March 30, 2006

شمع آجين

                                              منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت سوم

شاید
برای همین
تمام عمرم دنبال کسی گشتم
که خدا می‌نامید خود را
تو آمدی و خدای
من شدی.

ما بلد نيستيم از خدا
استفاده کنيم
مثلاً گلدانش را آب بدهيم
موهاش را نوازش کنيم
لب‌هاش را ببوسيم
دستش را بگيريم در خيابان
نازش کنيم شب‌ها
تا آرام بگيرد.
برای دوزار
خرجش می‌کنيم
قهر می‌کند
می‌رود.


پدر می گفت شمع که بد نیست
با آتش بازی نکن.

من هم خودم را سوزاندم
آنقدر با ولع که هیچ نگفتم
آنقدر با ولع که پدر نگاهم کرد
و هیچ نگفت

آب جوش از روی پوستم ‌گذشت
و من دیدم  پوست آدم را
و ماهیچه‌های عريان را.

کاش می‌توانستم
صدای تو را بنويسم
سراسيمه و دلتنگ.

آنقدر موم شمع داغ بود
که هر وقت روی دستم می‌ریخت
دلم خنک می‌شد

کاش هیچ‌وقت برق نمی‌رفت
که مادر شمع روشن کند
کاش هیچ‌وقت کسی خدا نبود.


بگذار دنيا
در هوس‌های تند نفرت و کام
بميرد
من با نفس‌های تو
بيدار می‌شوم.
از صدف درآمدی ديروز
و حالا بر کف دست من
پرواز را دل دل می‌کنی!
گفتم؟
پيش از تو
هيچ مرواريدی پروانه نشد.
 

پدر می‌گفت اگر نمی‌خواهی خب نخواب
آن‌که در خواب من سن ندارد کیست پس؟
حتما روزی راه می‌رفته
پدر!
وقتی شمع خاموش می‌شده
یکی دیگر روشن ‌می‌کرده‌اند
تا دل‌شان خنک‌تر شود؟
و هوا چقدر گرم می‌شده؟
راستی

خدا را در جهنم می‌سوزانند؟

شمعی روشن ‌شد
شمعی
شمعی ديگر را ‌گرفت
و آفتاب غروب کرد
شمعی آب شد
شمعی
به تن شمعی ديگر چکيد
و آفتاب غروب کرد.
با اشک شمعی
شعله‌ی شمعی ديگر
خاموش شد
و آفتاب غروب کرد.
چند بار غروب کرد؟
آفتاب
يادت هست؟
باز من بودم و آن تاريکی خوفناک
«خاموش کنيد که ماه در بيايد!»
شعله‌ور در ياد تو
خاموش نمی‌شد
ماه در نمی‌آمد
...
سوخت
خاموش شد
و من در شبی ماه‌نگار
به خانه‌ی تنهايی‌ات آمدم؟
چيزی يادت هست؟

هر چقدر ترسیده باشم
باز تو خدای
منی
هر چقدر ترسیده باشم
می‌خواهم در تب
با تو عشقبازی کنم تا خود
جهنم.

@ March 30, 2006 11:48 PM | TrackBack
Comments

حرف های برای نگفتن

حرف های برای نگفتن دارم
که فکرم را به تصاحب شبی دور برده اند
در پرسه سکوت و دوری
می ترسم قلمی خاموش بماند
و بر فراق شب های خویش
دلتنگ هم نشود
و یا به عادت بی رنگ نگاه
تمام دروغ هایم را باور کند !
- حال همه ما خوب است -
من و دل
حالا روزهاست
بی اجازه لب های خاموش ات
خیال جام وصالت را می نوشیم
عقل می گوید:
خام مپندار!
تو مسافری،
عشق هیچ گاه همسفرت نبوده است
و نخواهد بود!
حکمت حق، بر دوری است!

درد شکل می گیرد و
ضعف عجیبی بدنم را در هم می پیچد
دستانم و نوک انگشتان پایم
سرد می شوند !
صورتم گر می گیرد و می سوزد !
لبانم به عطش آب و خورشید
تبخیر می شود و
چون شوره زار نمک
سفید می شود !
دستانم بازوهای مخالفم
را در هم می فشارد !
سخت خود را در آغوش می گیرم !
حالا خواب و خیالت هم برایم کافی نیست !
غربت فردایم را مرور می کنم
نباید به دست خود فرو افتم
نباید رنج را پیش کش هیچ ام کنم !

