May 1, 2006

نسبی باشيم


زمانی را به ياد می‌آورم که بعضی چيزها مقدس بود. مادر مقدس بود. عشق به وطن مقدس بود. تولد مقدس بود. مرگ هم مقدس بود.
زمانی بود که مريم مقدس بود. پرچم مقدس بود. خدمت سربازی مقدس بود. خليفه‌ی خدا مقدس بود. مسيح مقدس بود.
زمانی ياد گرفتم که حريم سفارتخانه مقدس است. کليسا مقدس است. مسجد مقدس است. گورستان مقدس است. اگر کسی به مسجد يا کليسا پناه می‌برد در امان بود.
قلم مقدس بود. آزادی بيان مقدس بود. بعدها شاعرکشی افتخار آنها شد.
و آنها گورستان را با لودر شخم زدند و گفتند مرگ بر کمونيست، گفتند مرگ بر ضد انقلاب... آنها به سفارتخانه‌ها حمله کردند و عربده کشيدند و فرياد مرگ سر دادند. آنها در مسجد بمب گذاشتند تا چراغ خدا را خاموش کنند. آنها حرم امامی را منفجر کردند که به مرده‌ی مقدس ديگران اهانت کنند. آنها با تصويرهای موهن و کاريکاتورهای زشت دل ميليون‌ها مردم مسلمان و مسيحی و يهودی و زرتشتی را بی دليل به درد آوردند.
آنها در مفاتيح‌الجنان عمر و ابوبکر و عثمان را لعنت کردند. جشن عمرکشان از خاطرات غم‌انگيزی است که در کودکی ديده‌ام. بخشی از شيعيان بی دليل به خليفه‌ی اهل تسنن اهانت می‌کنند. اين اهانت احمقانه مفاتيح‌الجنان را نمی‌توان آزادی بيان ناميد.
آنها خود را مجاز می‌دانند که به همه توهين کنند، اما اگر جوانکی از روی ندانم‌کاری يا لجاج يا بچگی و يا حتا کينه  کاريکاتوری بکشد، می‌خواهند دنيا را به جنهم تبديل کنند، و زرتی حکم اعدام می دهند.
من اين چيزها را جور ديگری می‌بينم. اگر کسی مريم را به شکل حيوانی بکشد که دارد به جانوری آغوش می‌دهد، گريه می‌کنم برای او. همچنان‌که اگر کسی مادر تو را در کاريکاتور به شکل خوک درآورد و او را زير يک خوک کثيف به تفريح نشان دهد، برای تو و برای مادر تو خواهم گريست.
تو می‌توانی به سادگی هزاران متر پارچه را بسوزانی. ولی وقتی پرچم می‌سوزانی به ملتی توهين می‌کنی. تو می‌توانی هزاران کاغذ به آتش بکشی، ولی حق نداری کتاب بسوزانی. کتاب، مقدس است. تو می‌توانی کاريکاتور سردمدار سياسی يا مذهبی ملتی را به هر شکل بکشی، ولی پيامبر هر دينی برای پيروانش مقدس است.
کاريکاتوريستی که پيامبر يک ملت را مسخره می‌کند، فرقی با حمله‌کنندگان به سفارت ندارد. هردو دارند به پرچم ملتی توهين می‌کنند. دستاورد "کار" و "هنر"شان چند کشته است.
تو در اتوبان با هر سرعتی می‌توانی برانی، ولی اجازه نداری با ويراژ دادن‌های عوضی موجب مرگ و مير ديگران شوی و بعد بخندی و بگويی: من آزادم که هر جور بخواهم رانندگی کنم. آخر در اتوبان کسانی هم هستند که با ترس و لرز می‌رانند. زندگی ديگران نيز مقدس است.
همه‌ی اينها نشان می‌دهد که يک آدم عاقل در بين سران حکومت‌های اسلامی وجود ندارد. کسی نيست که مهر و عدالت و بخشش را به پيروانش بياموزد. همه اهل انتقام‌اند. سعه‌ی صدر ندارند، بزرگوار نيستند، از عقل و خرد بهره نمی‌برند، نارنجک به کمر بسته، کمربسته‌ی انتقام و هلاکت‌اند. سران حکومت‌های اسلامی به بلوغ نرسيده‌اند، و زندگی را در جهان امروز بيمناک کرده‌اند.
آنها در قانون‌شان به انسان اهانت کرده‌اند، و گفته‌اند: «نشريات و مطبوعات آزادند مگر آنکه مخل به مبانی اسلام يا حقوق عمومی باشد. تفصيل آن را قانون معين مي­کند.» آنها حق انسان را به امتياز تنزل داده‌اند که هروقت بخواهند من باب سليقه‌ی ادواری مطبوعات را مخل مبانی اسلام اعلام کنند و عده‌ای را به زندان بيندازند و حقوق عده‌ای را بی‌دليل ضايع کنند.
آنهای ديگر  آزادی بيان را پرچم کرده‌اند و می‌خواهند به سر مردم بکوبند. هيچ از آزادی نمی‌دانند، و نمی‌دانند که هنر مرگ‌آفرين نيست، هنر بمب اتم نيست، بمب اتم هنر نيست. تبليغ سلاح کشتار جمعی آزاد نيست، تبليغ استفاده از هرويين و کوکايين برای نوجوانان و جوانان آزاد نيست، تبليغ فاشيسم موجب نابودی بشر می‌شود. نفی هولوکاست يعنی اهانت به کشتگان جنگ.
به اسم آزادی بيان نمی‌توان بشر را راهی گورستان کرد. به اسم آزادی بيان نمی‌توان موجب مرگ آدم‌ها شد.
بد نيست آدم مدرن باشد. اما مدرنيسم گام‌های محکمش را از انسان اوليه دارد. بد نيست انسان اسير مذهب نباشد، ولی ميليون‌ها انسان مذهبی‌اند. بد نيست آدم آزاد باشد که موزيک، به ويژه پينگ فلويد را با آخرين ولوم گوش کند، ولی همسايه‌ها که گناهی نکرده‌اند. زندگی با مطلق‌انديشی جهنم خواهد شد، آزادی مطلق، صدای مطلق، زن مطلق، مرد مطلق، سرعت مطلق، ترمز مطلق، نه... کمی نسبی باشيم.
من به خاطر آزادی بيان و انديشه اينجا آواره شده‌ام. هيچ جرمی ندارم. حق کسی را نخورده‌ام، از ديوار کسی بالا نرفته‌ام، به دين کسی توهين نکرده‌ام، دست به اسلحه نزده‌ام، برای نوشتن به شلاق و زندان محکوم شده‌ام. بنابراين با تمام قدرت فرياد می‌زنم: آزادی بيان بی حصر و استثنا (يعنی آزادی در انحصار کسی نيست، و برای کسی هم نمی‌توان استثنا قائل شد) دستاورد خرد جمعی ماست. و معرفت حفظ حريم ديگران نيز جزو همين آزادی بيان است.
آنها با اين‌که اين‌همه جنايت کرده‌اند، با مقدس خواندن حکومت‌شان زندگی ما را نابود کرده‌اند. يادمان باشد که هيچ حکومتی مقدس نيست.
طالبان و بن لادن و خامنه‌ای و احمدی‌نژاد، اسلام را نمايندگی نمی‌کنند، آنها فقط با زور توانسته‌اند بر جايی يا بر مردمی حکومت کنند، مثل هيتلر که زمانی آلمان را زير سلطه داشت.
آنها به بشر اهانت کرده‌اند. آنها هيچ مرزی را به عنوان حقوق انسانی من و تو نمی‌شناسند. مذهب و دين سلاح‌شان است. با آن سر زندگی و حيثيت انسان‌ها معامله می‌کنند. خدا را می‌فروشند.
ويران‌کننده‌ی يک واحد مسکونی در نيويورک فرقی با نابود کننده‌ی يک واحد مسکونی در فلسطين ندارد. هردو تروريست‌اند.
بمب‌گذاری که حرم امامی را منفجر می‌کند، فرق ندارد با حاکمی که دستور تخريب گورستان اعدام‌شدگان را می‌دهد. هر دو دارند به مرده‌ی کسانی اهانت می‌کنند.
مرده‌ی هر کسی می‌تواند برای او مقدس باشد، و آنها که سنگ قبر شاعر ملی ايران را می‌شکنند، ميليون‌ها آدم را می‌رنجانند.
کسی که دستور تخريب قبر رضاشاه را صادر کرد، دچار اثر وضعی خواهد شد؛ اگر گورش را روزی منفجر کنند، خودش فرمانش را امضا کرده است.

