January 31, 2006

بوی آبی لاجورد


نارنجی می‌خوانم بیایی

و خدا تب کرده است
همه‌ی این اتاق را
صورتی می‌دوم بشنوی
مربع به مربع دوست داشتنت
را می‌‌شمارم

هنوز دل دل می‌کند
در چشم‌هام
بی قرار می‌شود
آخر خدا و اینهمه دلتنگی؟

من که حلقه حلقه به تنت پیجیده بودم!
تو نخواه

خدا از تاریکی می‌ترسد
و من بدون لباس‌هات سرما می‌خورم.

به راه رفتنت
يا به کفش‌هات اگر فکر ‌کنم
می‌آيی؟
خدا کند سر راه
يادت بماند پرتقال و نان
توتون پيپ هم
ديگر چيزی نمانده
طاقت من
يک کبريت بکشم
تمام می‌شود.

من
بهار می‌شوم
تو
تنم را پر از شکوفه کن.

رنگ‌ها را
با انگشت‌های تو شمردم
باز هم يکی زياد آمد
می‌شود اين انگشت را
دو بار ببوسم
گل‌بهی را هم بردارم؟
...
راستش را بخواهی
جيب‌هام پر از رنگ است.

اگر صبح زودتر از من بيدار شدی
بوسم کن
اما
اگر من
زودتر بيدار شدم
بر سينه‌ات
منتظر همان بوسه
می‌ميرم؟


خانه‌ای با چهار اتاق
بی ديوار ديده بودی؟
باغی سرسبز
تا آن‌سوی جهان
شنيده بودی؟
طناب رخت را
از اين سر دنيا
به آن سر دنيا کشيده بودی؟
با ملافه‌ها
بر بند بند ‌نوشته‌های من
در بوی آبی لاجورد
دويده بودی؟

گمت کنم
لای ملافه‌ها
يا پيدات کنم؟

ديدی همه‌ی ما
دربدر شديم؟
ديدی باز عاشقت شدم؟
اين‌بار
در بدر تو.


با بودنت
بهشت را ديدم
حالا خدا
دنبال سیب سرخی می‌گردد
تا از بهشت آسمان
رانده شود.

January 29, 2006

روبروی آتش

                                                                                                               يک نامه با حضور تو
Dear Mr. Maroufi

Im sorry bothering you but was just curious to know the truth from about the issue brought up by Mr.Derakhshan in his page,  yesterday. I do respect your decision not to answer or publish this comment and i want to assure you that whatever your decision might be is truly respected 

Regards

دوستی که حتا نامش را نمی‌دانم، چنين نامه‌ای برای من نوشته است. چون برای من دشوار است که برای کلاس خالی درس بگويم، چون بلد نيستم رو به ديوار نيايش کنم، بنابراين روبروی آتش می‌نشينم و نامه‌ام را با حضور تو می‌نويسم. اجازه هست؟

دوست گرامی،
سلام. نمی‌خواستم وارد ماجرايی شوم که نرخ ديالوگش در شأن من نيست. فقط به خاطر لحن مؤدبانه نامه‌تان  خود را موظف به پاسخ، آن هم به شما می‌دانم.
ببينيد، من خيلی از مسائل کامپيوتری را بلد نيستم. من اصلاً وقت اضافی ندارم که کامنت بگذارم، يا در فضای اينترنت وقت‌کشی و نويسنده‌کشی کنم، يا سر به سر کسی بگذارم. همه‌ی نويسندگان و روزنامه‌نگاران ايران می‌دانند که من تا کنون هرگز با اسم مستعار چيزی ننوشته‌ام. هرچه نوشته‌ام زير آن امضا کرده‌ام: عباس معروفی.
من برای اين نام که متعلق به دوستانم هم هست زحمت کشيده‌ام. خوانده‌ام، نوشته‌ام، معلمی کرده‌ام، مجله و کتاب انتشار داده‌ام. مثلاً همين حالا که تازه کلاس رمان‌نويسی در برلين تمام شده و من پای کامپيوتر برای شما نامه می‌نويسم، دارم شامم را هم می‌خورم. بعد هم بايد بروم سر وقت رمانم.
در برلين کتابفروشی دارم و چاپخانه، بخشی از وقتم صرف اين می‌شود که با وضعيت سانسور در ايران و آن حجم کتاب در محاق‌افتاده، ببينم چه کاری می‌توانم برای نشر ادبيات خلاقه‌ انجام دهم. برای نشريات آلمان هم گاهی چيزی می‌نويسم. نشريه‌ی ماهانه‌ای هم در برلين منتشر می‌کنم به نام "گربه ايرانی" که از جايی کمک مالی نمی‌گيرم. محکم سر جای خودم ايستاده‌ام. سه فرزند هم دارم که برای آنها نيز بايد وقت بگذارم. بنابراين چيزی که نياز دارم کمی وقت برای استراحت است و کمی آرامش که داستانم را بنويسم.
يک چيز هم برايتان تعريف کنم لبخند بزنيد. می‌گويند آدمی مدام دلش می‌خواست او را بگيرند و ببرند کلانتری که آنجا يک وعده غذايی بخورد، جانی بگيرد و باز راه بيفتد. پاسبان‌ها او را شناخته بودند و کاريش نداشتند. تا اينکه يک روز دو دزد را دستگير کرده به کلانتری می‌بردند، او که از گشنگی به تنگ آمده بود، همراه‌شان شد و گفت: «سرکار! ما سه نفر را کجا می‌بريد؟»
می‌دانيد؟ من در دنيا خيلی چيزها ديده‌ام. آدم‌هايی ديده‌ام که خودشان اراده نداشته‌اند، مثل شکم زن فريب‌خورده بالا آمده‌اند، يعنی شکم‌شان بالا آمده، و آن را گردن پسر همسايه انداخته‌اند.
کار من نوشتن است، زبان آرگو و آرکاييک را می‌شناسم، فحش‌ها را بلدم، برگ درخت‌ها را از هم تميز می‌دهم می‌دانم کدام برگ مال کدام درخت است، زبان هتاک و هرزه را هم می‌شناسم. زبان تند و آتشدار را هم بلدم، اما زبان تند را عليه يک نظام توتاليتر به‌کار می‌گيرم، عليه سانسور، عليه شاعرکشی، عليه ناقضان حقوق بشر، نه عليه يک وبلاگ‌نويس يا روزنامه‌نگار. عليه بی‌خردی جمعی نيز می‌شورم، دشمن خود را می‌شناسم، دشمن من يک وبلاگ‌نويس نيست، دشمن من کسی است که با اعتبار نويسنده شوخی ‌کند. دشمن من کسی است که معلم شاعر مرا با طناب به طرز توهين‌آميزی خفه ‌کند و جسدش را در بيابان بيندازد.  اين وضعيت ماست عزيزم! و در فعلاً بر اين پاشنه می‌چرخد.
ديکتاتورها فقط سکوت نويسنده را می‌خواهند، اما نظام‌های توتاليتر حتا از سکوت نويسنده هراس دارند، و او را وادار به هواخواهی خود می‌کنند، وگرنه می‌کشند. من اگر به جايی بروم يا کاری بکنم از ديگران طلب تأييديه نخواهم داشت. اين سنت يک نظام توتاليتر است که مدام از همه تأييديه می‌خواهد و کلت می‌کشد. اين سنت چاقوکشی را نمی‌شناسم. دنبال دردسر هم نمی‌گردم چون وقت ندارم.
من اينجا در برلين خوب می‌دانم که وبلاگ‌نويس‌ها و روزنامه‌نگارهای وطنم در شرايط جنگی به سر می‌برند، هرگز آنها را تحريک نمی‌کنم و هرگز با جان آنها شوخی نمی‌کنم. هرگز آنها را شير نمی‌کنم که از حلقه‌ی آتش من بگذرند و تماشاگران سيرک برای من کف بزنند و چس فيل بخورند.
می‌دانم که بسيار کارها نبايد کرد، بسيار چيزها نيايد نوشيد، بسيار جاها نبايد رفت، و در ازای آن  بسيار "کار" بايد کرد.

