ...روزی صد بار می میرم...شاید هم حرف آن مدیر مسئول نامی راست باشد که، من در آستانۀ سی امین سال زندگی ام، بسیار نازک نارنجی وحسّاس ام که با رویدادهایی چنین ساده ، چنین ساده در هم می شکنم.
سه روز است که چشم بر هم نگذاشته، می گریم. نه در عروج یکی از عزیزانم که دیروز رها شد. نه در سوگ او که آزاد شد از بند هر چه درد و هرچه زخمی که در پاسداری ازهم میهنانش ارمغانش شده بود و سالها زمین گیرش کرده بود....نه به خاطر این... بلکه بخاطر یک تیتر می گریم ...بله ... تیتر ... می خواهی بدانی ... فکر می کنی این تیتر چقدر تو را به فکر فرو خواهد برد... یا اینکه تو را به خنده خواهد انداخت ... چه کسی شعور فهمیدن شعور درک آن را خواهد داشت؟ ... یا این که من تا چه وقت باید تاوان احساساتی بودن خود را پس دهم ؟ ...کسی چه می داند که در خلوت خودمان، وقتی کسی در کنارمان نیست که بخاطرش نقاب بزنیم ،چه رفتاری داریم ... شاید برای خودمان هم نقابی داریم... شاید ...می خواهم ببینم آیا مشکل از من است یا نه؟ ... پس می نویسمش تا بازتاب آن را ببینم و پذیرای هر عکس العملی هم هستم. این چنین می توان انسانیت اطرافیان یا احساسی بودن خود را سنجید.

روزنامۀ ایران سه شنبه دوازده مهر 1384 صفحۀ 20 ستون ایران در ایران تیتر پنجم :
افزایش آمار ازدواج دختران مشهدی با اتباع عراقی
شش ماه نخست امسال چهل هزار نوزاد بی شناسنامه در مشهد حاصل ازدواج قانوني يا غير قانوني دختران مشهدی با زائران تجار و مهاجرين عراقی ...شش هزار دختر ديگر هم در این شش ماه به عقد مهاجران و زوار عراقی در آمده اند...
همین ... خبر همین بود. به همین راحتی ...
بخند ... بخند... که این غور کودنت است که تو را از گریه پرهیز می دهد.
ایران آینده به رویمان چنین استفراغ خواهد کرد... کار ما همین است مرزها را باز گذاشته ایم تا هر بی کس و کار و آواره ای بیاید، هر چه خواست انجام دهد و هر موقع هم خواست برود، اگر هم نخواست نرود ...می دانی چهل هزار نفر در طول شش ماه یعنی چه؟ ...گنجایش ورزشگاه امجدیه ... گنجایش یکصد مدرسه... چهل هزار نوزاد یتیم ... چهل هزار کودک گرسنه آواره بی سرپناه... با مادران کم سن و سالی که طبق معمول یا در عمق چاه های آب به خواب می روند یا در کانتینرهای یخچال دار ترانزیت می شوند... یا آوارۀ اتاق خواب هر کس و ناکسی و... یا در امیدوارکننده ترین وضعیت می میرند. این دسته از دختران ایرانی در بی تفاوتی ایرانی، در بی مسئولیتی ایرانی، طبق قانون ایرانی، تابعیت ایرانی شان باطل می شود یعنی عراقی محسوب می شوند ... بیگانه می شوند ... باید از ایران بروند ... کجایش مهم نیست ... دبی ... آنتالیا ... مسقط... ریاض...کما اینکه در مورد دختران ایرانی ای که با افغانها ازدواج کرده اند نیز همین اتفاق افتاده است.
به راحتی مهمان غیر ایرانی را به خانه می آوریم بعد دخترانمان را به عقدش در می آوریم و بعد دخترانمان و بچه هایشان را از کشورمان بیرون می اندازیم.
شوهران بیگانه خواستند بمانند... قدمشان روی تمامی غیرتمان... صد البته فرزندانی هم که از این وصلت مبارک به وجود می آیند، راهم بیگانه میدانیم و شناسنامه به آنها نمی دهیم ،همانطور که شناسنامۀ دخترانمان را باطل کردیم و چنین سر در برف فرو می بریم، تا مشهد هم در میان گنداب متعفن سکوت مسئولان و گردن کلفتی مهاجران و آوارگان خارجی همچون قم ،رتبۀ اول آمار جرم و جنایت در کشور را به دست آورد . کاش می شد می مردیم و نمی دیدیم این دو شهر مقدس ما در چه رشته ای صاحب عنوان اوّلند... کاش می مردیم.