اين هم قسمتی از يک اتفاق تاريخی که مردمی از سرزمين ايران، مشوق و خواستار اعدام عده‌ای ديگر بودند، و ديری نپاييد که خود در همان دايره گرفتار آمدند، پشت ديواری ماندند که خود ساخته بودند. حزب توده، سازمان فداييان خلق، سازمان مجاهدين، نهضت آزادی، و همه و همه و همه اراده‌شان بر کشتار مقدر شده بود.
تکه‌ای از رمان «فريدون سه پسر داشت»:
صفحات‌ روزنامه‌ها پر بود از تصوير اعدام‌شدگان‌. مركز بحث‌ راجع‌ به‌ اعدام‌های انقلابی، چهارراه‌ داس‌ و چكش‌ بود، و عكس‌های بزرگ‌شده‌ی‌ جديد، هر روز به‌ در و ديوار نصب‌ می‌شد. اما شور انقلابی ما با تو فرق‌ داشت‌. تو با اعدام‌ها مخالف‌ بودی و در سخنرانی‌هات‌ صريحاً اعلام‌ می‌كردی: «اين‌ انقلاب‌ دارد اژدها می‌شود، دارد آدم‌
می‌خورد. بايد جلوش‌ را گرفت‌.»
نظر احزاب‌ و سازمان‌های سياسی را رد می‌كردی. و ما برای اين‌كه‌ به‌ تو بفهمانيم‌ انقلاب‌ يعنی تصفيه‌ی‌ خون‌ كثيف‌، اعلاميه‌ها و روزنامه‌ها را برات‌ می‌خوانديم‌: «شش‌ تن‌ از قديمی‌ترين‌ زندانيان‌ سياسی عضو حزب‌ توده‌ اعلام‌ كردند كه‌ حكم‌ اعدام‌ جنايتكاران‌ را مردم‌ امضا كرده‌اند.»
سازمان‌ مجاهدين‌ خلق‌ نوشته‌ بود: «اعدام‌ خيانتكاران‌ انتقام‌ الهی است‌.»
دبير كل‌ حزب‌ توده‌ گفته‌ بود: «دادگاه‌های انقلاب‌، ايران‌ را سربلند كردند.»
سازمان‌ چريك‌های فدايی خلق‌ در اطلاعيه‌ای گفته‌ بود: «اعدام‌ مقام‌های رژيم‌ سابق‌ كاملاً لازم‌ است‌.»
ما كمونيست‌ها هم‌ از طرف‌ سازمان‌ يك‌ اطلاعيه‌ داديم‌ و اعدام‌ها را تأييد كرديم‌.
تو گفتی: «هركس‌ اعدام‌ را تأييد كند، خودش‌ هم‌ قربانی است‌. جامعه‌ی‌ سياسی عقب‌افتاده‌ی‌ ما هنوز بالغ‌ نشده‌، وگرنه‌ به‌ اعدام‌ها اعتراض‌ می‌كرد.»
پدر گفت‌: «خون‌ حضرت‌ نواب‌ صفوی و اخوی شهيد من‌ دارد شكوفه‌ می‌دهد. درخت‌ اسلام‌ با خون‌ آبياری می‌شود.»
«شما چرا اين‌ تروريست‌های سابقه‌دار را تأييد می‌كنيد، پدر؟»
«تو حق‌ نداری به‌ اخوی شهيد من‌ بگويی تروريست‌. وانگهی، هرچه‌ باشد ما جزو مؤتلفه‌ی‌ اسلامی هستيم‌. اما تو، ايرج‌، ببينم‌، بالاخره‌ به‌ خدا اعتقاد پيدا كردی يا هنوز لامذهبی؟»
تازه‌ ويدئو خريده‌ بوديم‌ و من‌ داشتم‌ فيلم‌ «مادر» ماكسيم‌ گوركی را نگاه‌ می‌كردم‌.
تو گفتی: «نه‌ پدر، هنوز نه‌.»
«شاه‌ را كه‌ قبول‌ نداشتی، امام‌ خمينی را هم‌ كه‌ قبول‌ نداری، دنبال‌ چه‌ خطی هستی، بچه‌؟»
«خودم‌.»
«تو كی هستی؟»
حواست‌ رفته‌ بود به‌ فيلم‌.
پدر گفت‌: «پرسيدم‌ تو كی هستی؟»
«ايرج‌ امانی.»
لاجوردی گفت‌: «مشخصات‌ كامل‌.»
«ايرج‌ امانی، فرزند فريدون‌، متولد 1330، تهران‌.»
لاجوردی دادستان‌ انقلاب‌ و رئيس‌ زندان‌ اوين‌ كه‌ دوست‌ پدر بود، شخصاً رياست‌ دادگاه‌ را به‌ عهده‌ داشت‌. با صدای خشك‌ و رگه‌داری پرسيد: «سابقه‌ی‌ سياسی و كيفری؟»
«يك‌بار در سال‌ 1354 دستگير شدم‌ و در سال‌ 1357 همزمان‌ با انقلاب‌، همراه‌ با ديگر زندانيان‌ سياسی آزاد شدم‌.»
«متأهل‌ هستی يا مجرد؟»
حواست‌ كجا بود؟ لاجوردی گفت‌: «پرسيدم‌ متأهل‌ هستی يا مجرد؟»
«مجرد.»
لاجوردی قيافه‌ی كريهی داشت‌. قيافه‌ای پهن‌ و استخوانی كه‌ وقتی لبخند می‌زد بوی ماندگيِ سير يا پياز از دهنش‌ متصاعد می‌شد. لبخند زد و گفت‌: «چرا مجرد بودی؟»
«فرصت‌ ازدواج‌ نداشتم‌.»
«در بازجويی‌ها اقرار و اظهار كرده‌ای كه‌ با همه‌پرسی جمهوری اسلامی ـ آری ـ مخالفی. من‌ برای اين‌كه‌ عدالت‌ را رعايت‌ كرده‌ باشم‌ بار ديگر از تو می‌پرسم‌، آيا با نظام‌ مقدس‌ جمهوری اسلامی موافق‌ هستی؟»
«نخير.»
«ما اسناد و مداركی در اختيار داريم‌ كه‌ ثابت‌ می‌كند جهت‌ تحريك‌ دانشجويان‌ از عوامل‌ خارجی به‌ خصوص‌ از امپرياليسم‌ امريكا خط‌ می‌گرفته‌ای. آيا اقرار می‌كنی كه‌ به‌ عوامل‌ خارجی وابسته‌ بوده‌ای؟»
«نخير.»
«در بازجويی‌های مكرر اقرار و اظهار كرده‌ای كه‌ با اعدام‌ عوامل‌ ساواك‌ و سران‌ رژيم‌ فاسد پهلوی، از جمله‌ اعدام‌ هويدا مخالفی، آيا نبايد مفسدين‌ فی‌الارض‌ را اعدام‌ كرد؟»
«نخير.»
«نماز می‌خوانی؟»
«نخير.»
«به‌ خدا اعتقاد داری؟»
«نخير.»
«پس‌ تو را چه‌ كسی آفريده‌؟»
«خدا.»
لاجوردی با كف‌ دست‌ به‌ ميز كوبيده‌ بود: «مردكه‌ی‌ ضد انقلاب‌، مرا مسخره‌ می‌كنی؟»
«نخير.»
«ببريد و بزنيدش‌.»
و باز كابل‌ زده‌ بودند به‌ كف‌ پاهات‌. آنقدر زده‌ بودند كه‌ پاهات‌ زغال‌ شده‌ بود.
فريدون سه پسر داشت، ص 212 چاپ سوم، نشر گردون، برلين.

