April 4, 2006

پرواز

                                        
 اين چند جمله سال بلوا را هميشه دوست داشته‌ام:

«بعدها به مادرم گفتم وقتی خدا بخواهد مورچه‌ای را نابود کند، دو بال به او می‌دهد تا پرواز کند، آنوقت پرندگان شکارش می‌کنند. ای کاش می‌دانستم. ای کاش چشمم را باز می‌کردم...»

اين هم شکست
يادگار مادرم بود
پرواز کرد و شکست.

IMG_0118.JPG

روز شنبه هشتم آوريل 2006 در بروکسل داستان‌خوانی دارم. فکر می‌کنم فصل چهارم رمان "تماماً مخصوص" را بخوانم. تکه‌هايی هم از منظومه‌ی "عين‌القضاة و عشق"، و شايد يک مقاله، و کمی هم گفت وشنود با آدم‌های بروکسلی و ساکن بلژيک. احتمالاً نيما نيليان را می‌بينم و ابوالفضل اردوخانی و دوستان ديگر را.
ميزبان من انجمن فرهنگی پرسپوليس است.

@ April 4, 2006 5:49 PM | TrackBack
Comments

سلام آقاي معروفي عزيز .
موفق و پيروز باشيد.
من به نوشتن علاقه زيادي دارم و مي نويسم .
لطفا به ما هم سر بزنيد.

Posted by: mohammad amin at May 13, 2006 3:42 PM

اقاي معروفي نوروزتان... حيف از ما دور هستيد و چه خوب كه اينجا نيستيد

Posted by: mahsa at April 13, 2006 1:54 PM

سلام.استكهلم هم بياين آقای معروفی.

Posted by: Fariba at April 12, 2006 7:58 AM

کاش زودتـر اومـده بودم ایـنجا و خـبردار میـشدم :(
حـداقل برنامه ریزی میکردم که بتونـم بیام

Posted by: کیانوش at April 7, 2006 8:32 PM

شعري از:شيركو بيكس

تنها نيستي

چپ و راست
ز يرِ ميز
روي ميز
لبه ي پنجره
داخلِ جيب ها
كشوهاي كمد
توي كيف

هلهله مي كنند و
غر يو مي كشند
اشك هاي بلورِ مادر و
شعرهاي من

تنها نيستي تو


Posted by: سعید دارایی at April 7, 2006 7:20 PM

سلام. نوروزتان را تبريک ميگويم و اميدوارم سال نوي خوبي داشته باشيد

Posted by: کلاغ سياه at April 7, 2006 6:21 PM

راستي اين داريوش خواننده كه سنگش را داري به سينه ميزني داره سوخته ميريزه تو چايي خودشو ميسازه يك مشت ادم كس خل را خر كرده بعدش كنفرانس ميگذاره كه بابا نكشيد بده..... خواستي عكسش را ميدم خدمتتون.

Posted by: efshagaran at April 7, 2006 6:19 PM

سلام
سال نومبارك.به اميدديدارهمه ي شما درايران آزاد.
به كلبه ي كوچكم سري بزنيد.

Posted by: فاطمه مرادي at April 7, 2006 4:14 PM

به نام خدا
سلام
من مدتها است كه داستان ميخوانم و داستان مينويسم (البته دومي چگالي كمتري در طول زمان داشته است) احساس ميكنم براي نوشتن به اين جهان آمده ام و در برابر خودم و عطش بي حدي كه در وجودم به گفتن چيزهايي كه تا ننويسمشان نميدانمشان احساس مسئوليتي دارم كه مثل گناهي همواره با من است . نقاشي ميكنم اما سير نميشوم با يك پيانيست زندگي ميكنم اماباز چيزي وجود دارد كه موسيقي نيست رنگ هم نيست . از آدمهاي كوچكي كه در جلسه هاي داستانخواني خودشان را همينگوي ميدانند متنفرم آنجاها هم رفته ام اما هرگز خطي از نوشته هايم رانخوانده ام خودم جايي براي نوشتن و داستانخواني تا سيس كردم كه شايد چيزي بخوانم اما باز هم نتوانستم خودم را براي خواندن و نقد گرفتن راضي كنم .
سمفوني مردگان را دوست دارم آنقدر كه نميخواهم هيچ داستان ديگري از شما بخوانم زندگي ام را با شما در آن صفحات دوست دارم و ميخواهم فعلا همانطور امتداد پيدا كند .
ميخواستم منت بگذاريد و درخواست مرا براي اختصاص وقتتان در خواندن حداقل يكي از داستانهايم بپذيريد . آيا ممكن است برايتان داستان بفرستم؟

