January 24, 2006

اسب‌ها


آنچنان عاشقانه
به تمام
خواهمت خواست

که قلمت سربه‌زیر شود
و انگشت‌هات
بر
تن من بریزد

ذهن زیبای تو را.

سبز باشم يا سرخ
چه فرقی دارد؟
می‌جوشم و می‌بالم
برمی‌آيم
صدای تو
ناب می‌کند شراب را
مستی من
تمام نمی‌شود
بريز.

آماده‌ام تا به تردید
نفس بکشی
و من
بی بهانه به تنت
عشق ببافم.

می‌ايستم کنار دريا
و طلوع تو را
انتظار می‌کشم
با موج بلند می‌خيزم
بيايی ابر می‌شوم
در آغوش تو
نيايی می‌ريزم.


بگذار این‌بار که دیدمت
کاری کنم تا ساعت ديواری‌
برگردد به روز تولد تو
و
خدا
پشت دست‌هاش پنهان شود.

حواسم اصلاً به اسب‌ها نبود
داشتم به چشم‌های تو
نگاه می‌کردم
در خواب من
آنهمه اسب
آمدند و رفتند و سکوت شد.
حواسم اصلاً به چشم‌های تو نبود
داشتم به نفس‌‌هات
گوش می‌دادم
در بيداری
تو را خواب می‌ديدم
حواسم اصلاً به خودم نبود.

@ January 24, 2006 12:23 PM | TrackBack
Comments

سلام استاد:
افتخار سنگسری

Posted by: سینا at August 6, 2010 3:34 PM

سلام اقاي معروفي
استاد شما سنگسري هستيد؟
من هم شعرهايي مي نويسم البته وب سايت هم زده ام
به سايت من تشريف بياوريد و در صورت تمايل تبادل لوگو يا تبادل لينك نماييم
با تشكر شايان نجاتي

Posted by: shayan nejati at January 27, 2006 7:27 AM

سلام
من هم سنگسری هستم
شعر هم ميگم به سايت من هم سري بزنيد لطفا
با تشكر

Posted by: shayan at January 26, 2006 6:53 PM

آقا ما پیوندهاتونو در تهران نداریم. چکار کنیم؟

اين دوره از فيلتر و سانسور هم سر خواهد شد.
فعلاً از کارت پارس آنلاين استفاده کنيد.
عباس معروفی

Posted by: کوثر فاتح at January 26, 2006 5:56 PM

«والنتاین»

-: این چند سال چقدر مو سفید کرده ای سعید!
-: و تو... هنوز می درخشی...
-:مثل؟
-: مثل مزرعه ای در آفتاب

شب است و هزار و سیصد و اندی پاکت سیگار کشیده ام بی تو
شب است و جیر جیر حشره ای پشت قاب دخترکان رقصان بر دیوار

-: گریه می کنی سعید؟ مرد که گریه نمی کند!
-: می کند...به جان همین زنبورک پر طلائی...که می رود جائی...لای دل گلی، عشق و حالش را عسل کند.

-: یادت هست آن درخت گردوی خم شده بر گندمزار... شکل تو بود
-:یادت هست آن دختر که سرخ شد، مثل چراغ قرمز سر چارراه... ایستادم و دنیا دوباره سبز شد... مثل... طوق بعضی کبوترها.

-: در کافی شاپ نشسته بودیم که در باز شد، فقط دو چشم دیدم به داغی آفتاب قاهره...بعد سرم گیج رفت...فقط صدای شکستن استکان قهوه را شنیدم بر کف موزائیک.
-:در کافی شاپ نشسته بودید...آمدم تو...چشمانم به داغی آفتاب الجزیره بود... حاج ملهم گفت: تفنگ هم هست... گفتم: نه، اینبار چاقو کفایت می کند... تو سرت گیج رفت... فقط صدای خرد شدن یک دماغ را شنیدی... و داغی قهوه روی دست هات... بلند شدو... چهره اش مثل زمستان اردبیل سفید شد... صندلی ها به آنی خالی شد... سکوت انتظار می کشید... دستم رفت زیر پیرهن و... خون... روی میز... روی روسری تو... روی موهات... که زرد بود... زرذ مثل کاه.

در تمام تهران برف می بارید
صدای ماشین های پلیس به گوش می رسید
و چند سگ سیاه
زیر پل تجریش
پارس می کردند.

Posted by: سعید دارائی at January 26, 2006 5:04 PM

جادوي كلمات يا افسون عشق؟

Posted by: shahrzad at January 26, 2006 4:45 PM

باسي! تو چند سالته؟ ميشه منم قد تو بچه بشم؟ دلم بوس ميخواد.

