March 9, 2006

امروز، روز زن است


يک گزارش از تهران / از دختر وطنم، ايران

روبوت عزیز! منم، انسان!

اینجا ایران است. سرزمین تكرارهای مكرر! امروز، روز من است! امروز، روز دوستان كبود من است! دوستان كبود من، انسانند. این انسان‌ها، امروز 10 دقیقه فرصت خواستند تا بگویند انسان چیست. امروز، روز من است. اینجا پارك دانشجو است. اینجا، فرهنگ واژگان حكومت است. امروز، اینجا عدالت را حك كردند، بر بدن‌های كبود ما! امروز انسان را تصویر كردند، بر صورت خونین دوستم! امروز، برابری را معنا كردند. ما، امروز برابر بودیم: زن و مرد، هر دو كبود!

IMG_7598-1.jpg
اینجا، چهارراه ولیعصر است. امروز، روز اقتدار حكومت است. امروز، اقتدار را نمایش دادند در انبوه خیابان‌های بسته شده با الگانس‌های روبوت‌ها!
روبوت عزیز!
آن هنگام كه سنگینی باتومت را بر من فرود آوردی، آن هنگام كه مرا درسرمای جوی پر از آب ـ به گمانت ـ بر جای نشاندی، حتا آن هنگام كه در هجوم باتومت، به سختی خود را از آب بیرون كشیدم... مرا كینه ای از تو در دل نبود. تو فقط یك روبوت هستی! یك روبوت! گمانت هم، وهمی بیش نخواهد بود. مرا حتا كینه‌ای از برنامه‌نویست هم در دل نیست؛ كه آدمی را قدر و منزلت بیش از این است. من، انسانم! و این چیزی است كه تو را هیچگاه توان دركش نخواهد بود!
امروز، 8 مارس است؛ روز جهانی زن! امروز، دوستانم را با خود بردند: كشان كشان، خونین، كبود! امروز، لباس شخصی‌ها،چفیه‌به‌گردن، با حمایت روبوت‌ها، خاطره كبود روزمان را بر عمق جسم و جانمان حك كردند.

*‌‌ * * * * * *
با لباس ها و كفش‌هایی خیس و سنگین از آب جوی، با دوستانم به راه می‌افتیم، پیاده. یكی دست بر بازوی كبود، دیگری حیرت‌زده از این وقاحت و...
خیابان‌ها مملو از الگانس‌های پلیس، نیروهایشان و لباس شخصی‌هاست: همه بی‌سیم به‌دست. از سرما بدنم بی حس شده بود. گفتم چقدر دلم می‌خواهد پاهایم را در آب جوش بگذارم. یكی گفت: اگر می‌ماندی، پاهایت را در آب جوش هم می‌گذاشتند. بر صورت‌ها لبخند تلخی نقش می‌بندد. آقایی با نگاه به آن‌همه نیروی امنیتی از یكی از آنها پرسید:
 - چه خبر شده؟ این همه نیرو در خیابان چه می‌كنند؟
-  خبری نیست. سلامتی رهبر!
- یعنی برای سلامتی رهبر این‌همه نیرو در خیابان‌ها ریخته؟
-
سوار تاكسی كه می‌شوم از راننده می‌خواهم شیشه را بالا بكشد. با تعجب نگاهم می‌كند:
- خانم! یعنی شما تو این هوا سرده ته؟
- شما هم اگر سر تا پا خیس و باتوم خورده بودید، مثل من سردتون بود. (برایش تعریف می كنم)
- خانم عزیز! مگه سرت درد می‌كنه؟! اینها یك‌سری روبوت استخدام كرده‌اند كه هر فرمانی رو بدون فكر اجرا می‌كنند. تو كه تحصیل كرده‌ای! روبوت را كه بهتر از من می‌شناسی!... خدا، باعث و بانیش رو لعنت كنه! یه زمانی تو این مملكت شرافت معنی داشت!...
امروز، روز زن است. اینجا ایران است، صدای جمهوری اسلامی!

نام نويسنده اين گزارش را روزی خواهم گفت که کسی در ايران ولی فقيه نباشد. روزی که مردم خود سرنوشت خود را رقم بزنند، زن و مرد، همه. روزی که زندان اوين موزه هنرهای مدرن شود با هزاران اثر زيبا از عاشق ترين انسان ها. اگر حکومت بعدی زندان خواست برود يکی در شأن خود بسازد.

@ March 9, 2006 1:08 AM | TrackBack
Comments

سلام آقاي معروفي .عكسهايي را كه در مورد مبارزه با بدحجابي و زورگيرها بود را ديدم خيلي ناراحت شدم آيا واقعا اين روش ارشاد وراهنمايي است يا عقده اي كردن بيشتر جامعه .خواستم ببينم اين مسئولين براي جوانان چه كرده اند كه حال ايقدر خود را در برابرشان مسئول ميدانند.فقط ميتوانند بوسيله پست آنها را به خدمت سربازي دعوت كنند ولي نمي توانند در پاسخ به صدها باري كه يك جوان براي كار مراجعه كنند پاسخي بدهند.اگر جوان ما صاحب كاري باشد كه بتواند با آن تشكيل زندگي دهد ديگر فرصت شرارت ندارد ودر ضمن با ازدواج يك دختر را از جرگه مجردي در مي آورد.كسي بايد اين رفتار را با جوانان بكند كه همه امكانات را براي جوان تامين كرده باشد وخود جوان نخواهد استفاده كند.

