January 31, 2006

بوی آبی لاجورد


نارنجی می‌خوانم بیایی

و خدا تب کرده است
همه‌ی این اتاق را
صورتی می‌دوم بشنوی
مربع به مربع دوست داشتنت
را می‌‌شمارم

هنوز دل دل می‌کند
در چشم‌هام
بی قرار می‌شود
آخر خدا و اینهمه دلتنگی؟

من که حلقه حلقه به تنت پیجیده بودم!
تو نخواه

خدا از تاریکی می‌ترسد
و من بدون لباس‌هات سرما می‌خورم.

به راه رفتنت
يا به کفش‌هات اگر فکر ‌کنم
می‌آيی؟
خدا کند سر راه
يادت بماند پرتقال و نان
توتون پيپ هم
ديگر چيزی نمانده
طاقت من
يک کبريت بکشم
تمام می‌شود.

من
بهار می‌شوم
تو
تنم را پر از شکوفه کن.

رنگ‌ها را
با انگشت‌های تو شمردم
باز هم يکی زياد آمد
می‌شود اين انگشت را
دو بار ببوسم
گل‌بهی را هم بردارم؟
...
راستش را بخواهی
جيب‌هام پر از رنگ است.

اگر صبح زودتر از من بيدار شدی
بوسم کن
اما
اگر من
زودتر بيدار شدم
بر سينه‌ات
منتظر همان بوسه
می‌ميرم؟


خانه‌ای با چهار اتاق
بی ديوار ديده بودی؟
باغی سرسبز
تا آن‌سوی جهان
شنيده بودی؟
طناب رخت را
از اين سر دنيا
به آن سر دنيا کشيده بودی؟
با ملافه‌ها
بر بند بند ‌نوشته‌های من
در بوی آبی لاجورد
دويده بودی؟

گمت کنم
لای ملافه‌ها
يا پيدات کنم؟

ديدی همه‌ی ما
دربدر شديم؟
ديدی باز عاشقت شدم؟
اين‌بار
در بدر تو.


با بودنت
بهشت را ديدم
حالا خدا
دنبال سیب سرخی می‌گردد
تا از بهشت آسمان
رانده شود.

@ January 31, 2006 4:19 AM | TrackBack
Comments

به من بتاب
مرا ز شرم مهر خويش آب كن
مرا به خويش جذب كن
مرا هم آفتاب كن

خيلي عاليييييي بود.

Posted by: راحله at October 19, 2009 3:21 PM

كاش وبلاگم و بخونين من نويسنده نيستم من فقط حقيقيت مينويسم
يلدا
www.raazdaar.blogfa.com

Posted by: يلدا at August 17, 2009 5:53 AM

پسر خواهر من دوازده ساله است، كشته مرده ي حل كردن جدول، نام كتابها و نويسنده ها را از من مي پرسد، از شگفتي دهانش باز مي ماند. ديشب داد زد: داييييييييييي، اسم دوستت رو اينجا نوشته. دوست من؟ آره عباس معروفي، كتابش چيه؟ سومين حرفش لامه... و تا ديروقت از حسينا برايش گفتم، اول بوي خاك پيچيد، بعد صداي پاي اسب آمد، و بعد چشمانش بر هم رفت و خوابيد، اشك را روي گونه ي دايي نديد.

Posted by: سعید دارایی at February 2, 2006 1:10 PM

با محبت و سلام گرامي ! با سروده هاى زيبا و دلپذير تان تازه آشنا شدم آنقدر زيبا مي سراييد كه براي توصيف آن ها حرفي نمى يابم فقط بايد گفت كه
سروده هايتان عمق عاطفه و جویباری رام و آرام را می ماند که از دور دست اصالت های زلال و خوشگوار می آيد . با حرمت / عنبرين/

Posted by: عنبرين at February 2, 2006 9:37 AM

سلام آقای معروفی عزیز
داستانهایتان و قلم اجتماعیتان را بسیار دوست دارم
و حتی با خود گفتنهای پر از احساستان را که اگر این نوع نوشته ها و زمزمه ها ( یا به قول معلم عزیز و همیشه زنده ام شریعتی ، کویریات ) نبود رمقی برای نوشته های دیگر نمی ماند ، نوشته هایی که بودن را معنا می کند تا بدانی که باید باشی و برای دیگران بنویسی .
اما دوست دارم با قلم زیبایتان تعریفی از شعر کنید تا هم من و هم آنان که می خوانند همه بدانیم که با همه پاکی این احساسهای اهورایی ( که اگر نبود امانت بر دوش انسان و اگر من بودم و من ، همه عمر و همه زندگی را جز اینگونه بودن و اینگونه گفتن معنایی نبود ) ماندن در این کویر انسان را مسخ می کند و بدانیم که آدمی زمانی اینچنین پاک و اهوراییست و سرچشمه وحی هایست که از جنس اینجانیست ، که از حرای تنهایی به سوی مردم رجوع کند .
با کمال اخلاص دوستتان دارم
عقیلی

Posted by: متین عقیلی at February 2, 2006 7:44 AM

هر روز مي گشايم اين صفحه اميد و اگر نوشته روز پيشين بود با تمام عشق دوباره مي خوانمش دوباره و دوباره

Posted by: azadeh at February 2, 2006 6:19 AM

زيبا ديدنتان را دوست دارم از خود مي پرسم مي شود كسي اينگونه زيبا ببيند و آنگونه شكايت كند؟ دوستي مي گفت : شعر گونه هاي معروفي را كه مي خوانم ميانه خواندن ديگر منم كه مي نويسم. مي دانيد از زبان چندين بي زبان مي نويسيد؟ همانقدر كه ازنوشتنش لذت ميبريد من هم از خواندنش لبريز مي شوم پا به پای هر واژه.

