May 6, 2006

يادت باشد


سکوت دست‌هام
باشد
پاسخی به دل دل دست‌هات
در هوس لمس تنم.
می‌پذيری از من؟

باور نمی‌کردم که عشق
زبانی اديبانه دارد.
نمی‌دانستم ادب
عشق را اتو می‌کند
مثل پيرهنی که تو
تنم کردی
دگمه‌هام را بستی
تا به ديدار خودت بيايم.

نه چيزی از من مانده
نه سيبی
تا نذر چشم‌هات کنم
نذر دلتنگی‌هام.

باران
بوی تو را می‌بارد
و ياد لب‌هات
قطره قطره سر می‌خورد
بر صورتم
ترنم صدای تو
و نت‌های هوا
...
در اين نم نم نيم‌شب
راه رفتنت را
از بر می‌کنم.

دست‌هات را
که باز کنی
به هيچ جا بند نيستم
سقوط می‌کنم
آقای من!

يادت باشد
يکپارچه آقا
بالاسرت می‌نشينم
و با موهات بازی می‌کنم
تا بدانی
من عشق توام
مردی که تو را می‌پرستد.

@ May 6, 2006 2:17 AM | TrackBack
Comments

بيشتر روي سايتتون كار كنيد لطفاَ
سايته باحاليه

Posted by: mamd at December 19, 2006 4:50 PM

بيشتر روي سايتتون كار كنيد لطفاَ

Posted by: mamd at December 19, 2006 4:48 PM

سلام موفق باشيد .
من خسته از دنيا و دنيا خواهانم

Posted by: fahime at June 18, 2006 9:59 AM

سلام
من به طور اتفاقی باوب شما اشناشدم خسته نباشید

Posted by: ghazal at May 31, 2006 3:15 PM

جناب آقاي معروفي
امروز خيلي ناگهاني وب لاگ شما رو ديدم. بسيار خوشحال شدم . سالها پيش كتاب سمفوني مردگان شمارا خواندم. نه يك بار بلكه چند بار . عالي بود.
لطفا اگر امكان داره كارهاي جديدتون رو در وب معرفي كنيد. شعرهاي شما هم زيباست.
هميشه پاينده باشيد.

Posted by: MIna at May 22, 2006 9:13 AM

سلام پدر
می بینی... هنوز همانم... همان پیرکودکِ سرگردان... آواره... که گم کرده راهِ شانه هایت را... راه دستانت... و چنگ می زند هنوز... تا مگر ردّی براین سپیدی ِ مایوس... وسیگار پشت سیگار و اشک پشت اشک و رویا پشت رویا... و جمعیت فاتح کف می زنند و امضا می خواهند از این بازیگر مشهور و مرگش را بازی دیگری می شمارند درهیاهوی کوچه های خاکستری ِایهام و استعاره و دروغ...
تا من چند گورستان برای اینها فاصله است...
تا تو چند آسمان برای من ...
تو بگو... تو بگو... تا طلوع ِتو... تا حضورِتو... تا نفس ِتو...
چند آسمان فاصله است... و حال به سکوت نشسته ام میان این واژه های خیس...
کاش بودی... کاش بود...
بی خیال...
آمدم چیزی بگویم و بروم...
تولدت مبارک پدر...
تولدت مبارک

Posted by: افشین پرورش at May 19, 2006 12:55 AM

پيش از تو زيبايي ها بر زمين معنا نداشتند
خاطره ي حضور زيبايتان بر زمين مبارك
همه ي گلها نه !
تنها يك شاخه گل براي گلي كه رنگش و عطرش و زيباييش در دنيا تك است

تولدتون مبارك

Posted by: شبنم at May 16, 2006 12:19 PM

جدی نیست
اما
وقتی مُردم
اطرافتان راخوب نگاه کنید
شاید از شعری بشنوید که دارد
دنبال ِ صاحبش می گردد.

باسلام
باچند شعر از خودمان و رضا بروسان و الدوز شادلو به روزيم . منتظريم .

Posted by: آبان صابری at May 16, 2006 12:03 PM

تولتان مبارك . البته بركتش نصيب ما هم شده ...

Posted by: ghazal at May 16, 2006 5:43 AM

چندي قبل نزديك سپيده دم خوابي ديدم .در دستانم پرنده اي بود كه رنگارنگي بالهايش و درخشش آنها در زير آفتاب آنقدر زنده و زيبا بود كه به رويا نمي مانست.آن پرنده پيشكش شما بخاطر تولدتان .