Posted by: مهران at May 28, 2007 8:26 AM

به نظر مي رسه كه اون روز خيلي دور باشه. يا شايد همه كمي نا اميدند.

Posted by: نيما at March 17, 2006 9:32 PM

شما کلا فقط يک مليونيد! ولي من اقاي معروفي رو دوست دارم و نوشا رو خيلي

Posted by: sara at March 16, 2006 8:13 PM

فراموش کردم جنسیت ام را
اما دلم گرفت
که انسانم
پس من نیز گریستم...

Posted by: امید at March 15, 2006 1:31 AM

نوشتت ناراحت کننده بود

Posted by: mina at March 13, 2006 1:19 PM

زندگي زيباست اگر کنار جويباران نيم خفته ، غزالهاي خسته دشت از آغوش وهم و هراس بگريزند و در بال روياهاي شيرين به آن سوي حصارهاي شب سفر کنند ( ؟ )

Posted by: Virus at March 12, 2006 11:17 PM

دوست عزيزم ... هموطن گلم ... چه زيبا نوشتي و چقدر دلم ميخواست من هم با تو در كبودي اون روز برابر باشم ... كاش زودتر وبلاگت رو ميشناختم و زودتر ميدونستم تا شايد من هم امروز با تو در كبودي كه فقط درد نداره افتخار هم داره شريك بودم ...

Posted by: JAM at March 12, 2006 10:11 PM

آقاي محمد...با مراجعه به وبلاگ من ميتونيد فيلم اون روز رو ببينيد.البته خيلي واضح نيست ولي خب....من قبول دارم كه مجوز گرفتن ميتونست كار رو راحت تر كنه.ولي به نظر شما به آدم هايي كه قصد داشتن تحت هر شرايطي اين تجمع رو برگزار كنن مجوز ميدادن؟يعني اگر ما ميرفتيم و مجوز مي خواستيم و نميدادن بايد ميرفتيم تو خونه ميشستيم؟من ميدونم كه خيلي وقتا خيلي از گروه ها قرباني هدف هاي پنهاني برگزار كننده هاي تجمع ها ميشن.ميدونم كه خيلي از ماها ممكنه تو حركتي شركت كنيم كه نميدونيم چه هدفي پشت اون خوابيده.من هم همه ي اين ها رو ميدونم.ولي اين دفعه فرق ميكرد.اين دفعه برگزار كننده ها خود كساني بودند كه شناخته شده بودند و خود ما بوديم!بعد هم....سو استفاده چرا؟!!!داشتن ساده ترين حق هاي انساني كه از ما گرفته شده چيز زياديه؟اين عكس هم مال اين تجمع نيست...ولي عكس جالبه!

Posted by: maryam mohtadi at March 12, 2006 7:39 AM

چه بگويم سخن از شهد كه زهر است به كامم/واي از مشت ستمگر كه بكوبيده دهانم

Posted by: elnaz at March 12, 2006 6:44 AM

سلام آقاي معروفي عزيز
نويسنده اين گزارش هر كدوم از ما كه به اون تجمع رفته مي تونيم باشيم.
اين عكس يكي از بهترين عكس هاييست كه از اين روز گرفته شده.
فرار دختر... گرفتن بند كيف دختر توسط پليس از پشت.... گرفتن پشت پليس توسط پسري از ياران ما... اعتراض مرد سپيدموي رهگذر به نشانه ي اعتراض ملت به اونا... نگاه تاسف اور دختري كه شاهد ماجراست... خلاصه كه عكس خيلي قشنگ بود...

Posted by: زیتون at March 11, 2006 10:34 PM

زن
به بلندبانوی غزل - سيمين بهبهانی - بيدی که نمی لرزد ...
به بهانه روز جهانی زن و تجمع ناکام زنان ايرانی
حرمتی اگر مانده
از قامتی ست که تويی

فرصتی اگر مانده
از فريادی ست که منم
باش و بمان ای بلندبانوی غزل !
که حضورت، انقلابی ست، بی دروغ
بی دريغ
بی هراس...
حرمتی اگر مانده، از قامتی ست که تويی
نفسی اگر مانده
از استقامتی ست که ماييم
گيسو را اگر پوشاندن تاب آورديم
از بلندنظری آزادگی بود
شعور و شعر را اما
هيچ سربندی، يارای اختفا ندارد
حضوری بايد،
حضوری، که انديشه را از بند برهاند
که اين بند، گيسو را شايد،
اما انديشه را، تا ابد دوام نمی آورد...