Posted by: bahar at January 26, 2006 1:02 PM

سلام استاد...آمدم تا سركي بكشم,ولي انگار دوباره ماندگار شدم تا عاشقانه هايت را سر بكشم...مي داني استاد,گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود...شعرهاي تو ناب مي كند شراب مرا...(سبز باشي...سبز و آفتابي)...

Posted by: soheil at January 26, 2006 9:19 AM


"دندان هام از برف و بستني
يخ مي زنند
و نامت خيلي آرام
بين آنها به هم مي خورد،

-داري كنار من راه مي روي-
نكند كه اسمت را بشنوي؟

يادم نرفته
آخر قول داده ام
كمك كنم مرا فراموش كني."

استاد عزيز !
چشمهام را كه خوب باز كردم ديدمش،
چشمهام را كه باز كرديد ديدمش،
باورم نمي شد كه اشكي باقي باشد،اما بود!
شما خيلي دوست داشتني هستيد،اين را كه مي دانيد؟
ازتان ممنونم .
زنده باشيد و سر زنده ،هميشه.

Posted by: habib at January 26, 2006 6:42 AM

شعر هاي تو
ناب ميكند شراب مرا
مستي من تمام نميشود
بريز...
نيستي و همچنان
روي نگاهم قدم ميزني
نبودنت را
با نامه هات رنگ مي كنم...
تا به حال
روي رنگين كمان خوابيده اي؟

Posted by: الهه at January 25, 2006 6:42 PM

سلام آقای معروفی،
شما با نوشته هاتان درون آدم را هدف می گیرید
چه زیباست
...
حواسم اصلاً به اسب‌ها نبود
داشتم به چشم‌های تو
نگاه می‌کردم
در خواب من
آنهمه اسب
آمدند و رفتند و سکوت شد.
حواسم اصلاً به چشم‌های تو نبود
داشتم به نفس‌‌هات
گوش می‌دادم
در بيداری
تو را خواب می‌ديدم
حواسم اصلاً به خودم نبود.

متشکرم
نیما

Posted by: نیما نیلیان at January 25, 2006 5:22 PM

وای که ما چه غریبه ایم با هم
ما تنها آشنایان شب
ما تنها خویشاوندان هم
چقدر با هم غریبه ایم
و تقدیر شوم مذهبشان ،
و پیامبر کذابشان
ما را دورتر و دورتر می کند
ای خویشاوند من ،
همراه من، هم نسل من ، هم خون من
ای آشنا سلام
عصیان کن و بگو
اری تو هم بگو :
ای آشنا سلام ...

بنويس بنويس بنويس ... سوسوي ستارگان در ظلمت شب يادآور همان راهيست كه رهروان آن اندكند .

Posted by: متین عقیلی at January 25, 2006 3:14 PM

سلام
آقاي معروفي عزيز
با جعبه مداد رنگي براي سارا جشن تولد گرفته ايم . در جشن دلتنگي ما شركت نمي كني؟

Posted by: حميدرضا سليماني at January 25, 2006 2:52 PM

روز نوشته هايتان را خوانده ام و ميخوانم. و بارها خواسته ام بنويسم ولي ننوشتم. اينبار براي شما ميخواهم بنويسم تا شما بخوانيد و تا شما باشيد كه پاسخم را ميدهيد. به ايميلتان نامه فرستاده ام. آيا اجازه خواهيد داد؟

برايتان نوشتم، نوشته تان را بفرستيد بخوانم.
عباس معروفی

Posted by: Sadraa at January 25, 2006 1:37 PM

به مادرم گفتم: برای احمدرضا (احمدی) مداد رنگی بخرید
مادرم جواب داد: درد شما را واژه دوا می کند.
گفته بودم دوستت دارم؟

Posted by: سعید دارائی at January 25, 2006 12:47 PM

سلام. براتون بزرگترین آروزها را دارم. شادی و شادزی بودن! خیلی سخته اما میشه حداقل آرزوش را کرد. من به وبلاگ شما خیلی سر میزنم و از نوشته ها یا شعراتون لذت می برم. اما هیچ وقت نظری ندادم. چون در حد نظر دادن خودمو نمی بینم. امروز هم همین جوری، با خودم گفتم ادای احترامی به استاد بکنم. امیدوارم روزگار خوش باشد و چرخ فلک بر وفق مراد گردد و احوالات کوک !!!! به امید بهترین ها، شاد باشید و شاد زی

Posted by: دیوانه ی عاقل نما at January 25, 2006 12:01 PM

سلام
فوت همین جوری را که شنیدم، گوشهایم باز شد. دلم پر زد و رفت. نمی دانم حالا کجاست؟ شاید آمده آنجا پیش شما تا روی سرخ شرمنده شده از مهربانی تان را نشان تان بدهد...
سبز و آبی و صورتی و سفید و نارنجی سهم روزهایتان.
بی نهایت ممنونم.