Posted by: irani at April 7, 2006 4:00 PM

سلام آقای رییس جمهور
می بخشید که درگیرودار امور مهم؟ مملکتی مزاحمتان شدم -اما بهتر نیست مردم را خر فرض نکنید و واقعیت را به ایشان بگویید؟
بنظر شما وقتش نرسیده این سیرک انرژی هسته ای را تمامش کنید ؟ عجیب نیست وقتی بسیاری از تسلیحات ما اروپایی و امریکایی اند همان فروشنده ها با ما سرجنگ دارند ؟
البته به شما حق میدهم شاید خودتان هم در جریان نباشید . که اگر چنین باشد هنوز نفهمیده اید دراین مملکت چه خبر است.
ولاجرم عروسک نمایشی هستید که حتی نمایشنامه را نیز نخوانده اید . در این صورت خدا بدادتان برسد .
اما خدمتتان یاد آوری کنم که هر بار سروصدای مسئله ای در این مملکت بلند شده یا پیش از آن ویا پس از آن اتفاقی در حال روی دادن بوده است که حکایت آن بوق و کرنا ها ماست مالیی بیش نبوده .
از قدیم میگویند سگی که پارس می کند نمیگیرد . امریکا هم فعلا" در حال پارس کردن است ایکاش ماهم مثل آیت ا... مصباح یزدی از این دنیا و آن دنیا خبر داشتیم در آن صورت اینچنین بازیچه نمی شدیم .
البته خدا پدر ایشان را بیا مرزد که به جای ما نفهم ها میفهمند و تصمیم میگیرند .
ضمنا" فکر نکنید ما نفهم ها نمیدانیم که ایران بمب اتم دارد وتکنو لوژی آنرا آمریکا و اروپا در زرورق هدیه کرده اند .
راستی اگر وقت کردید سریال آقای نخست وزیر را ببینید فکر کنم شباهتهایی پیدا کنید .

ارادتمند _ خرمگس

Posted by: خرمگس at April 7, 2006 3:42 PM

سلام
احساس ادم تشنه اي رو دارم كه بعد از سالها سيراب شده
اما هنوز خيلي خيلي تشنه ست
و تنها شما وشعرهاتون مي تونيد از اين عطش كم كنيد..........
اميدوارم هميشه باشيد

Posted by: راحله at April 7, 2006 12:10 AM

مرسي بابت يك دنيا حس خوب...

Posted by: maryam at April 6, 2006 11:24 PM

سلام . اونجا كه ميرين كيوان حسيني رو هم مي بينين ؟ بگين كه من از خواننده هاي وبلاگشم و هنوز دارم به جواد عندليبي فكر مي كنم و همزادش . بپرسين ديگه نمي نويسه ؟

Posted by: bahar narenj at April 6, 2006 10:23 PM

استاد واقعا كارت درسته و حرف نداري. حيف كه از ما دور هستي و ما تو رو نداريم. حيف...

Posted by: omid at April 6, 2006 9:53 PM

چه عاشقيتي تو منظومه عين القضاه هست / عاشقيت لذتي داره كه فكر مي كني اگر اين لذت نباشه بقيه چيزها به درد لاي جرز مي خورن . حالا مي دونين چقدر سخته تو اين دنبا يه همچين چيزي رو خودتون با انتخاب خودتون خفه كنين . دلتنگ نباشين , شما ميدونين بيشتر از هر كس ديگه تو دنيا لذت مي برين . اين شادي براي شما خوش باد / تا ته لذتش / شيرينشو مزه مزه كنين ......... توهمش هم ممكنه مارو بگيره يه خورده شيرين شيم .
سال نو مبارك :)

Posted by: atefe at April 6, 2006 9:14 PM

سلام آقاي معروفي
مي دونيد كه اين اولين باره كه براتون مي نويسم . و اين نوشتن هم جرات مي خواد! و "سال بلوا" بهانه خوبي بود... من با "سال بلوا " زندگي كردم و شما بي آنكه بدانيد در اين زندگي روزها با من شريك بوديد.
پايدار باشيد...

Posted by: رویا at April 6, 2006 5:21 PM

سلام
هم سایه
اشاره ایست به همان پوچی ملایمی که می دانی .سخت است زندگی در شهر ملامت.شهر اثبات.شهرگذشته ها ....