حرمتی اگر مانده، از قامتی ست که بلندايش
در خفای پرده های اندرونی هم ديدنی ست
و فريادش را
از پشت پرده های سکوت و بکارت هم
می توان شنيد
از حنجره اين فرياد اما،
جز عشق نمی تراود
من آدمی را در بطن خويش رويانده ام
آدمی زاده اما، با من
آدمی وار وصلت نمی کند
آدمی وار سخن نمی گويد
آدمی وار مهر نمی ورزد
اين تن را حتی، آدمی وار نمی بيند
من اين فرياد را تا کی، تا کی
در سينه ای از عشق شستشو دهم ؟
من اينگونه آدمی زادن را تا کی، تا کی
آدمی وار صبوری کنم ؟
حضوری بايد،
کلمه ای بايد که زبان آدمی ست
زبان عشق است و جان مايه از انديشه می گيرد
تا بگويم که آدمی را،
من گاه کلمه ام، گاه آغوش
گاه انديشه، گاه فرياد
گاه نرمشی فرای تصور
گاه استقامتی ورای تحمل،
من را ببين چنان که هستم ،
تمام حرف من اين است.
ارکيده
بوستون - ۸ مارس ۲۰۰۶

Posted by: M at March 11, 2006 8:59 PM

مادرم مي گه" من كه راضيم پدرت همه كار مي كنه براي خانواده ,مثل چلچله !
من نمي فهمم ديگه تو چي مي خواي!!اصلان بعضي از زنا حقشونه,تو چرا حرص اونا رو مي خوري!"
دوستم مي گه"ديروز كه با امير رفته بودم بيرون نيما منو ديد يه بزن بزن حسابي راه افتاد حسابي زدن تو پوز هم!منم بهشون گفتم خيلي كوته فكرنوتو همين هاگير واگير پژمان زنگ زد,خلاصه كلي ضايع شدم,شانس اوردم با محمد قهر بودم اگه اونم sms,زنگي,پيغامي چيزي مي داد ديگه نور الا نور مي شد!.....اخرش؟هيچي اخر شب به نوبت واسه هر 4 تاشون زنگ زدم و يه حال اساسي دادم"
زن همسايه مي گه"آره زنيكه ي... خيلي بي شرف اعتياد شوهرو بهونه كرده نمي آد سر خونه زندگيش معلوم نيست با كي ميره با كي مي آد"
راننده تاكسي مي گه"ديگه نمي شه تو شهر راه رفت شهر پر ....ست!يعني اين دخترا پدر و برادر ندارن اينجوري با اين وضع تو خيابون ولو ان!"
تو صف نونوايي پيرزن مي گه"...آره ننه... واسه اينكه شوهره سرش هوو آورده خونه و زندگي خودشو آتيش زده,وللا ما هم جوون بوديم ما هم دوست داشتيم سايه مرد روسر ما باشه,اين كارا رو نمي كرديم ننه .پدر ابوالفضل سه بار سر من هوو آورد من صدام در نيومد,گفتم حقشه ,چي بگم..خودش بعدا 2 تا رو طلاق دادوزناي اين دوره زمونه صبر ندارن.. ..............."
...

Posted by: mariam at March 11, 2006 7:07 PM

ببخشين استاد ، معذرت ميخوام، چقدر اطمينان دارين كه اين عكس مربوط به همون ميتينگ باشه؟ يه خورده شك نكردين ؟ بيشتر به نظر ميرسه كه يكي از همون دختراي تيغ زن جيب بر خيابان انقلاب باشه كه پليس دنبالش كرده، مثل قصه هاي ديكنزه نه ؟نوشته تون خيلي تصويري تره ، عكسو بي خيال بشين.
قربون شما - گلنار-

Posted by: golnar at March 11, 2006 6:16 PM

مگه چيزي هم مي شه گفت؟!...

Posted by: ... at March 11, 2006 5:37 PM

استاد ..10 بار شايد 20 بار خواندم ..فقط تونستم گريه كنم ...نمي دونم ؟؟؟؟
اما ان روز با دلي دردالود به كلاس رفتم.معلم (مرد الماني)ازم تقاضا كردكه با موبايلش شماره يكي از اين زنها (8مارس در بارك دانشحو) رو بگيرم.او مي خواست با تلفن وزبان الماني دست يكي فقط يكي از اين عزيزان رو ببوسه و گفت اين يك افتخاره كه بتونه به يكي از اين عزيزان تبريك بگه....بغض گلومه فشار مي داد !!! از خودم خحالت كشيدم ... ايا من هم از اين شيرزنان تشكر كردم؟؟؟؟؟ ايا ما مردهاي ايراني تشكر كرديم؟؟؟ ايا افتخار كرديم كه ما زاده همحين مادراني هستيم؟؟؟؟ به وحدانت قسمت ميدم !! ايا اين كار رو كرديد؟؟؟؟؟؟

Posted by: barbod at March 11, 2006 4:15 PM

سلام.من پسری هستم از دیار سنگسر. آقای عباس معروفی اون جا رو خوب میشناسن. می خواستم بگم تا جمهوری اسلامی و آخوند تو این مملکته وضع همینه باید همه با هم متحد بشیم تا کشور رو آزاد کنیم. مردم به خودتون بیاید و دست کثیف این نظام رو از کشور کوتاه کنید

Posted by: داریوش معروفی at March 11, 2006 12:22 PM

سلام يعني شما همون عباس معروفی بزرگین؟

Posted by: احمد at March 11, 2006 11:44 AM

ببخشيد استاد ولي دلم گرفت وقتي از سر و وضع ما شكايت كردند. اين تفكر فاسد مرد سالاري رو كي اين مرداي ايروني ميخوان از سرشون بندازن بيرون. انگار تو هر جنبش مدني بايد مانتو مشكي بپوشيم تا آقايون بگن نه اينا دختراي خوبين آزادي رو برا چيزاي مشروع ميخوان و خودشون با معشوقه هاشون بلاسن و دلشون زن عفيف بخواد... دلم خيلي پره استاد .

