January 15, 2006

نمی‌شود؟


همين‌جا نشسته‌ام
پشت اين در
از پنجره که نمی‌آيی؟
از همين‌جا وارد می‌شوی
نمی‌دانم کی
اما روزی از همين‌جا
می‌آيی
و من تا همان روز
اينجا می‌نشينم
همين‌جا.

چه فرقی می‌کند
کجا باشم؟
من که جز تو
چيزی نمی‌بينم.

خيال دست‌هات
تنم را
از من گرفته است
گفته بودم؟


می‌برم تو را
در شهری بزرگ
در ميدانی قشنگ
روی ديوار چين
وسط ميدان سرخ مسکو
...
نه
يک جای با شکوه
روبروی کافه‌ای که روزی
همينگوی شراب نوشيد
يا رستورانی که زولا
پول نداشت غذا بخورد
يا خانه‌‌ی کافکا
...
می‌خواهی وسط چهارراهی
در نيويورک
باز عاشقت شوم؟

نمی‌شود لباس‌هام را
همينجور که تنم است
بپوشانم به تن تو؟
و لباس‌هات را
همينجور که تنت است
بپوشم به تنم؟
می‌شود جوری توی لباس‌ها گير بيفتيم
که برای بيرون آمدن
چاره‌ای جز عشقبازی نباشد؟
نمی‌شود از هر طرف بچرخم
لب‌های تو برابرم باشد؟
می‌شود از هر طرف بيايی
با چشم‌هام ببوسمت؟

می‌چرخم
و باز می‌چرخم
شايد چشم‌هات را باز کردی.
شايد حواست نبود
خواب‌آلود
بوسم کردی باز

باز صورتی می‌بوسمت
با طعم پرتقالی
تو به هر رنگی خواستی
نفس بکش

...
رنگ خدا خوب است؟
يا رنگ ديگری نوازشت کنم؟

@ January 15, 2006 3:32 AM | TrackBack
Comments

شعر هاتون فوق العاده است آقاي معروفي با شعرهاتون ميشه هر روز عاشق شد فوق العاده است موفق باشيد و سالم وشاد

Posted by: مریم بانو at January 19, 2006 4:05 PM

سلام
از دور به آتش خيره شده بودم اين چند وقت اين بار آمدم كمي دست هايم را گرم كنم
استاد اجازه مي دهيد؟

من نارنجي مي شم _ ماهي
تو آبي بشو _ دريا
من دچارت مي شوم _ آرام
تو بگذار در تو غوطه بخورم _ دريا
...
تو صورتي بشو _ شكوفه ي گيلاس
من باد مي شوم _ ناآرام
تو در آغوشم برقص _ ناآرام
من پروازت ميدهم تاخدا _آرام؟

بالهايمان خيس است به ما پرواز ياد مي دهيد؟

Posted by: fatemeh at January 18, 2006 12:24 PM

سلام عزیزم
============
خیلی جالب بود
===================
خوشحال میشم
=========================

Posted by: Arastoo at January 17, 2006 8:36 AM

عجیب با این شعر ها ارتباط برقرار می کنم

Posted by: من at January 17, 2006 8:29 AM

چقدر زيبا نوشتيد .

Posted by: سيما حجازی at January 16, 2006 10:57 PM

عباس معروفي چطور مي شود ننوشت؟
مي شود تا آخر دنيا انگشتها را خرد كرد و كفن را لفاف قلم كرد؟
عباس معروفي! ديگر تاب ندارم. بگو چطور مي شود؟

Posted by: محمد عرب زاده at January 16, 2006 9:56 PM

در خيابان وحشت زده تاريك يك نفر گويي قلبش را مثل حجمي فاسد زير يا له كرد در خيابان وحشت زده تاريك يك ستاره تركيد,گوش دادم... راستي شما خيلي خوشبختيد كه دوستايي داريدوگرچه ميدونم نبايد حسرت خورد

Posted by: neghab at January 16, 2006 4:48 PM

گندمزار بلند بود، دخترها در كوهپايه بابونه مي چيدند، مردم لاي صخره ها پراكنده بودند، گاه دودي غليظ به آسمان برمي خاست، پسرها مي رفتند تماشاي جنازه ها و دنبال تكه هاي بمب مي گشتند، مرگ بود و مرگ، در مرگ زندگي بود و زندگي، در زندگي هم عشق بود، گاه ساق پاي دختري را مي كشيدم و مي خواباندم كف گندمزار، چشمهاي هراسانش را غرق بوسه مي كردم، اشكش مي آميخت با خون سبز كلروفيل و نقش مي بست روي پيرهن سفيد من، در دوردست سكسكه ي پدافندهاي هوائي به گوش مي رسيد.
از پنجره ي كتابخانه مي رفتيم تو، دست خيلي ها را مي گرفتيم و از قفسه ها مي كشيديم بيرون، چهره در آتش شبانه مي افروختيم، لوپوريه برايمان خزه مي خواند، با اميلي ين مي غلتيديم گوشه ي اتاق، زولا اتي ين را صدا مي زد و مي بردمان تماشاي معادن ذغال سنگ، كامو دست مورسو را گرفته بود و از جاده هاي آفتابي الجزيره مي آمد بالا، جاي كسي آن وسط خالي بود، كسي كه لابلاي كاغذهاي تو جان مي گرفت و نفس مي زد، بعدها كه پدرم يكروز عكس شاملو را از ديوار اتاقم كند و ريز ريز كرد حضورش را حس كردم، شب آن روز كه خاكستر آتش را هم مي زدم صداي پاي اسب مي آمد، دو سوار داشت، اولي تو بودي، گفتي: اسمش آيدين است، دنبال خواهرش مي گردد، اين اسب را هم از حسينا قرض گرفته ام،
در روزنامه ها خوانده بودم كه آيدا...
لبخند زدي - باور نكن، روزنامه ها هميشه دروغ مي گويند.

