January 12, 2006

با منطق رويا


اول پرتقال را توی بغلم
پرپر می‌کنم

بعد خدا را توی بغل تو.
اول پرتقال را
لای
دندان‌های خودم می‌گيرم

بعد آب پرتقال را
توی دهن تو قورت می‌دهم.

اول دست‌های پرتقاليم را
می‌مالم به لب‌های خودم

بعد لب‌های پرتقاليم را
روی لب‌های تو
 پاک می‌کنم.

اول دست‌های تميزت را
با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم

بعد دست‌های پرتقاليم را
روی لب‌هات تميز می‌کنم.

اول لب‌هام را با پوست پرتقال
خيس می‌کنم

بعد صورتت را با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم.

حالا چند تا بوس شد؟

نداشتم به خود می‌آمدم
در آينه دوبار و چند بار ديگر
تو را ديدم؟
نداشتم از تو می‌پرسيدم:
تو
تنهاترين گل خدايی
يا
قشنگ‌ترين خدای تنها؟
اسم‌تر از تو
نمی‌شناسم
بانوی من!

کجای این ذهن در به در
جای پای تو نبود

که خاطرات حضور خودت را هم
چال کردی؟

کجا در آغوشت پر باز نکردم
که تصویر نفس زدن‌هام را
در این تقویم نمی‌بینم؟

...
حالا من مانده‌ام
بلیت‌های باطله از سفری رویایی
بوی تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
که التماسش می‌کنم
بر پوست دستم بنشيند.
چرا پیداش نمی‌کنم؟

رود نيست
حرف می‌زنم با تو
با آن‌همه شنود و هياهو
عود نيست
شهر می‌سوزد
...
چشم‌های تو
کجا
دود را تاب می‌آورد؟
گل قشنگم!

با منطق رويا
در آغوش من خفته‌ای
می‌بينم که خفته‌ای
خدا می‌آيد و می‌گويد:
داری چکار می‌کنی؟
بهش می‌خندم و می‌گويم:
ديدی باز نفهميدی که ما دو نفريم؟

به نگاهت راضی‌ام
به صدات
به بودنت
آنقدر راضی‌ام
که تکه‌های خوشبختی‌ام را
پيدا می‌کنم؛
يک سنجاق سر
يک دگمه
يک آينه
يک پنجره
و يک مرد
که در آغوش تو
خواب تو را می‌بيند...

من بيمارم؟
يا اين پرده‌ها
خورشيد را به من
نارنجی می‌تابند؟

ديدی؟
ديدی در اين قمار چيزی عايدم نشد؟
ديدی دلم را به تو باختم؟
می‌برم تو را
از اين شهر تو را می‌برم
اينجا ديگر جای نفس کشيدن نيست.

@ January 12, 2006 7:32 PM | TrackBack
Comments

خوب است

Posted by: صادق ابراهيمي at February 21, 2006 1:59 PM

حالا من مانده ام
بليت هاي باطله از سفري رو’يايي
بوي تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
كه التماسش مي كنم
بر پوست تنم بنشيند
چرا پيداش نمي كنم
آقاي معروفي عزيز!
نمي توانم نگاه كنم وچشمانم باراني نشوند،به خدا دست خودم نيست كه همه چيز جان مي گيرد ودوباره...
بايد پرينت بگيرم و در تنهايي بخوانم، اگر گريه كنم اينها نخواهند فهميد كه چرا
ممنوم از شما از هين همه عطوفت و لطف، از اين همه معصوميت و سادگي ،و كوتاهش كنم: از اين همه عشق
ممنونم از شما و از جادوي قلمتان
زنده باشيد و سرزنده ،هميشه

Posted by: habib at January 21, 2006 2:01 PM

man ghader be tipe farsi nistam plz sheratoono baraye manam befrstin
boos

Posted by: mastane at January 16, 2006 2:26 PM

چي مي تونم بگم؟ شما استاديد و من شاگرد،از اينكه امروز سعادت خوندن شعرا و نوشته هاتون رو داشتم خيلي خوشحالم،شما رو توي ليست همسايه هام مي ذارم تا به ياد بسپارمتون.

