January 19, 2006

پف!

                                                                                                             برای رضوانه و خواهرش

من اکبر گنجی‌ام حالا. خيال کنيد مبارز هستم يا نيستم، اکبر گنجی هستم يا نيستم.
در مونستر که سخنرانی می کردم يک سبيل کلفت گفت: «آقای معروفی! اگر شما در راه آزادی مبارزه کرده‌ايد چرا زنده‌ايد؟ چطور از ايران خارج شديد؟ و چرا مثل محمد مختاری شهيد نشديد؟»

نشد.
من اکبر گنجی باشم خوب است؟ آقای سبيل کلفت بی معرفت! چرا به داد من نمی‌رسی؟
من اکبر گنجی‌ام، يک آدم که برای نوشتن به زندان افتاده.
گمشو. به داد خودت برس. من اگر بميرم هم، اکبر گنجی‌ام. تو خودت هم نيستی...
دلم گرفته است. از امروز اسم تمام سبيل کلفت‌ها را هم می‌گذارم مقام معظم رهبری، يا شاهرودی، يا رفسنجانی، يا خلخالی، يا خامنه ای، يا خمينی، يا بروجردی، يا تبريزی، يا... چه فرقی دارد؟ روستا با روستا چه فرقی دارد؟
فقط اين مهم است که توی زندان يکی زنده است. زندگی نيست، فقط زنده است.
من هستم؟ يا استم؟
تو بگو.
اگر دلم گريه خواست کجايی تو؟

@ January 19, 2006 4:10 AM | TrackBack
Comments

هر روز به فردايي بهتر و آسماني ابي تر نزديك ترمي شويم !
ولي از نوع ...!!!!!!
تشكيل كميته اي مي تواند سوقمان دهد به رسيدن به ايده ال هايمان .

Posted by: taraj at February 7, 2006 6:05 PM

عباس جان،
دل غمین مکن! بخوان! بنویس! دیوانه وار بنویس! تو عباس معروفی هستی! نازکدل مباش! دل قوی دار! دلخوشی ها کم نیست؛ مثلا این عباس معروفی !!!

این ها نه جنگ آورتر از سکندرند، نه وحشی تر از تازیان و نه خونخوارتر از مغولان !
آنچه سرانجام میماند فردوسی است، سعدی و حافظ است، نیما و شاملو است.... تنها واژه است که می ماند...

خوش گذاشتی کنار هم اینها را. اینها خیلی به هم نزدیکند.
اگر" وحی" و" تاریخ" را از" اسلام" برداری میشود مارکسیسم !
داستانش دراز است.

به من سر بزن، تازه راهش انداخته ام
http://zandigan.blogspot.com

پاینده باشی
اندیشه آزاد

Posted by: اندیشه آزاد at January 20, 2006 3:47 PM

چه نسل بدي بوديم ما. همين آقايان سبيل كلفت كافه نشين كنفدراسيوني به اميد برافراشتن پرچم سرخ داس و چكش نشان در ايران -علم سبز سيدي بر دست گرفتند و ما را قرباني حماقت خودشان كردند. تمام زندگيمان شد حسرت و دغدغه. چقدر تاوان داديم براي گناه ناكرده. هنوز هم در تاروپود تنيده شده توسط همين آقايان گرفتار و در بنديم.

Posted by: mar mar at January 20, 2006 7:27 AM

بچه كه بودم هميشه فكر مي كردم نويسنده ها بايد يا پير باشند يا مرده !
چه كسي اين افكار را يادمان داده بود؟
وقتي دلتون مي گيره هواي اينجا ابري و سرد ميشه . ابري نه مه الود...

Posted by: شبنم at January 20, 2006 5:15 AM

salam jenaabe marouif.
kheili lezzat bordam
dast marizad
age toonestid yesar be weblogam bezanid
hamishe salamat bashid

Posted by: koozeh at January 20, 2006 3:22 AM

مگر نمیدانی؟؟؟
اینجا مبارز یعنی کسی که خون خوش مزه تری داشته باشد... تا لایق آن باشد که به نامش بلوار بزنند... و یا جلاد رژیم باشد که حالا به هر شکلی که مرد از آن اسطوره بسازند...ما عادت کرده ایم...بزرگوار...عادت کرده ایم حافظان قبور گل باران باشیم... و کارخانه ی قهرمان سازی راه بیاندازیم...
بالابلندتر از آنی که به مدح و ستایش و تشویق و تلقین چون منی نیازمند باشی... فقط این را بدان... که تنها نیستی...

Posted by: الهه at January 19, 2006 4:28 PM

اگر دلت گریه خواست من اینجا مرده ام بیا ولی حق گریه نداری من با مرگ گریه ام اشک دیگران را فریاد کرده ام...
.....
......
راستی اگر چشمانت التماس دلت را کردند
زیادی سختگیر مباش

Posted by: محسن at January 19, 2006 4:25 PM

اوهووم!...
.
.
.
هزار حرف و تصوير و خاطره...!

Posted by: آرین at January 19, 2006 3:08 PM

بايد بهش ميگفتين خودت اينجا چيكار ميكني گر تو بهتر ميزني بستان بزن . اينها از اون دسته آدمهايي هستن كه اگه چماق دستشون باشه ميزنن ملت رو لت و پار ميكنن. ارزش اينو ندارن كه بخاطر حرف اينجور آدما غصه خورد.

