March 8, 2006

هشتم مارس

 

چشم‌هام
برای همه جا
در و پنجره می‌سازد
شايد بيايی.

عاشق چشم‌هات باشم
از در راهم می‌دهی
يا از پنجره بيايم؟

کف دست‌هام را بر صورت پنجره
سرد می‌کنم.
...
بر کلمه‌هات چشم می‌کشم
بوی تنت را در ذهنم می‌چرخانم
که چيزی نبينم ديگر.
برای بودنت چه کنم
آقای من؟

و حالا باز برگشته‌ام
مرا نمی‌بينی
مثل سايه در اتاق راه می‌روم.
و می‌روم
که دنبال تو بگردم.
...
دوری تو
مزه‌ی قبر می‌دهد چقدر!
اين گلدان هم پژمرد
کسی آبش نداده بود.

دست‌هات توی دست‌هام بود
و بيدار شدم...
می‌خواهم
باز چشم‌هام را ببندم.

سراسيمه می‌آيی
خودت را می‌سپاری به دست‌های من.
با تنت چکار کنم؟
...
پلک می‌زنم
و به سقف خيره می‌شوم.
با نبودنت چکار کنم؟

@ March 8, 2006 11:22 AM | TrackBack
Comments

دوست دارم بشینم هر چقدر دلم میخواد گریه کنم. چه کسی باور میکنه که من یه دل سیر هم نمیتونم دیگه گریه کنم. انگار دلم پر از قلوه سنگ شده.

Posted by: پگاه at March 28, 2006 9:39 PM

شما زنو یه وسیله سیاسی کردین تمام وبلاگ شده رهایی شما از اعدام وجدان ...

Posted by: tannaz at March 11, 2006 7:12 AM

و تو ای دختر وطن ، انسان!
امروز روز زن در ایران احمدی نژاد است! تو که میدانی، من هم میدانم. همه انسانهای آزاده میدانند. تمام تنهای زخم خورده، بدنهای کبود شده زیر باتوم روبوت ها که من هم به آنها میگویم آدمکهای چماق بدست خامنه ای و احمدی نژاد و ... که روبوتها شعور و احساس و انسانیت خود را بی بها فروخته اند ! امروز با حضور تو، با حضور تمام دوستان سرخورده از رفتار وحشیانه ی آدمکهای بی احساس زیر چماق و باتوم و لگد و مشت و توهین به در جدا کردن کشور عزیزم ایران از جهان یقین پیدا میکنم. اینجا ایران است جایی که نظام و قانون و حکومتش منحصر به فرد است! جایی که تقویمش منحصر به فرد است! جایی که روز شمارش از 8 مارس به عنوان روز جهانی زن یاد نکرده است!سخت است در کشور خودت شاهد به قهقرا کشیده شدن بشریت باشی. سخت است بفهمی شکنجه، آزار، ترور، استبداد، دیکتاتوری بی اندازه است. سخت است لمس کردن باتوم چماق به دستها ، انداخته شدن در گودال آب در قحطی عاطفه، غیرت، انسانیت .میدانم عدالت را روی تنهای کبود نوشتن یعنی چه. میدانم خفه کردن فریادهای آزادیخواه یعنی چه، میدانم شکنجه، هتک حرمت ، دشنام شنیدن یعنی چه، آخر من هم زخم خورده ی چماق به دستهایم. من هم هتک حرمت شده ام ، من هم... روبوتها که احساس ندارند، بی هویتند. بی هویتها تنها می توانند وطن فروشی کنند، می توانند برادر کشی کنند، آخر روبوتند.

Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیراز at March 9, 2006 11:33 PM

هيچكس حرف منو باور نكرد كه مي گفتم شما شعر هم مي گيد! اونم شعرهايي با اين عمق و به اين دلنشيني! حتي حاضر نشدن آدرس سايت رو ازم بگيرن! پس همه شعرهاتون رو تنهايي مي خونم! لذت خوندنشون رو هم با هيچكس تقسيم نمي كنم:)

Posted by: marmar at March 9, 2006 10:03 PM

سلام...سلام...سلام

كسي كه در نگاهم تبسم نكرده است
و دست مرا هيچ كس گم نكرده است
غروب غم انگيز را دوست دارم
كه خورشيد بر من ترحم نكرده است
و تصويرم از ترس يك سنگ وحشي
در آيينه با من تكلم نكرده است
مگر غيرت آب را خواب برده است
كه كس التفاتي به گندم نكرده است
دلم با قناري است، دستم اگر هيچ
به آواز مرغي تيمم نكرده است
پر از برگ زرد است، باغي كه دارم
هنوز آسمان رو به مردم نكرده است

دلت بهاري

Posted by: بهار at March 9, 2006 5:35 AM

شعر چند تا شكم را مي توان سيراند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

Posted by: ali gooli at March 8, 2006 8:41 PM

نكند همه زندگي بيهوده باشد و ما ندانيم كه ندانيم..............