صدای سکوتت را باز می شنوم
بهار، نگاهت را پیش ترها ارزانی پائیزم کرد
زمستان مه آلودی را گذراندیم
و در شروع بهار،
هنوز منتظر حرفی هستیم
که هیچ گاه به زبان نمی آید !

ساحل می غرد
به موج های وحشی شب خیره می شوم
نمی گذارند به دریا برسم
مرگ مرا به خویش می خواند
و آنها از نبودم، خواهند رنجید !
شاید روح سرگردانی شوم
بر مزارم بگریی
و من تنگ در آغوشت بگیرم
و یا که نه، شب های سکوت
طرح چشمان نم دارت را
در خنده های پنهان ات، بگریم !

می بینی هروقت به دیدن اش می آیم
همه وسعت آبی اش را
و سکوت صخره هایش را برایم هدیه می آورد!
دریا هم فکر می کند
من دل وسیعی دارم
کاش می دانست همه من
سبزی چشمان توست!

ساعت از صفر می گذرد
در سکوت ساحل مردی مرا به خویش می خواند
باید به خانه باز گردم
و بر روی مشتاق آنها لبخند بزنم !
صورتک خنده ات را در سفر هم با خود دارم
حالا بی گریم هم زیبا می خندم
و مادرم خوشحال است
که گودی زیر چشمانم جایش را
به سرخی نگاهم داده است !

راستی فال قهوه ای چشمانم
برق زد، وقتی دریا برایم گفت :
به یاد ِ سکوتت هستی !

تا ویلا را می دوم
وقتی می رسم خیس ِ خیس ام
گویا باران سرشارتر از همیشه می بارد

روزی تو را به ضیافت دریا خواهم آورد
حالا او تو را خوب می شناسد
دومین بهار است که صحبت ِ شب های ما
فروغ چشمان توست !

محمودآباد – 85.1.7

Posted by: maryam at April 6, 2006 11:58 AM

اين ديگر استثنايي بود : "كاش مي توانستم صدايتان را بنويسم، سراسيمه و دلتنگ"
چه كسي مي گفت شعرها دارد تكراري مي شود؟
اما آقاي معروفي من با خواندن شعرهايتان بلد شدم كه چه سرمايه هايي دارم ،تقديم به شما:

دندان هام از برف و بستني يخ مي زنند
و نامت خيلي آرام
بين آنها
به هم مي خورد،
داري كنار من راه ميروي
نكند اسم خودت را بشنوي؟
يادم نرفته
آخر قول داده ام
كمك كنم مرا فراموش كني!

شعرهاتان را پرينت مي گيرم و در خانه مي خوانم ولي فرصت كامنت گذاشتن ندارم واين دليل بر فراموش كردنتان نيست!
سرزنده باشيد و زنده، هميشه.

Posted by: habib at April 6, 2006 11:55 AM

امیدوارم دلتان هیچ وقت نشکند اگر چه می دانم دل ظریف تر از این ظرف شما است که شکست. سال نو مبارک....

Posted by: پدیده at April 6, 2006 10:50 AM

زندگی میگذرد وما که هنوز ایستاده ایم که چه وقت توفان کمرمان را میشکند
سال نو مبارک
نمیدانم مرا خاطرتان هست یا نه
من روزنامه نگاری را در گردون از شما یاد گرفتم وهمچنین بلوغ شعرم در آن جلسات سه شنبه های گردون و دقت شما بود
موفق باشید

Posted by: alireza shabankareh at April 5, 2006 11:54 PM

وقتي خدايم را فرياد مي زدم. وقتي با تمام وجودم آرزويش مي كردم حتي حاضر نشد لحظه اي مرا ببيند. من آغوشش را مي طلبيدم اما او نگاهش به ديگري بود. تمام ترسم از اين است كه شايد خداي من دوست دارد خداي ديگري باشد. خداي ديگري. ديگري

Posted by: علیرضا at April 4, 2006 3:29 PM

هميشه از خوندن اينجا لذت برده ام و ميبرم..حالا ما هم وبلاگي راه انداخته ايم..نميدونيد چقدر خوشحال ميشم اگه سري بزنيد..

Posted by: MSD at April 3, 2006 11:22 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
زیبایی را باید در سکوت خواند، مثل کلمات شما!
چه زیبا نوشتید، بی نظیر بود.