این شکستن بیرونی یست .در درون که موج میزند حتی اگر شده به یادداشتی
...روزنی را برای لحظه ای نمود می کند ولی باید قولش را تسری دهد و در چاه خیال از جمع شدن این شکسته ها گوید.اما کار مهمتر هم داری.
ارامش وانسجام مجال برایت ارزومندم.
با احترام

Posted by: ساسان at April 6, 2006 12:48 PM

يادگار من ز تو سرخي گونه هايم و سوزش دستانم از هرم بوسه هايت است. دلتون هميشه مهتابي و دستاتون بردوام باد.

Posted by: شهرزاد شهرياري at April 6, 2006 7:42 AM

خيلي دلم گرفت .من همه يادگاري ها و علاقمندي هايم در چمداني سرگردان دنيا شد و هرگز دستم نرسيد.

Posted by: sheida mohamadi at April 6, 2006 7:16 AM

يادگار مادر ممكنه بشكند اما يادش هرگز!
عباس معروفي خيلي عزيز. جاي منو خالي كنيد. به نيما خيلي حسوديم مي شه. كوفتش نشه:)

خيلي دوست دارم هر چه زودتر اين "تماما مخصوص " رو بخونم.

Posted by: زیتون at April 6, 2006 12:53 AM

خدا کند سر بشکند پا بشکند؛
دل نشکند

Posted by: سرزمین رویایی at April 6, 2006 12:22 AM

سلام..

به سوختم (سوزاندم)
كه ساختن
در سوختن است!
خرابش كردم
كه عمارت
در خرابي است!

يـــــــا حق!

Posted by: Moly at April 6, 2006 12:06 AM

وبلاگ من ghai.persianblog.com

Posted by: alireza shabankareh at April 5, 2006 11:57 PM

سلام...سلام...سلام

Posted by: بهار at April 5, 2006 10:53 PM

از نوشته هات بيش از اندازه خوشم مياد ، ولي از گرايش سياسيت نه !
مهمم نيست ... راستي اون كلاغه كه ميگفت برف برف ... اينجام اومده ... درست پهلوي من ... ميگي چي كار كنم؟ ...
راستي يادم رفت بگم ... دوست دارم ... باهاتم كلي زندگي كردم .
.شاهين.

Posted by: shahin at April 5, 2006 5:48 PM

سلام
می تونم تصور کنم کی و کجا، چطور ميشه که یادگاری مادر می شکنه!
یادگاری مادر که می شکند، دل هم می شکند.
بميرمت شکسته دل.

Posted by: پیام at April 5, 2006 2:51 PM

كاش ما هم بوديم ...كم كه مي نويسيد دلمان تنگ مي شود ...

Posted by: فرشته at April 5, 2006 2:32 PM

مگه مي شه حسرت نخورد؟...استاد هميشه سبز باشيد...جاي مارو هم خالي كنيد...

Posted by: ياسمن at April 5, 2006 2:11 PM

چند سالي ميشه كه يكي از كادوهايي كه به دوستان ام براي تولدشان ميدهم كتاب سال بلوا است...دركنار سمفوني مردگان البته! نميدونم چه طوري ميتونم حس خودم رو وقتي چند سال پيش سال بلوا رو خوندم و چند روز توي خودم بودم رو بنويسم...
يا از اين حس كه چقدر دلم ميخواست الان بلژيك بودم...براي يادگار مادرتان هم خيلي متاسف شدم...
با پيشنهاد دوستمان هم موافقم...قرار دادن فايل صوتي خيلي خوبه :)

Posted by: مريم مهتدي at April 5, 2006 12:36 PM

سلام آقای معروفی، ظهرتان درخشانتر از آفتاب امروز برلین.
در کودکی همیشه نوع نشستن چبنی بندزنان و حرکت دستانشان به هنگام کار مرا به باد کمانچه نوازان می انداخت.
هنرمندان کمانچه نواز چینی بند زن چینی را دلی به بزرگی رودخانهُ " یارلونگ زانگ بود" خواهم داد تا به فصل گرما در اقبانوس هند به آبتنی بروند.
آقای معروفی شما آن بند زن هنرمند قلبهای ظریف و شکسته اید.
شما به یاد آورندهُ خاطرات یادگارهای مادران در دلهای خسته اید.
برایتان لحظات جذابی در بلژیک نزد دوستانتان آرزو میکنم.
دلتان و یادگارهای درونش از گزند چشم بد در امان.
سرافراز و عاشق بمانید شاعر سرزمین دلها.
سعید از برلین.
پ.ن.
آقای معروفی کنجکاویم را لطفن ببخسشبد،
آیا فنجان بود یا کاسه ای به بزرگی کاسه ای که مردم افغانستان از آن چای مینوشند؟

Posted by: سعید at April 5, 2006 12:05 PM

چه آرزوي بلندي است بودن با استاد عباس معروفي......يعني مي شود؟؟!!./////دلم براتون يه ريزه شده!.