Posted by: سعيد دارائي at January 16, 2006 2:53 PM

خيال دست هايت/ تنم را از من گرفته است/ گفته بودم؟... فوق العاده است استاد! هر بار كه بخوني. سرريز احساس مي شي!... از شما سپاس گزارم.

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at January 16, 2006 2:53 PM

سلام استادم...قصه هايت درد برج و كبوتر است...قصه هايت غصه هاي امروز من است...من و هزاران ديگر مثل من...سير نمي شوم از مرور ديروز اما چه كنم كه ...به عمق تنهايي من هم سر بزن...چراغي روشن كن...

Posted by: soheil at January 16, 2006 2:21 PM

با من يكي شده اي ...بي هيچ فاصله اي........آرزو مي كردم ماه شبهايت باشم ...اما تو بر من مي تابي.......

Posted by: khazan at January 16, 2006 1:36 PM

حتي اگر هيچ وقت نيايي...

Posted by: maryam at January 16, 2006 12:28 PM

نمي شود جور ديگري عاشقت باشم؟

Posted by: آركاداش at January 15, 2006 8:32 PM

آقاي معروفي
سلام
"جشن دلتنگي" را سال ها پيش خوانده بودم . هنوز هم مي خوانم. هيچ وقت از آن خسته نمي شوم . براي ديگران نيز مي خوانم . چون فكر مي كنم بهترين داستان كوتاه شماست.
اما يك سوال . چرا اين داستان كوتاه در چاپ جديد مجموعه داستان هاي كوتاه "درياروندگان جزيره ي آبي تر" چند جمله اش افتاده ؟ آن هم قوي ترين جملات ؟

به اميد روزي كه ساير آثار شما انتشار يابند.
حميدرضا سليماني

عزيزم، حميدرضا
سلام.
مرسی از نوشته هات. در مورد اين داستان البته نظر خودم فرق دارد. در نسخه نهايی چند سطر را حذف کردم. فکر کنم به انسجام داستان کمک می کرد.
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: حميدرضا سليماني at January 15, 2006 8:26 PM

ولي من جور ديگه اي به موضوع نگاه ميكنم. ميدوني...
برگ از درخت خسته ميشه، پاييز همش بهونه س.

Posted by: ehsan at January 15, 2006 7:08 PM

مي شود، اما نه براي هر كسي، براي انسان هاي با احساسي مثل شما...

Posted by: محمد دیرباز at January 15, 2006 6:15 PM

نمي شود خواب دختركي را ببينم كه از هجوم ارزو گريه مي كرد و جاده ها را پياده مي دويد؟
بيدار شدم و نديدم به مقصد رسيد يا هنوز مي دود؟

Posted by: شبنم at January 15, 2006 5:23 PM

اين سومين كامنت كه شايد اين نيز مورد بي مهري كسي كه با سمفوني مردگان و با سال بلوا شناختمش
نه اين او نيست
شايد ديگري باشد
باشد
من كه با دل خود سخن ميگويم
اونيز چون ديگران در پي در بند انداختن سخن است
همه و همه
همه و همه
و من نيز در پي اينم اگر سخن ديگران بر من خوش نباشد
اگر تعريف و تمجيدي نباشد ....
ميروم
كه ديگر از او يادي نكنم
ميروم تا ديگر
بر در اين كلبه نكوبم
كلبه هاي بسيار هست
هر چند سمفوني مردگان ندارند اما مرا و سخنم را در بند نمياندازند.