@ May 1, 2006 5:51 PM | TrackBack
Comments

من يك نويسنده ي گمنام اگر بگم بد بود نامرديه اگر بگم خوبه بيشتر

پس بگذار هر انچه دل ميسوزاند دردل بماند.........................


Posted by: shansiz at September 10, 2006 8:38 AM

زمانی را که شما از آن سخن می گویید نام هزاران فاحشه در تهران مریم نبود
زیر پوش هزاران روسپی در سرتاسر جهان پرچم نبود.

Posted by: امیر شفقی at June 18, 2006 7:17 PM

سلام اقای معروفی عزیز
روزهایی هست که سردرگم وناراحتم و هیچ چیز جز شعرهای زیبای شما مرا ارامش نمی بخشد.
برای بودنتان هزاران بارخدا را سپاس.
همیشه باشید!

Posted by: زهرا at June 12, 2006 8:17 AM

اگر خود را اهل تحقيق مي دانيد نبايد اينگونه مي نوشيد. امروز هر بچه اي مي داند كه حساب دين از اين حكومت جداست.
من آدم متعصب و مذهبي نيستم ولي در نوشته هاي شما نوعي تعصب و ضديت با دين مي بينم. اگر روشنفكر باشيد ( كه با احترام به شما - نيستيد ) نبايد تعصب داشته باشيد حال چه ديني و چه ضد دين.
كاش آنجا كه صحبت از لعن آن 2 خليفه خود خوانده مي كرديد از لعن شيعيان علوي توسط وهابيون و ناصبي ها هم حرف به ميان مي آورديد.
با احترام

Posted by: amin at May 27, 2006 11:05 PM

در نوشته هايتان تضاد هست
خودتان ميگوييد كمي نسبي ياشيم
آنوقت اينقدر مطلق در مورد هر چيز كه دلتان خواست نظر مي دهيد
و خودتان هم به اين ساده گي به آدمهاي اين رژيم توهين مي كنيد
من نمي خواهم بگويم آنها خوبند يا بد
فقط اينكه آنها هم انسانند : شما هم الان در جايگاه همانهايي كه انسان را توهين ميكنند هستيد
به خودمان بياييم!
فاصله ي شعر و شعار تنها يك الف است !

Posted by: سپیده الوندی at May 27, 2006 5:23 AM

سلام
آقاي معروفي
رمانتان را خواندم
خيلي عالي بود
خوبه كه اين اينترنت هست و مامي تونيم اون چيز هايي رو كه براي ما صلاح نديدند كه بخونيم ،مي خونيم.