يک روز گلشيری به من گفت: «البته تو آزادی اينجا هر کاری بکنی، ولی وقتی با راديو اسراييل مصاحبه می‌کنی، خودت می‌دانی که! ما در ايران نمی‌توانيم از تو نام ببريم. نه می‌توانيم حذفت کنيم، نه می‌توانيم از تو نام ببريم. توی مخمصه می‌افتيم...»
از آن پس من به خاطر همکارانم، به خاطر ادبيات داستانی که من هم در آن سهم دارم، با برخی راديوها گفتگو نکردم. شايد هم به خاطر محمود درويش، به خاطر التهاوی، به خاطر نجم والی، به خاطر خالد، به خاطر آنهمه دوست عرب و فلسطينی‌ام. حتا به خاطر دو سه دوست اسراييلی‌ام که از بردن نام‌شان اينجا می‌ترسم نويسندگی و زندگی‌شان را دستخوش خطر ‌کنم. نمی‌دانم.
فقط می‌دانم که در اين جهان تنها هستم، تا کنون چيزی حدود پنج هزار صفحه ادبيات داستانی نوشته‌ام، ده‌ها هزار صفحه نشريه انتشار داده‌ام، و اين فعلگی شبانه‌روزی سرنوشت من است؛ نوشتن.
اگر اهل جنجال و بازی‌های حقير بودم نمی‌توانستم اينهمه کار کرده باشم. در سال‌های جوانی هم اهل هياهو نبودم. هميشه به شاگردان و دوستانم می‌گفتم سرت را بينداز پايين کار خودت را بکن. حالا که چهل و هشت سال از عمرم رفته و اين چند صباح ديگر، نمی‌ارزد قلم به هتاکی و لجن بيالايم. من عاشق زيبايی و زندگی‌ام.
 
با مهر / عباس معروفی

ديدی بلدم شب را تا صبح به شعله‌های آتش خيره شوم و در آنهمه رنگ بچرخم يا در ذهنم يک داستان بنويسم يا به تو فکر کنم؟
چرا اينهمه برای اين دوست ناديده درد دل کردم؟ تو می‌دانی؟
شاد می‌خواهمت.

* آرش سيگارچی روانه زندان شد؟ اکبر گنجی هم که هنوز...؟ مجتبا چی؟

January 27, 2006

رقص


بيا با اين آهنگ برقصيم
به حرکت پا
کاريت نباشد
بانوی من!
خدا نشسته آنجا
خيال می‌کند يک نفريم
نگاه می‌کند
به پيچش دست‌های تو
به پاهای من
تنها نشسته آنجا
مبهوت
باز هم دير رسيده!
من پا عوض می‌کنم
تو بخند
...
گردش دست‌هات
مال من؟
 

ذره ذره در آغوشت جا بگیرم؟
ذره ذره ببوسمت؟
لباس‌هات را
ذره ذره
به باد بدهم؟
تو را مزه مزه کنم؟
با دلتنگی‌ات چه کنم
آقای من!

بيا با اين آهنگ برقصيم
به حرکت پا
کاريت نباشد
...
چرخش دست‌هات
مال من؟

January 24, 2006

اسب‌ها


آنچنان عاشقانه
به تمام
خواهمت خواست

که قلمت سربه‌زیر شود
و انگشت‌هات
بر
تن من بریزد

ذهن زیبای تو را.