پرنيان عزيزم،
نوشته هات را می خوانم هميشه.
ع. معروفی

Posted by: پرنیان at February 1, 2006 9:32 PM

جالب اينجا بود كه گذاشتن پست جديدم (در كوچه باغ هاي شعر همراه با نصرت رحماني) مصادف بود با خواندن آن نامه ي قديمي شما به خانم سيمين دانشور . و از بس زيبا سيگار مي كشيديد، سيگاري بر لب گذاشتم .
تا بعد

Posted by: صد سال تنهایی at February 1, 2006 9:27 PM

گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گيسوهاي مضطربم در تاريكي گل سرخي زد
و سرانجام
روي برگ گل سرخي با من خوابيد
اي كبوترهاي مفلوج
اي درختان بي تجربه يائسه. اي پنجره هاي كور
زير قلبم و در اعماق كمرگاهم اكنون
گل سرخي دارد مي رويد
گل سرخي
سرخ
مثل يك پرچم در
رستاخيز
آه من آبستن هستم آبستن آبستن

نارسيس

Posted by: narsis at February 1, 2006 9:23 PM

آقاي معروفي عزيز..
چقدر من دوست داشتم اين كه گفته ايد "بر سينه ات منتظر همان بوسه مي ميرم؟"... چقدر به علامت سوالش فكر كردم... حقيقتي است كه وقتي كسي به درك زيبايي رسيد هر چه خلق مي كند زيباست... كتابهايتان از شعرهايتان زيباتر... شعرهايتان از كتابهايتان. مي دانم اگر تابلويي هم مي كشيديد به همين زيبايي بود...

Posted by: آیدا at February 1, 2006 8:13 PM

سلام...

Posted by: بهار at February 1, 2006 6:33 PM

از گنجي چه خبر

Posted by: mahta at February 1, 2006 10:00 AM

بودنت آفتاب
نبودنت برف
بودنت طلایی
نبودنت سفید
:
روی نبودنت قدم می زنم
تا بیایی
جای پایم را نمی بینی؟

آبي بمانيد.

Posted by: narges at February 1, 2006 8:54 AM

طناب رخت را از اين سر دنيا به آن سر دنيا كشيده ام ...با ملافه ها ...بر بند بند نوشته هاي تو...
اين همه نقطه ...
اين همه خط...
همه سطوح هندسي براي شمارش دوست داشتنت كم مي شوند...
اين همه رنگ؟؟؟
حالا بهشت مال من است...

Posted by: الهه at February 1, 2006 8:44 AM

گفتم اين بار آخرين باريست كه گم مي شوم تا پيدا كه شدم از نو ميان بوسه باران چشمهايت آبم كني تا راه بگيرم روي لبهايت و سر بخورم آنجايي كه زاده مي شويم.
گفتم اين بار هر چه كاغذ باشد را بو مي كنم تا عطر تو را از لاي دفتر خاطرات كهنسالي مردي كه هيچوقت عاشق نشد مست كنم.
گفتم اين بار از نو مي آيم.
در خانه تان را مي كوبم و مي گويم: آقا مي شود بوس تان كنم؟

Posted by: محمد عرب زاده at February 1, 2006 1:03 AM

استاد گرامي اميدوارم اين آبي لاجوردي روزي تمام فضاي دنيا را بگيرد

Posted by: sepehr at January 31, 2006 10:39 PM

سلام مرد بزرگ.
موقع آن رسیده که با گل بیایی.
خوشحالم و حس می کنم حالم خیلی خوب است.

نوبت من کی می شود برایت گل بیاورم؟
نارنجی؟ آبی؟ یا ...؟
شاد باشی.

آقای بايرامی عزيز،
بودن تان گل.
عباس مغروفی

Posted by: mohamad bairami at January 31, 2006 8:41 PM

سلام .با یک مطلب همراه با دونقد به روزم.ومشتاق نظرشما

Posted by: شهره یوسفی at January 31, 2006 6:49 PM

زيباست و دل انگيز.
از لطف شما بابت تبريك ممنون.
پاينده و مهربان باشيد.

Posted by: آدم نماي پارانوئيدي. at January 31, 2006 3:53 PM

و شعرتان ... باید خواند ... شاید بیاید!