Posted by: nasim at May 22, 2006 6:09 AM

آزادی برای همه
با درود خدمت شما دوستان
دوستان گرامی وبلاگ( آزادی برای همه) تلاشی است برا ی آزادی آقای محمد ابراهیمی و دانشجویانو وبلاگ نویسان و همه محکومین سیاسی در ایران به امید آنکه ما را در رسیدن به این مهم یاری دهید .
با سپاس ازشما

Posted by: hamrah at May 21, 2006 1:43 AM

aya hamin ke shoma neveshtehaye ma ro kontorol mikonid va baad rooye site miferestid naghze hoghoghe bashar va azadi bayan nist mahdoodiat ta koja
Iam realy sorry for you
Why

خانم گيتی
شما در خانه تان را قفل نمی کنيد؟
اصلاً شما می دانيد حقوق بشر يعنی چی؟

Posted by: giti at May 20, 2006 3:42 PM

adyane elahi baraye behtar zendegi kardane ensanha amadeand agar yar yek az peirovn adyan raftare nashayesti az khod neshan dadand neshaneye bad boodane dineshan nist
balke neshan na agahi anhast ke az din bardashte abzari mikonand
afradi manande ben ladan va amsale oo aslan dar eslam jaygahi nadarand va matroodand een afrad baraye khod din jadidi bar asase salighehaye khod dorost kardeand.

Posted by: giti at May 20, 2006 3:31 PM

اولين بار است كه اينجا مي آيم. نه اينكه نشناسمتان ولي خوب نشد. بماند. گمان نمي كنيد بعد از اينهمه استدلال كه نسبي باشيم، تقاضاي آزادي بيان بي حصر و استثنا در تضاد قرار مي گيرد؟ فقط جهت همخواني نوشته يادآوري كردم.

Posted by: حرف حساب at May 18, 2006 12:23 AM

اقای معروفی عزیز دیروز دوستی این سایت را به من معرفی کرد و بسیار خوشحالم که برای اولین بار برای نویسنده مورد علاقه ام پیام می گذارم. در مورد مطالبی که بسیار زیبا نوشته اید نظری داشتم: آیا واقعا ه نظر شما دینی که اکثریت پیروانش در سراسر دنیا آنهایی هستند که همه ما می شناسیم دین انسان سازی است؟ آیا واقعا در دین و فرقه ای که ولایت از مهمترین بخشهای آن است می شود توقع آزادی قلم و بیان داشت؟ و این منحصر به زمان حال نیست و به زمانهای قبل هم بر می گردد و نه فقط به دین ا که به ادیان دیگر، قرون وسطی و مسیحیت را از خاطر نبریم، یهودیان را که خود را قوم برتر می دانند را نیز ....

Posted by: LABKHAND at May 16, 2006 12:41 PM

آقاي معروفي عزيز
واقعا روزي را به ياد مي آوريد كه قلم مقدس بود؟ آزادي بيان مقدس بود؟ چنين روزي اصلا وجود داشته؟ واقعا روزي كه مسيح مقدس بود يا محدوده كليسا آزادي بيان هم مقدس بوده؟
اگر شما يادتان مياد به ياد تاريخ بياريد. من هر چي ازش مي پرسم يادش نمياد.
با احترام
سارا

Posted by: natell at May 15, 2006 7:10 AM

به حق كه استاديد.فريدون سه پسر داشت بهترين كتابي كه تا كنون خوانده ام...
راستي سلام يادم رفت...سلام راستي كدام پسر فريدون باشيم؟؟؟

Posted by: ح.ج at May 14, 2006 5:42 PM

سلام
اي واي همه ميگن استاد
اونو قت
من ميخام شو خي كنم
مگه ميشه
بالاخره يه راهي پيدا ميكنم
اين شعرا رو بخونين

Posted by: روشنک at May 8, 2006 2:32 PM

سلام استاد

من كاري به سياست ندارم اما اگر شيعه خلفاي اهل سنت را لعن مي كند به خاطر اين است كه انها نه اين كه به مرده هاي شيعه اهانت كرده اند بلكه زنده هاي مقدس ما را مورد اهانت قرارداده اند.

Posted by: hossein mostafapur at May 8, 2006 10:30 AM

دلتنگي و لاغير..

Posted by: سروش رهگذر at May 6, 2006 9:42 PM

استاد , به " فريدون سه پسر داشت " تان لينك دادم . با اجازه ...

اين پست آخرتان را نه تنها بارها خودم , بلكه براي همه دوستانم هم پاي تلفن خواندم ! حرف حق است ... نظر من است البته ... همه چيز تغيير كرده ... همه به خودشان و به بقيه دروغ مي گويند ...

Posted by: FarNice at May 5, 2006 5:16 PM

در حمايت از رامين جهانبگلو و اهل قلم زنداني و تبعيدي
و در اعتراض به سانسور وحشتناك ده ماه گذشته/
تحريم اين نمايشگاه، كمترين كار اهالي فرهنگ اين سرزمين بايد باشد. - مطلبي از رضا حيراني -

Posted by: رضا حيراني at May 5, 2006 11:41 AM

جناب آقای معروفی عزیز سلام!
سخنانتان را با جان می خواندم که سخنی بود از جان و بر دل می نشست....
اما پاراگراب آخر...؟نمی دونم از روی سهو بوده یا نه که در ردیف سازمانها و احزابی که مرگ مخالفینشان را خواستار بودند و بدان عمل می کردند و در ادامه خود هم به همان سرنوشت دچار شدند- و شما هم به حق بدان اشاره کردید- نام نهضت آزادی را آورده اید ...؟! کشتار و نهضت آزادی که از سپیده 22 بهمن بر قانون و جلوگیری از اعدامهای به اصطلاح انقلابی صادق خلخالی پای می فشرد؟؟؟!!! کشتار و نهضت آزادی که از 23 بهمن بر بازگشت نظم به ادارات - و نه تصفیه آنها- پای فشاری کرد؟؟؟کشتار و مهندس بازرگانی که با شجاعت در دادگاه متهم به جاسوسیی_ عباس امیر انتظام-آن هم در گرماگرم به اصطلاح انقلاب که سزای کمتر از اویی اعدام بود شرکت کرد و ازو دفاع نمود؟؟!!!کشتار مخالفین و نهضت آزادی که تلاش می کرد بین فرزندانش و انقلابیون مست از قدرت صلح ایجاد کند؟؟!!!اصلاٌ چه می گویم مگر همینان در همان روزهای قبل از بهمن 57 که همگان شعار مرگ آدمی سر می دادند شعارشان مرگ بر دیکتاتور نبود؟؟؟
نه آقای معروفی عزیزفکر می کنم اشتباهی رخ داده باشد...نهضت آزادی - که بر از ابتدا بر شعار تغییر قدم به قدم و بالا بردن دانایی مردم برای ایجاد تغییرات و به دست گرفتن سرنوشت خود پای می فشرد- کجا فدائیان خلق و مجاهدین و توده کجا که در پی حذف فیزیکی افراد بودند ...؟؟؟؟

Posted by: babosh at May 5, 2006 3:08 AM

با حرف زور بدنيا آمدم... با حرف زور بزرگ شدم و... و باحرف زور مي نويسم!!
(چون من اقليتم!)
نه او نمرده من همچنان در انتهاي اين كوچه هاي سرگشتگي و دلواپسي صداي زنگ زدنشو مي شنوم:
((اندكي صبر سحر ...))