آفرین بر این مسئولان و بر ما خبرنگاران از همه جا بی خبر ...اگر همین طور ادامه بدهید همانطور که ورامین تبدیل شد به خود مختاری افغانها و در طول هفده سال جمعیتش از پنجاه هزار نفر به هشتصد هزار نفر با اکثریت حدود شصت درصد افغانی افزایش پیدا کرد، نیشابور و طوس را دو دستی تقدیم عراقیها کنید.
هر چند که قبلا آنها هم توسط افغانهای مهاجر، به قول بهتر تصرف شده است. همانطور که قم نیز اینگونه شد.
حالا باز آمارها را سانسور کنید یا در بی خواننده ترین جای روزنامه های پر آگهی تان که به یمن حضور جوایز میلیاردی بانکها و آگهی اتومبیل های خارجی و پفک و چیپس وماست و کیلومترها اسکناس ،ضیافت تحمیق مردم را چه عارفانه! مزین نموده اید،با کوچکترین تیتر ممکن آنها را به چاپ برسانید.

بد نیست که دیگر چه فرق می کند ...
فقط یک شهر، شش ماه، چهل هزار کودک معصوم ...
همه را چهار قلو هم که حساب کنیم،می شود ده هزار دختر بیگناه، که قربانی بدویت خانواده شان شده اند... دختران اینک خارجی ...
توجه کنید که این آمار رسمی است...
می فهمید ...آنها هموطن بودند ... ما فروختیمشان...
اگر بگویم جای خواهرانمان تصورشان کنید، شعلۀ غیرتتان بلند میشود
و سرم را خواهد برید.
چه کسی بود که ماجرای دبی را، ساختۀ قلم بدستان مواجب بگیر
و مزدور وابسته به بیگانگان می دانست؟
هم او و همفکران او و ما که با سکوتمان گناهکارترینیم ،حال می نشینیم
و افتادن حداقل ده هزار دختر ایرانی به بازار گرم تجارت برده و سکس
در دبی و مند و کراچی و مسقط را به نظاره می نشینیم و بعد وجودشان را
کتمان می کنیم که آنها ایرانی نیستند و نمی شناسیمشان.
حق هم داریم ، چون اینان طبق قانون ایرانی محسوب نی شوند.
سالها بعد همین چهل هزار کودک گمنام نیز یا قربانی بیجه ها می شوند
یا اسیر سلاخی های تاجران اعضای بدن و... شناسنامه هم که ندارند .
پس هویت و موجودیت قانونی ندارند که کسی نامی از آنها ببرد.
نمی دانم تا اینجا چه حالی دارید ؛ولی این جمعیت انبوه را اضافه
کنید به آمار دیگر دخترانی که به دام آن دو میلیون و پانصد هزار
آوارۀ خارجی دیگر طی سالهای اخیر فتادند و انبوه نوزادان
بدون شناسنامه ای که از این وصلتهای تاسف بار حاصل شده...
یا مثل ماجرای ویلای فشم ازدواجی در کار نبود بلکه جنایتی بود هولناک ...
دقیقا همان اتفاقی در فشم افتاد که صربها در بوسنی با زنان و دختران مسلمان کردند ...
ما خبرنگاران را ببین که ماجرای سربرنیتسا را همه جا جار زدیم و ماجرای فشم را
مسکوت گذاشتیم ...
آمار گمشدگان زن و کودک پس از زلزله در شهر بم را هم لحاظ کنید...
نمی فهمم چرااین چنین عادت کرده ایم به جنایات هر روزه ، اسفا که دیگر با کشته های
کم راضی نمی شویم...
براستی هیچ کس نباید پاسخگو باشد ؟ نظارتی نباید؟
کسی آیا نباید دفترخانه ها و طلاب این مناطق را منع کند، از خواندن خطبه عقدهایی با
شرایطی چنین تاسف بار؟ خانواده ها را چطور ؟ وزارت کشور، نیروی انتظامی ،بسیج،
نمایندگان مجلس ،مسئولان امور اتباع خارجه آیا این را نمی بینند ؟
که این گونه همگی مشتاق و مصرّ بی اعتنا به چنین اتفاقاتی می خواهند لباس ملّی به تنمان کنند...
یعنی شلوار جین من تنها مشکل این مملکت است ؟ آیا اینقدر پوشش من اهمیت دارد که اتفاقی
این چنین بزرگ به چشم نمی آید.
من ایرانیم . تهران شهر من است . زادگاهم است . بیست و نه سال زندگیم را در آن بوده ام.
عزیزترین کسانم یا درآن می زیند یا در خاکش آرمیده اند.
من تهرانیم. آیا من حق ندارم بپرسم که چرا باید حتی در تنهایی احساس آرامش نکنم ...
چرا باید همیشه نگاهی سانسورچی رویاهایم را تکه تکه کند؟ چراهمیشه به ما نگاهی داشته اید
چون نگاه قاضی بر متهمی که جرمش اثبات شده است؟
در خانه در مدرسه در خیابان و در دانشگاه ...
چنان روزگار ما را زیر ذره بین به قول خود صلاح بینِ تان گرفته اید که بسیاری از مفاهیم
در اذهانمان خود به خود تغییر کرده اند و دیگر ما آن روح پر انرژی و سرحال و با انگیزۀ مان، آن روح جنگجو و آرمان خواهمان را از دست داده ایم ...
آقای دکتر جعفری رييس دانشكده خبر در این باره می گوید:«تولیدات دانشگاههای ما دیگر آن آرمان خواهی و انگیزه ای که در بدو ورودشان به دانشگاه داشته اند،را از دست داده اند. شده اند چونان نسل پنجاه ساله هامان ... بسیار محافظه کار و بی توجه نسبت به جامعۀ حال و آینده...و این مایۀ افسوس و تاسف بسیار است... باید جنگید و نگذاشت چنین شود، که این سقوطِ جامعه را، پدید می آورد...»
و من می گویم بله،حرف شما درست. چون همه ترسخورده ایم؛همه اسیر رویاهایی هستیم که هیچ وقت به آنها نمی رسیم...رویاهایی یائسه... سرخورده از جامعه ... از پدران و مادرانمان ،که چنین جوانیِ خود را فراموش کرده، ما را حبس خواسته های محافظه کار خود کرده اند...آن قدر ترسیده اند و ترسانیده اند، که ما نیز چون آنان هراس داریم حتی از تفکراتمان ،از ایده هامان، از آرمانهامان... چون اسکیزوفرن ها،همیشه تصور می کنیم سایۀ رعب آوری ما را تهدید می کند...
سایه ای که همیشه فریاد می کشد : بخور، نخور؛ بپوش، نپوش؛ برو، نرو؛ ببین، نبین؛ بساز، نساز؛ بگو، نگو؛ بکن، نکن؛ بیا، نیا...