سرکار خانم جعفری!
اولاً من شاعر نيستم و بارها اين را نوشته ام.
اينجا صفحه ی من است، يادداشت هام را می نويسم و کاری هم به کار کسی ندارم.
شما ظاهراً بايد شاعری، چيزی باشيد. اين حرف مرا هرگز فراموش نکنيد:
کله پزها با هم چنين رفتاری نمی کنند. حالا فهميديد چرا احمدی نژاد آمد؟

عباس معروفی

Posted by: سوسن جعفری at January 31, 2006 3:21 PM

سلام ... معروفید آقا ... معروف!

سرکار خانم جعفری،
بايد از شما معذرت بخواهم؟
شما لطف کنيد هرجا اسم مرا ديديد خط بزنيد.
عباس معروفی

Posted by: سوسن جعفری at January 31, 2006 3:20 PM

زندگي بند اسارت گناه مقدس حواست كه نسل به نسل بر پاي انسانها بسته شده و حال نوبت اسارت من از راه رسيده .راست ميگويي اگر بهانه گندم نبود اگر حوا از سيري گرسنه نمي شد .اگر ابليس ترانه گندم را نمي سرود. حالا من زميني نبودم .ساده بودم سبز بودم .زندگي زردي و سرخي من است و من از اين نارنجي پليد گريزانم.از زرديش چون گندم گناه زرد است و از سرخيش چون رنگ دروغ است.

Posted by: azadeh at January 31, 2006 11:56 AM

مثل هميشه زلال، زيبا... ناب
مرسي استاد معروفي

Posted by: ايما at January 31, 2006 11:40 AM

هر شعر شكوفه اي ست/
چشمان تو ارديبهشت...

Posted by: Emad at January 31, 2006 11:17 AM

سلام و صبح شما به خیر.
"با بودنت
بهشت را ديدم
حالا خدا
دنبال سیب سرخی می‌گردد
تا از بهشت آسمان
رانده شود.".
کلامت پهنهُ دشتیست سرسبز.
آخرت جای ندارد در آن.
باد میآید میشنوم نام تو را.
ابر میبارد،
قطراتش همه، کلام توست.
گرمای شعرت خورشید را گرم میسازد.
ماه را روشنایی میبخشی با دل و چشم روشنت.
دریای خیال من پُر از ماهی های شعر تو است.
در گلستان شما من خدا میبینم.
عاشق و جاوید بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at January 31, 2006 10:43 AM

سلام بابا . چقدر زرد و نارنجي ... خيلي تكرار شده بابا . از معروفي بعيده . اما باز هم همان زيبايي دندانهاي لق كودكي را در آن مي بينم و شكوه دستهاي بيرون آمده از جيب را در زمستان . بابا از دستت ناراحتم . مرخصي گرفتم . گفتم حتما واسم فرستاديش ... ولي الان خيلي تنهام . چون حس ميكنم تو هم ديگه نيستي...

Posted by: ali at January 31, 2006 9:21 AM

درود بر شما
روزگارتان خوش
میدونم وقت ندارید بخونید ، می دونم اینقدر کار دارید که شاید زمان نرسه اما می خوام ازتون سپاسگزاری کنم . از مهربانیهاتون . شاید ندونید اما من با نوشته هاتون بیشتر می فهمم چقدر مهر توی دلمه . می دونید مهم نیست چه نوع مهریه چون می اندیشم از هر نوع که باشه اگر براستی باشه به باور اصلی راه پیدا می کنه ، برای همین وقتی شعرهاتون رو می خونم بغض گلومو می گیره . دلتنگ می شم . دنبالش می گردم و تازه می فهمم چقدر دوستش دارم .
نگید این حرفای من ربطی به چیزهایی که تو گفتی نداره ، می دونم تو نوشته هاتون خیلی چیزها هست که از پشت واژه ها سرک می کشه ، اونها رو هم می بینم ، نگران نباشید .
سر تعظیم فرو می یارم و دستهای مهربانتون رو می بوسم . من همیشه چشم انتظار نوشته هاتونم .
آرزو می کنم یک روز اینجا ببینمتون
سلامت و شاد باشید
بدرود

Posted by: kaneichak at January 31, 2006 8:21 AM

دیر زمانی است که نوشته های شما را می خوانم ..
در این کلمه ها آرامشی نهفته که هر روز مرا وسوسه می کند چند بار به اینجا بیایم..
عشق را خیلی زیبا به تصویر کشیده اید، آنقدر زیبا که مثالِ آن را تاکنون ندیده ام.
خوشحالم که نوشته هاتونو می خونم (-:

Posted by: ShaBi at January 31, 2006 7:54 AM

من بهار مي شوم
تو تنم را پر از شكوفه كن

راستي نكند باد پاييزي ...؟

Posted by: faezeh at January 31, 2006 7:49 AM

آقاي معروفي عزيز
يادم رفته بود آبي لاجوردي چقدر خوشبوست. شما هم يادتان نرود كه همه اين دويدنها براي اينست كه ديگر گمتان نكنيم.

Posted by: mithra at January 31, 2006 7:04 AM
Post a comment









Remember personal info?