Posted by: bahar narenj at March 11, 2006 10:58 AM

شايد راست باشه. از اين نسل زياد اميد قبول برابري انسانها رو نميشه داشت . شايد زوده. نسلي كه تصور ميكنه ظلم زياد و كم داره. كه اگه بقيه هم آزادي ندارند دليلي نداره عده خاصي دنبال سهمشون برن. لابد نمي بينه اين عده خاص تموم ظلمهايي كه به اون ميشه را با يه دنيا ظلم اضافه به دوش مي كشند.
از روبوتها شايد نشه كينه بدل گرفت ولي براي خوديها اگرچه كينه نباشه ولي با غم و اندوه و تاسفمون چكار كنيم

Posted by: يه دوست at March 11, 2006 10:40 AM

سلام
نمیگویم دروغ است یا راست اما می گویم خسته ام حوصله ندارم. چقدر زر بزنیم ما عروسک های سر گردان باید از درون سفر کنیم ما زن ها حرفهای گنده گنده دردی از ما دوا نمی کند 8 سال قبل شعر های اینچنینی می گفتم که هیچ جا چاپ نشد حالا گذاشته ام توی وبلاگم ولی شرمسارم از خودم و از آن گنده گویی ها.که چی؟ وقتی در خانه ات کتک می خوری انتظار داشته باشیم در خیابان چه کنند؟ یا کتک یا هتک حرمت. اصلا همین که خسته و کوفته از کار آمده ای و عده ای آقایان روسپی, سوار ماشین های لوکس با بوق های ممتد آزار دهنده شان آسایش شهروندی ات را سلب میکنند کافی است که روزی هزار بار شرمسار زن بودنت باشی از که بنالیم ؟پلیس ؟ قاضی؟ همسر؟ پدر؟ ویا از خودمان؟ در هر حال من خسته ام خسته. جماعت من دیگه حوصله ندارم به خوب امید و از بد گله ندارم. تازه من کسی هستم که به خیال خودم عصیان کردم و ذلت نپذیرفتم مبارزه کردم برای گرفتن حقم ولی جز سر خوردگی چیزی عایدم نشد حالا این دخترکان زیبای ناز پرورده می خواهند چه کنند؟شاید هم بتوانند خدا می دانند شاید برای ما هم کاری کردند. مردم محله ی کشتار گاه که تخت کفش ها شان هم خونی است چرا کاری نمی کنند؟

Posted by: غزاله at March 11, 2006 9:36 AM

با دستان كوچكم
تنها دهانم را مي بندم ...

Posted by: faezeh at March 11, 2006 9:06 AM

يه روزي از اينجا ميرم.....ميرم جايي كه بتونم به خل بودنم افتخار كنم.

Posted by: yalda-arta at March 11, 2006 8:27 AM

salam aghaye maarofie aziz.in faghat gosheii az in haghighate nekbat bar hastke hameye ma darim bahash dast o panje narm mikonim . albatte hame ke na ama......... mikham linketoono add konam. ba ejaze. montazere hozoore garmetoon hastam.pirooz bashid. babye

Posted by: shahrzad at March 11, 2006 8:17 AM

http://satyar.ir/archives/IMG_7598-1.jpg
خودتان ببينيد!!!

Posted by: الهه at March 11, 2006 6:56 AM

هر دوتا نظر منظورم بود name بد type شد lshtv بايد مسافر مي بود.
با سپاس

Posted by: مسافر at March 11, 2006 6:05 AM

سلام
چه فکر میکنیم؟؟که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟؟
در این خراب ریخته که رنگ عافیت زاو گریخته به بن رسیده راه بسته ایست زندگی؟؟؟
چه سهمناک بود سیل حادثه!!!!!!!!!!!!!!!
که همچو ازدها دهان گشود زمین و اسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت و افتاب در کبود دره های اب غرق شد.
هوا بد است
چه ابر تیرهای گرفته سینه ما را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل ما وا نمی شود

اما با این همه گمان مببرید که در برودت این طوفان ها خواهیم برید.

Posted by: مسافر at March 11, 2006 5:53 AM

مثله انسانی که نمی‌خواهد دیروز باشد
--------------------------------------------

در بطنِ مادر نیاز خویش را می‌جوید
آن‌که هرگز گریه‌ی مادر را تجربه نکرده است

چشمانِ حسرت آلودِ خدای خویش را
به روی شب می‌گشاید
تا خاطره‌ی آرزوهای مرده‌اش را
دیگر بار در خویش تجربه کند

هر روز امیدوارانه‌تر در برابر هر دیوار

مثله انسانی که نمی‌خواهد دیروز باشد
مثله انسانی که نیازمند آزادی‌ی خویش است
پیش از آن‌که جهل ستمگرانه
متکبرانه مخروبه‌های عدالت کپک‌زده‌اش را به گردن او بیاویزد
از انسانیتش حرف می‌زد

و من چقدر از او دور خواهم بود اگر صدایش را پاسخی نگویم
و چگونه این من می‌تواند روزی زیر یک سقف با او دنیا باشد
اگر امروز در ویرانه‌ای که هستیم حداقل شنونده‌ی انسانیتش نباشم.
و چقدر سرد هستم اگر سخن‌اش را پذیرا نباشم
و در جانم حفظ‌اش نکنم
چرا که دیر یا زود زمان بکارگیری‌اش فرا می‌رسد
شاید روزی برای من
شاید روزی برای آیندگان من

باید سخن‌اش را پذیرا باشم
نه چون جنایتکارترین جانیان جهان
که برای گفتن‌اش پیشاپیش کشتار می‌کنند.