Posted by: سروش رهگذر at May 4, 2006 10:30 PM

عاشقان سرشكسته گذشتند
شرمسار ترانه هاي بي هنگام خويش
و كوچه هاي زمزمه گذشتند
و لته هاي بي رنگ غروري نگون سار بر نيزه هايشان ...

Posted by: امیر at May 4, 2006 10:01 PM

:)
سلام.

Posted by: narges at May 4, 2006 9:21 PM

سلام
آخ جون
چقد حرف
بياد اول بخونم
مي دوني نمي دونم چه طوري ميشه سر به سر شما گذاشت
ولي ميشه
يه خورده ميترسم
راستي شما كه ناجي نيستين ؟
هستين؟
اين مطلبو بخونيد
فعلا
سر به سرام شروع شد
ديگه در امان نيستيد

Posted by: روشنک at May 4, 2006 6:10 PM

http://www.informationclearinghouse.info/article11799.htm

Posted by: الهه at May 4, 2006 5:02 PM

دوستي مي‌گفت كه عباس معروفي مغرضانه مي‌نويسد. قلمش را در راه خوبي خرج نمي‌كند. تا حدي حرفش را قبول دارم. ولي من مي‌گويم شرايط شما را هر كسي داشت اين‌گونه مي‌شد. هر چند هنوز هم فكر مي‌كنم شما اول نويسنده‌ايد بعد هر كاره‌ي ديگر! نه آقاي معروفي؟

Posted by: معين at May 4, 2006 4:35 PM

به پسرم مي گويم موهايش را ژل نزند. به دخترم مي گويم گره ي روسريش را محكم كند تا بسيجي ها دستگيرش نكنند. به شوهرم مي گويم با زنهاي مردم نخوابد. به برادر مي گويم مواظب باشد پسرانش اكس مصرف نكنند. به خواهرم مي گويم شوهرش ايدز نگيرد. به مادرم مي گويم درخانه اش را ببندد تا دزدها شبانه او را نكشند. به پدرم مي گويم از بانك كه برمي گردد مواظب حقوق بازنشستگي اش باشد تا كيف زنها نبرند. و خودم نشسته ام پشت كامپيوتر وبلاگ گردي مي كنم و نگرانم و مي ترسم و پير مي شوم.

عباس جان در اين ماجرا جايی براي آزادي بيان مي بيني؟

Posted by: spi at May 4, 2006 11:51 AM

salam jenab ostad haletoon khoobe ? .khastam khabar bedam ke be rooz
kardam .
salamat bashid . maryam

Posted by: maryam at May 4, 2006 10:41 AM

baz ham salam,
man in nazarat ro ke mikhoonam vaghean gij misham,
in neveshte ha neshoon midan ke moteassefane barkhi hamvatan e aziz ke hatman mesl e ma avareye in khak e laanati ham hstan,
engar nemidoonan che ettefaghati dar iran oftade!
hatman bayad yek honarmand bemirad o chand sal ham az margash begzarad ta ma azash yek bot besazim?
baad afsoos e gham-ol-moluk e vaziri ro bekhorim,
hasrat e sadegh hedayat,
deltang e Goharmorad bashim?
donbal e kamal-ol-molk begardim?
va ....... hezaran o bishemaran e digar?
chera ghadr e honarmandan e zende ra nemidanim ma mardom?
pas dar yad dasht e pishinam dorost gofte boodam ke ma az khodemoon mikeshim, na?
anan ke bar sar e hokoomat hastand ham az ma mardom hastand, ya dast e kam roozi az ma boodand,
vaghti khodeman bar sar e yek matlab intor be jan e ham mioftim, chetowr mikhahim sarzamineman ro edare konim?
pas aya ma mostahagh e in avaregi nistim?
hame darim tar o khoshk misoosim o khakestareman dar in havaye namatbooe o gharibe be bad miravad
afsoos!

Posted by: mercede hashemi at May 3, 2006 11:17 PM

سلام...سلام...سلام

Posted by: بهار at May 3, 2006 10:56 PM

دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت/ دايما يكسان نماند حال دوران غم مخور. شادمان و سلامت باشيد.

Posted by: kiyanoosh at May 3, 2006 8:18 PM

"شب دراز است مجيد."
شب دراز بود...
آنقدر دراز كه هنوز به صبح نرسيده است...
قسمتي از "فريدون سه پسر داشت" كه
شايد مي توانست در مطلب جاي بگيرد...

Posted by: mahsa at May 3, 2006 6:01 PM

[آقای معروفی نازنین ،
در برشمردن مقدسات عالم داستان مقدس بودن "سفارت" کمی عجیب به نظر می رسد منظورتان واقعا چیست؟

Posted by: م.ش at May 3, 2006 1:57 PM

شبِ همان نه
- بعد از هفت سال -
دوباره سوزشِ کابل را بر پشتم حس می کنم

در ساحلی هستم
شمال یا جنوب نمی دانم
ندا می آید : پنهان شو
نخل: چون هسته در خرماهای من
دریا:چون دُر در صدف های من
ترسیده ام و سر به هر سو می چرخانم
از دور
شعله ای چون لبانِ تو می سوزد
می دوم تا یک قدمی
سرد
دهانم را پس می زند

رسیدند
در هیات بوته ها
با برگ دهانم را بستند
با شاخه استخوانم را شکستند
و با ریشه از سقف آویزان کردند

به هر سقف که نگاه می کنم
ردی از من باقی است

Posted by: سعيد دارايي at May 3, 2006 12:10 PM

سلام...
زيبا بود...
شاد باشيد و برقرار...