اگر نسل جوانتان، به قول خودتان نمی فهمد و احمق است و ناشی ،مشکل از ما به هیچ وجه نیست؛ مشکل از شماست و گناهکار شمایید...چرا که بیست و هفت سال است که ما فرزندانتان تحت آموزش مستقیم خانواده های اسلامی، آموزش و پرورش اسلامی ، آموزش عالی اسلامی، رادیو تلوزیون اسلامی، تربیت بدنی اسلامی، فرهنگ و هنر اسلامی ،قوانین جزایی و حقوقی و عرفی و شرعی اسلامی، کتاب ها و نشریات اسلامی و ... قرار داشته ایم... اگر این آموزش، این نگاه سختگیرانۀ شما اثر نداشته، مشکل از ما نیست .
مسلما شیوۀ آموزش شما اشتباه بوده که این چنین همه را از راه به در شده، تصور می کنید... وگرنه آن آموزه های متعالی نقصانی ندارند...
همه می ترسند که منحرف نشویم با دیدن یک فیلم ،با خواندن یک کتاب ،با چت و مسنجر گفتگو کردن... با نگاهی به جنس مخالف...
یک لحظه تامل کنید می خواهم بگویم کسی که با دیدن مثلا نسخۀ کامل فیلم مارنی اثر هیچکاک یا خواندن کتاب اولیس اثر جیمز جویس به انحراف می افتد، مسلما مشکل روانی دارد باید در روانکده ها بستریش کرد. مگر ممکن است یک انسان سالم با دیدن فیلم رویابینان برتولوچی به انحطاط بیفتد؟ یا این که با جنس مخالف خود«همکلاس خود در دانشگاه» در یک راهرو قدم بردارند،یک راهرو را بالا و پایین روند. در مورد کسی که اینگونه به انحراف کشیده شود ، براستی چه تصوری می توان داشت؟
سانسور کتاب و فیلم،جداسازی دختران و پسران و فیلتر سازی سایتهای اینترنتی ،اتاقهای گفتگو و چت و... یعنی عقل ما نمی رسد چگونه استفاده کنیم ... این یعنی توهین مستقیم به شعور و شخصیت ما... ما یعنی فرزندانتان ... پسران و دخترانتان...
حالا هم که می خواهید بعد از آن همه دخالت و جای ما تصمیم گرفتن، برای ما نوع لباس راهم تصویب کنید. مهریه تعیین کنید و به جای آزمایش ایدز و تالاسمی و آزمایشات روانی ، یک آزمایش مضحک ولی بیرحمانه، کینه توزانه و توهین آمیز را، در آزمایشات قبل از ازدواج بگنجانید.
ما باید همه جا تحت نظر و محافظت شما باشیم... شما را چه شده؟...از فرزندانتان هراس دارید ولی از بیگانگان نه؟ به بیگانگان اطمینان بیشتر دارید... نه ...
حق دارید که این چنین چوب حراج به جوانان این مرز و بوم گهربار میزنید. ما قابل اطمینان نیستیم ... اما بیگانگان امین شما ،حبیب شما...
نمی دانم چرا رگ غیرت این تصمیم گیرندگان در مورد جنایتی این گونه هولناک توسط اتباع خارجی، به جوشش نمی افتد؟
این را می خواستم بپرسم آیا خون این آوارگانی که به بدترین واژۀ ممکن،تجارت می کنند و وجود ما را چنین به اضمحلال کشیده اند، از خون من و ما رنگین تر است؟ که این گونه از دور افتاده ترین نقاط کشورهای همسایه، براحتی به ایران می آیند،هرجا که بخواهند ساکن می شوند تا هرزمان که بخواهند، می مانند و هر کاری که بخواهند می کنند وهیچ کس هیچ چیز به آنها نمی گوید و بله ... مهمان حبیب خداست.
تصور کن از بصره ،موصل ،اربیل، بغداد یا هر خراب شدۀ دیگری تا مشهد ،رفت و اقامت و برگشت ،هیچ کس به این چهل هزار مرد عراقی « والد این نوزادان» کوچکترین حرفی نزده است... چهل هزار نفر...یکی محض رضای خدا از آنها سئوالی نکرده ...کسی آیا نباید پاسخگو باشد؟
مگر ما تجربۀ روسهای مهاجر و افغانهای آواره را نداشتیم که این گونه، در برابر عراقیها هم همه چیزمان را به باد دادیم؟ کسی آیا هست که پاسخ گوید.
کافیست ده سال بعد سری به شهر مشهد بزنید .اگر فقط همین شش ماه را حساب کنید چهل هزار کودک خیابانی ده ساله داریم و در مورد زنان خیابانی هم...
می دانم که این نگاشت با برخورد های تندی روبرو خواهد شد . ولی کاش لااقل ما خبرنگاران هم یک سوگندنامه،همچون سوگندنامۀ پزشکان می داشتیم، تا این گونه نتوانیم وجدانمان را فراموش کرده و چشم برحقایق ببندیم...
این واژه ها پر از درد است پر از صداقت ...امیدوارم متهم نشوم. چرا که تصور می کنم اگر یک روز دفاع مقدس در جبهۀ جنگ معنی پیدا می کرد، اینک در حوزۀ اجتماع باید بروز پیدا کند. ولی نه در مباحثی همچون جنس پارچۀ شلوار و روسری... که در هیچ کجای دنیا چنین چیزی را در دایرۀ مفاسد اجتماعی نمی گنجانند. فاجعۀ ویرانگر مشهد اگر در کشور دیگری رخ میداد، فکر می کنید چند تن از مسئولان محاکمه می شدند یا محکوم به زندان می شدند .
اما متاسفانه در کشور ما که مردمش می نازند به هفت هزار سال تمدن ...
خسته شدم...نمی دانم چرا هر کلمه ای که می نویسم حس راه رفتن روی تیزی چاقو را دارم...
فاجعه آغاز شده است .چه من بگویم و چه نگویم . بهتر از به جای متهم کردن من و امثال من به تشویش اذهان و برهم زنندۀ خواب عمومی فکر درمان این زخمها باشید و فکر پیشگیری. هرچند که نومیدم از بازتاب این دردنامه، که همه میگویند : بی خیال ! خودت نباش تا به همه چیز برسی ... همانطور که خود گندیده اند در اوج نارسیدگی و من در مقابل چنین جملۀ تهوع آوری ... تنها می گریم و بر آینۀ تکه تکه شده ، جامعه مان را صرف می کنم : بی غیرتم ...بی غیرتی ... بی غیرت است... بی غیرتیم ...بی غیرتید... بی غیرتند... بله ... بی بروبرگرد همۀ ما بی غیرتیم.