Posted by: آرش at March 10, 2006 10:12 PM

آقای معروفی.. روزگار عجیبی است .. هزاران " آیدا "یا خودشان را به آتش می کشند یا به آتش کشیده می شوند.. در خودشان مچاله می شوند.. و خاکستر می شوند... به همین سادگی

Posted by: آیدا at March 10, 2006 6:17 PM

سلام...يعني ميشه اميد وار بود براي رسيدن چنين روزي؟؟هر چند كه من و هم نسلان ام و شمايان سوختيد اما باز هم كور سو مي زند ...اميد...يا حق

Posted by: amene at March 10, 2006 1:11 PM

سلام آقای معروفی، ظهرتان پُر شکوه.
تمام نیلوفرهای آبی دنیا را برای تمامی زنهای جهان به خاطر روز ارجمندشان تقدیم میکنم.
و نیلوفرهای آبی شما را به عنوان امانت از شما تقدیم میکنم به زنانی که دوستشان دارم.
از دندهُ چپم خارج میشم و خودمو مشغول مشاهدهُ خودم میکنم.
نیمرخ صورتم در زیر سکوت این آفتاب ظهر نتابیده بر اطاقم کمی قهوه ای رنگتر و براقتر به نظر میآید.
مراقب حرکات دست چپم میشوم، سیگاری را که بین انگشتان اشاره و میانیم قرار دارد و به پایان عمرش چیزی باقی نمانده
ولی انگار مبتلا کردن ریه ام به سرطان شادیش را تاج نبخشیده و دم مرگ هم دست از ستیزه با من بر نمیدارد و مشغول سوزاندن دو انگشتانم میباشد.
به عنوان مراقب و شاهد کار دیگری تو را نیست و من نیز به مشاهدهُ عکس العمل خود مینشینم.
از پنجرهُ بسته اطاقم به باریدن برف به تماشایم.
سپیدی تمام بیرنگیها را سر سفره، تو حیاط پهن میکنه، رنگ میکنه، سفید میشن، .بارون میاد پاک میشن، آبی میشن.
بهار میاد سبز میشن.
سوزشی بین دو انگشتان میانی و اشارهُ دست چپم مرا از سپیدی برف میگسلاند.
برف به باریدن پایان میدهد.
آسمان خاکستری روشنی رنگش را در چشمانم میچکاند.
سوزش به تمام سطح دستم حمله آورده از سوز سرما اشگ در چشمانم منجمد میشود.
تار میبینم مانند خرمگسانِ خیره بر جسدم.
ساعدم میسوزد، بدنم داغش میگیرد.
از سوزشش بی حد، آهی میکشم، یخ چشمانم ذوب میشود، دلم گرم میشود.
چشمانم را که خیسند از آب از سوز، با پشت دست راستم خشک میکنم.
و به مراقبم که در در سمت چپم به من خیره گشته مینگرم.
در دل میگویم:" کاش میگفت به من که مراقب چه است".
که ندا میپیچد ز او در گوشم:" دست چپ سوخت فدای آن سرو، دل بسوزد چه کنم؟".
آقای معروفی چون سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار رو به اتمام هست پس وقت را غنیمت شمرده برایتان
لحظات شیرن و فراموش نشدنی در این ایام باقیمانده از سال را خواهانم
و به سهم ناچیزم از زحماتتان در پهنهُ ادب و معرفت و حفظ زبان و ادبیات ایران سپاسگزارم
و برایتان جاودان ماندن شعلهُ روشن عشقتان را به بشر و آزادی و صلح آرزو کرده و سلامتیتان را میطلبم.
عاشق و سرافراز بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at March 10, 2006 12:01 PM

عباس خان معروفي عزيز !
استادم !
كلمه را با چند كلامي تازه كرده ام ...
به ديدارم بيا ...

Posted by: س.عميد at March 10, 2006 11:17 AM

راستي اگه بخواهيم واقع بين باشيم هم زندان لازمه , هم خشونت , حالا حكومت هرچي هم مي خواد باشه , باشه . اصلا اين مقوله ها به حكومت ربطي نداره . يا علي