"کاش می‌توانستم
صدای تو را بنويسم
سراسيمه و دلتنگ."

درونم لرزید آقای معروفی
مرسی که می نویسید
متشکرم از شما

موفق باشید

Posted by: نیما نیلیان at April 3, 2006 9:39 PM

سلام! گذاشتن یه کامنت فارسی برای عباس معروفی سخته، چون نمی دونی چی می تونه جالب باشه برای بهترین خالق عبارت های فارسی، کاش سمفونی مردگان جلوم بود و تمامشو کامنت می ذاشتم برات!

Posted by: صالح دُروند at April 3, 2006 9:25 PM

شعري از: ناظم حكمت
ترجمه ي آزاد: سعيد دارايي
به قصه گوي هزار و يك شبم: عباس معروفي
--------------------------------------------

جنازه ام زير چكمه هاي شما نمي مانَد
برمي خيزد
شما را قدرتِ آن نیست که زمین گیرم کنید
تابوتِ من روان نمی شود روی دست ها
و پله ها برای رسیدنِ به من کوتاهند

ستاره ای مي شوم
خورشید ٬ ماه
با باران می بارم و
جهان از گل های کوچکم سرشار می شود
فریادی می شوم شاد
بر لبانِ کودکانِ خیزان در برف
و حبابی بر سینه ی آسفالت

و شما در سطل زباله ايد
مثل همیشه ی زمان

در هر آنچه بجنبد و به لرزه درآید
پشت کامیون ها ٬ صورت ها ٬ شادمانی ها ٬ و اخم ها
تکه های منند که شعر می شوند

جایی نیست که آنجا نباشم - سربلند -

آتشم بزنید یا خاکم کنید
چه در گورستان باشم و چه نباشم
تعمید دهنده بیاید یا نیاید
حلالم کنيد یا نکنيد
فرقی نمي كند
هر بلایی که بر سرم بیاورید
کودکان به سراغم می آیند
شبانه که همه در خوابند
- از من قصه های تازه می خواهند
گوش می دهند و در شبنم و سپیده به خواب می روند -
هر چقدر هم كه بگويند
کودکان از مرده می ترسند !

مرا می بینند
از پنجره ی آشپزخانه برایم دست تکان می دهند
روی طناب های رخت
در هیاتِ لباس های رقصان در باد

من به میلِ خودم انتخاب کردم ایستادن مقابل جوخه ی جلاد را
من با میل خودم زندگی کردم
و به میل خودم مُردم

ای جلادان من
از برکتِ زبان من است
که شما هنوز
به زندگی ادامه می دهید

Posted by: سعید دارایی at April 3, 2006 5:02 PM

"ما بلد نيستيم از خدا
استفاده کنيم
مثلاً گلدانش را آب بدهيم
موهاش را نوازش کنيم
لب‌هاش را ببوسيم
دستش را بگيريم در خيابان
نازش کنيم شب‌ها
تا آرام بگيرد.
برای دوزار
خرجش می‌کنيم
قهر می‌کند
می‌رود."
سلام آقای معروفی، عصرتان به خیر و خوشی.
بهار امسال حال و هوای خاصی دارد.
حسی از درون به من میگوید:" شاهنامه در بهار که نوشته شود آخرش حتمن خوش خواهد گشت".
برای بهار دل شما بی خزانی میطلبم.
و برای خودم روشن شدن هرچه زودتر چشمانم را با دیدار چشمانتان آرزو میکنم.
در سال قبل تا همین چند روز پیش خواهان عاشق ماندنتان بودم.
امسال برایتان عاشقتر شدن میطلبم، هر چند که عاشقترینی.
سرافراز و عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at April 3, 2006 3:27 PM

چقدر درد کشیده؟ چقدر عاشق بوده؟ چقدر زمین ما از او و یارانش تهی ست

کو؟ کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد... راست گفتی آقای کدکنی... راست... زمین تهی است ز رندان... همو بود. همو تنها... همو که مرد... من هم مثل زمین دارم می گندم. بر نمیگردی؟

Posted by: پرومته at April 3, 2006 1:36 PM

من همان شبان عاشقم
سينه چاك و ساكت و غريب
...
من همان بلال الكنم
از تلفظ تو ناتوان
اين پست بدجوري منو ياد سلمان هراتي انداخت .