توضیح: جمعیت ساکن شهر ورامین در سال 1365 حدود پنجاه و سه هزار نفر بوده که در سال 1375 به چهارصد و پنجاه هزار نفر رسید و در سال 1382 به مرز هشتصد و شصت هزار نفر با حدود پانصد و چهل هزار اکثریت افغان رسید .این شهر در رشد جمعیتی و مهاجرپذیری و زاد و ولد یکی از پیشروترین شهرهای ایران بوده است.« مرکز آمار ایران»

*****************************************

ساعتهاست با خود سر و کله می زنم که بنویسم یا ننویسم. یکبار دیگر و برای بار صدم به آرشیو روزنامه های این دوهفته نگاهی می اندازم.
آن چه مرا ترسانده و دوباره به گریه انداخته منِ نازک نارنجی را ،این است ، بخوان :

شنبه 30 مهر84 صفحه يك روزنامه ايران شماره 3289
قزوين:مردان افغاني كه در سه اقدام مختلف جداگانه با حمله به منازل ساكنان روستايي در بويين زهرا زنان و دختران آنجا را مورد تجاوز قرار داده بودند دستگير شدند.
دختر 14 ساله اي در شكايت خود عنوان كرده بود كه 6 مرد افغان ژس حمله به خانه شان در روستاي فتح آباد با بستن دست و پاي اعضاي خانواده آنها را مورد تجاوز قرار داده اند.
در همان زمان زن جوان ديگري هم ادعاي شاكي از موردي مشابه بود . 5 مرد افغان در اقدامي مشابه اعضاي خانواده را مورد ضرب و جرح قرار داده و سپس به به طرز وحشيانه اي آن زن را مورد تجاوز قرار داده اند.
پليس پس از تحقيقات و تجسس بسيار پس از چند روز 6 تن از متجاوزين را دستگير كرد.
در حالي كه بازجويي از متهمان دستگير شده ادامه داشت روز سه شنبه 13 جوان افغان با حمله به روستاي فتح آباد وارد خنه يكي از شاكيان پرونده شده و آنان را مورد تجاوز قراردادندو تهديد كرده اند كه اگر دوستانشان آزاد نشوند بار ديگر باز مي گردند.