Posted by: ye bande khoda at March 10, 2006 9:59 AM

سلام , من جدا متاثر شدم از وقوع اين حادثه , اما پيش بينيش خيلي ساده بود , خيلي . من كلا از خشونت و اعمال زور نفرت دارم و هر چيزي كه توش خشونت باشه رو محكوم مي كنم , اين كار رو هم محكوم مي كنم , اما بايد چند تا چيز رو بگم كه فكر كنم تو روشن شدن موضوع تاثير داشته باشه . 1- هر حكومتي در مقابل بعضي چيزها خشونت خودش رو بروز مي ده , حكومت ما به اجتماعات اين چنيني خيلي حساسه , اجتماعات بدون مجوز ( خدمت خانم مهتدي هم بگم كه به سلاح ربطي نداره , تو ايران هر اجتماعي كه بدون مجوز باشه به منزله بر هم زدن نظم عمومي تلقي ميشه و باهاش برخورد ميشه ) . 2 - اين جور برخورد ها فقط مال كشورهاي جهان سوم نيست , حوادث چند ماه اخير فرانسه رو يادتونه ؟ دليل شروعش چي بود ؟ 3- يه سري آدمها براي اين جور برخوردها تعليم مي بينن , يعني ياد ميگيرن كه عاطفه و احساس نداشته باشن , يعني دل نداشته باشن , آدمي كه دل نداره ديگه آدم نيست , خوب شما چرا خودتون رو با اين چنين موجوداتي طرف مي كنيد ؟ خودتون هم مي دونستيد كه آخرش اين ميشه , به خدا كاملا واضح بود , كاملا , من حتي يه اپسيلون هم شك نداشتم كه آخرش اعمال زور ميشه , هم تو استاديوم آزادي , هم تو پارك دانشجو , هر دو اجتماع بدون مجوز بودن ......... انشا ا... كه روزي برسه كه هيچ جاي دنيا انسان ها براي رسيدن به اهدافشون از خشونت استفاده نكن , البته اين آرزو تقريبا محاله , اما خوب " من از تبار غربتم , از آرزوهاي محال" , يا علي

Posted by: ye bande khoda at March 10, 2006 9:45 AM

آدم بغض مي‌گيردش...چه روز باشكوهي درست كردند بي‌شرف ها!

Posted by: معين at March 10, 2006 9:43 AM

بيا اي زن
بيا،
بيا كه جنگل ِ جان ِ عاشقان
آتش گرفته است
بيا كه سواد شهرمان روشن گشته است
بيا كه چشم هامان به انتظار بهار نشسته است
بيا كه اين روزها چه ساده ترا به مسلخ مي برند
بيا كه چشمان پاك نو نهالان کوچه قدیم ما
در انتظار قدومت چه جانها كه نداده اند.
بيا ، بيا ، كه با آمدنت
صدها زمستان رفته است.
بيا كه بيش از اينها ببايد آمد
.....

Posted by: nasser at March 10, 2006 1:41 AM

من هم يك زنم كه دارم در ايران زندگي مي كنم
نه بي مدركم كه بهم انگ بي سوادي زده بشه!
نه مذهبي نما كه بهم انگ املي بزنن!
نه موافق رژيم كه بگن جز اوون 15% هستم!
من اين زنا و دخترا رو كه رفتن اونجا مي شناسم
من مي دونم با چه سر و وضعي رفتن
كسي كه دغدغه اش آزادي نفسش باشه واسه رفتن به يه اجتماع ساده 1 ساعت جلو اينه نميشينه و خودشو بزك دوزك نمي كنه .
خانم بهبهاني رو كردن سپر بلاي خودشون .
همينطور كه مدتهاست اكبر گنجي سپر بلاشونه ...
فكر مي كنيد چند نفرشون با هدفي كه خانم بهبهاني به اونجا رفت به اونجا رفته بودند ...
تا توي دانشگاه هاي ايران درس نخونيد نمي فهميد كه صداي اين دختر خانمهاي متجدد براي چي هواست... آزادي تن مي خواي چي كار؟ فكرتو آزاد كن ! تفكرت رو و شعورت رو ! واسه اين كار هم هيچ نيازي به وبلاگ و اجتماع و ماهواره نداري ! همه چيز از درون خودت اغاز مي شه ! كسي كه نمي تونه مدير خوبي توي اشپز خونه خونش باشه ! مطمئنن توي پارك هم شايسته چيزي جز باتوم نيست ...

Posted by: deldade at March 10, 2006 12:06 AM

من درد زن بودن را
میان گریه های همیشه
تسلا خواهم داد
تو را از ننگ حقارت حیوان بودن اما
گریزی نیست

Posted by: m at March 10, 2006 12:00 AM

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
...
...

Posted by: سرزمین رویایی at March 9, 2006 10:22 PM

سركار خانم مهتدي و دوستان

متاسفانه شك اينجانب به خاطر مواردي بوده كه شخصا حضور داشته ام و ديده ام و بعد تعريفها را شنيده ام. در اين مورد كه متاسفانه تناقض در حرفها بسيار است. ميتوانيد بگوييد چگونه ميتوان عكاس پس از با ديدن عكسها شناسايي كرد كه عكاس مورد نظر شما عكسهاي خود را منتشر نمي كند؟

در مورد مجوز هم اشتباه شماست. زيرا سالهاست كه برگزاري تجمع نياز به مجوز دارد. البته خوب حالا افراد به قانون اساسي استناد ميكنند و نيازي به آن نميبينند.

متاسفم ولي دفاع از حقوق زنان به اين شيوه و با غرض ورزي را در شان زنان كشورم نمي دانم و شما را به هيچ عنوان نمايندگان زنان ايران نميدانم بلكه كساني ميدانم كه از هر موقعيت براي نفع خود سوئ استفاده ميكنند.

در هر حال مخالف حقوق زنان نيستم ولي متاسفم كه در هدف برگزاركنندگان بسيار شك دارم.