سبز باشم يا سرخ
چه فرقی دارد؟
می‌جوشم و می‌بالم
برمی‌آيم
صدای تو
ناب می‌کند شراب را
مستی من
تمام نمی‌شود
بريز.

آماده‌ام تا به تردید
نفس بکشی
و من
بی بهانه به تنت
عشق ببافم.

می‌ايستم کنار دريا
و طلوع تو را
انتظار می‌کشم
با موج بلند می‌خيزم
بيايی ابر می‌شوم
در آغوش تو
نيايی می‌ريزم.


بگذار این‌بار که دیدمت
کاری کنم تا ساعت ديواری‌
برگردد به روز تولد تو
و
خدا
پشت دست‌هاش پنهان شود.

حواسم اصلاً به اسب‌ها نبود
داشتم به چشم‌های تو
نگاه می‌کردم
در خواب من
آنهمه اسب
آمدند و رفتند و سکوت شد.
حواسم اصلاً به چشم‌های تو نبود
داشتم به نفس‌‌هات
گوش می‌دادم
در بيداری
تو را خواب می‌ديدم
حواسم اصلاً به خودم نبود.

January 22, 2006

معجزه


می‌شود لباس‌هام را به تنم
آتش بزنی
و من لباس‌هات را
به تنت آب کنم؟

نگذار بروم
جادو کن
سنگ کن مرا
نشسته و تماشاگر تو
آنجا.


تا به حال مرا
زير نفس‌های تو
گم‌شده
ديده بودی؟

خواب
معجزه ا‌ست
تا چشم برهم می‌گذارم
از راه می‌رسی
با همان لبخند.
و تو معجزه‌ای
تا چشم باز می‌کنم
برابرم نشسته‌ای
با همان لبخند.

همه‌ی داشته‌هام
شده نداشتن دست‌هات
همه‌ی من
يعنی نبودن تو
دست‌هات...
دست‌هات را از تنم برنداری يکوقت!
مثل نيستی
دود می‌شود
                 تنم.
می‌دانی همه‌ی نفس‌هام
منتظر تو بودن يعنی چی؟
می‌دانی؟

موسيقی می‌گذارم کف دستم
فوت می‌کنم برات
فقط لبخند بزن
برو کنار پنجره
آمدن مرا تماشا کن
اريب می‌بارم بانوی من!
مثل اشک‌هام
مثل نت‌های کوچولو
مثل نگاه تو.

من عاشق پرستش توام
و خودت هم
اين را نمی‌دانی
آقای من!

پس چرا نيستی؟
حالا کجا دنبالت بگردم
در اين نيمه‌شب؟
باز می‌چرخم در آغوش تو
خودم هم نيستم
حالا
...
نيستم.

تا حالا مرا ديده‌ای
لب‌هام
تب‌دار و دودل
نه!
هزاردلِ بوسيدنِ نقطه نقطه‌ی تنت؟


January 20, 2006

انتحار یا انتشار؟


در سایت انتشارات ققنوس مطلبی می‌خواندم که امروزم به نوشتن این مقاله گذشت.
به تازگی نشر اختران كتابی منتشر كرده است با عنوان «پیشینه‌های اقتصادی ـ اجتماعی جنبش مشروطیت و انكشاف سوسیال دموكراسی». روی جلد كتاب، علاوه بر عنوان آن، نام خسرو شاكری نیز به چشم می‌خورد. در صفحه‌ی سوم كتاب نیز نام خسرو شاكری آمده است، اما در اینجا عنوان «دكتر» نیز به آن اضافه شده است. در صفحه‌ی چهارم كتاب، یا اصطلاحاً صفحه‌ی شناسنامه‌ی آن، زیر عنوان كتاب، چنین سطری وجود دارد: نویسنده خسرو شاكری.
...
طی تماسی كه مدیریت انتشارات ققنوس با آقای سعید اردهالی مدیر نشر اختران گرفتند و از ایشان درباره‌ی كتاب پرسیدند، ایشان اظهار داشتند كه آقای خسرو شاكری این موضوع را كه این كتاب ترجمه و مترجم آن كسی دیگر است از نشر اختران پنهان داشته بوده‌اند.
 

انتحار یا انتشار؟

                                                                              سیاست ما عین دیانت ماست...
                                                                              و همین‌جور دوره می‌کنیم
                                                                              شب را،
                                                                              و هنوز را.
در زندگی گاهی آدم چیزهایی می‌بیند و می‌شنود که اگر دو شاخ فلزی روی کله‌اش سبز نشود جای تعجب دارد. همین پیرارسال بود که در نمایشگاه کتاب فرانکفورت دیدم امیر حسین‌زادگان دل‌گرفته یک گوشه نشسته و دارد سیگار می‌کشد. پرسیدم چیزی شده؟

