January 10, 2006

خبرهای سوخته!


چقدر می‌ترسم!
از اين که بايد
تو را به سوی گذشت زمان
بدرقه کنم
می‌ترسم...

خبرها همه‌ تكراری‌
عكس‌ها همه...
تیترها...
یك‌ نفر را بارها اعدام‌ كرده‌ اند
و باز او را
پای‌ جوخه‌ی دار می‌برند
ما
اعلامیه‌ می‌نويسیم‌
و هر چه‌ امضا‌
دست‌مان‌ به‌ جایی‌
امضاها همه...

...
دست‌های تو اما
هرگز تکرار نمی‌شود
بانوی من!
 

چشم‌هات را ببند
و دست‌هام را بگير
شايد از لای کتاب
بيرون آمدم
شايد
باز خنديدم در آغوش تو.

معذرت می‌خواهم
که عاشقت نبودم
روزها و ماه‌ها و سال‌ها
معذرت می‌خواهم.

می‌بوسمت، و می‌بوسمت
يک بار قبل از اين‌که به خواب روم
می‌بوسمت
يک‌بار وقتی به خواب رفتم.

سقوط، سقوط، سقوط
در لابلای خبرها
مدام هواپيما سقوط می‌کند
نان سقوط می‌کند
خدا سقوط می‌کند
سقف سقوط
آنهمه آدم...
...
تنها منم
که در خواب تلخ تو
زنده می‌شوم.

اگر قرار باشد
هزار بار زندگی کنم
هر هزار بار من
مال تو

توفان بود
روزنامه در باد می‌سوخت
و من خبرهای سوخته را
در ميان شعله‌ها
برای تو می‌خواندم
می‌دانم
تاريخ سرزمينم را می‌دانی
عشق من!
از خودم بگويم؟

اول دست‌هات را جوهری کن
بعد بيا سراغ تنم
بعد هم ببين
دست‌هات را
به کجای تنم کشيده‌ای.

تب و لرز تمام نمی‌شود
کنار پنجره‌ی برفی می‌نشينم
و اين بستنی را
مزه مزه می‌کنم
يک نگاه به تو
يک قاشق بستنی
...
آب می‌شود.

حتا موهام می‌خندند
وقتی با تو حرف می‌زنم
آقای من!
حتا وقتی بگويم "نمی‌دانم"
عشق توست که قورت می‌دهم.

تو
باران تنم کن
و مرا زير پر چشم‌هات بگير
قطره قطره
تو را گريه می‌کنم.

می‌خواهی بروم
لباس‌های خدا را
برات بدزدم؟

@ January 10, 2006 6:26 PM | TrackBack
Comments

سلام آقاي معروفي عزيز!
در پست جديد گلايه اي ازشما داشته ام كه نمي دانم تا چه حد با واقعيت مي خواند . بهر حال احساسم بود كه نوشته . نمي شود با خود دروغ بگويم .مي شود؟
تا بعد

Posted by: صد سال تنهایی at January 12, 2006 6:06 PM

چه لوس و بي نمك. فقط به درد عاشق كردن دختر دبيرستاني ها مي خوره. در كارتان موفق باشيد.

Posted by: yasser at January 12, 2006 4:30 PM

سلام... زباله هاي هوايي/ بوي تعفن فضا/ وسقوط همه در همه چيز/ باز هم افتاد/ قيمت نفت در بورس لندن/ بشكه هاي لاغر/ شكم چاق عرب / باز هم افتادپايين/ يعني سقوط.../ افتاد / اتفاق/ حادثه/ مي روند جايي ميان اين تيترها...
بسيار دوست مي دارم تا به كوير من پاي بگذاري و رد پايت در حافظه ي كوير جاودانه شود... به كوير بيا

Posted by: وارث کویر at January 12, 2006 4:27 PM

چي بگم وقتي چراغ جادو دست توئه؟ چي بگم كه دودم نكني؟ از اين به بعد تا آخر دنيا به احترامت سكوت ميكنم .

Posted by: bahar narenj at January 12, 2006 1:06 PM

به جاي لباس خدا خودش را بياور........