Posted by: قثظش at March 8, 2006 8:33 PM

چقدر دلتنگ اینجام,چقدر دلتنگ شنیدنم..هنوز نخواندمت...دوباره می آیم..شاید با لبخند,شاید با سلام....شايد بي كلام!

Posted by: narges at March 8, 2006 7:27 PM

شيركوي عزيزم شعري دارد با عنوان "زن" گوشه هايي از آن را تقديم مي كنم به تمام زنان سرزمينم


هشت مارس...خواهر من است ( تنها پسرش قرباني قيام شد)
هشت مارس...مادر من است ( گل خوش عطر و اداي آنهمه سال)
هشت مارس... همسر من است و فاميل من است به تمامي
هشت مارس...بله برون تازه تر ين شعر من است
امروز ثانيه و دقيقه و ساعت زن است
امروز زندگي زن است ، سرزمينم همه زن است
امروز كردستان زن است
اكنون وقت خواندن است
سر و تنت را كفن مكن زن
گلزار را چگونه كفن مي كني
گل گندم را چگونه كو ير مي كني
گل و گياه را چگونه به بند مي كني
آزادي را چگونه زنده به گور مي كني
سرت را مپيچ در پارچه كهنه ها زن
تنت را مفكن در تابوت چادر و
گيسوانت را مسپار به ظلمت مقنعه
سر و تنت در تار يكي غم انگيز است زن
سرت مشعل است و
تنت دسته اي از گل
سرت را بده به دست گل آفتاب و
تنت را بسپار به قطرات باران.....

Posted by: saeed daraei at March 8, 2006 4:44 PM

خدا اول شما رو خلق كرد؟ يا كلمه رو ؟ يا عشق رو؟
هر سه رو با هم افريد . شما تجسم والاترين كلمه هستيد : زيبايي...

بيشتر از اين چيزي نميشه گفت...

باز هم كلمه كم ميارم و باز هم سه نقطه...

Posted by: نوشا at March 8, 2006 4:12 PM

با تنم ؟
.
با سر انگشتانت اندامم را يك به يك كشف كن
براي هر كدام نامي بگزار
بر هر كدام بوسه اي به نشانه فتح

Posted by: bahar narenj at March 8, 2006 3:52 PM

سلام استاد
- مثل همیشه دل نواز و روح نواز بود شعرتان ... چقدر زیبا بود:سراسيمه می‌آیي ... پیرهن چاک و غزل خوان و ...
-تبریک به خاطر ترجمه هاتون... از رادیو فردا شنیدم
راستی من یه "سلام" فرستاده بودم رسید به دستتون؟
با سپاس

Posted by: فاضل at March 8, 2006 3:35 PM

اين همه خيال باريدن
اين همه مرگ باريدن
مي شود روزي خيال نباشيم
سايه هاي سياه نباشيم
خودمان باشيم با تن هامان
كه در بركه اي از بوسه ها
شست و شويمان داده باشند؟

Posted by: فاطمه at March 8, 2006 2:40 PM

...

Posted by: ... at March 8, 2006 2:37 PM

سلام رفيق... مثه قبليه بود . بر و بچه ها هم كه كامنتهاشون مثه قبليه . خوش باشي.

Posted by: پیپ قرمز at March 8, 2006 2:17 PM

بارها به خودم گفتم وقتي مي خواني لال شو هيچي نگو !اما باز ...
يك دنيا حس يك دنيا كلام نهفته در يك كلام ...
همين

Posted by: آونگ خاطره های ما at March 8, 2006 12:43 PM

وای خدا...این خوابا این کابوسا..
آخرش ادمو میسوزونه...

Posted by: 1001roozaneh at March 8, 2006 12:39 PM
Post a comment









Remember personal info?