گفت: «ما یک کتاب قرارداد بستیم با این آقای خسرو شاکری، کتاب به زبان انگلیسی بود، دادیم ترجمه‌اش کردند، و حالا ایشان ترجمه را قبول ندارد. من می‌گویم یک داور انتخاب کنیم هر نظری داد قبول دارم. اما ایشان می‌گوید کسی را در ادبیات قبول ندارد بجز شاملو و خانلری.»
گفتم: «این هردو بزرگوار که مرده‌اند! از گور درشان بیاوریم که درباره‌ی کتاب خسرو شاکری نظر بدهند و بعد دوباره بروند لالا کنند؟»
گفت نمی‌داند. گفت شاکری ترجمه را قبول ندارد. گفت شاکری می‌خواهد در ترجمه  دست ببرد و چیزهایی کم و زیاد کند. گفت کتاب را داده‌ایم ترجمه شده. گفت شاکری می‌خواهد متن را تغییر دهد. البته حقش است که تغییر دهد، ولی عين کتاب، و نه چيزهای ديگر. گفت دیگر این کتاب ترجمه‌ی آن کتاب اصلی نخواهد بود. گفت قبول هم نمی‌کند که این ترجمه‌ی دقیقی از متن اصلی است...
من، عباس معروفی همین‌جا بگویم؛ در عمرم به هیچ‌کس به اندازه‌ی امیر حسین‌زادگان در معرفت حرفه‌ای، سلامت رفتار، گذشت، و بزرگواری این‌گونه ایمان نداشته‌ام.
او می‌خواست ماجرا حل و فصل شود، و کتاب با حسن نظر مؤلف در بیاید. خسرو شاکری را نمی‌شناختم. نامش را بارها از مهدی خانبابا تهرانی شنیده بودم. و اينکه از سران کنفدراسيون بوده در سال‌های قبل از انقلاب. آدمی با موهای نقره‌ای، خنده‌رو، گوينده مطلق، و البته خوش‌تيپ. آن روز ما سه نفری (من و امیر حسین‌زادگان و خسرو شاکری) نشستیم تا به نظری مطلوب برسیم.
همه‌ی آن حرف‌ها را هم زدیم و دوره کردیم و باز جناب شاکری توی چشم‌های من نگاه کرد و  گفت: «در ادبیات من فقط شاملو و خانلری را قبول دارم، ولاغیر. نظر هیچ‌کس را قبول ندارم.»
با این جمله و اصرار زياد بر آن راه گفتگو را بست. یعنی برو شاملو را از قبر در بیاور تا در مورد کار من نظر بدهد، یعنی من هم‌وزن شاملو و خانلری هستم ولاغیر.
من البته از ادیبانی چون حق‌شناس و باطنی و فولادوند و سپانلو و چند نفر دیگر  نام بردم، ولی جناب شاکری قبول نکرد و به کم‌تر خانلری و شاملو رضایت نداد.
چه می‌کند ذهن کاسبکار بزن در رو! فکر کرده متن ترجمه شده را حالا در اختیار دارد و با آن، عروس ناشر دیگری می‌شود، آن هم  باکره! راستی این بکارت‌دوزی هم حکایتی‌ست در مملکت ما که رشته در همین تفکر آب کردن جنس دارد، به هر قیمتی، حتا اگر طرفت تا دسته مغبون شود!
ما اگر ندانیم همه می‌دانند جناب خسرو شاکری از هجده سالگی در انگلستان بوده، و زبان فارسی‌اش اگر يادش مانده باشد تا همان کتاب فارسی عبدالعظیم قریب بیش‌تر قد نمی‌دهد. گمان هم نمی‌رود بتواند یک نامه به فارسی بنویسد، پس چطور در انتشار این کتاب ترجمه که دسترنج کسی دیگر است، و پول ترجمه را هم يک ناشر تقبل کرده، ایشان مؤلف فارسی از آب در می‌آید؟
همین‌جوری بود که روزی نوشتم: سیاست، خوراک ببر و اژدهاست. همان آش معروف چینی‌ها، یک آب‌زیپو بی‌رنگ و رو با چند تکه گوشت گربه و مار.
نه، سیاست ما عین خیانت ماست.
اینجا در اروپا فهمیدم بسیاری از آدم‌ها در جایی از سن‌شان با یک نظر سیاسی جامانده‌اند، فقط با همان دیدگاه قدیم پیر شده‌اند. گروهبان‌هایی که چون پیر شده‌اند خودشان را تیمسار جا می‌زنند، اما دهن که باز می‌کنند می‌بينی همان روستایی است که دهش را با خود به این جهان مدرن آورده بفروشد، و خريداری نيست.
این که تو اهل دیالوگ نباشی و راه گفتگو را ببندی، این که تو خود را هم‌وزن خانلری و شاملو بخوانی، باید خدمتت عرض کنم که:
نه، جناب! زیر خواندن کتاب‌های خانلری کمر شما خرد می‌شود، شیشه‌ی عینک‌تان هم عرق می‌کند. اگر در آن اندازه‌ها بودید ما به این وضع نمی‌افتادیم. لااقل خودتان تکلیف خودتان را می‌دانستید. در گام اول رفتار، در ساده‌ترین گام زندگی که شاید معرفت حرفه‌ای باشد، تکلیف‌تان را نمی‌دانید، چه رسد به سیاست‌ و آپولو هواکردن‌های دیگر!