Posted by: ahoora at January 12, 2006 12:19 PM

چكيده ي همه ي كامنت تحسين زياد از دزديدن لباس خداست....من ميگم به جاي لباس خودش الان واجب تره اگر كم نياره

Posted by: ahoora at January 12, 2006 12:16 PM

Salaam agaye Maroufi aziz,
garam yaad avari ya na, man az yadat namika-ham.

be omide roozhaye rooshan,
-Fazel

Posted by: fazel at January 11, 2006 5:38 PM

با عرض سلام
بسیار زیبا و لطیف و امروزی و با اصالت بود این شعر شما. ممنون از اینکه می نویسید و ممنون از اینکه با ما هستید. برایتان آرزوی موفقیت و سلامتی دارم

Posted by: محمد at January 11, 2006 3:21 PM

اقاي معروفي
اينقدر از خوندن نوشته هاتون... اشعارتون متحير شده ام... كه هيچي نميتونم بگم...
فقط ميگم كه:
شما فوق العاده اين.
نه به خاطر اينكه من از نوشته هاتون خوشم اومد. نه...
كه به خاطر خودتون.

Posted by: ملينا at January 11, 2006 2:31 PM

آیا شما لباس خدا را دزدیده اید که این چنین زیبا می توانید بنویسد؟

Posted by: حمید at January 11, 2006 1:14 PM

چقدر دستهاي تو با من بيگانه اند.....

Posted by: صبا at January 11, 2006 12:21 PM

سلام آقای معروفی.
عید بر شما خوش یمن باد.
شاعر سرزمین رویایی من، شما به من نو به نو عاشقی میآموزید.
هر بار از روحم سوآل میکنم که کجا بوده که مست گشته جواب این بوده :
در گلستانِ آقای معروفی میچرخیدم.
"چشم‌هات را ببند
و دست‌هام را بگير
شايد از لای کتاب
بيرون آمدم
شايد
باز خنديدم در آغوش تو.".
خواب دیدم نقش خنده را سرمه ای رنگ بر چشمانت می کشیدم.
و کتابهایت همگی دست شده بودند و تو را دست به دست به سوی خدا راه میبردند.
"اگر قرار باشد
هزار بار زندگی کنم
هر هزار بار من
مال تو".
کوهی نیافتم، دلم را سنگ کردم و نامت را بر رویش کندَم.
مدتهاست چشمانم به دنبالت میگردند، پاسی از شب گذشته، نمیدانم چرا هنوز بر نگشته اند؟
فاصله دو نقطه گاهی چهار انگشت بود و زمانی پنج.
فاصله نگاه من و نگاه تو را چند مژه پُر میکرد؟
هنگامیکه دیروز فریاد میداشت " درشکه چی یه شلاق" حدس نمیزدم امروز پشتم به دست شلاقش نقاشی شود.
میخواستم بگویم من شما را دوست دارم و چندان مهم نیست که آیا شما هم میتوانید مرا دوست بدارید و یا نه؟ من شما را دوست میدارم و همین برای من کافیست.
هر روز که به سنم اضافه میشه یکی از موهای سرم را کنده و لای کتاب تاریخ زندگیم میگذارم دیروز متوجه شدم دیگر مویی بر سر ندارم، کتاب را بستم و مُردَم.
پری خوابهای طلایی ام امروز صبح برایم قهوه آماده کرده بود.
چشام که باز شدن اثری از پری نبود.
حتا داخل حمام را هم گشتم.
قهوه را نوشیدم بلافاصله خوابم بُرد.
به تو میگویم برایت میمیرم، تو میگویی اگر راست میگويی بمیر.
خواستم بپرسم اگر بمیرم دلت برایم تنگ نخواهد شد؟ دیدم خیلی وقته که مردَم.
داشتم براش گل میچیدم خارش رفت تو انگشتم و خونین شد.
در حالیکه داشتم انگشت خونیمو میمکیدم از خودم پرسیدم نکنه عشق خونخوارم کرده باشه؟
"می‌خواهی بروم
لباس‌های خدا را
برات بدزدم؟".
سرافراز و چالاک بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at January 11, 2006 9:48 AM

سلام جناب آقاي معروفي
نمي دانم فكر مي كردم فقط ما نوجوانان هستيم كه در گذر چرخ زمان خود را به گردونه ي اما و اگر ها وا داده ايم.
فكر مي كردم كه اين تيترها و عكس ها فقط براي ما تكراري است
به واقع نمي دانم كدام ريسمان سخت شايد هم سست اين احساس مشترك دو نسل را به هم گره ني زند.