Posted by: bahar narenj at April 3, 2006 12:52 PM

سلام آقاي معروفي... سال نو مبارك. اميدوارم سالي سرشار از خوبي پيش رو داشته باشيد. نوشته هاتون بي نظيرند و اين شعر آخر فوق العاده

Posted by: saye tanha at April 3, 2006 10:59 AM

مهمه كه بفهمي؟ اصلا! حتي اگر معروفي باش. ميدوني، خيلي وقته عادت كردم كه بعد از مدتي بفهمم نوشته هاي يه نفر مي تونن هيچ ربطي به خودش نداشته باشن. ميشه نوشت، با درد هم نوشت، از درد هم نوشت ولي درد نكشيد. ميشه مثل بقيه بود يا حتي نبود ولي براي بقيه نوشت. چرا با تو احساس صميميت كردم؟ نوشته هات؟ چرا فكر نكردم تو هم يكي مثل بقيه اي؟ چون كتابات رو دوست داشتم؟ چرا ازت خواستم ايميلت رو بهم بدي؟ كه يه نوشته بي نظير يه عزيزم رو بدم بخوني؟ مگه تو كي بودي؟ به جز يه نويسنده عالي، كي مي گفت تو با بقيه فرق مي كني؟ تو فقط يه نويسنده بود. همين. وقتي كامنتم رو همين جوري ول كردي وسط كامنتا چرا نفهميدم؟ چرا دوباره ازت خواستم جواب بدي؟ چرا بايد اينو نمي فهميدم كه تو هم مثل همه دوست داري ازت خواهش شه. چرا نفهميدم؟ چون سمفوني نوشته بودي؟ چرا گذاشتم ايميلت رو مثل لقمه اي كه جلوي سگ ميندازن، پرت كني جلوم. بدون هيچ توضيحي. چرا گذاشتم فكر كني من يا عزيزم به تو نياز داريم؟ چرا غرورم رو پاي كتابي قشنگ تو دادم؟ واسه اينكه تو اون نوشته رو بخوني و يه نگاه عاقل اندر سفيه به من و اون بندازي؟ كه بازم مثل بخواي التماست كنم كه جوابش چي شد؟ نه، نفرستادم. مي دونم. برات مهم نيست. منم بايد ياد بگيرم برام مهم نباشه.

Posted by: Mehrdad at April 3, 2006 8:49 AM

ما كه مي دانيم همان لحظه ي آخر........زير آتشي كه نه از جنس شمع.........داريم عشق بازي مي كنيم با يك قلم.........كارمان به جهنم هم مي كشد.........اما بايد يا خدا بود........يا به همين جهنم دل خوش كرد.

Posted by: a_human at April 2, 2006 11:40 PM

خدا يكيست پس با وجود من تورا خدايي نبايد...


يكي دو روز پيش براي بار سوم سمفوني مردگان را تمام كردم...
آيدين را هزار باره به سوگ نشستم و سورمه را به اشك....

قلمتان جاويد
بهارتان هميشه سبز

Posted by: صبا at April 2, 2006 6:43 PM

به خانه ات به تنهايي آمدم .....تنهايي ام را به خانه ات آوردم .....كوله باري از حرف را در پس پشت دارد. حرف هايي كه هر روز خفه ات مي كند تا با اشكي فرو چكد.

Posted by: گام معلق at April 2, 2006 11:45 AM

سلام..خانه ام وقتي كه مي آيي تمامش مال تو//هرچه دارم غير تنهايي تمامش مال تو...يا حق

Posted by: amene at April 1, 2006 9:33 PM

و خدايي كه تويي...
مطلب زيبايي بود و همچنين وبلاگ قشنگي .اگر به من هم سر بزنيد خوشحال ميشم

Posted by: mardemahigir at April 1, 2006 1:14 PM

خسته ام
حالا ديگر مي خواهم بخوابم
تا رو ياهايم بيدار شوند

دوستدارت - ماني

Posted by: ماني at April 1, 2006 12:20 PM

"پدر می گفت: شمع که بد نیست
با آتش بازی نکن"
پدر که خود خوب می داند شمع هم آتش است، و می داند که شمع هم می سوزاند، از این روی با ولع نگاه می کند و هیچ نمی گوید، که او نیز جو ینده ی شادی است، مسافر مجرای آتشفشان است، کاش هیچ وقت برق نمی رفت و تاریکی نمی آمد تا مادر شمع روشن کند، کاش شمعها به ته نمی رسید تا مجبور شوی بروی آن بالا و در برابر تندر بایستی، تو عاشقی آقای معروفی، هر نوشته ات رکعتانی در عشق است و وضویی در خون، اینجاست که در تو جهنم و بهشت فرقی نمی کند، که:
بهشت ایشان
همان عشق آمد.