برای چی کتاب می‌نویسید؟ می‌خواهید جامعه را اصلاح کنید؟ شما چند نمره کوچک نیستید برای اين کار؟ و با این چیزی که من شاهد بوده‌ام، چگونه کتاب شما را بخوانم؟ چی یاد می‌گیرم؟ چطور باورتان کنم؟  
آن یکی پرسید اشتر را که هی!
از کجا می‌آیی ای اقبال‌پی
گفت از حمام گرم کوی تو
گفت خود پیداست از زانوی تو.
برای چی کتاب می‌نویسید؟ می‌خواهید حضورتان را در تبعید توجیه کنید؟ می‌خواهید بگویید مبارزه کرده‌اید؟ با کی؟ برای چی؟ چکار کرده‌اید؟ بزرگ‌ترين مبارزه‌ی شما همين بود که دسترنج ديگری را با سرخاب سفيداب به اسم خودتان کنيد؟
برای چی کتاب می‌نویسید؟ می‌خواهید بگوييد اهل ديالوگ هستيد؟ هنوز یاد نگرفته‌اید چه جوری کنار رفقايتان بنشینید، هنوز بلد نیستید گاهی سکوت کنید و گوش بدهید، باور بفرمایید هنوز گوش کردن و کنار هم نشستن و تحمل‌پذیری را بلد نیستید.
تا معرفت حرفه‌ای نداشته باشید، تا اهل انصاف نباشید، تا اشتباهات خود را نپذیرید کسی باورتان نمی‌کند. این اتفاق هم البته هرگز نمی‌افتد، چون خودتان هم خودتان را باور ندارید.
و راستی می‌دانید مقدمه‌ی عوامفریبی خودفریبی‌ست؟ این جمله را پیامبر راستی و انسانیت گفته است؛ کارل مارکس. و شما حتا کتاب‌های او را هم درست نخوانده‌اید. همانقدر خود را می‌شناسید که حافظ را، برای همین مدام حافظ حافظ می‌کنید تا با نقاب حافظ پنهان شوید باز.
راستش و راستی می‌دانید نوع کتابِ نوع شما در ایران، در سخت‌ترین شرایط ممیزی چرا به سادگی اجازه‌ی انتشار می‌گیرد؟ راستش و راستی آنها هم نوع شما را شناخته‌اند، دست‌تان رو شده جناب. وگرنه اینجا چکار می‌کنید؟ 
جامعه را جسدباز بار آورده‌اید، چون این سی ساله‌ها را باور ندارید. مرده پرستید، اما هنوز بوف کور را هم درست نخوانده‌اید. و اینها که نوشتم از سر درد بود، نه منافعی دارم، و نه سر پیازم. شاهد ماجرا و گفتگویی بودم که نتوانستم سکوت کنم. مرا ببخشید.
                                                                             
17 ژانويه 2006 برلين

January 19, 2006

پف!

                                                                                                             برای رضوانه و خواهرش

من اکبر گنجی‌ام حالا. خيال کنيد مبارز هستم يا نيستم، اکبر گنجی هستم يا نيستم.
در مونستر که سخنرانی می کردم يک سبيل کلفت گفت: «آقای معروفی! اگر شما در راه آزادی مبارزه کرده‌ايد چرا زنده‌ايد؟ چطور از ايران خارج شديد؟ و چرا مثل محمد مختاری شهيد نشديد؟»

نشد.
من اکبر گنجی باشم خوب است؟ آقای سبيل کلفت بی معرفت! چرا به داد من نمی‌رسی؟
من اکبر گنجی‌ام، يک آدم که برای نوشتن به زندان افتاده.
گمشو. به داد خودت برس. من اگر بميرم هم، اکبر گنجی‌ام. تو خودت هم نيستی...
دلم گرفته است. از امروز اسم تمام سبيل کلفت‌ها را هم می‌گذارم مقام معظم رهبری، يا شاهرودی، يا رفسنجانی، يا خلخالی، يا خامنه ای، يا خمينی، يا بروجردی، يا تبريزی، يا... چه فرقی دارد؟ روستا با روستا چه فرقی دارد؟
فقط اين مهم است که توی زندان يکی زنده است. زندگی نيست، فقط زنده است.
من هستم؟ يا استم؟
تو بگو.
اگر دلم گريه خواست کجايی تو؟

January 17, 2006

با رفيق‌های افغانی


امروز خالدا نيازی آمده بود ديدنم. شاعر افغانستان، نه؛ شاعر خودمان. بانوی آرامی که شعله‌های دلش را با دست مهار می‌کند يا با کلام می‌ريزدشان بر کاغذ، چه فرقی می‌کند؟
براش چای آوردم و گفتم: «يکی از شعرهات را برام بخوان.»
خواند و  تحسينش کردم، باز خواند و براش کف زدم. بعد که بهت‌زده می‌نمود بهش گفتم: «در نان و نمک شايد کمی تعارف کنم، اما در کلام و ادبيات با کسی شوخی ندارم. تو شاعری.»
براش تعريف کردم که چند سال پيش در ايران دوست شاعری داشت کتاب شعرش را به چاپ نزديک می‌کرد، از من خواست يک دور مجموعه‌ی شعرش را مرور کنم. خواندم و گفتم: «فقط سه تا شعر اين مجموعه خوب است.»
گفت: «برای يک مجموعه با چهل تا شعر، سه تا شعر خوب کافی نيست؟»
گفتم: «نه. برای يک مجموعه سه تا شعر بد هم کافی‌ست!»
خالدا نگاه می‌کرد و گوش می‌داد. گفت: «يک عده آدم می‌آيند که رفته باشند، آدم‌هايی هم می‌آيند که بمانند.»
نمی‌دانم چرا وقتی اين دوست‌های افغانی‌ام را می‌بينم، بچه‌های نازنينی مثل خالد نويسا و آرش آذيش و عتيق رحيمی و خالدا نيازی و رفيق‌های ديگرم که از تمامی چهره‌شان مهر می‌ريزد، کمی دست و دلم می‌لرزد، احساسم را با لبخند پنهان می‌کنم، و نمی‌توانم يک جوری ازشان معذرت بخواهم که ايران ميزبان مهربانی برای آنان نبود.
يک‌بار هم نوشتم کوتاه، که اين رسم مهمان‌نوازی نبود. آنهمه آدم گريخته از بمب و موشک را به فعلگی واداشتن به ما نمی‌آمد. مثل زخمی ناسور گوشه‌ی صورت‌مان ماند که ماند.
جامعه‌ی من، دولت و ملت، همان جامعه‌ای که در اروپا بهترين رفاه و امکانات را طلب می‌کند، و "شرکت نفت" را موظف به پرداخت تمامی نيازهای زندگی می‌داند، در همان ايران چطور توانست از کنار رفيق‌های افغانی‌مان بگذرد و نفهمد آن که با کلنگ زمين را می‌کند دبير انگليسی بود، آن که با بيل خاک را بيرون می‌ريخت مهندس فيزيک بود، آن ديگری که که رانده می‌شد به ته بی صاحب شهر، همان شاعری بود که زير لب زمزمه می‌کرد:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت/ پياده آمده بودم پياده خواهم رفت...
جامعه‌ی من چطور نفهميد اين چيزها را؟
اين رسمش نبود. نامردی بود. افغانی‌ها اما به دل نگرفتند. بچه‌های با معرفتی‌اند، در رفاقت نديده‌ام نارو بزنند، باهاشان می‌شود رفت ترکمن صحرا اسب دزديد. باهاشان می‌توان چای نوشيد و شعر شنيد.
خالدا زياد نماند و بايستی برمی‌گشت به شهرش. قرار شد کتاب شعرش را نشر گردون برلين منتشر کند. و دسته‌ای شعر برای من گذاشت و رفت. دو سه تا از شعرهای کوتاهش را برای شما می‌خوانم. زحمت بقيه را خود بکشيد، کتاب به زودی چاپ می‌شود.