باز هم متاسفم.

Posted by: Mohammad at March 9, 2006 8:59 PM

مرسي آقاي معروفي...بابت مطلب قشنگي كه اينجا گذاشتيد.من نظرم رو درجواب به آقاي محمد ميدم.كسي كه شك داره به اين جريانات.دوست عزيز.من يكي از كسايي هستم كه باتوم خوردم.يكي از كسايي هستم كه ديروز وحشيانه ترين صحنه هاي زندگيه بيست و اندي ساله ام رو ديدم.شما هم اگر اونجا بوديد ميديديد كه 50 سرباز و يك فرمانده آماده باش بودند تا تمام كساني كه دوربين دارند رو بگيرند و با كتك و باتوم به ميني بوس ببرند.شما هم اگر بوديد كتك خوردن اون پسر رو ميديديد كه با موبايلش عكس گرفت و 50 نفر تمام پارك دانشجو را دنبالش دويدند و وقتي گرفتندش 15 دقيقه چنان كتكش زدند كه تمام صورتش را خون گرفته بود.تنها يك عكاس بود كه تونست بره پشت بام تئاتر شهر و از آنحا با لنز تله اش عكس بندازه.تا الان هم حق داره كه صداش در نيومده باشه.اون تمام عكس ها رو داره.كلوز آپ.و حق هم داره كه جايي منتشر نكنه.من هنوز منتظرش هستم.درضمن...طبق قوانين جمهوري اسلامي ايراااااااااان تجمعاتي كه در آن سلاح نباشه(منظرو اسلحه اس) و امنيت شهر و كشور را به هم نزنه احتياجي به مجوز نداره...

Posted by: maryam mohtadi at March 9, 2006 7:56 PM

سلام!
كامنت هاي شرم آور بعضي آقايان واقعاً حيرت زده ام كرد! نمي دانم اين رفتار ها دقيقاً از كجا آب مي خورد و ريشه مي دواند!؟ هر مردي كه انسانيت داشته باشد مي داند كه اگر هم نمي خواهد از حقوق زنان دفاع كند، حداقل نبايد آن را نفي كند!
رو به Mohammad مي گويم كه مامور ها حتي بعضي از مبايل ها را هم كه دوربين داشت گرفتن. اين چند تا عكس هم كه فعلاً تو اينترنت پخش شده؛ صاحبشون حتماً زرنگ بوده كه تونسته عكسهاشو و دوربينشو زود از ديدرس پنهان كنه و فرار كنه. بعيد نيست چند وقت ديگه باز هم عكس هايي كه به اين شيوه گرفته شدند، پخش بشوند.
در ضمن وقتي براي حق طبيعي نيمي از جمعيت، مجوز نمي دهند؛ چه جوري بايد مجوز گرفت؟!

Posted by: Rosa at March 9, 2006 7:50 PM

اگـر ایـن صـحـبـتها رو سـال 57 هـم نـشنیده بـودیم باز یـه حـرفــی !

Posted by: کیانوش at March 9, 2006 6:52 PM

من هنوز منتظر يك عكسم كه نشون بده به اونا حمله شده. تو اون همه آدم يكي نبود عكس بگيره. قبول كنيد كه با اينهمه دروغ، نميشه به حرف اعتماد كرد.

بعدش ام چرا مجوز نگرفتيد؟ خوب شما هم مقصريد كه بدون مجوز تجمع برگزار ميكنيد. قانون مداري فقط براي وقتيه كه به نفعتونه؟

Posted by: Mohammad at March 9, 2006 6:16 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
خیلی خوب گفتید. روبوت! همان‌ها که سرود بی‌اعتقاد می‌خوانند که انگار از فتح قلعه‌ی روسبیان آمده‌اند. سرود که نه! عربده می‌کشند. قلعه‌ی روسبیان هم گویا همان پارک دانشجو است!
موفق باشید.

Posted by: مهرداد at March 9, 2006 5:48 PM

من سردم است...
من سردم است...
من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد...
اي يار...اي يگانه ترين يار...
آن شراب مگر چند ساله بود؟؟؟
نگاه كن در اينجا زمان چه وزني دارد...
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند...
چرا هميشه مرا در ته دريا نگاه ميداري؟؟؟
..................
چه بايد گفت؟؟؟چه بايد كرد؟؟؟افسوس...

Posted by: الهه at March 9, 2006 5:46 PM

( به همه خواهران دوست داشتنی ام )
در چشمهای تو،
این وارثان خون هزاران شهید راه،
پیمانه های درد،
این جاریان اشک، این قاصدان صبح،
می جوشد انتظار
بر دستهای تو این مشت های بغض
این پنجه های خشم
پیغمبران درد
این زادگان رنج
می جوشد انتقام
در هر قدم که می نهی از بیم و اضطراب
بر جاده های خواب
در وحشت و سیاهی شبهای بی سحر
ای هاجر زمان
می جوشد آفتاب
می جوشد آفتاب ...

Posted by: متین at March 9, 2006 5:28 PM

من..دختر اين زمينم/من..خواهر اين زمينم.../من..مادر اين زمينم/الو.../تمام فحش هايتان را.../بووووووق!
اجازه!؟ مرسي!