خواندی ...؟
گفته اند :اگر آزادشان نکنید،دوباره باز می گردند...
در مملکت خود ما،به ما حمله می کنند،می دزدند ،می برند، اجاره می دهند،می فروشند، تجاوزمی کنند، می کشند ...
وضع ما خیلی خوب است و شهر امن و امان ... آنها می آیند این چنین بعد از این همه جنایت، باز ما را در خانۀ مان ، در وطن خودمان، تهدید به جنایتی دیگر می کنند.
درهمان زمان کمیسیون امنیت ملی مجلس شورای اسلامی ، وقت خود را به رسیدگی به طرح ساماندهی مد و لباس می گذراند.
گفتم که وضعمان خوب است...
نمی دانستم که امنیت ملی کشورم پوشش من و امثال من است ... ببین عاقبت آموزشهاتان به کجا ختم شد ... دزد خانه راهم صاحب شد و تو در گیر مدل شلوار و پیراهن فرزندانِ خودی ...از این بهتر هم می شود ... چقدر دلسوزید... نگاه پدرانه ای که می گفتید،اینجا مشخص می شود نقصانش کجاست ...
سالهاست که آنقدر درگیر ظواهر شده ایم،که خود را از دست داده ایم ... بریده روزنامه هایی که می بینی محصول یک سال نیست . گزیدۀ دوهفته جنایت بیگانگان در ایران است ... همین آمار می تواند دولتی و مملکتی را در هم بپیچد و اینجا من به هر کسی که می گویم رو ترش کرده ،که: نگو خواهرانمان را اجاره اش دادند، از لفظ تجاوز استفاده نکن ... زشت است و عیب است ... درست می شود... سخت نگیر... راستی روز فوت عمویت چرا لباس مشکی نپوشیده بودی ؟ زشت بود نمی گویی مردم چه می گویند... مردم... مردمان خوابند ،سالهاست خوابند. مردمان مرده اند و سالهاست مرده اند ...ببین ...لباس مشکی سر ختم برایشان مهم تراست از
سرانجام آن دخترکان معصوم...
اصلی ترینها تابو شده و شخصی ترین ها قانون... و چنین می شود که وحشیان بیگانه،همچون ریا ورزان و آدم فروشان خودی« با آن ماسکهای عرفی اخلاقی و فلسفی» می آیند هر چه خواستند می دزدند،هر چه خواستند می برند ،هر چه خواستند می گویند ،هر چه خواستند می کنند ... هیچ کس هم به این رویا کشان متعرض نمی شود...
درست است که همه چیزمان در تعارف و ریا می گذرد ،در کوری نسبت به حوادث و اخبار و آمار نومید کنندۀ زخمهای جامعه مان و در خوشبینی افراطی و بسیار احمقانه؛ولی روزی نزدیک و در دسترس می رسد که خبرنگاران،مسئولان و نماینده های محترممان به جای لباس ملی به قانقاریای ملی بپردازند هرچند که آن روز بسیار دیر است .بسیار دیر...باور کنید...
راستی می خواهی ازدواج کنی ؟... عجله نکن . می توانی حالا دیگر به راحتی انتخاب کنی ،چون قرار است مهریه براساس شغل پدر تعیین شود...
می فهمی یعنی چه؟ مثلا آنکه پدرش کارگر است صد سکه... آنکه کارمند چهارصد ... آنکه بازاری دوهزار و پانصد... آنکه...
صدا می آید...صدای آژیرخطر... وضعیت قرمز ... معنی و مفهوم آن این است که محل خواب خود را ترک و به پناهگاه بروید...دیگر مثل اینکه باید خفه شوم و جای پناه گرفتنی پیدا کنم... صدای انفجار می آید...پی در پی ...پشت سر هم ...دشمن در خانه مان لانه کرده ...
کسی در گوشم نجوا می کند:« این حنجره مقاومتی معین دارد و گاه چون اکنون هوار می کشد و چنگ می زند در زبان عریان و متورم می شود تارهایش و می ترکد و می پاشد براین آینه ، که بند بند انگشتانمان در شکستنش سهیم بوده است...
اما چرا باید به وحشت افتاد؟ که در این بازجست ، شاید جای انگشتان خویش یا نیاکان یا حتی فرزندانمان را در زنگار آینه پیدا کنیم. این خط آشنا در عین آسانی دشوار است. زیرا که خط خویشتن است و لب به واژه هایی می گشاید که عشق در تحمل برّای خویش پیش از آنکه تنظیمشان کرده باشد ،تعبیرشان کرده است. پس بنویس ، آنچه اکنون می گذرد در شان کیست و آنچه از این معنا باز می یابیم شایستۀ کدام الفاظ است؟
بنویس روی خاک به اندازۀ ستاره ، گامهایی روان بوده و همچنان روان است و این زمین به گامهای فرومانده هم می اندیشد و اندیشیده است و حافظه اش همچنان می انبارد و می انبارد و خطی می شود و در فرصت شهاب سنگ از ستاره های فروریخته به نجوا می افتد با سنگ یا استخوان که فرو می رود در خاک و ذره ذره حکایت را باز می گوید.
بنویس اکنون کجاست ؟
رویاهامان کجاست؟
کجاست بند بند استخوانهامان؟ کجاست؟
کجاست آن حرفهای گم شده که می خواست گوش دنیا را کر کند؟... بنویس عشق شبی است هنوز، که ما را در ورطه های دنیا حق حضور داده و سایه هامان را از دیوارهای کهنه گذرانده و می گذراند. اگر چه بوی کهنگی اکنون مشاممان را بیازارد تا از چهار جانب خو بگیریم و اخت شویم و شک کنیم و شک و یقین در هم بیامیزند و میخکوبمان کنند و برآشوبیم و باز بنویسیم که ما همچنان می نویسیم که ما همچنان در اینجا ماندیم مثل درخت که مانده است مثل گرسنگی که اینجا مانده مثل سنگها که مانده اند و مثل درد که مانده است و مثل خاک که مانده است و مثل شب که هنوز مثل روز مانده و مثل ساعت و نبض و خاموشی مثل شعر فراموشی مثل وهن مثل دوست داشتن مثل پرنده مثل فقر مثل میکروب مثل شک مثل یقین مثل آتش مثل فکر مثل خشونت مثل ترس مثل حماقت ... مثل هرچیزی که از ما نشانه ای دارد و ما از آن نشانه ای داریم.»
زمان به سرعت می گذرد و دختران دیگری شناسنامۀ شان باطل می شود و نوزادانی بی هویت ، زاده می شوند کرور کرور ...تا نوزادفروشان و قاچاقچیان اعضای بدن یک دنیا را با نوزادان ایرانی سیراب کنند و عربهای مهربان و شریف در حرمسراهاشان به خواهران شناسنامه باطل شده مان سر پناه دهند...
و صدایی رعب آور که بی وقفه می پیچد در گنبد خاکستری آسمان می لرزاند بند بند استخوانهامان را:
بی غیرتم ... بی غیرتی ... بی غیرت است... بی غیرتیم ...بی غیرتید... بی غیرتند...
بی بروبرگرد،همۀ ما بی غیرتیم...