Posted by: nasim at May 3, 2006 11:32 AM

دلتنگ تو ام... دلتنگ تو باشم @همه ي سيب ها را مي چينم و ميان جهان تقسيمشان مي كنم.و تو به سهم كوچكت راضي نمي شوي.من چشمهايم را به تو خواهم داد.....چشمهايم مال تو@من دوستاره توي چشمهايم خواهم كاشت.......مي يايي چشمهايم را ببري؟بيا.من منتظر مي شوم تا سر بزني.

Posted by: dao at May 3, 2006 11:29 AM

سلام استاد. آن چه را كه نوشته ايد دوبار مي خوانم و شما را مي بينم پشت ميز وسط هدايت. همان جا كه ناهار مي خورديم. شما را مي بينم پشت دستگاه برش، پشت دستگاه صحافي، شما را مي بينم كه داريد كتاب ها را جا به جا مي كنيد، يا داريد فهرست كتاب هايي را كه بايد سفارش بدهيد مي نويسد. شما را ديگر نمي بينم. مات مي شويد و با دو قطره روي گونه هايم مي چكيد. چه قدر دلم برايتان تنگ شده...

Posted by: رضا ولي زاده at May 3, 2006 10:50 AM

به خلسه ي شعر هاي عاشقانه تان فرو رفته بوديم ،همه مان انگار.
ممنون كه ياداوري كرديد جهان يعني چه؟ و ما در كجاي جهان ايستاده ايم.
سرزنده باشيد و زنده ،هميشه.

Posted by: habib saliminejad at May 3, 2006 10:29 AM

شاید همه چیز با یک آری شروع شد...
سلام.

Posted by: narges at May 3, 2006 9:10 AM

من فكر مي كنم حق با شماست .واقيت اينه كه خيلي چيزا برا خيلي ها مقدسه.اما اين اونقدرها مهم نيست.مهم اينه كه ما ياد بگيريم اين مرز مقدس بودن از كجا شروع ميشه؟وتا كجا مي خواد پيش بره.راستش منم شديدا با نسبي بودن موافقم اما از شما مي پرسم تو نسبي بودنتون چقدر نسبي هستين؟آيا نسبي بودن اصل مطلقتونه؟
من با شما از "فريدون سه پسر داشت "آشنا شدم.يعني شما رو مي شناختم و اولين اثري كه ازتون خوندم اون بود.چند روز پيش "سمفوني مردگان " رو خوندم و بنظرم واقعا محشر بود.يكي از بهترين رمانهايي كه تو عمرم خوندم.يك كم به شما حسوديم مي شه با اين قلم توانمند و محشر.
به هر حال اونجا بودن و گفتن اينكه احترام بذاريم به حقوق هم راحته.تو حرف منم از شما نسبي ترم اما تو عمل فكر مي كنم اگه بتونم از هر تير برقي يه آخوند آويزون مي كنم.چون از اينكه هر روز تو همه سوراخ سنبه هامو بگردن پي گناه و مدرك عليه امنيت ملي و ولايت فقيه به تنگ اومدم.فكر مي كنم به قول شما مرگ بده اما نه برا آخوندا

Posted by: hamisheh at May 3, 2006 7:36 AM

تقدس ؟ كي بود استاد ؟ چند هزار سال پيش ؟

Posted by: ghazal at May 3, 2006 5:08 AM

خيلي نوشته خوبي است. ولي بدتر از همه همين وبلاگ نويس ها هستن كه مبتذل ترين و كثيف ترين چيزها را به هم ميگن شما كه بزرگتر هستيد نصحيت كنين. به اين نميگن آزادي بيان. ببينين چه بر سر خورشيد خانم آوردن. مثل اين كه يكي هم حسابشو رسيده كه حاضر نيست ادامه دهد. هم خودشان فحش مي دهند هم كامنت هاشان فحش است. اصلن اين كامنت ها چيه. چرا آدرس نميذارين تا مردم به آدرس بنويسن. جز تعريف و فحش كه چيزي نداره تا ديگران استفاده كنن. باز مال شما فحش نداره . من كه
هر جا فحش ببينم ديگه نمي روم. راستي فريدون سه بسر داشت را خواندم مثل كاراي ديگه تون گيج كننده و عالي بود.
اشكان

Posted by: ashkan at May 3, 2006 2:49 AM

استاد؟ ... نگاه كن... ديگه سيگاريم برا كشيدن نيست... اميدوارم ازم نرنجي.

Posted by: shahin at May 2, 2006 11:14 PM

مدت هاست كه چيزي نميفهمم... نفهميدن و از خيلي كسا آموختم، و همينطور ترسو بودنو... من هميشه بين داريوش اقبالي و فريدون فروغي فرق قائلم... يكيشون ترسيد و در رفت، و ميتونه 1000 سالم خواننده باشه... يكيشون موند و 50 سالگيم مرد... مثالش برات جالب نبود؟... تو توي اين بازي كثيف زندگي نقش كيو بازي ميكني؟... فروغي؟ يا داريوش؟... من هيچي از سياست نميدونم... ولي ترجيح ميدم نترسم... يا حرفي نميزنم ... يا اگه بزنم ترجيح ميدم پاي حرفم بايستم... مرد باشم... مرد باش... عرضي نيست... شاهين .

Posted by: shahin at May 2, 2006 11:13 PM

kalamaati ke bekaar bordeid dar matnetaan mafaahime mokhtalef dar jomlehaayetan yafteand, mesle moghaaddas.
man in no neveshtan ra besyar populist midaanam albatte shaayad man eshtebaah konam va faghat nazare shakhsist . chandi bish neveshtei az Zizek khandam ke inja baraayetaan postesh ra migozaaram:
http://nilgoon.org/pdfs/abdee/Zizek_on_Cartoons.pdf
ke kaari ham be nevisandeash Zizek nadaaram amma fekr mikonam aaya u dorost miguyad ? va ayaa agar dorost miguyad baz nabaayad in maghaaleh ra minevesht
?
albatte dar barkhi ghesmathaye nevehste shoma chenan did ensaani mishavad ke faramush mikonim populist neveshte shodeh ast,
beharhaal paradox haaye besyare darune an ra faraamush mikonim va miguim ensaani nevshte shodeh ast
amm aaz khodam miporsam pas chera hokumate eslaahtalabaan ra dar Iran naghd mikardid
in ke hamaan shod

beharhaal hame chiz nesbi ast
!!.
che baayad kard

Posted by: Alireza at May 2, 2006 6:11 PM

سلام آقاي معروفی عزیز:
آزادی خواهی گناهی است که حکمش در زمره ی ارتداد و مفسد فی الارض بودن قرار می گیرد. در جامعه ای که زیر سایه ی عدل علی، عدالت به لجن کشیده می شود! با قانونی که عاری از هر کد و معیار جهانی است، مرتکب جنایت شدن و عربده کشیدن و حبس کردن فریادهای آزادی خواهانه پشت میله های زندان های اوین و... کاری است خارق العاده که تنها از عهده ی حکومت متوسلین علی بر می آید! وقتی دین یک ملت به لجن کشیده می شود وسیله ی دیگری هست تا با آن هویت دیگری را لگد کوب کرد!

Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیراز at May 2, 2006 5:55 PM

اعدام ... خون ....
بازي با زندگي يك مادر ...
بي اعتنا به تكه تكه شدن يك پدر ...
آشفته كردن يك خانواده در يك اجتماع رياكار ...
كيست پاسخگو !

استاد !
ميداني كه سخته وارث درد پدر بودن !
با اين نوشته ات (كه حرف دل است) دلم را دوباره لرزاندي اما از جنسي ديگر...

Posted by: حميد at May 2, 2006 4:02 PM

سلام
منو نميشناسي, اما شعرهام منو معرفي مي كنه
من شما را در پيوند وب لاگم گذاشتم, شما هم مي توانيد اينكار را پس از مطالعه شعرهام انجام دهيد

Posted by: mostafa tirgar at May 2, 2006 3:02 PM

بله... جوزدگي درد بزرگي است. مخصوصا كه آدمهاي ذوق زده و كم ظرفيت در حال انقلاب هم باشند... بگير... بزن... بكش... انگار نه انگار كه به خاطر آدم كشي همين آدم كش هاست كه دارند انقلاب مي كنند!

Posted by: فلانی at May 2, 2006 2:11 PM

salam,
matn ro khoondam o baad ham nazar ha,
nemidoonam che bayad goft,
bale; anha ke bayad bekhanand ke ...
amma man ba shoma hamdardi mikonam o motaghedam ke ma mardom az khodeman mikeshim, na az hokoomat ha;
ke hokoomat ha az ma mardaom tashkil mishavand.
barghar bashid
ghalametan hamishe por jowhar o negara
Mercede

Posted by: Mercede Hashemi at May 2, 2006 1:44 PM

سلام استاد عزيز
آقاي معروفي
پست آخرتان را خواندم و خيلي فكر كردم.
فريدون سه پسر داشت را هم خوانده بودم و در جلسه ي بررسي آن در جواب اكثر دوستاني كه به قسمتهايي را كه الان در وبلاگ گذاشته بودي جوب دادم.
همه مي گفتند كه آقاي معروفي عقده هاي خود را سر حكومت خالي كرده و اين كه نشد روان. يا اين كه بعضي شخصيتها را زيادي بد كرده تا بعضي خوب باشند.
من به اينها كاري ندارم و از اين خوشحالم كه "فريدون..." توانسته كه بازتاب تاريخي مرحله اي مهم و تاريخي باشد كه در آن خيلي از آرمان ها و حرفها جاي خود را به پارچه و تسبيح و تفنگ دادند.
نظر شما در مورد حدود آزادي هم خواندم و اين كه موسيقي (آها خيلي حال كردم كه پينك گوش مي دين.) پينك را مي شود با صداي بلند گوش كرد و ... .
ولي آقاي عباسي شما در جايي زندگي مي كنيد كه حساب همه چيز معين است و همه چيز سر جاي خود است. منظورم اين نيست كه مدينه فاضله است نه. اين كه گر چه گاهي بد ولي همه مي دانند كه چه به كه مي رسد و كي به كجا. چه كاري چه جرمي دارد و ... . ولي در ايران كتابي كه در دوره ي خاتمي مجوز نگرفته در دوره ي احمدي نژاد مجوز مي گيرد. و همين طور يك فيلم. و كتاب شعر يك جوان را در تهران مجوز نمي دهند ولي از پانداي مشهد مجوز مي گيرد.
مناسبات خال حاضر ما در ايران در يك بافت غير تثبيت شده صورت مي گيرد و هيچ اثري از يك تعين بد هم نيست.
نمي دانم آخر اين نوشته اظهار اميد كنم كه به آنجا بيايم و آنطور.... يا اينكه بعد از ظهر هاي اين زاينده رود و غروب و ميدان امام شبها را بمانم.
نمي دانم.
فقط مي دانم كه نوشتن وظيفه ي من ووماست.
پايدار باشيد استاد و هميشه جوشان.
حاجياني ارديبهشت 85

Posted by: mohammad bagher hajiani at May 2, 2006 12:42 PM

استاد عزیز!
نوشته ای بسیار زیبا بود ولی باید بگویم نهضت آزادی بات اعدام های اول انقلاب موافق نبود و خودتان هم در نوشته تان نتوانستید سندی بر این امر بیابید. در مجموع بسیار عالی بود

Posted by: آوای رهایی at May 2, 2006 12:39 PM

من هم فریدون سه پسر داشت را یک ضرب و پشت مانیتور خواندم. استاد! چاره چیست؟ آیا انقلابی بوده که اژدها نشده باشد؟ ضمناً مگر فقط باید احترام چیزهای مقدس را نگه داشت؟

Posted by: سهیل at May 2, 2006 10:11 AM

جایی برای من و تو برای خواندن ترانه هامان ..چیز زیادی نمی خواستیم ..
ما همیشه به بهانه آزادی ....آزادی را زنجیر می کنیم ..

این عادت ماست ....شاید آرام می شویم

Posted by: فریاد at May 2, 2006 9:53 AM

سلام
ممنون از مطلب زیبایت

Posted by: mozhdeh at May 2, 2006 7:14 AM

يك شب تا صبح بيدار ماندم تا فريدون سه پسر داشت را بخوانم آن هم از روي منيتور و ميخكوب شدم جلوي كامپيوتر. حرفي براي گفتن نمانده! جاودان زي استاد.

Posted by: مريم at May 2, 2006 7:05 AM

آهان! آره خوب! شايد! راستي حالتون خوبه شما؟ ها؟ آهان......