Posted by: بارون at January 16, 2006 7:36 AM

...
"حالا من مانده‌ام
بلیت‌های باطله از سفری رویایی
بوی تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
که التماسش می‌کنم
بر پوست دستم بنشيند.
چرا پیداش نمی‌کنم؟".
...
"مرسی فال مبارکی بود
ولی برای اینکه دوستیمان بر مبنای نگاه سعدی
یک دوستی محکم و ابدی بمونه قول باید بدی که فراموش نمیکنی
نوبت دیدار بعدیمان در باره این سیگار جادویی
که تو هر از گاهی به من هم تعارف میکنی
بحث و تبادل افکار کنیم
قول میدم
و دفشو از کنار متکاش بر میداره و آرام به همراهی نوای سنتور میپردازه
عود بوش گیراتر میشه
و شمع هم به رقص میاد
من هم کم کم از خودم جدا میشم و
در حال داخل شدن به چشمان خسرو
فلوتم را همراه خود میبرم".

سحرتان سحرانگیز.
سلامت و سرافراز بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at January 15, 2006 2:34 AM

شعرو برا كي مينويسي؟ برا خودت؟ كه پرپر شدي. براي خدا كه نيست. براي بانو كه مسته. من هم براي هيچكس. براي خودم از اين ايميل به اون يكي با يه اسم ديگه كه يعني اينا برا منه. مثل كادوي تولد خريدن برا خودت. مثل كارت پستال فرستان برا خودت وقت هيچ كس نيست بهت بگه تولدت مبارك

راستي استاد يه سر به من بزنيد. تو اوضاع خوبي نيستم. يه سوال كردم كه مثل موقعيت شماست تقريبا. كمك كنيد درست تصميم بگيرم.

بهار نارنج عزيزم،
مطلبتو خوندم. يه جاهايی توی اون مملکت بن بسته. يه جاهايی جاده خاکی و حتا بيراهه ست. من نمی دونم چی بهت بگم، فقط می تونم بگم زخمی شون نکن، اونا که حاليشون نيست.
ولی حرفتو بزن.
حرفتو برای بچه هات بزن...

از پنجره به تو نگاه می کنم
که چيزی برای گفتن
در شانه ات هق هق می کند.
برو عزيزم،
برو به بچه ها بگو.

با مهر/ عباس معروفی

Posted by: bahar narenj at January 14, 2006 8:49 PM

يه قطعه كوچك و ناقابل نوشتم اما پست نكرديد. چرا؟

کجا؟

Posted by: lalehashck at January 14, 2006 6:14 PM

امروز زني در همسايگي ما با كودك سه ساله اش گريان رفت. رفت به خانه ي پدري. از هجوم مردي كه خانه را ملك مطلق خود مي پنداشت. در استانه ي پله در اغوش كشيدمش و فقط گفتم: پسرت ...
سري تكان داد و گريان رفت. نه نرفت اسانسور مقابل چشمان خيس من بلعيدش... اين كودك سه ساله دوباره خواهد خنديد؟
دوباره با شمشير پلاستيكي اش در پله ها خواهد دويد؟
دوباره صداي فرياد هاي كودكانه اش را خواهم شنيد؟
ما عشق را كجا گم كرديم؟
ما چشمانمان را كجا بستيم كه حتي به پسرك سه ساله اي هم رحم نمي كنيم؟
دلم براي زني مي گيرد كه همسال من بود و گريان رفت...


Posted by: نوشا at January 14, 2006 3:46 PM

i don`t have any farsi font
beautiful writing . By some commesnts here i have remembered on the last writing of your friend Malakut:
دليری‌های سست‌نفسانه‌ی هواپرستانه،
although that is in other case but the uesd word is really interesting.
But your are now Maroufi,, it must be appreciated or told nothing
: i tell ,i love
دليری‌های سست‌نفسانه‌ی هواپرستانه،
it is love
and you
?
.