Posted by: lalehashck at January 19, 2006 2:46 PM

سرنوشت انسان ديگر تراژيک نيست بلکه وضعيت دنیا است که تراژيک است و شايد بيشتر غم انگيز و شايد تاسف بار و شايد اصلا بد. خب چه انتظاری قرار بود آدم داشته باشد؟ سرنوشت بشر معادله ديفرانسيلی بود که ظاهرا جوابش را پيدا کرده ديگر جستجو بی فايده است.دامنه جواب همين قدر است.
اما هنوز در آن کناره ها آشوب هست. بمب ها خراب می کنند. انسان ها می ميرند و در گرسنگی می ميرند. انسان ها می ميرند و در زندان می ميرند. اما اين ها نقاط مرزی اند.
اکبر گنجی هفتاد و چند روز در اعتصاب غذا بسر برد و مبارزه ای راديکال را عليه نظامی فاسد به راه انداخت. مبارزه ای که روح قرن های گذشته را با خود داشت. مبارزه برای آزادی. اما او شکست خورد. شکستی غم انگيز. او تنها در آن چند روز بدل شد به سوژه داغ رسانه ها. و بعد تاريخ مصرف رسانه ای اش تمام شد و جايش را داد به توفان کاترينا(؟) در ايالات متحده و اهمال دولت آمريکا در کمک رسانی.

Posted by: khosro at January 19, 2006 1:17 PM

نا كجا آباد !

Posted by: ghazal at January 19, 2006 12:15 PM

سلام بر جناب عباس معروفی عزیز خوشحالم وبلاگتان را یافتم از مطلب پست قبلی لذت بردم شاد باشید

Posted by: sanjari at January 19, 2006 12:08 PM

درود آقای مـعروفی.. دلـخور نـباشـید، ایـن سـبیل کلـفت مــونــسـتـری رو مـیشـناسـم ! خـودش الان بـیست سـاله که سـاحل عـافـیت نـشین اسـت... از فــسـیل هـای بـجامـونده از انـقلاب 1917 روسـیه اسـت و جـلوتـر از نـوک دمـاغـش رو نـمیتونه بـبیـنه... از حـرف هـــر ابـلهی که نـبایـد خـوتـون رو ناراحـت کـنید...

Posted by: کیانوش at January 19, 2006 10:26 AM

آقای معروفی! نوشته شما بهانه‌ای بود تا به سراغ کتاب "تلقی فاشیستی از دین و حکومت" گنجی بروم. ته کتاب نامه‌ای است که عده‌ای از فعالان سیاسی خطاب به مسوولان نظام نوشته اند. نامه در تاریخ 29.10.76 نوشته شده است یعنی درست 8 سال پیش. نویسندگان نامه به دلیل بازداشت غیر قانونی گنجی، خواستار پاسخگویی مسوولان نظام شده اند!

مرد سبیل کلفت به درستی اندیشه خود را بیان کرده است. او فقط دو دسته آدم را به رسمیت می‌شمارد. یا باید زیستی چون او داشت یا اگر خواهان آزادی هستی، مرده باشی بهتر! نمی‌دانم چه رخ داده است که مساله جان گنجی مطالبه جدی فقط 1000 نفر است!

Posted by: من at January 19, 2006 10:24 AM

1.امكان زندگي را چگونه مي‌توان به او داد؟
2. ياد اكبر گنجي افتاديد؟

Posted by: معين at January 19, 2006 10:09 AM

باید قدر تو را دانست و برای گنجی تلاش کرد، نمیدانم چگونه تلاشی در هزارتوی نا امنی جواب میدهد، به آن سبیل کلفت میگفتی اصلآ میدانی ایران کجاست؟ شهید شدن چه فایده ای دارد؟ کاش زنده بماند...

Posted by: فواد at January 19, 2006 9:08 AM

هر كس در وجود خود ذره اي اكبر گنجي نهفته دارد، كه به شيوه هاي خاص خود ابراز مي شود. متاسفانه درصد بسيار زيادي از آدمهاي اين زمانه هستند كه يا علاقه اي به ابراز اكبر گنجي درون خود ندارند، يا توانايي آن را از دست داده اند. چه بايد كرد؟ اي كاش يك نفر از اين جماعت مي توانست پاسخ گوي اين پرسش ساده باشد.

Posted by: Mary Mehrmand at January 19, 2006 8:58 AM

گنجي زنده است چون حقيقت زنده است

Posted by: zahra at January 19, 2006 8:44 AM

گريه نكن، گريه نكن، كه من به خنده دل خوشم
تو اين شباي مرثيه من به ترانه دل خوشم
قصه دردت رو نگو، قصه دلمرگي و ياس
قصه ايران و بگو، از شب ديوونه نترس

Posted by: dozdaki at January 19, 2006 6:37 AM

اين سبيل كلفتها گنجي را نيز در بند و رنجير و روي تخت بيمارستان و .... مي خواهند. سالها كه تاريخ مصرف سبيلهاي كلفت گذشته است. حرمت انسان والاتر از هر مقوله ايست.

....چرا جدايي
چقدر فاصله
دلم بي قرار لحظه هايي است كه بانوي من زير لب ميخواند
از آفتاب ميگفت
از من
از تو
از رفاقت
از يكرنگي
از بهاري كه در راه است
از شهري كه ديوار ندارد
برج و بارو و زندان ندارد
دد و ديو و داروغه و گزمه و انفرادي ندارد...

Posted by: nasser at January 19, 2006 6:12 AM

بي پروا مثل هميشه. اما هميشه بايد بي پروا بود؟

Posted by: Dalghak at January 19, 2006 5:47 AM

سلام

ممنون از نوشته زیبایتان...
آقای معروفی سبیل کلفتها که جای خود دارد- آنها که طبل روشنفکریشان گوش فلک را کرده هم میگویند چرا گنجی حرف زد و نوشت که برود زندان(در وبلاگ هاشان پراست)--- نمردیم و دفاع از حقوق بشر هم فهمیدیم...

Posted by: fazel at January 19, 2006 4:53 AM
Post a comment









Remember personal info?