Posted by: nazpari at May 16, 2006 4:03 AM

سلام استاد

تولدتان مبارک همراه با گل دسته های محبت...

قربانت

Posted by: فاضل at May 16, 2006 3:33 AM

...عباس بياد ((دايره)) رو بخونه بزن تو سرم بگه خاك بر سرت با اين داستان نوشتنت!...
.
.
.
.
يعني ميشد تو بياي؟!...

Posted by: سروش رهگذر at May 16, 2006 12:14 AM

لذت بردم.... زیبا بود...

Posted by: Reza at May 15, 2006 10:47 PM

سلام
جاي عطر دستهايتان بر سبز يكدست صفحه خاليست
كي مي اييد؟

Posted by: نوشا at May 15, 2006 9:22 PM

"چو فرو شدم به در يا چو تو گوهرم نيامد"
چقدر پوست تو به در يا مي آيد كاپيتان، دلم گرفته عزيز،مي دانم خسته اي،اما
ديگر با يك بطر مست نمي كنم، شرابي از انگور گرجستان مي خواهم،چنان كه مثل باد دربدرم كند،چندان كه نجوا كني و پريان از اعماق سر برآورند و در نجواي ما تا سپيده بر عرشه برقصند.

Posted by: سعيد دارايي at May 15, 2006 7:54 PM

تولدتون مبارکا باشه آقای معروفی:)

Posted by: narges at May 15, 2006 1:15 PM

با سلام‌های فراوان عباس جان. راویان شیرین‌ گفتار حکایت از فرارسیدن زادروزت دادند - ما هم آمدیم عرض ارادتی بکنیم.

خیلی مبارک باشه عباس جان.

Posted by: هاله at May 15, 2006 1:04 PM

سلامي دوباره
رفتم فكر كردم ديدم بابا من چرا انقد خنگم
بايد به شما بگم استاد
جدا
شما از بقيه بزرگترين
خدا را شكر
چه خوبه كه شما نسبتا زود به زود ا پ ميكنيد
زيادم خوب نيست كه نميشه از روي شعر كپي كرد
كتابتونو نديدم وگرنه حتما ميخريدم
شما يزدم اومدين؟
سمفوني مردگان!
سالها پيش وقتي به دستم رسيد
يه روزه تمومش كردم
راستش هيچ داستان ايراني ا ين طور به دلم ننشسته بود
يكي نيست بگه چرا من انقد پرتو پلا ميگم

Posted by: رو شنک at May 14, 2006 10:08 PM

باسي باسي چقد پر رو شدم من . يه آن فكر كردم ميتونم ازت چيزي بخوام . خدا جونم . يه ميل برات زدم . اگه ناراحت شدي ببخشيد . فكر كنم الان خيلي سرت شلوغه آخه بهاره و دور و بر گلا شلوغ ميشه .

Posted by: bahar narenj at May 14, 2006 5:08 PM

من عشق توام؟ هميشه به اين فكر مي كردم كه بايد بگم تو عشق مني. اشتباه كردم. درسته. من عشق توام.

Posted by: Alireza at May 14, 2006 2:14 PM

بعد از خوندن کتاب سمفونی مردگان و پیکر فرهاد به نوشته هاتون فوق العاده علاقمند شدم. نوشته هاتون رو حس میکردید وقتی مینوشتید و این حس رو با قلم عالی خودتون به خواننده هم منتقل میکردید ولی وقتی کتاب سال بلوا رو میخوندم نمیتونستم عصبانیت خودمو کنترل کنم، برام غیر قابل باور بود که انقدر راحت دارین احساسات یک زن رو میفهمین و انقدر نزدیک هستین بهش. یه جورایی حس میکردم به حریم شخصیم وارد شدید حس میکردم چیزای که نباید کشف میشد رو فهمیدین. و دست آخر فقط و فقط تحسین قدرت نویسندگی شما برام موند.(با اجازتون تو یکی از مطالب وب لاگم از جمله ی" بر خوردن تو ورقهای بازی " استفاده کردم)

Posted by: المیرا at May 14, 2006 11:46 AM

سلام استاد
اينكه استاد معروفي بعد از اين چند روز آپ نكرده باشد خب حق بدهيد كه كمي براي ما بد باشد.
مشكل قبلي هم از سيستم من بود و حالا مي توانم درست بخوانم تمام شعر را.
نمايش گاه كتاب جاي شما خالي... سمفوني مردگان شما را هم جمع كردند هر چند دزدكي مي شد گير آورد.
ولي امان از كتاب شعرهاي جديد كه معلوم نيست از كجا آمده اند.
به هر حال اميدوارم كه حالتان از خوب هم بهتر باشد و شعر و داستان تازه اي در سر داشته باشيد.
حاجياني
بهار 85