Posted by: محسن at December 26, 2005 12:11 AM

سلام. آیا گردون را میشه تو اینترنت پیدا کرد؟

نه عزيزم،
گردون در اينترنت نيست.
نه فايلش در اختيارم هست، نه امکان حروفچينی (تايپ) آن را دارم.
فقط می توانم سرمقاله ها را تايپ کنم و در صفحه ام بگذارم.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: یله at December 22, 2005 12:58 PM

سلام آقاي معروفي باز هم لذت بردم مثل هميشه
يك خواهش كوچيك داشتم. اگه براتون ممكنه سري به وبلاگ من بزنين و در مورد مطلب (( حديث تنهائي ديو )) نظر بديد. يه شعره تقديم كردم به شما
آدرس وبلاگو ميذارم: www.alidalir.blogfa.com

Posted by: ali at December 22, 2005 12:38 PM

سلام آقاي معروفي. حال شما خوبه. بازم براتون پيام ميذارم. اگر ممكنه يك مقاله از روابط تون با گلشيري بنويسيد. و اگر ميشه سري هم به وبلاگ من بزنيد و در مورد مطلب (( حديث تنهائي ديو )) نظر بديد. مرسي از توجهتون.
شما خيلي ملموسيد حتي اگر اينقد دور باشيد كه نشه ديدتون مثل قله دماوند. آدرس وبلاگ رو ميذارم : www.alidalir.blogfa.com

Posted by: ali at December 22, 2005 12:35 PM

با سلام
آقای معروفی عزیز خیلی خوشحالم که سایتتان را پیدا کردم .
در ان سالهای دهه 60-70 من خواننده مجله ادبی گردون بودم و
الان آرشیو از مجلات گردون دارم .
و الان هم تا زمانی که سایتتان فیلتر نشده خواننده سایتتان !

برایتان آرزوی موفقیت دارم .