Posted by: Alireza at January 14, 2006 12:25 PM

مي خونمت

Posted by: kashmiri at January 14, 2006 12:15 PM

اي چكيده مزد ز تر نموده پرتقال لبهاي يار
تو را ز شرزه نگاهت شناختم و اندوده گلها به ساقهاي پات بر آنم داشت
تا به فرياد در آيم پيش تو : سكوت ...سكوت ... سكوت

سلام مرد پرتقالي
عشق تو هم عالمي داره به خدا . دستانت هميشه گرم بابا
سربازي جان بر كف

Posted by: ali at January 14, 2006 10:14 AM

و شعر واژگون شد...

Posted by: sara at January 14, 2006 9:59 AM

اين شعرتون از لحاظ حسي همچنان قدرتمند بود/ كارهاي قبلتون هم / اما فرم اين شعر فوق العاده بود و حركت كلمات هم/ خيلي لذت بردم...... با تمام غمي كه امروز درد ميكشم.

Posted by: dokhtare jahanam at January 14, 2006 9:33 AM

وقتي شعرهاتون رو مي خونم دلم روشن ميشه... همه اش از روشني و رنگ بگيد همه جا خاكستريه...

Posted by: پدیده at January 14, 2006 8:30 AM

...

Posted by: settare at January 14, 2006 4:56 AM

پاينده باشي باسي جان...گمونم اينطوري صميميتره...مثل شعر صميمي و دلنشينت با طعم پرتقال...از اين به بعد هر وقت پرتقال ببينم يا بخورم ياد شعر قشنگت ميفتم چون خيلي سريع توي ذهنم حك شد ... به اين ميگن فرهنگسازي...زندگي بايد همين باشد...نه؟

Posted by: hamid at January 13, 2006 11:50 PM

عشق ،حتي ماورايي ،از وجود يك انسان زاده مي شود، زميني و از جنس خاك. چه قدر آرامش توي دل آدم مي ريزد وقتي كسي باشد كه بودنش بشود همه دليل بودن آدم. همين آدم زميني خاكي كه راهي هم به آسمانهاي دور يا نزديك ندارد كه تا آسمان چشمهاي او هست چه نيازي به آبي هاي ديگر... كاش مي شد ديد گاهي آنهايي را كه اينطور مي شوند تجلي عشق و دليل عاشقانه ها.

Posted by: yeganeh at January 13, 2006 10:36 PM

استاد ..
هر روز كه عاشقانه ي تازه تان را مي بينم، اشك در چشمانم حلقه مي زند. چقدر دير اينجا و آغوش مقدس شما را پيدا كردم. پناهگاه امن تان كاش زودتر از اين ها مرهم دل عاشقم مي بود. اين روزها احساس مي كنم، كلمات شما جزيي از وجود من شده اند، خودم شده اند... استاد تو رو به خدا، به حرمت شب هايي كه عاشق بوديد و عاشقي نكرديد، با ما باشيد. دوستتان دارم و بهترين ها را برايتان آروزمندم.

با سپاس
دختر كوچك شما - هدا -

Posted by: Hoda at January 13, 2006 8:06 PM

حيف هيچكسي نيست براش بخونم ...

Posted by: ghazal at January 13, 2006 7:12 PM

×كلمه× به روز شد ...

Posted by: س.عميد at January 13, 2006 6:45 PM

سلام
خيلي رويايي مي نويسي
عاشق سبك نوشتنت هستم
عاشق پيكر فرهادت شدم
با سمفوني مردگانت شروع كردم
من از شعر هيچ خوشم نمي امد
با شعرهايت عاشق شعر شدم
خيلي ممنون

Posted by: hadi at January 13, 2006 6:29 PM

سلام آقای معروفی،
چه زیبایند این نوشته هایتان،
بگذاربد که در سکوت بارها بخوانمش!

"نداشتم به خود می‌آمدم
در آينه دوبار و چند بار ديگر
تو را ديدم؟
نداشتم از تو می‌پرسيدم:
تو
تنهاترين گل خدايی
يا
قشنگ‌ترين خدای تنها؟
اسم‌تر از تو
نمی‌شناسم
بانوی من!"