Posted by: mohammad at May 14, 2006 10:17 AM

باد ما را خواهد برد
در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد


Posted by: ِشمع آجین at May 14, 2006 8:00 AM

سلام بر شما .بسيار برايم عزيز و بزرگواريد يه جور عجيبي كه نوشته هايتان مرا عاشقتر ميكند .دقيقا مثل ادم بزرگاي كتابا و بسيار بزرگ .چرا 13 روزه نمينويسيد و من هر روز اينجا صفحات را باز ميكنم بي حرفي از شما و به انتظار عشقي جديد از شما .....اميد كه سالم و زنده باشيد

Posted by: nasime at May 14, 2006 7:21 AM

از خواندن شعر و زیبایی اش که بگذریم یک چیزی نوشته بودید در جواب یک نظر که درباره سالاد شیرازی و خیار و گوجه بود! از همه اینها بیشتر چسبید نمی دانم چرا!

Posted by: رضا at May 14, 2006 1:07 AM

هميشه نظر شما برايم راهگشا بوده است انبار هم مرا قابل بدانيد

http://haftnameh.blogfa.com

Posted by: حبيب at May 13, 2006 11:47 PM

....

Posted by: محیا at May 13, 2006 11:23 PM

درود بر آن دوستی که همان وقت دانست دوست کیست.
برگفته ای ندارم درباره ی آنچه نوشته ای و می نویسی ، جز سپاس از ان نیرویی که به اینان توان داد. از من یادی بگیری به شادی روان.

Posted by: عباس.ش at May 13, 2006 11:06 PM

بگذاريد بخشش كنم××××
س ل ا م

Posted by: baran at May 13, 2006 9:21 PM

http://mirzamehti.blogfa.com/post-48.aspx

Posted by: mirza at May 13, 2006 6:17 PM

درود بر وليعهد بارگاه!

خيلی وقت است ازتان خبری نيست. کجايید؟ بارگاه همايونی سوت و کور است بی‌شما؟ چاکران آداب خدمت‌گزاری به جای می‌آورند يا نه؟

ولايت لندن هنوز منتظر قدوم شماست!

Posted by: قبله‌ی عالم at May 13, 2006 1:26 PM

نیمه شب بود انگار. هوا تار و آسمان کبود! مرد رویاهام از اسب افتاد و زخم خورد. از آن زمان دیگر نه به اسب نشست نه خندید. گاهی از خودم می پرسم دست هايش را می خواهم یا نه.

Posted by: ترسا at May 13, 2006 10:31 AM

سلام پدر
اینجا که می آیم باید لال شوم و آرام بنشینم و... این صدای توست که آرام آرام می خواند برایم و نجوا می کند... چیزی ننویسم بهتر است و سکوت... جز اینکه دوستتان دارم...

Posted by: افشین at May 12, 2006 10:34 PM

سلام:
نمایشگاه با کتابهای شما صفای دیگری داشت!
ققنوس با کتابهای شما یه چیزه دیگه بود...
موفق باشید

Posted by: دلارام اکار at May 12, 2006 9:10 PM

چه شود كه به چهره زرد من... نظري ز براي خدا كني؟ كه اگر كني همه درد من... به يكي نظاره دوا كني...

Posted by: maryam at May 12, 2006 8:32 PM

مي خوام كتاب سمفوني مردگان شما رو شروع كنم ....(به پيشنهاد مادرم)
تا حالا به جز دولت آبادي و بزرگ علوي از ساير نويسندگان معاصر ايراني كتاب " آبي تر از گناه" رو خوندم و پسنديدم ...
اميدوارم كتاب خوبي باشه كتاب شما چون اولين تاثير هميشه مهمترين تاثيره !

Posted by: e at May 12, 2006 3:15 PM

هيچ يادم نبود... براي دل تنگي هايم نذري بكنم. سيبي چيزي...

Posted by: مرجان at May 12, 2006 12:30 PM

ياد مان باشد
ياد ها از فراموشي مي هراسند

Posted by: ملکه سبا at May 12, 2006 11:36 AM

در مورد شعر قبلي:براي چشمهام سيب ميخورم يا براي چشمهات سيب ميخورم؟

Posted by: promte at May 12, 2006 9:38 AM

با سلام

آقای عباس معروفی خیلی عزیز
علت خاصی دارد از دستگیری رامین جهانبگلو نمی گویید؟

گردون به کام

Posted by: Babak at May 12, 2006 9:27 AM

چه قدر قشنگ بود " پاسخی به دل دل دست هات" . نمی دانم چرا از شعرهات این روزها بیش تر لذت می برم. گو این که تازه تر شده ای و روحت را همنشین بنفشه ها و بهارنارنج کرده ای شاعر.