Posted by: فیروزه at December 21, 2005 8:07 AM

هنوز سنگینی نگاهش را در مردم نگاهم احساس میکنم هرچند چندی بیش برایم از پرواز پروانه ها نسروده....سنگین میبارد چشمان ریزش .... آیدین را میگویم........
زخمه بر زخمه های وجودم زد در شبی که بلند بود
نه به بلندای عظمت شانه هایش که برف را سنگین میکشید
و کلاغها که برف برف میکردند
و برادر را هنوز نشناخته ام
که در ذهن سرخ از سرمایش چه میگذرد
هنوز به اتمام داستان نرسیده ام که دستان پرمشغله ام را به باریدن واداشته اند
من
پشت پرچین احساس آیدین جامانده ام

Posted by: یک مسافر at December 21, 2005 7:48 AM

سلام...سلام...سلام

امشب شب يلداست...به شما اين شب قشنگ رو تبريك و شادباش ميگم...

شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ‌تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي‌يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي‌خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي‌کردند.اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد، همان که در زبان انگليسي "day" خوانده مي‌شود.
يلدا و جشن‌هاي مربوطه که در اين شب برگزار مي‌شود،يک سنت باستاني است. يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي‌کرده‌اند. يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.
اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است.

(بازم مثل هميشه....)
شاد باشيد و موفق

Posted by: بهار at December 21, 2005 5:59 AM

آقاي معروفي سلام
من برايتان ايميل زدم جواب نداديد حتمن به دستتان نرسيده. شما كي به لندن مي رويد براي رمان خواني؟ من دوست دارم حتمن بيام آدرس هم برام بگذاريد. من تا 10 روز ديگر لندن هستم. اميدوارم ببينمتون.

Posted by: sara at December 21, 2005 3:57 AM

من اين يادمه كه قاچاقي ار آرشيو ن گردون مي خوندم و كللي خوب بود.بعد تو روزنامه ها مي خوندم خيلي گنگه مثلا يادم مياد شما رو با دوستتون و دختر خاله ي همسرتون گرفتند و كللي چرت و پرت گفتند آدينه گردون يا دنياي سخن چندان براي اونا فرق نداشت.ولي شما اين وسط... ولي مي دونيد نا خود آگاه جمعي ما اين همه سال.. اين همه قرن..آقاي معروفي............

Posted by: mahta at December 20, 2005 12:43 PM

عباس عزیز با خواندن شعرهای تو، یادم آمد که عاشقم. یادم آمد که زنم.

Posted by: ساحره at December 19, 2005 7:22 PM

بي نصيبم كرديد از دريا،از دشتي براي دويدن،آسماني براي پريدن
لبانم را چه؟
آيا توانستيد از جنبيدن بازشان داريد؟
(ماندلشتام)
چه كسي مي تواند منكر شجاعت شما در آن فصول سنگين و خطرناك باشد؟
يادمان نرفته و نمي رود هيچ ،گلو دريدنهايتان را در سر مقاله هاي گردون.
گردون ،نوستالژي ما نوجوانان دهه ي شصت است ،"دهه ي به خاك افتادن آن همه سرو".
اجاق خاطرات ماست زير تيرهاي چراغ برق،تپنده و گرم.
لازم نيست جائي حقوق پامال شده ي گردون ثبت بشود،ثبت است بر مويرگهاي اندام ما،ما"بچه هاي دهه ي شصت،بچه هاي اعماق،بچه هاي جنگ،بچه هاي گردون،.
آن سالها كه همه فرو شده بودند به خواب خرگوران،تنها غرش آن ببر ديلمان (شاملو) بود و سر به صخره كوبيدن هاي آن بوفالوي جوان(معروفي).
يادمان نرفته و نمي رود هرگز
قوت قلبي اگر داريم از توست،اطميناني اگر هست در چشمانمان ،از نگاه پرده در توست،
خايه اي اگر هست لاي پايمان،از خشم و جسارت توست.

Posted by: سعيد دارائي at December 19, 2005 5:34 PM

يادمه . هنوز يادمه كه با صد تومن ميشد 4 تا روزنامه خريد و يه هفته خوند .
واقعا شما در تبعيديد ؟ نه . وطن جاييست كه به ما سلام كنند و به احترام كلاه از سر بردارند . نه جايي ............................. چه فايده ؟

Posted by: bahar narenj at December 19, 2005 12:41 PM

آقای معروفی. جسارت است اما تصور می کنم منظور آقای ابطحی را اشتباه متوجه شده ايد. ايشان گفته اند که تا سال 76 نشريات عموما لغو امتياز نمی شدند، (به جز گردون) و دولت هم با اين روند (يعنی پرهيز از لغو امتياز نشريات) مخالفتی نداشت اما بعدا زمانی که خاتمی سرکار آمد برای لطمه زدن به شعارهای او روند معکوس شد و نشريات به طور گسترده توقيف و لغو امتياز شدند.
منظور آقای ابطحی از روند به احتمال زياد (از نظر من، قريب به يقين) همان تشکيل پرونده برای بقيه نشريات و در عين حال عدم لغو امتياز آنهاست نه اشاره به مورد گردون که به گفته ايشان يک استثنا بود و قاعدتا نمی تواند «روند» خوانده شود.
نمی دانم تشکر و تقديرتان را می خواهيد از آقای ابطحی پس بگيريد يا نه، اما راستش از شما بعيد بود که سرسری بخوانيد و بر اساسش مطلب بنويسيد.