دلتنگی

کند می‌سوزد اين
کند
چشم‌انداز آبی دريا نيست.

زخم
کجا خورده‌ام اين‌گونه کاری
اين‌گونه که افتاده ايستاده‌ام
خواب؟
نه بيداری‌ست اين زخم
که نمی‌گذارد
ايستاده بيفتم.

وقت رفتن
سالار
اهورا
استاد
ببر اين تکه را که شاعر نيست
و از دست شما
به جان شعر افتاد
اين حجم
در بستر زيباست شايد.

January 15, 2006

نمی‌شود؟


همين‌جا نشسته‌ام
پشت اين در
از پنجره که نمی‌آيی؟
از همين‌جا وارد می‌شوی
نمی‌دانم کی
اما روزی از همين‌جا
می‌آيی
و من تا همان روز
اينجا می‌نشينم
همين‌جا.

چه فرقی می‌کند
کجا باشم؟
من که جز تو
چيزی نمی‌بينم.

خيال دست‌هات
تنم را
از من گرفته است
گفته بودم؟


می‌برم تو را
در شهری بزرگ
در ميدانی قشنگ
روی ديوار چين
وسط ميدان سرخ مسکو
...
نه
يک جای با شکوه
روبروی کافه‌ای که روزی
همينگوی شراب نوشيد
يا رستورانی که زولا
پول نداشت غذا بخورد
يا خانه‌‌ی کافکا
...
می‌خواهی وسط چهارراهی
در نيويورک
باز عاشقت شوم؟

نمی‌شود لباس‌هام را
همينجور که تنم است
بپوشانم به تن تو؟
و لباس‌هات را
همينجور که تنت است
بپوشم به تنم؟
می‌شود جوری توی لباس‌ها گير بيفتيم
که برای بيرون آمدن
چاره‌ای جز عشقبازی نباشد؟
نمی‌شود از هر طرف بچرخم
لب‌های تو برابرم باشد؟
می‌شود از هر طرف بيايی
با چشم‌هام ببوسمت؟

می‌چرخم
و باز می‌چرخم
شايد چشم‌هات را باز کردی.
شايد حواست نبود
خواب‌آلود
بوسم کردی باز

باز صورتی می‌بوسمت
با طعم پرتقالی
تو به هر رنگی خواستی
نفس بکش

...
رنگ خدا خوب است؟
يا رنگ ديگری نوازشت کنم؟

January 12, 2006

با منطق رويا


اول پرتقال را توی بغلم
پرپر می‌کنم

بعد خدا را توی بغل تو.
اول پرتقال را
لای
دندان‌های خودم می‌گيرم

بعد آب پرتقال را
توی دهن تو قورت می‌دهم.

اول دست‌های پرتقاليم را
می‌مالم به لب‌های خودم

بعد لب‌های پرتقاليم را
روی لب‌های تو
 پاک می‌کنم.

اول دست‌های تميزت را
با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم

بعد دست‌های پرتقاليم را
روی لب‌هات تميز می‌کنم.

اول لب‌هام را با پوست پرتقال
خيس می‌کنم

بعد صورتت را با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم.

حالا چند تا بوس شد؟

نداشتم به خود می‌آمدم
در آينه دوبار و چند بار ديگر
تو را ديدم؟
نداشتم از تو می‌پرسيدم:
تو
تنهاترين گل خدايی
يا
قشنگ‌ترين خدای تنها؟
اسم‌تر از تو
نمی‌شناسم
بانوی من!

کجای این ذهن در به در
جای پای تو نبود

که خاطرات حضور خودت را هم
چال کردی؟

کجا در آغوشت پر باز نکردم
که تصویر نفس زدن‌هام را
در این تقویم نمی‌بینم؟

...
حالا من مانده‌ام
بلیت‌های باطله از سفری رویایی
بوی تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
که التماسش می‌کنم
بر پوست دستم بنشيند.
چرا پیداش نمی‌کنم؟

رود نيست
حرف می‌زنم با تو
با آن‌همه شنود و هياهو
عود نيست
شهر می‌سوزد
...
چشم‌های تو
کجا
دود را تاب می‌آورد؟
گل قشنگم!

با منطق رويا
در آغوش من خفته‌ای
می‌بينم که خفته‌ای
خدا می‌آيد و می‌گويد:
داری چکار می‌کنی؟
بهش می‌خندم و می‌گويم:
ديدی باز نفهميدی که ما دو نفريم؟

به نگاهت راضی‌ام
به صدات
به بودنت
آنقدر راضی‌ام
که تکه‌های خوشبختی‌ام را
پيدا می‌کنم؛
يک سنجاق سر
يک دگمه
يک آينه
يک پنجره
و يک مرد
که در آغوش تو
خواب تو را می‌بيند...