Posted by: lalehashck at January 15, 2006 4:03 PM

سلام... تو را از سمفوني مردگانت مي شناسم... و از آیدین هایی که در خودم دارم... سمفونی مردگان را نخواندم بلکه خوردم! دو روزه یا سه روزه یادم نیست... دلم دوباره هوای آیدین/اورهان/ایاز/آیدا... و شاید هوای خودم را کرده... به هر روی سمفو نی مردگان حسن آشنایی من با توست... خیلی ها(( تو)) را ((شما)) و یا ((استاد)) خطاب می کنند ولی من بی اجازه تو را همان تو صدا می زنم و این کار خود را هیچ گاه جسارت نمی نامم چرا که این عادت من است و بسیار دوستش می دارم... اما امیدوارم استاد خطاب کردن باعث نشود تا عباس معروفی بایستد /در جا بزند و در خودش تکرار شود... من آدم هارا نه به واسطه ی شخصیت شان که با اندیشه شان می شناسم تو را ندیده ام ولی می دانم نویسنده ای پناهنده هستی یا پناهنده ای نویسنده و آثارت/ محصولات فکری و اندیشه ای تو در من گاه حس ستایش را بر می انگیزد ولی مواظب آن هایی باش که اطرافت ایستاده اند یا نشسته اند به تمجید تو و هر آن چه نامی از تو دارد را چشم بسته می پرستند... از آشنایی دوباره با تو احساس خوبی دارم ولی هنوز هم اصرار دارم تا به کویر من بیایی (به وبلاگم)... شعر و اندیشه ی من در کنار نقد تو اعتماد دوباره ای به خود خواهد گرفت... رد پاها در حافظه ی کویر جاودانه خواهد شد... منتظر رد پایت هستم

سلام وارث کوير،
من هميشه شعرهات را می خوانم. خودم شاعر نيستم، ولی مدام شعر می خوانم و مدام داستان می نويسم. دو تا گوش هم دارم برای شنيدن ستايش يا هرچيزی ديگر. يکی در و ديگری دروازه...
اما اگر کسی فحش داد گوش هام را می گيرم و چشم هام را می بندم.
اين شعرت را هم دوست داشتم:

بگو
ستاره، به مرزهای زمينی
نيايد
برای کهکشانی که دهانش
بوی شير ميدهد
عاشقی لقمه ی بزرگی ست
هنوز.

شاد باشی و سربلند/ عبلاس معروفی

Posted by: وارث کویر at January 15, 2006 2:31 PM

عالي بود .

Posted by: hengam at January 15, 2006 1:50 PM

می شود و می آید
شاید هم آمده باشد
خوب نگاه کن
حس کن
گرمی آمدنش را لمس کن
دستانش را
که با مهربانی
بر روی سرت می کشد
حس کن
بلند شو و
ببرش هر جا که دوست داری
هر جاکه خوشتر می گذرد
لباسهایت راخوب نگاه کن
ببین بر تن کیست؟
تو یا او
وقتی یکی شدین
بدنبال کی می گردی
با هم بروید
ولذت تمام رنگها را
در بی رنگی ببرید
خدا هم با شماست

Posted by: افسون at January 15, 2006 1:24 PM

اين شعر فوق العاده بود.نمي شود از هر طرف كه بچرخم لب ها ي تو برابرم باشد؟

Posted by: elahe at January 15, 2006 11:39 AM

اشكم را پاك مي كني
پيشانيم را مي بوسي..
از پشت سر نگاهت مي كنم كه مي روي
در بسته نمي شود
سوار مي شوي
در را مي بندم
حالا كه رفته اي
هق هقم را كجا بگذارم؟
اين جمله در مغزم تكرار مي شود:
..اميدوارم مهر تو توي دلم بماند
مهر من از دلت برود..
روزها و سالها گذشته
آمده ام تا بگويم دعايت برآورده نشد...

Posted by: ناهید at January 15, 2006 11:15 AM

سلام
خيلي حال داد
مرسي

Posted by: َشعبون استخونی at January 15, 2006 10:38 AM

نه...نمی شود...
این ساعت موذی...گواه حقایق تلخی ست که هشدار می دهند: نمیشود...
خواب بوده ایم ...و آن همه رویاهای صورتی و پرتقالی...افسوس...
می دانی...دیگر...رنگ خدا هم خاطره ای در من بر نمی انگیزد...با این همه...من همین جا می نشینم...و میدانم که روزی...از همین جا می آیی...و من تا همان روز اینجا می نشینم...همین جا...

Posted by: الهه at January 15, 2006 10:38 AM

چشمهايم را كه باز كردم شما را ديدم
شبيه سرو ، بالاي سرم ايستاده بودي
بلند بالاي قصه
قصه داشت تمام مي شد كه شما آغاز شدي
مثل چشمه جوشيدي
از سخت ترين نقطه سنگ
سنگي كه
سنگ گورم بود.

Posted by: حميدرضا سليماني at January 15, 2006 10:02 AM

خداي شما چه رنگي است؟

Posted by: معين at January 15, 2006 8:42 AM

من از قسمت‌هاي پرتقالي شعر بعدي خيلي خيلي خوشم آمد! زيبا بودند...

Posted by: looloo at January 15, 2006 7:37 AM

:)

Posted by: ghazal at January 15, 2006 4:47 AM

سلام
زیبا می نویسی و زیبا می بوسی...

Posted by: fazel at January 15, 2006 4:02 AM
Post a comment









Remember personal info?