Posted by: dokhtare jahannam at March 9, 2006 4:22 PM

دیروز ۸ مارس بود٬روز جهانی زن...نه روز ایرانیه زن!انگار که باید زن فقط در شعر و ترانه باشد تا با بدنش بازی شود٬لبهایش بوسیده شود٬طرح اندامش سحر کند و جادو...زنِ در خیابان را باید کتک زد٬جلوی ورزشگاه با لگد٬در پارک لاله با باتوم...
زن را لابلای شعرهای خط خطی شده و کلمه های هزار بار خورده شد باید نگه داشت
زن را در پستوی خانه نهان باید کرد

Posted by: ... at March 9, 2006 3:49 PM

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد؟؟؟

Posted by: یک دختر ایرانی مسلمان at March 9, 2006 3:13 PM

جمع كن كاسه كوزتو بينيم بابا .. زن زن واسه ما راه انداختي .. اونايي كه رفته بودن پارك دانشجو با اون سر وضعشون چي رو مي خواستن ثابت كنن ؟. جون به جونشون كني زنن .. زنم فقط و فقط اينه : حسادت .همين . شما اونا ببر آسمون هفتم بيار پايين تا يه چيزي بهتر از خودشون ديدن فورا حسادت مي كنن .. تمام زندگيشونم چشم و هم چشمي و مشكل با مادر شوهرشونه .. برن پي كارشون .. حالا اومدن تو اين گيرو دار واسه ما داد نبودن آزادي مي زنن .. آخه اينجا كي آزادي داره كه حالا اونا ندارنن .. حالم بهم خورد از اين بچه بازيا .. حالم بهم مي خوره از اين كه مي بينم مردا واسه ما داد زنا رو مي زنن ( كه البته مشخصه در ازا اون چي مي خوان ...! )

Posted by: بهروز at March 9, 2006 1:30 PM

ما هم سه تا مرسیکم الله!

Posted by: رامین مولائی at March 9, 2006 12:38 PM

استاد گرامی از این که در این هنگامه تلخ تنهایمان نگذاشتی ممنونم

Posted by: سينا at March 9, 2006 11:54 AM

آقای معروفی اینجا همه ساعت‌ها دیگر دارند از کار می‌افتند... می‌شکنند زیر مشت و لگد و توهین و تحقیر... یا غرورشان یا صفحه‌شان... چقدر روزها تلخ می‌شوند روز به روز. فکر می‌کردم گرگند که می‌زنند به آدم‌ها، حالا فهمیدم که روباتند. آبروی حیوان حفظ شد، آخر باور نمی‌کنم حیوان هم این‌قدر بی رحم باشد و بی‌حیا که این‌طور چنگ و دندان بکشد روی انسان... راستش اعتراف می کنم بر خلاف نویسنده این نامه، از این روبات‌های لعنتی و از آن برنامه‌نویس‌ها بیزارم. من هم دلم می خواهد یک روز اسم نویسنده این نامه را بخوانم اینجا... اما آن‌روز اگر باز غداره‌بندها راست راست توی خیابان راه رفتند و نویسنده‌ها و دانشجوها و زن‌ها و مردها رفتند آنجا... دلم می‌خواهد این کابوس تمام شود. حتی اگر بیدار شدن از آن با فریادی باشد که پرده گوشم را پاره کند. فقط دفعه بعد که بلند شدم مجبور نباشم این همه اشک بریزم... تلخ بود. تلخ...

Posted by: ساسان . م . ک . عاصی at March 9, 2006 11:52 AM

دلم گرفته است
دلم گرفته است.....

Posted by: پدیده at March 9, 2006 11:41 AM

هیچ کس از ایران جرئت کامنت گذاشتن در این پست را ندارد...

Posted by: ایرانی at March 9, 2006 9:19 AM

امروز روز زن است. امروز دست كبودت را ار دور مي فشرم عزيزم. باش براي هميشه اينحا هواي سايه حيالت سايه به سايه با من است. ممنون از بودنت.

Posted by: akram mohammadi at March 9, 2006 9:06 AM

صداي سيمين بهبهاني پيچيد توي سرم
معروفي عزيز سالها پيش نوشته بود ي:

كاش در زمان جنگ يك ضد هوائي مي گذاشتند بالاي پشت بام خانه سيمين بهبهاني .چرا كه سيمين ميراث فرهنگي ايران است.

ديشب صداي سيمين را شنيدم كه مي گفت:
بمناسبت روز زن در پارك دانشجو
زنان گرد هم آمده بودند و...
سهم سيمين لگد بود و مشت و باتوم

ميراث فرهنگيمان را لگد كوب كردند عباس

Posted by: حميدرضا سليماني at March 9, 2006 8:54 AM

Thanks again for beautiful writing

your writing is great...

Thanks.

Posted by: sahar at March 9, 2006 8:32 AM

روبوتی که فقط برنامه هایی برای خشونت گرفته..

Posted by: نرگس at March 9, 2006 7:42 AM

به امید آنروز آقای معروفی ، به امید آنروز.

Posted by: نسترن at March 9, 2006 3:07 AM

ما هم منتظر روزي هستيم كه نام نويسنده را اعلام كنيد ! به اميد آنروز

Posted by: آونگ خاطره های ما at March 9, 2006 2:21 AM
Post a comment









Remember personal info?