متشکرم
نیما

Posted by: نیما نیلیان at January 13, 2006 6:26 PM

درود ...
چه خوب است كه با خواندن نوشته هاي شما يادم مي افتد كه عاشقم..

راستي ..
خودم را بسيار كوچك ميبينم .. و نمي توانستم كه لينك بدهم به بزرگي چون شما.. اما ديشب اين جرات رو به خودم دادم.. و چنين جسارتي كردم.. با اجازتون..

Posted by: ناهید at January 13, 2006 3:34 PM

آقای معروفی سلام

صبح رفته بودم کوه. داشتم برمی گشتم که گم شدم. جلو یک پرتقال فروشی پیدام کردند. فقط پرتقال داشت. قل خوردم . جیب هام پر پرتقاله. جا نیست برای دست هام. بازم گم می شم. امشب دوتا جیب پر٬ پرتقال پیدا می‌کنند توی دست‌هام.

شما چه جوری اینقدر عاشقید؟ توی بغل ادبیات دارید خدا رو پرپر می کنید.

Posted by: جواد - ق at January 13, 2006 2:45 PM

ببخشيد اين فقط يك سوال ساده است
كدام صحيح است؟
ميوه پرتقال؟
کشور پرتغال؟

دقيقا صحيح است.
و مرسی از دقت تون.

Posted by: tehrani at January 13, 2006 2:44 PM

تو از کدام ستاره و از نسل کدام فرشته ای؟
که خورشیدی ترین چشمهای زمین را به تمسخر گرفته ای...
تو از چه راه و با کدام اشتیاق جسم سایه گرفته اوج این سخره را به خاک تمنا
کشانده ای؟
چه رازیست بر بال رنگین لبهای عشقت،
که دورترین بغض پرواز چشمم را با نزدیکترین بوسه هایت شکسته ای
تو ای صبور
مهربان
بدان که اذان دم صبح تنهاییم را، تو از مسجد سینه ام سر داده ای

Posted by: افسون at January 13, 2006 2:35 PM

"بیزارم از شاعران، چه کهنه چه نو.اینان همه در چشم من تنک مایگان انند و دریاهای کم ژرفا.
اندیشه شان نه چندانکه باید به ژرفنا فرو رفته است.از این رو احساس شان در ژرفنا غوطه نزده است.
کمی شهوت و کمی ملال: مایه بهترین اندیشه هاشان جز این نبوده است.
دینگ-دنگ چنگ شان در گوش ام به های-و-هوی شبح ها می ماند.اینان را از گرمی نغمه ها هرگز چه خبر!
اینان در چشم من چندان پاک نیز نیستند.همه آب هاشان را گل آلود می کنند تا ژرف بنمایند.
دریغا،بسا تور خود را به دریای ایشان افکنده ام تا ماهیان خوب بگیرم.اما همیشه آنچه بیرون کشیده ام سر خدایی کهن بوده است." چنين گفت زرتشت. در باره شاعران

Posted by: mehran at January 13, 2006 2:27 PM

بدرقه كردن با گذشت زمان عجب دردي است. بعضي وقت ها فكر مي كنم قدرت زمان از خدا ببشتر است. خيلي عجيب است اما علي در نهج البلاغه مي گويد خداوند در ظرف زمان نمي توان گنجيد. مي گويد او آفريد بدون نياز به زماني و انديشه اي اما در جاي ديگري مي گويد خدا براي هماهنگ كردن موجودات وقت گذاشت... يعني جلو زمان را نمي توانسته بگيرد!؟