Posted by: مدادآبی at May 2, 2006 7:01 AM

تو را به خدا بس کن. اینها را که تو نوشتی چه کسی می خواند غیر از همه آنها که که این درد را میشناسند. غیر از آنها که فهم، جرمشان است. غیر از آنها که آگاهی تنها عامل انزوای آنها شده است. دوست من. چاره چیست. ما غده های سرطانی شدیم. زیاد رشد کردیم. ما حق خیلی ها را در مطالعه و آگاهی خوردیم. اشتباه از ما بود که تشنه آگاهی بودیم. و با ولع خوردیم آگاهی را. آگاهیی که در لا به لای باورها و عقاید پنهان بود حتی. و حالا انزوا. سخن در سکوت. لابه های تنهائی. آنها که ضرورت دیگرشناسی و سلطه خواهی شان بیشتر از خودشناسی و خودآگاهی شان بود. الان چک های خداتومانی به هم تعارف میکنند. بهشتشان هم خریده شده است. خیالت راحت. همانطور که اوایل انقلاب میگفتند مبادا کتاب کمونیست ها را بخوانید. چرا؟ چون آنها خدا را از شما میگیرند و بی خدا میشویدو به جهنم می روید و ما خیلی شهامت داشتیم. که خواندیم. خدا را دادیم. و آگاهی گرفتیم. خدائی که زائیده ذهن های بیمار بود. و تنها شدیم. خیالت راحت، آنها که باید، این مطالب را نمی خوانند. از ترس از دست دادن خدا و بهشت. و تفنگ در دست آنها هست. تدبیرت در مواجه شدن با آن مست های باده جهل چیست. دوست من حتما میدانی که همیشه قانون، قانون جنگل است. همیشه حق با قوی تر است. دانستن خوب است. اما باید کتاب کوپنی شود. هر کس حق دارد مثل بقیه کتاب بخواند. همانهائی که دیگران خواندند. تا آگاهیش رشد فزاینده نداشته باشد. تا در انزوا نجوا نکند. ببخش دوست من. من گستاخ شدم. درد مرا هم گستاخ کرده .

Posted by: خسرو at May 2, 2006 6:53 AM

عالی. منطقی. حرف حساب:)

چقدر این تیکه‌ی فریدون سه‌پسر داشت قشنگه!

Posted by: زیتون at May 2, 2006 1:19 AM

سلام

بسیار لذت بردم...
قربانت--

Posted by: فاضل at May 2, 2006 12:33 AM

سلام...
همه حرفها را گفتي...
حرفي نماند برايم...
سري به من بزن پدر... چيزي نوشته ام...

Posted by: افشین پرورش at May 1, 2006 11:22 PM

خيلي خيلي خيلي نوشتارتان با ارزش و زيبا و واقعا حقيقي بود
پاينده باشيد

Posted by: fereshte at May 1, 2006 10:38 PM

سلام
يك سوال
آياا اگر آن كاريكاتوريستي كه كارش توهين به امسانيت ااست، آثارش را در كتابي چاپ كند، ان كاغدهاي چاپ شده مقدس هستند؟
در صورت امكان تفاوت ميان آن كاغذها و حناب عمر را تبيين بفرماييد.
باي

Posted by: محمد ازادي at May 1, 2006 10:14 PM

استاد , من مقدسم , تو مقدسی , نفس مقدس است....
نه بگذار درستتر بگویم , من مقدس بودم تو مقدس بودی , روزگاری انسان مقدس بود , روح طبیعت مقدس بود!
انسان به طبیعت توهین کرد , به انسان دیگر توهین کرد , به شاه توهین کرد به امام توهین کرد حالا دیگر به خدا هم توهین می کنیم!

-در مورد فریدون 3 پسر داشت : دوستی دارم که خواندن این کتاب را ساعت 12 شب وسط هفته شروع کرد , پس از 25 صفحه با خود گفت تا صفحه 30 می خوانم و بقیه اش برای فردا!
فردا صبح دانشگاه نیامد!
کتاب تمام شده بود..

Posted by: شبیر at May 1, 2006 9:39 PM

چقدر ايرج را دوست داشتم . من را ياد بازرگان مي انداخت . اگر بود و پير مي شد ... و همش فكر مي كردم چرا مادر اسد را نكشت ؟

Posted by: bahar narenj at May 1, 2006 9:00 PM

سلام.

قطعه شعر «افسانه­ی تو» را یادتان هست؟
«چه آرزوی دل­انگیزی­ست!
نوشتن افسانه­ای عاشقانه
بر پوست تنت»
عالم احساسات ولفگانگ هاروات، نقاش اتریشی با عالم احساسات شما در نقطه­ای مماس شده است. این نوع "رویدادها" برای من همیشه جالب بوده است. گفتم شاید برای شما هم جالب باشد. درصورت تمایل، می­توانید یکی از کارهای قشنگ او را که قطعه شعر یادشده را به خاطرم آورد، در آدرس زیر ببینید:

http://www.artaction.at/2003html/air/horwath/male3_1_kl.jpg
و بقیه آثار در این آدرس:
http://www.artaction.at/2003html/air/horwath/air_horwath1.html
عصربخير

Posted by: مانی at May 1, 2006 8:24 PM

salam,
harfe deli ke salhast too geloom monde bood ro zadin...dast marizad....man bacheye 7 sale boodam ke enghelab shod!hameye koodakio javanim be sardar gomi o kalafegi az daste jango ,hezbandio goroohaye mokhtalef gozasht ,alan ham door az vatanam! hamishe fekr mikardam ye chizi gom shode ye chizi to harfa ede'aha to bahsha va dar amal......chizi ke hame eda'asho daran :ensan doosti va azadi....dast marizad ,harfe del goftin.

Posted by: leila at May 1, 2006 7:20 PM

برادرم فقط هرگاه به اعتقادات مذهب شیعه توهین شد باید یادمان بیاید با سنیها و بهائیها چه کردند و می‌کنند؟ چرا زودتر از اینها از حق پایمال شده آنان هیچ نگفتی جان خواهر؟

Posted by: شلر at May 1, 2006 7:09 PM

آری انگار انقلاب کردند تا در همه معادلات بشری انقلاب کنند و همه‌ مقدسات را از آن خود کنند، زمانی را در خیال می‌بینم که مرگ را می‌فروشند، دلم تنگ است...

Posted by: فواد at May 1, 2006 6:51 PM
Post a comment









Remember personal info?