Posted by: بی نام at December 19, 2005 8:31 AM

فكر مي كنم خيلي سخته آدم به چيزي كه براش زحمت كشيده و دل بسته با شرم بنويسه. درباره نوشته فوتبالتان مي گويم. مثل زني كه دوست دارد همه او را خوشبخت ببينند ولي هي جلوي مردم ابرويش را مي برد

Posted by: sadaf at December 19, 2005 8:30 AM

سلام. نسخه های گردون روی شبکه موجود است؟

Posted by: یله at December 19, 2005 7:59 AM

آقاي معروفي!
من هم آن «حضور خلوت انس» را فراموش نمي كنم كه نوشته بوديد: من دلم مي سوزد كه جوانان ايراني در شعله ابتذال ام تی وی بسوزند! آن زمان کسی حرف های شما را درک نمی کرد.اما من این را می دانم که هر کس از زمان خودش جلوتر باشد روزگار او را تحمل نخواهد کرد اما تاریخ از او به نیکی یادمی کند! نام گردون و عباس معروفی در تاریخ خواهد ماند

Posted by: مستانه at December 19, 2005 7:55 AM

دستم را روي ديوار مي كشم از بس جيبم خالي است. چشمانم را روي تو مي آويزم از بس تاريك است و خرد مي شوم تا هنوز ادعاي بودن داشته باشم. / البته به ضميمه ي سلام اول متن.

Posted by: ahmad at December 19, 2005 7:51 AM

یادم میاد که بعد از تعطیل فله ای روزنامه ها، آقای جلایی پور هم زندانی شد. روزای زیادی طول نکشید که مرحوم والدة ایشان بعد از دیدار با خامنه ای حکم آزادی پسرش رو گرفت چون برادر چند شهید بود و نباید توی زندان می موند. این در حالی بود که خیلی های دیگه که شانس این رو نداشتند که برادرشون توی جنگ کشته بشه(!)، توی زندان موندن. طنز تلخیه اما شبیه همین بارها و بارها اتفاق افتاده. عباس معروفی نامی نباید تندروی کنه، گردون هم فقط و فقط یک نشریه بوده و ارزش نداشت به خاطر یک نشریه کام برادران متعهد تلخ بشه، بچة آقای نسب عبداللهی هم اشکالی نداره اگه تو زندان های متعفن حکومت اسلامی به دنیا بیاد. گنجی هم اشکالی نداره اگه گوشة اوین زجرکش بشه. مهم حفظ اصل نظامه.

الان هم اگر آتیش به خیمة خود آقای ابطحی نیفتاده بود بعید میدونم صداش در میومد. اما آسیاب به نوبته و نوبت به همه میرسه، یکی یکی.

Posted by: سوگند at December 19, 2005 6:50 AM

آقاي جلائي پور اصلا راه رفتن بلد نيست. چه برسه به اينكه بخواد تندروي كنه يا كندروي.

Posted by: dozdaki at December 19, 2005 6:01 AM

عباس عزيزم
نوشته‌ات عالی بود.
با دل‌تنگی

مهدی عزيزم،
مرسی از لطفت.
يک نقد هم امروز بر "ناتنی" ات خواندم.
شاد باشی.
باسی

Posted by: mehdi at December 18, 2005 10:23 PM

عباس‌جان از سرکار خانم عذرا فراهانی گفتی و آقای پوراستاد
من هم از تو می‌گویم
از دنیایی که از دلِ دنیایی دیگر بیرون کشیدی
نزدیکمان بود
نشانمان دادی
از ما دور شد
قصه‌شان کردی

Posted by: آرش at December 18, 2005 10:12 PM

جايي خوانده بودم " همه خوبان ناگزير معلمند و همه معلمان ناگزير خوب "
خوب اگه شما را معلم معرفي مي كردند كه نمي توانستند كارشان را انجام دهند. !!!! ما بايد عادت كنيم كه عامل فحشا و موزع مواد و مفسد في الارض يعني نيك ترين مرد روزگار !
شما مي دونيد يعني چي؟ كساني كه تو ايران هستند مي دونند يعني به قول سريال محبوب ! شبهاي برره! آنها از افعال معكوس استفاده كرده اند...
ماه مي گذرد در انتهاي مدار سردش
ما مانده ايم
و
روز نمي ايد

Posted by: شبنم at December 18, 2005 7:15 PM
Post a comment









Remember personal info?