Posted by: م.خندان at January 13, 2006 2:10 PM

جخ امروز از مادر نزاده ام، عمر جهان بر من گذشته است.
يادم آمد آن سالها كه عطا ا.. مهاجراني در مرده شور خانه ي روزنامه ي اطلاعات، ابراز فضل مي كردند، در پاورقي گزند باد به جاي تبرئه كردن فردوسي از بحث توأم با ترديدي كه شاملو پيش كشيده بود، با منطق آخوندي خود در صدد تحليل همين شعر "جخ امروز..." برآمده بود، آنهم به اين شيوه ي شرم آور كه: اولا چون اين شعر عنوان ندارد، مثل آدمي است كه شناسنامه ندارد، و آدمي كه شناسنامه ندارد وجود ندارد پس اين شعر وجود ندارد، مي بينيد فقر خرد را در اين گفته ها؟ كيست كه اين شعر را بخواند و تاريخ خونبار ايران را در سطور سرخش لمس نكند؟ كيست كه نداند اين شعر شناسنامه ي ميليونها ايراني لگدمال شده در تار يخي پرنيرنگ است؟
حالا اين آقاي مهران... درست است، فقط بسنده مي كنم به دلسوزي.

Posted by: سعید دارائی at January 13, 2006 1:25 PM

هنوز سكوت مي كني و خودت را زير نور نارنجي رنج مي دهي ؟
طلوع كن !
بهاري دوباره مي خواهم ...

Posted by: faezeh at January 13, 2006 12:17 PM

اين آقاي امير كاش مستنداتي درباره ي حرفاشون ارائه مي دادن.اين جوري اين حرفا به نظر يه جور توهم مي آد.

Posted by: aleph.mim at January 13, 2006 12:08 PM

ديوانه ام كرد سوزاندم زهر پاشيده پرتقال و شهد تُرش شيرين اين نوشته !

Posted by: احلام at January 13, 2006 12:05 PM

باران روي سنگ ضرب گرفته بود
خدا دف مي زد
نوح هنوز قايقش را نساخته بود و من هنوز دلم را نباخته بودم
شما هم ايستاده بودي و كبوتري سفيد روي شانه ات نشسته بود
توي دستت ارزن بود و توي چشمت ابرها بهم مي آمدند
او هم بود تبسم كرده بود
توي دستش يك گلاب پاش نقره بود
و هنوز بوي بهشت گمشده را مي داد .

Posted by: حميدرضا سليماني at January 13, 2006 11:59 AM

اي درختان عقيم ريشه تان در خاكهاي هرزگي مستور
يك جوانه ارجمند ار هيچ جاتان رست نتواند.(م.اميد)
اين ها شعر نيست؛لاس خشكه است. نه زباني نه ايماژي نه انديشه فقط لاس و ديگر هيچ.
چو طبعي نداري چو آب روان مبر دست زي نامه خسروان (فردوسي)


آقای مهران!
کامنت ديگری هم گذاشته بوديد و چون توهين کرده بوديد و ردای قاضی و شارع به تن، حذف کردم.
حافظ می گويد:
نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم.
از شوخی که بگذريم
قديم ها می عرفانی می نوشيدند و با معشوق چارده ساله عشق می ورزيدند، ما پرتقال عرفانی می خوريم و حکم هم صادر نمی کنيم؟ چرا بايد از شما بترسم که با خدای خودم راز و نياز می کنم؟ چرا توقف کنم؟ می خواهی بگويی من هرزه ام؟ مگر کلماتی مثل "جنده" و "فاحشه" را مثل نقل و نبات بر سر فروغ فرخزاد نريختيد يک بُرّتان؟
می دانيد ما در ايران چند ميليون قاضی بی سواد و رياکار داريم که خود را اديب هم می دانند؟ می دانيد هنوز اهلی و شهری نشده ايد؟
شما فقط حق داريد نظر بدهيد، حق قضاوت نداريد. و چقدر دلم به حالتان می سوزد!
همين.
عباس معروفی

Posted by: mehran at January 13, 2006 11:50 AM

اينايي كه من دارم مي خونم رو شما نوشتيد؟ عباس معروفي؟

خانم افسانه،
کار بدی کردم؟

Posted by: افسانه at January 13, 2006 11:35 AM

بي نظيري.
بي نظر بود .