من بيمارم؟
يا اين پرده‌ها
خورشيد را به من
نارنجی می‌تابند؟

ديدی؟
ديدی در اين قمار چيزی عايدم نشد؟
ديدی دلم را به تو باختم؟
می‌برم تو را
از اين شهر تو را می‌برم
اينجا ديگر جای نفس کشيدن نيست.

January 10, 2006

خبرهای سوخته!


چقدر می‌ترسم!
از اين که بايد
تو را به سوی گذشت زمان
بدرقه کنم
می‌ترسم...

خبرها همه‌ تكراری‌
عكس‌ها همه...
تیترها...
یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اند
و باز او را
پای‌ جوخه‌ی دار می‌برند
ما
اعلامیه‌ می‌نويسیم‌
و هر چه‌ امضا‌
دست‌مان‌ به‌ جایی‌
امضاها همه...

...
دست‌های تو اما
هرگز تکرار نمی‌شود
بانوی من!
 

چشم‌هات را ببند
و دست‌هام را بگير
شايد از لای کتاب
بيرون آمدم
شايد
باز خنديدم در آغوش تو.

معذرت می‌خواهم
که عاشقت نبودم
روزها و ماه‌ها و سال‌ها
معذرت می‌خواهم.

می‌بوسمت، و می‌بوسمت
يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
می‌بوسمت
يک‌بار وقتی به خواب رفتم.

سقوط، سقوط، سقوط
در لابلای خبرها
مدام هواپيما سقوط می‌کند
نان سقوط می‌کند
خدا سقوط می‌کند
سقف سقوط
آنهمه آدم...
...
تنها منم
که در خواب تلخ تو
زنده می‌شوم.

اگر قرار باشد
هزار بار زندگی کنم
هر هزار بار من
مال تو

توفان بود
روزنامه در باد می‌سوخت
و من خبرهای سوخته را
در ميان شعله‌ها
برای تو می‌خواندم
می‌دانم
تاريخ سرزمينم را می‌دانی
عشق من!
از خودم بگويم؟

اول دست‌هات را جوهری کن
بعد بيا سراغ تنم
بعد هم ببين
دست‌هات را
به کجای تنم کشيده‌ای.

تب و لرز تمام نمی‌شود
کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم
و اين بستنی را
مزه مزه می‌کنم
يک نگاه به تو
يک قاشق بستنی
...
آب می‌شود.

حتا موهام می‌خندند
وقتی با تو حرف می‌زنم
آقای من!
حتا وقتی بگويم "نمی‌دانم"
عشق توست که قورت می‌دهم.

تو
باران تنم کن
و مرا زير پر چشم‌هات بگير
قطره قطره
تو را گريه می‌کنم.

می‌خواهی بروم
لباس‌های خدا را
برات بدزدم؟

January 8, 2006

خاطرات من


این ورق‌ها را بردار یک دقیقه

الآن شاید یک شکلات پیدا شد
این تاستاتور  را هم بگیر
این ماوس هم یک کوچولو دستت باشد
می‌شود این ورق‌ها را بر دارم؟
از کجا معلوم؟
شاید هفت تا اسمارتیز باشد زیرش
...
می‌شود توی این کشو را هم بگردم؟
بنشینم اینجا روی زانوهات؟
اگر اينجور ننشينم که نمی‌توانم ببینم توی اين
...
شما رمان بنویسید
کاری به شما ندارم که
من دارم دنبال شکلات می‌گردم.
...
دیدی چی شد؟

باز نفهمیدم الآن بوس سوم هستم
یا چهارم

حالا باید از نو ببوسمت
چی؟
چی باید بگويم؟
بگويم دوستت دارم؟
بگويم کاش اینجا بودی
تا من
نفهمم که چشم‌هام بازند یا بسته؟

بگويم نبودنت
ذره ذره مرا تمام می کند؟


لابد خواب بودم که رفتی
چقدر نبودنت
پريشان می‌کند
اينجور
خاطرات مرا.
پرده را که کنار بزنم
در قاب پنجره
کم کم پيدا می‌شوی.
آمدنت
مثل طلوع خورشيد
تماشايی‌ست
بانوی من!

تو فقط از پشت پنجره
سرک بکش

تا ببینی چطور
بی تاب می‌شوم
تمام راه
می‌پروازم
پله‌ها را سه تا يکی
پر می‌وازم
خدا کند
خيالم زودتر از من
تو را نبيند.

در خاطراتم دستکاری می‌کنم
هر به ايامی
هرجا دلم تنگ شد
تو را می‌سازم.

چشم‌هام را که می‌بندم
باز اینجایی
همین روبروی من
به ساکتی خدا نشسته‌ای
چشم‌هام را که باز می‌کنم
اتاقم از نو
متولد می‌شود بی
تو.

حتماً این اتاق
مرا خواب می‌بیند
بی تو!

در خاطراتم دستکاری ‌کنم؟
باز بروم سربازی
از صفر شروع ‌کنم؟
اين‌بار برای تو می‌روم سربازی
اين‌بار
از پادگان فرار می‌کنم
سرنوشتم عوض می‌شود.

من که هنوز نگفته‌ام چطور
با خیالت
و چشم‌هام
و این اتاق نارنجی

خانه می‌سازم!
گفته‌ام؟

در خاطراتم دست می‌برم
کاری می‌کنم
که از اول
باشی
از روزی که عشق را شناختم.


هی خانه می‌سازی
با کتاب
و من
هی کتاب‌ها را می‌ريزم.

نداشتم در تو می‌دويدم
به تو رسيدم؟
نداشتم باز به خاطراتم نگاه می‌کردم
قطاری مرا پياده کرد
که تو سوار شدی؟

من
تو را
صورتی می‌بوسم
تو مرا سبز و آبی بباف
يک رج سبز
يک رج آبی
يا هر رنگی دوست داری
اگر خواستی
همه را نارنجی بزن.