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at April 5, 2006 9:57 AM

سلام
جاي ما خالي . جاي ما اسيران
كاش صدايتان را مي شنيديم
كاش روزي به همين زودي تا اينكه زنده ايم شما روي خاك خودمان تمام "تماما مخصوص "را بخوانيد. با اميد زنده ايم. اينجا براي ما بنويسيد لطفا آنچه خواهد گذشت در بروكسل. پايدار باشيد.

Posted by: neda at April 5, 2006 9:43 AM

سال نو ايراني مبارك

موفق باشيد

Posted by: آرمان at April 5, 2006 2:44 AM

سلام آقای معروفی عزیز
من برایتان ایمیل فرستاده ام
من الان در فرانسه هستم اما فردا در بلژیک خواهم بود
حتمن در روز شنبه شما را خواهم دید
متشکرم از شما
موفق باشید

Posted by: نیما نیلیان at April 5, 2006 12:38 AM

خوشا به حال نيما :)
و خوشا به حال ما كه اين صفحه ي سبز رو داريم :)

Posted by: آونگ خاطره های ما at April 5, 2006 12:15 AM

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز...

Posted by: سروش رهگذر at April 5, 2006 12:07 AM

سلام آقاي معروفي

چه خوب بود اگر مي شد فايل صوتي از جلسه داستان خواني بروكسل تهيه كنيد و در اينجا قرار دهيد.

Posted by: Reza at April 5, 2006 12:02 AM

شنيدن روايت عين القضاه از دهان خودت بايد خوشمزه باشد...آن كه با صداي عباس معروفي در درون من شعرهايش را مي خواند ..كه خوب مي خواند!

Posted by: حدیث at April 4, 2006 11:39 PM

سلام...............................خیلی نوشته زیبایی بود

Posted by: سایه شمع at April 4, 2006 10:37 PM

چه شكوهي دارد......
حسرت خانه كرد در دلم...

Posted by: صبا at April 4, 2006 10:15 PM

براي خدا نگيد اي چيزها را كه ما در ايران دلمان براي يك داستان خواني اونم با عباس معروفي لك زده.اسم وبلاگم را همون موقع كه سال بلوا را خواندم كذاشتم ميل هم زدم كه با اجازه ....ايران هر سال بلواست امسال بدتر. راستي حسيني سعيد نو سلام مخصوص دارد

Posted by: ahoora at April 4, 2006 10:10 PM

همين ديگر. سعي مي كنيم كه كم دلمان نسوزد! حسودي هم كم نكنيم !!

Posted by: سورئالیست at April 4, 2006 10:04 PM

جناب آقاي معروفي كاش ما هم آنجا بوديم

Posted by: naz_pari at April 4, 2006 9:19 PM

كاش هيچ وقت دلتون نشكنه ,بمونه و براي ما آواز بخونه...خوش به حاله اونايي كه تماما مخصوص را تماما مخصوص مي شنوند.

Posted by: narges at April 4, 2006 9:19 PM

چه جالب! این جمله‌ها از اون جمله‌هایی بود که من موقع خوندن سال بلوا زیرش خط کشیدم. راستی می‌دونید چقدر از پیدا کردن جاوید در «سال بلوا» لذت بردم. وقتی «داستان جاوید» اسماعیل فصیح را تمام کردم همش از خودم می‌پرسیدم جاوید چی شد و به کجا رفت. حالا چی‌کار می‌کنه و بعد که از اون خونه راحت شد چه بلایی سرش میاد. همش توی خیالم دنبالش می‌کردم تا وقتی که سال بلوا رو خوندم و فهمیدم که به سنگ‌سر رفته و شده خدمت‌کار خانواده‌ی سرهنگ نیلوفری. خیالم راحت شد که حداقل به جای خوبی رسیده. هر چند بعدش سال بلوا شروع می‌شه.
راستی استاد کلی از این نبوغ شما کیفور شدم. همین که جاوید را به سال بلوا بردید.

Posted by: الناز at April 4, 2006 7:05 PM

مورچه بال كه نداشته باشد بازهم شكارش ميكنند پس چه بهتر كه با بال شكار شود...

Posted by: صورتک خیالی at April 4, 2006 6:46 PM
Post a comment









Remember personal info?