Posted by: سعید دارایی at April 1, 2006 12:18 PM

خوشحالم اينجا رو مي خونم

Posted by: zohreh at April 1, 2006 8:32 AM


تا حالا نديده ام كسي اينطور با كلمات شمعي را برقصاند.
مرا برقصاند
انسان را برقصاند.

Posted by: سعید دارایی at March 31, 2006 10:20 PM

براي دو زار
خرجش مي كنيم
سال 85 مبارك و ميمون
عباس معروفي به سلامت(روحي و جسمي و عقلي و احساسي و عاطفي و ...؟)

Posted by: من او هستم at March 31, 2006 10:20 PM

سلام به مرد هميشه عاشق!

Posted by: daryabari at March 31, 2006 5:41 PM

و خدايم سالهاست كه مرده .

Posted by: shahin at March 31, 2006 10:08 AM

ميداني قدمهايت چگونه گود ميشود روي زمين اين خانه؟ مي داني صدايت چگونه مي نشيند روي آجرها؟ لکه های سرخ روی سیاهی؟ مي داني چگونه آب مي شوند يخ هاي توي ليوان وقتي اين رنگ زيتوني با موسيقي بيرون مي زند از پنجره و من آب را سرمي كشم، داغ داغ با ولع / خنك مي شود همه عطشم مثل موم شمعي كه دلت را خنك مي كند. مي داني؟!

Posted by: پرنیان at March 31, 2006 9:11 AM

درود / جناب عباس معروفي عزيز خسته نباشي / يك سال ديگر هم دور از وطن گذشت اما اگرچه ما از لذت ديدار شما بهره نمي بريم اما به نظر من همين كار شما درست است . ادبيات در ايران اگر نمرده باشد موجودي نيمه جان و در حال احتضار است كه آقايان مي خواهند فاتحه آنرا هم بخوانند / در اينجا نمي توان نوشت اصلا مگر نه اين است كه بايد هركاري را در مهد آن دنبال كرد شما به عنوان مثال نمي توانيد فيزيك دان خوبي باشي و در وسط كوير لوط به پژوهش مشغول شوي بايد براي اينكه تحقيقات علمي نتيجه بدهد به مزكر علم وارد شوي .
در ايران امروز ادبيات مرده است و اگر مي خواهي نويسنده باشي بايد از اين خاك بزني بيرون و در جايي بنويسي كه آزاد باشي .
مرگ بر سانسور : الان حال و روز برادران افغان و يا كرد ما به مراتب بهتر از ما است و دير زيماني نخواهد بود كه ادبيات كردستان جهاني خواهد شد در حالي كه ما همچنان در خم يك كوچه ايم .
به اميد سلامتي / بدرود .
مسعود لواساني
نوروز 1385
تهران /

Posted by: masood at March 31, 2006 8:37 AM

ba salam va tabrik sale no
bebakhshid agar zahmati nist ye sar be arshive site bezanin o rahnamaii befarmaiin

va che joori mishe tamas dasht
salamat bashin
salam ma ro ham be drush beresoonin

ey nazanin ey nazanin ...
by

Posted by: MOJTABA at March 31, 2006 2:30 AM

دوست گرامي عباس معروفي

زبانم لال حسابي زده اي به كفر گوئي ها !!!!!!
مگر انسان با خدا هم بعله !!!!!!
فكر اين لشگر انبوه مگسان اسلامي را نكردي كه
تو را هم به روز سلمان رشدي بيگناه و معصوم
بيندازند
به نظر من يه توضيحي از قبيل اين كه براي خدا تره
هم خورد نميكني و تصميم داري به زمينش كشيده و باهاش يه والس
اشتراوس برقصي قطعا بنويس كه حجت را تمام كني . نانا

Posted by: nana at March 31, 2006 12:34 AM

در دلم کسی گریست
...
...

Posted by: سرزمین رویایی at March 31, 2006 12:33 AM
Post a comment









Remember personal info?