January 5, 2006

سبز يا آبی؟

                                                                        با احترام به فروغ فرخزاد،

                                                                        شوق‌انگيزترين هنرمند ايران

                                                                        که هر چه در عمرم نوشته‌ام

                                                                        وامدار لحن اوست.
                                                                                                                                          عباس معروفی

قبلاً ها مرا هيچ‌جا
جا نگذاشته بودی؟
مثلاً نداشتی آب می‌خوردی
ماندم توی ليوان؟
يا نداشتی توتون می‌خريدی
روی ميز فروشنده گم شدم؟
می‌شود مرا هيچ‌جا
جا نگذاری؟

نياويزمت به آينه ماشينم؟
که تاب‌خوران در خيالم
بچرخی
مردم خيال کنند ديوانه‌ام
يا
دارم به ديدار تو می‌آيم؟
نگذارمت توی جيبم؟
که جای امن باشی
از سرما بلرزم
دنبالت بگردم
دست‌هام را بکنم توی جيبم؟
دلم بهانه می‌گيرد.
 

چشم‌هام را می‌بندم
که خدا فکر کند خوابم
می‌آيم توی بغلت
يا نه
از همان اول می‌آيم.
...
وقتی نگاه کرد
براش زبان در می‌آورم.

نوازش تنت با من!
همه جا را شيار می‌کنم
با سرانگشت
خسته و اميدوار
می‌نشينم بر سنگی که منم
دستی برای پرندگان تکان می‌دهم
و به احترام تو
کلاه از سر برمی‌دارم.
چقدر تنهايی کنار زمين
ياد تو می‌افتم.

من عشق توام
چيز ديگری نيستم
عاشق توام
هيچ چيز ديگری نيستم
نباشی
نيستم.


نه!
تو را با هيچ چيز عوض نمی‌کنم
حتا با زندگی.

اسمارتیزهای آبی را من خوردم
نارنجی‌هاش مال تو
شکلات‌های سبز را من باز کردم
نارنجی‌هاش برای تو
...

دیوارهای سنگی را من خراب کردم
خوبی‌های دنيا
کليدی نارنجی‌ست
و من

پشت درهای چوبی خانه‌ام
به رنگ‌ دستت
نگاه می‌کنم:
سبز يا آبی؟

اينجور خوب است
که عاشقت باشم
يا
جور ديگری لباس بپوشم؟
سبز يا آبی؟
تو بگو.

حالا
همه‌اش کتاب
می‌بينم
تو نيستی
دستم به کتاب نمی‌رود
عشقبازی يادم می‌افتد.


ندارم تمام جاده‌ها را پياده گز می‌کنم
پشت پنجره خوابت بگيرد
دلتنگ می‌شوی
يا کتاب می‌خوانی؟
پرواز هم مثل شنا
به جايی بند نيست
دستم را بگير
تو را ياد بگيرم
بانوی من!

از شانه‌هات شروع کنم برسم به دست‌هات
يا از دست‌هات بروم بالا؟
يک وقت نگاهم نکنی!
دستپاچه می‌شوم
لب‌هات را می‌بوسم.

نوشته‌هات را
بزرگ می‌کنم
می‌چسبانم به آينه
که به جای خودم
تو لبخند بزنی.

من؟
من با صدای نفس کشیدنت هم
عاشقی می کنم

حتا اگر آرام و بی صدا
خودم را بگذارم در دست‌هات
و بروم
حتا وقتی
از کنارت رد شوم
برای پرت نشدن حواست
بوی تنت را پُک بزنم...

...
اين سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام
عشق من!
هميشه اينها نشانه‌ی سانسور نيست،
هزار حرف و تصوير و خاطره
در آن خوابيده
مثل من که وقتی نگاهت کنم
سه نقطه بيش‌تر نمی‌بينم
تو
من
و خدا
که از ديوانگی سر به بيابان گذاشت.

January 2, 2006

صورتی و برف


حالا صورتی پوشيده‌ام
و آماده‌ام
اما نمی‌روم
بی تو
بهشت هم نمی‌روم.

چشم‌هات را که باز کنی
ديگر نمی‌بوسمت
نگاهت می‌کنم
نه!
از اول شروع می‌کنم.

می‌چرخم،
جوری توی بغلت می‌چرخم
که شب نداند
کی بايد روز شود.

لازم هم نيست شعر بگويی
فقط باش
بخند
حرف بزن
اين يعنی شعر
يا نه
راه برو
من نگاهت کنم.

نارنجی بپوشم
می‌آيی؟

معادله‌هات را ساده کنم؟
حساب استدلالی بلد نيستم
جايی ديده بودم
قشنگی بودنت
رياضی نيست.

جوری در آغوشت می‌خوابم
که خدا پيدام نکند
خيال کند
اشتباهی به تو
دو تا روح داده است.

اگر از خانه‌ات رفتم
کت نمی‌پوشم
تا نگرانم شوی و دنبالم بگردی
می‌روم نبش خيابان بيست و پنج
رستوران هاوانا
کنار پنجره
تماشای برف
شراب ناب
و تو
که سراسيمه می‌آيی.

تا به حال
لای يک عالمه کتاب
عشقبازی کرده‌ای؟
جوری بوست می‌کنم
نه!
جوری نفست می‌کشم
که کتاب‌ها بريزد.

اين‌همه راه رفتم امروز
لابد چراغ بوده
برف بوده
و آن‌همه آدم
چرا نديدم؟
چرا چيزی يادم نيست؟
لابد من هم بوده‌ام
که دنبال تو می‌گشته‌ام.