پ.ن:واقعاَ نوشته هاتون عاليه خوشحال مي شم اگه به وبلاگ منم سر بزنيد و نظرتونو بگيد.ممنون

Posted by: Aidin at January 11, 2006 7:33 AM

گفتم:”هيچ دقت كرده‌ايد؟ روزنامه‌ها هيچ فرقي با هم ندارند.“

Posted by: معين at January 11, 2006 7:12 AM

سلام آقای معروفی
چه ترکیب بندی های زیبایی از کلمات،
چقدر دوست داشتم این را
"...
دست‌های تو اما
هرگز تکرار نمی‌شود
بانوی من! "

و یا این
"...
تنها منم
که در خواب تلخ تو
زنده می‌شوم."

و چه زیبا تمام شد

"می‌خواهی بروم
لباس‌های خدا را
برات بدزدم؟"

چه جادویی دارند این کلمات، آقای معروفی!
متشکرم از این شعر زیبا
موفق باشید و سربلند
نیما

Posted by: نیما نیلیان at January 11, 2006 1:56 AM

من لابلای نوشته های شما و محمد طاهریان عزیز زندگی می کنم . یک لبخند به طعم هر چه خوبیست در دنیا، تقدیم به تو ، به پاس این همه احساس قشنگ....از ته دل : "شاد باشی و عزیز"

Posted by: fatemeh at January 11, 2006 12:28 AM

سه روز تعطيلي... و چند تا بچه منتظر پدرهايي بودند كه هيچ وقت نيامدند؟
همه ي اينهايي كه انقدر راحت مردند پدر بودند و حتما دستي برايشان چاي دم كرده بود كه برگردند.
خيلي سخت است.
يادم مي افتد كه بايد شيشه شوم و مثل نور از خودم عبورش دهم تا در گذر مهربانانه ي دستش اندكي گرم شوم.
گرم كه نه! ميدانم خواهم سوخت !
و مي دانم هيچ نخواهم گفت حتي اه نمي كشم تا فرصت بوييدنش را حتي براي لحظه اي از دست ندهم ...

Posted by: شبنم at January 10, 2006 10:42 PM

چه حس خوبي دارم!!هر وقت نوشته هاي شما رو مي خونم همين حس بهم دست ميده.ازتون ممنون.واقعا ممنون....پست آخر وبلاگو بعد از خوندن شعر شما نوشتم.اگه بخونيدش خوشحال مي شم

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at January 10, 2006 9:20 PM

ممنون
حالا که تاریخ پای شعرتان را دیدم فهمیدم که شما قبل از خبر شعر را نوشتید و چقدر به دل نشست بند سقوط. با اجازه شما این بند کارتان را می خوانم برای همه.

Posted by: عطیه جوادی راد at January 10, 2006 9:00 PM

بوسيدمت/طعم تلخ قهوه مي دادي...نگاهت كردم/طعم تند حادثه.....

Posted by: untimely.meditations at January 10, 2006 8:46 PM

این محشر بود استاد من! پدر من!
این نوشته ی شما بود و من در واژه واژه اش، آن عشق آزاد نشده ی سالهای بلوا را دیدم. حتا در واژه های کمرنگ تر. برایتان خوشحالم، و برای خودم که نوشتن را از این دست ها آموختم. کاش آدم ها همه آدم های اندازه ی خود را می یافتند. کاش!

عزيزم کيا
اين که تو داستان نويس خوب ايرانی، احساس غرور می کنم.
دلم می خواهد نويسنده محبوبم هم باشی.
اين کمی سخت است، ولی تو از پسش بر می آيی.
عباس معروفی

Posted by: کیا at January 10, 2006 8:33 PM

سلام . اينكه چقدر از شعرهاي شما لذت ميبرم بماند ولي ايده بسياري از شعرهاي من ميشود . هر وقت حرفي براي نوشتن نيابم حتما شعرهايتان را ميخوانم ....

Posted by: آينا at January 10, 2006 7:29 PM

بسيار زيبا عباس عزيز! بی خبر افتاده ايم مدتهاست. زنگ زدم هدايت. ديروقت بود. دوباره می زنم حالی بپرسم.

سلام سيبستان نازنين
لندن بودم چند روزی، حيف نديدمت.
باز می آيم.
با مهر/ باسی

Posted by: مهدی at January 10, 2006 6:56 PM
Post a comment









Remember personal info?