Posted by: narges at January 25, 2006 10:11 AM

سلام آقای معروفی، صبح به خیر.
اینان نمیدانند تار و پودت را از ساده گی بافته اند.
تار میشوم در چشمان معصوم دختر همسایه،
آب میکند دلم را جادوی دستانت،
آتش میگیرد سراپایم،
با گنجی در چشم،
میسازد رها،
حلقه،
حلقه،
شکن مژگانت.
"آنچنان عاشقانه
به تمام
خواهمت خواست
که قلمت سربه‌زیر شود
و انگشت‌هات
بر تن من بریزد
ذهن زیبای تو را."
"سبز باشم يا سرخ
چه فرقی دارد؟
می‌جوشم و می‌بالم
برمی‌آيم
صدای تو
ناب می‌کند شراب را
مستی من
تمام نمی‌شود
بريز.".
رنگها بر بوم نقاشي من
و بيرنگي تو با جامي در دست...
مست و سرافراز بمانید شاعر سرزمین قلبها.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at January 25, 2006 8:44 AM

ببخشيد آقاي معروفي !مي خواهم پاسخ كوتاهي به خانم سارا بدهم:
خانم عزيز!
اولين كامنت شما اين بوده است:
"عباس جان هر چقدر كه نويسنده ي خوبي هستي به جاش شاعر بدي هستي.

Posted by sara at January 23, 2006 04:32 PM"
ساعت 4:32. 23 ژانويه درست است؟
دومين كامنت:
"باورم نمي شه كه نظر منو در مورد اينكه هر چقدر نويسنده ي خوبي هستي شاعر بدي هستي سانسور كردي . با اين كارت پاك عقيده ي منو در مورد خودت و ظرفيت ها عوض كردي .

Posted by sara at January 24, 2006 06:58 AM"
خب، نظر اول شما قبل از نظر دوم آمده است. مستيد و منگ، يا به تظاهر تزوير مي كنيد؟!
كامنت سوم شما را هم كه آقاي معروفي توي پست گذاشته و جواب هم داده است.
شما حالتان خوب است؟ مشكلي نداريد؟

بنويسيد استاد، لطفاً بنويسيد!

Posted by: a.ash at January 25, 2006 7:47 AM

اينها را مي گذارم اينجا هواي ما را هم داشته باشين ...
1:
شاید دیگر نخواهم گریه هایت
مشق نویس خاطراتم را
خط بزند .
2:
ديدي باز هم بهانه اي شدي براي نوشتن :
حالا که هیچ کس صدایم را حتي نمی نشنود
فریادتت می زنم
شاید روزی دچار همین حادثه شدیم
عشق را می گویم
غریبه که نیست ؟
با اجازه ... ؟

Posted by: كلام كال at January 25, 2006 7:06 AM

سلام جناب معروفی
می بخشید که یادم رفت لینک رو بگذارم
http://angah-ke.blogspot.com/2006/01/blog-post_25.html
البته دوباره ایمیل هم زدم

Posted by: آرش at January 25, 2006 6:17 AM

مرسي/حواسم اصلا به چشمهاي تو نبود....اجازه؟

Posted by: dokhtare jahanam at January 25, 2006 2:28 AM

من كه هنوز باورم نمي شه كه تو فقط تعريف هايي رو كه ازت مي شه مي ذاري بمونه و بقيه رو حتي اگه گفته باشند تو نويسنده ي خوبي هستي ولي شاعرخوبي نيستي حذف مي كني . واقعا باور نكردنيه . چقدر فكر مي كردم تو بزرگتر از اين حرف هايي و چقدر فكر مي كردم كه تو ادمي هستي كه خودت را باور داري . ولي حالا فهميدم كه نه بزرگي و نه خودت را باور داري .

خانم سارا يا آقای ايکس
دو بار ديگر همين حرف ها را تکرار کرده ای که هر دو عينا در پست قبلی هست. بار ديگر اما پنجره ام را به روی تو می بندم تا آشغالت را سر کوچه ی ما نگذاری.
برای من خوب و بد معنا ندارد. آدم بودن مهم است.
عباس معروفی