Posted by: ملینا at January 13, 2006 9:05 AM

روياهاي پرتقالي ام بهانه ات را ميگيرند... و من هرچه ورق مي زنم اين تقويم كهنه را... نمي فهمم ما كي گم شديم؟؟؟ و در آينه هم يكديگر را پيدا نكرديم... وگريه ام ميگيرد... مرا با خودت ببر... مهربان... اينجا ديگر جاي مردن هم نيست... چه برسد به نفس كشيدن... مرا با خودت ببر...

Posted by: الهه at January 13, 2006 8:48 AM

انار و سيب تنها ميوه های شعر های عاشقانه بودند٬
سالهای سال.
امروز ولی ديدم پرتقالی پر پر چه طعم عاشقانه يی می دهد به ابيات زمستانی ما.

Posted by: noon-mim at January 13, 2006 5:31 AM

25 تا شلاق مي خوردي و هنوز مي تونستي سمفوني مردگان بنويسي بهتر بود يا نخوردي و بورنوگراف نويس شدي؟

Posted by: sosan at January 13, 2006 3:55 AM

مطلبی از : خانم سايه سعيدی سيرجانی
دختر استاد سعيدی سيرجانی ، فرهيخته مرد جانباخته در زندان رژيم جمهوری اسلامی
-------------------------------------------------------------------
عنکبوتی کهنه تار
هشداری به روزنامه نگارانی که نگاهی به " ایران" دارند .1
مدتهاست با بی توجهی دولت "آلمان" هوشنگ اسدی و همسرشان خانم نوشابه امیری به عنوان بازیگران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی با تن پوش " سپر بلای مخالف " زمان گذرانیده اند .1
" روز" شان همان بازوی مزین به لقب " فرهنگی سیستم " ماه ها هست که بی هیچ دغدغه ای با حمایت نو سیاست بازان اروپا روبرو گردیده. همان مهره هایی که آگاهانه یا بر اساس بی توجهی مجری برنامه " سیستم اطلاعاتی جمهوری اسلامی " گشته اند .
جناب هوشنگ اسدی که عضو قسم خورده " ساواک " بودند و با شیوه " لکه گیری" حزب " توده " نه تنها تاییدی به رسمیت این حرفه شریفشان گردید بلکه مدال افتخار" عضو نفوذی حزب توده " را نیز به ایشان افزودند ؛ از همان تغییر سال پنجاه و هفت به مقام مسوولیت " ساواما " نیز مفتخر گردیدند .1
یادمان باشد در این بیست و هفت ساله هر گاه؛ آری ؛ هر گاه موردی بوده که " مردم " را " با هم گرداند " و خشم از بیداد را همصدا گردانند, چه با حربه " مطبوعات سیستم " یا " شایعه سازی سیستم " و همان بسیج محدود بیست میلیونی که همه " تریبونها " را از آن خود گرداند به تداوم " ترس" و به تبعش " بازار ریا و تقلب " را دامن زدن به تنها هدفشان که همانا حفظ " قدرت که تنها از آن خود سیستم " بایست باشد پرادخته اند .1
این تارتنک کهنه کار به حدی شیفته " قدرت " است که هر " حرکت اعتراضی" مردم را نه تنها به نام خویش " مصادره" می نماید؛ بلکه هر " تغییری " را با لباس " مغلطه " به نفع خود " غصب " می نماید.
اگر می گویند سازها را شکستید؛ ساز خودی برایتان تولید می نماید، هنرمند متعهد امضا گذار برایت بازتولید می کند و عینا مور و ملخ برایت می زاید. … تا آن حد تشنه قدرت است که می خواهد " خود" دلال هر نوع " مذاکره" ای باشد. و حتی اگر افکار عمومی تا حد " کودتا " آمادگی محو این بیداد را گرفته؛ چرا نه؛ که " خود " برنامه ریز و مجری این " کودتا " باشند .1
تا وقتی می شود با کلمات بازی کرد و " خاتمی " را به عنوان راه نجات به مردم کم حافظه تلقین نمود؛ دیگر چه فریبی است که از دستشان بر نیاید .1