Posted by: sara at January 24, 2006 10:35 PM

لبخندت خواب را از آسمان چشمانم گرفت و مردمکش خورشید شد و خانه غمگین و سرد چشمانم را داغ کرد حالا وقتی از کنار آفتابگردان ها میگذرم همراه با حرکت چشمانم می رقصند انگار خورشید را دیده اند با خود گفتم وای ای وای رسوا شدم باید باران باران ببارد باران امد خیس خیس خیس شدم اما چهره ات از چشمانم خاموش نشد که هیچ رخ زردم که با رنگ شقایقهای وحشی سرخ کردم دوباره برگشت گفتم وای ای وای چه کنم مستی را دیدم که شاد و خندان و چهره ای سرخ می رود گفتم علاجش مستی است مست شدم اما بعد از ان نفهمیدم چه کردم اما وقتی به هوش آمدم دیدم وای ای وای همه میدانند از غم دل حنجره ام درد میکرد چشمانم همچون خورشید غروب سرخ شده بود انگار کسی را فریاد کرده ام گفتم دیگر نمیشود اینجا ماند دیگر نمی شود تو را فریاد نکرد دیگر تو را نتوان در پستوی خانه نهان کرد و زندگی بدون تو یعنی قلب بدون خون حالا دیگر مست نیستم اما تا جان در بدن دارم فریادت میکنم. سلام بر معروفي عزيز. شعراتون معركه ست بخاطر همين حيفم اومد تو وبلاگم با اسم تون نذارم. به كلبه ما هم سر بزن.

Posted by: حامد درویش at January 24, 2006 10:18 PM

آنچنان كه بايد شايد يا شايد آنچنانكه شايد بايد.
"ذهن زيبا تو را"
(مي خواستم يه چيزي راجع به پيكر فرهاد بگم جو سنگينه ميلش مي كنم)

Posted by: هسنا at January 24, 2006 9:13 PM

درود بر شما...
احساس مي كنم اين را تحت تاثير نوشته هاي شما گفته ام:

ساندويچ نخورده ات را گاز مي زنم
و نوشابه نصفه ات را سر ميكشم
مي گويم راستي چرا اينها را جا گذاشتي؟
قلبت را چه؟
قلبم را چه؟
يادت هست كه خواب بودي
من آمدم روي بازوهايت
و آرام قلبم را همانجا
در آغوش تو جا گذاشتم؟

شاد باشيد..

Posted by: ناهيد at January 24, 2006 8:14 PM

پذيرايي گرمي بود.لذت فراوان بردم . نمي دانم منظور دوستمان از شاعر خوب و بد چه تعريفي ست، همين قدر ميدانم كه نگاهمان را بايد به همه چيز عوض كنيم. گويا هميشه بايد مرغ همسايه غاز باشد!
بهر حال هميشه مي خوانمت ، مي دانم هميشه مثل گذشته ها از ميهمانانت گرم و با صميميت پذيرايي مي كني. پيروز باشي

Posted by: بهرام at January 24, 2006 7:04 PM

معروفی رااز دوران نوجوانی ام می شناسم از مجله, قلم زرین و نشر گردون. سالهای خواندن و جنون نوشتن و بعد دوران عبث دانشگاه و همان وقتها بود شاید 10 سال قبل در چنین روزهایی که سعید دارایی را شناختم کسی که آخرین نسل برتر را برایم آورد و همان سال, بلوا شد من نوشافرین بودم و او حسینا شد.روز ششم سمفونی مردگان را خواندم وزنده شدم دلی بای و آهو زخمهایم را بستند کتابخانه ام را بخشیدم و با بیکر فرهاد گریختم. جوجه کبوترها اما از آن دکتر معصوم بودند مطابق عدالت اسلامی!!!!!اینبار بعد از سالها باز هم سعید دارایی مرا به حضور خلوت همان معروفی دوران نوجوانی ام آورد همان حضور همان خلوت همان انس. راستی جوانترین بسر فریدون چه نام داشت؟ سعید بود انگار.

Posted by: غزاله at January 24, 2006 5:12 PM

مستي من تمام نمي‌شود،
آخر مست مي‌شوم/ سير كه نمي‌شوم!

Posted by: معين at January 24, 2006 4:57 PM

وقتی حواست هست زيبايی
وقتی حواست نيست زيباتری
حالا حواست هست؟!

Posted by: narges at January 24, 2006 3:40 PM

آقا عجب نفس عميقي کشيدم . جايتان خالي .

Posted by: کيوان at January 24, 2006 3:25 PM

الان فهميدم كه مطالبتان تازه شده ولي پرينت مي گيرم برا ي خانه .نبايد اينجا بخوانم .ممنون كه به اين زودي آمديد
سرزنده باشيد و زنده .هميشه

Posted by: habib at January 24, 2006 2:44 PM

سلام...سلام...سلام
...كاش مي توانستم نوشته هايت را نخوانم...
نمي داني عمق تاثيرش را...
...
دلت بهاري

Posted by: بهار at January 24, 2006 12:38 PM

مثل هميشه فوق العاده بود آقاي معروفي
هميشه سالم وشاد باشيد

Posted by: مریم بانو at January 24, 2006 12:28 PM
Post a comment









Remember personal info?