ببینم؛ در قلب " آلمان " چه کسی ستاد تبلیغات حجه الاسلام مسوول روزنامه " کیهان " را به عهده گرفت ؟ جز همین هوشنگ خان اسدی ؟
چطور است که سایت گویا پا گرفت؟ راستی گیرم " جوانهای " جویای نام و مقام و حداقل سرپناهی هزاران دلیل برای " پناهندگی " بیان کردند؛ اما این " فرج سرکوهی " یا " مهرانگیز کار" یا " عباس معروفی " به چه دلیل سوار موج بی عدالتی گردیدند.1
راستی مگر غیر از این است ؟ که : در آن اطاقکی که چند نفری نگران از آن بیست و پنج ضربه شلاق وعده داده شده به عباس معروفی گرد آمده بودند؛ دری باز شد و مامور وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی گفت: او را که پراندیم؛ بیخود معطل چه هستید. نگرانی خاتمه یافت. و چند هفته بعد شاهد نوشته های آقای معروفی آن هم به زبان " آلمانی " در روزنامه های آلمان شدیم .1
ببینم اینان که در سالهای هزار و سیصد و هفتاد و دو و سه و چهار و پنج به آن بلوغ شرعی و عرفی رسیده بودند که صاحب امتیاز مجله می گشتند و سنی هم ازشان گذشته بود چه " سیاستی" وادار به سکوتشان کرده بود؟ جز اطاعت از " سیستم ". و چرا این روز روز که " باد " در جهت دیگری می وزد سوار قطار" مخالفان " نشوند و باز هم همان خط سیستم را دنبال نکنند ؟
راستی چطور می شود که هفته ها " روز" بایست با بالا پایین کردن شرایط در پی یافتن مخالف و جستن نبض " خروش" یاد " سیرحانی" بیافتد و یا در مصاحبه با " گوگوش" یا با نشر نوشته ای که تماما کپی برداری از جملاتی است که بارها منتشر گردیده و با گذاشتن امضایی مستعار ؛ هر طور که بتواند زیر این علم سینه بزند! تیم جوانسال و کهنسال وزارت اطلاعات فعالتر از آن است که در آشکارا می بینی . 1
این هشداری است خصوصا به روزنامه نگاران جوانسالی که سابقه دانسته ها یشان در مورد " ایران" به آنچه روزنامه ها و تلویزیون های " سیستم " گفته است محدود گشته است .1
این روزها وقتی می بینی از سازگارا, عطاالله مهاجرانی، و دیگر میلیونرهای بذل و بخش کننده در رده سنی " احمد کریمی حکاک " در آمریکا , کانادا و اروپا جا خوش کرده اند ؛ آنگاه می یابی که " صدای مردم " چه قدرتی دارد که این همه مدعی از گوشه و کنار و همگی در درجه ای زیر دست " سیستم جمهوری اسلامی" نظریه پرداز و روزنامه نگار و مخبر گشته اند .1
یک اصل را هیچگاه از یاد نبریم, و آن اینکه این " سیستم " از همان آغازین ساعاتش موازی حرکت کردنش بود. و برای درهم شکستن این همه دغل دلی آگاه و افرادی " مستقل" نیاز است .1
چه بسیار در لباس شاعر و نویسنده غلطیده ای که با یک , آری ، تنها با یک خط ساده " کیهان " در مکانی که ساعتها با " ایران " مصادره گشته توسط این سیستم فاصله دارد به توبه نوشتن و ببیخشیدها افتادند. زمان دوری نگذشته است؛ مثال: نگاهی به فتوای قتل سلمان رشدی و امضا پس گرفتنهای رضا علامه زاده و اسماعیل خویی ها .1
میدان دادن به بازوهای مجری سیستم جمهوری اسلامی و اسیران خوش رقص این سیستم دیواری است که شما، ساکنین اروپا, امریکا و کانادا بر مردم ایران می کشید. برای شنیدن و دیدن " بیداد " واسطه نیازی نیست .1
سایه
دی ماه هشتاد و چهار

Posted by: amir at January 13, 2006 2:00 AM

حقيقتا زيبا بود.

Posted by: farkhondeh at January 12, 2006 9:22 PM
Post a comment









Remember personal info?