Posted by: چشم هایش at May 11, 2006 10:33 PM

عشق سفر است از من به من نه سفر ازمن به تو وقتي با عشق من ها تو مي شود
پس با دستان تو براي ديدار تو پيرهن بر تن مي كنم.
چه اتفاق بزرگي است لمس روزانه نويسنده اي كه روزي جزو تاريخ ادبيات فارسي خواهد شد.

Posted by: سيمين دخت at May 11, 2006 9:52 PM

با درود به استاد عزيز :عاشقانه هست و نيست ...بار اول كه ميخوانمش عاشقانه است .اما تغيير ميكند هر چه بيشتر ميخوانمش .چيزي هست دراين ديالوگ هاي به ظاهر عاشقانه كه مرا به زير لايه هاي زندگي ميبرد ان جا كه احساس ميكنم زندگي با همه زيبايي هايش زشت است .من در اين ديالوگ هاوابستگي را ميبينم .ان جا كه اگر دستي باز شود سقوط ميكنم كه به هيچ جا بند نيستم .اخر چرا؟من عشقي كه وابسته ام كند را عشق نمي دانم.براي همين ميگويم عاشقانه نيستند تنها راز دل انساني هستند كه در قيد و بند احساسي عميق است .با ارزوي سرفرازي براي شما

Posted by: maryam farrokhnia at May 11, 2006 8:32 AM

سلام..خوبي شما....بعد از مدتها يك شعر عاشقانه مردونه خوندم...بسي حال كردم..مرسي.....

Posted by: javad shokri at May 10, 2006 10:31 PM

سلام
این جور شعر ها بهم نمی چسبه... البته ییخشید که اینقدر رُکم... ولی اخه...
نمی دونم؛ شاید چون من در ادبیات خیلی کوچکم، شاید هم چون یلد نیستم این شعرها رو بخونم...
راستی دیروز با استاد ادب و اخلاقم و استاد زندگیم، آقای کمالی درباره ی شما حرف زدم و گفتم که دو روز پیش از نمایشگاه کتاب "سمفونی مردگان" رو خریدم و بهشون معرفیش کردم.

موفق باشید آقای معروفی

Posted by: فلانی at May 10, 2006 8:34 PM

باور نمي كردم عشق
زباني اديبانه داشته باشد
...
لذت بردم
شاد زي

Posted by: JALILI at May 10, 2006 8:38 AM

Forough Farokhzad
...
I want you and I know
That I can never hold you in my arms
You are like that clear,bright, blue sky
And I am a captive bird in this cage

اگر فروغ هم زنده بود عاشق كلام شما بود.

Posted by: neda at May 10, 2006 7:49 AM

سلام. گفتم شايد نخوانده باشيد. براي شما:


"اين غم‌انگيز نيست؟"
كتاب را خواندم و بستم. دوباره بازش كردم. نامه‌ي بعدش را خواندم و باز كتاب را بستم و گذاشتم روي ميز. بابا را ديدم كه شرق مي‌خواند كه احمدي‌نژاد به بوش نامه نوشت. "چه اهمیت دارد؟" خواستم بگويم "چه كتابي بود!" گفتم. ولي لبانم باز نشد و صدام در جمجمه‌ام پيچ خورد و رفت و مثل دود -به قول شما- لمبر خورد و محو شد. مي‌روم كتاب را مي‌گذارم در كتابخانه كنار "سال بلوا" و "سمفوني مردگان" و "درياروندگان جزيره‌ي آبي‌تر". بعد انقدر كتاب در مغزم نوسان مي‌كند كه مجبور مي‌شوم كامپيوتر را روشن كنم، كتاب را بردارم و در حين نوشتن باز ورقش بزنم. "نمي‌دانم آيا مي‌توانم سرم را بر شانه‌هاي شما بگذارم و اشك بريزم؟" بعد به اين فكر مي‌كنم كه شما چه نويسنده‌ي بزرگي هستيد.
"شما اسم اين را مي‌گذاريد زندگي؟ كه هر كدام از ما جنازه‌ي يك نفر را بر دوش داريم، سوار بر قطاري به جاي نامعلومي مي‌رويم كه نه مبدأ آن را مي‌دانيم و نه مقصدش را؟" بعد به باسي فكر مي‌كنم كه شايد كودكي شما باشد كه در "سال بلوا" و "پيكر فرهاد" مي‌شود همدم غريب نوشا و زن قلمدان. يا شايد هم كودكي آيدين باشد. آن وقت‌ها كه عدسي عينك پدر بزرگ را برمي‌داشت و با آن همه‌چيز را مي‌سوزاند. شايد هم مجيد پانزده ساله باشد كه دل به دختر همسايه باخته بود. راستي باسي كيست؟ اين‌ها همه هست و همه‌ي اين‌ها نيست؟ و بعد ياد سمفوني مي‌افتم و كسي كه مي‌گفت شما چه قلمي داريد. ازين‌ور مي‌پريد آن‌ور و همين‌طور همه جا را سرك مي‌كشيد. ياد فريدون سه پسر داشت مي‌افتم و بابا كه سه پسر دارد و من آخريشان هستم. ياد پسر بزرگ بابا مي‌افتم كه مي‌گفت بيش از حد تحت تأثير شما هستم و من هيچ‌وقت نفهميدم كه از كجا مي‌فهمد اين‌ها را. مگر مي‌داند؟
"هنوز مست شب گذشته‌ام." يادم مي‌افتد كه مستي چگونه بود و چه مي‌شد كه مست مي‌شدم. بعد آروز مي‌كنم كه باز مست شوم و باز حداقل ياد مستي بيافتم. "تو عجب شرابي هستي." مي‌دانيد؟ ياد حرف كسي افتادم كه مي‌گفت استادش، بسيار تحت تأثير شما بوده ولي حالا به خاطر كارهاي سياسي‌تان آن‌قدر تحت تأثير نيست. بعد مي‌روم به فضاي سمفوني و اورهان را تجسم مي‌كنم و آيدين و البته سورملينا را. بعد فكر مي‌كنم سمفوني مردگان هم سياسي بود؟ مي‌روم در سال بلوا غرق مي‌شوم و دكتر معصوم را به ياد مي‌آروم و نوشا و البته حسينا را. بعد فكر مي‌كنم سال بلوا افسانه بود؟
مست شعرهايتان مي‌شوم كه آیا احساساتتان در آن بيش از حد خرج شده‌است؟ "صداي تو ناب مي‌كند شراب را/ مستي من تمام نمي‌شود/ بريز." و ريختيد احساساتتان را. نه قطره قطره، جرعه جرعه. "من تو را مي‌نويسم/ تو حرف بزن/ من مست مي‌شوم/ سير كه نمي‌شوم." و پيكر فرهاد را به ذهنم باز مي‌گردانم كه هيچ‌كس در آن اسمي نداشت. بعد فكر مي‌كنم كه آيا مي‌توانم این ها را همه بفهمم و نفهمم و هیچ نگویم؟
نه. ديگر نمي‌توانستم.

Posted by: معين at May 10, 2006 7:30 AM

درود
تا حالا به وبلاگنون نيومده بودم .
تا به حال اينقدر از نزديك با انديشه هاتون آشنا نشده بودم .
اصلا فكر نميكردم شعر بگيد .
كاراتون فوق العاده زيباست .
استعداد هنري شما براي من قابل ستايشه .
از شما دعوت ميكنم به وبلاگ منم سر بزنيد .
براي من افتخاره كه نظرتون رو درباره نوشته هام بدونم .
پایدار باشید استاد

Posted by: mehdi kamali at May 9, 2006 5:42 PM

از نفرت هم بنويسيد استاد
وقتي ميگويد ديگر هيچ احساسي به تو ندارد
اما تو هنوز او را عاشقانه دوست داري

دوست نسبتاً عزيز،
تابستان که خيار و گوجه ارزان شد،
می خواهم از خواص سالاد شيرازی هم بنويسم.
اگر چيز ديگر خواستيد يک سر به سوپر دريانی بزنيد.
شنيده ام اخيرا کامپيوتر هم می فروشد.

Posted by: mari at May 9, 2006 2:48 PM

آقاي معروفي سلام.
برايتان نامه نوشتم شايد. شايد هم درد دل كردم. نمي‌دانم. پست آخرم است. سر مي‌زنيد يا برايتان بفرستم؟

Posted by: معين at May 9, 2006 11:35 AM

دو سه باري به اينجا سر زدم
و اين اولين باره كه باها ش ارتباط برقرار كردم
فضاي پر شوري داشت نوشته ي آخر...

Posted by: sara at May 9, 2006 2:53 AM

عباس عزيز،

درس بزرگي به من دادي !

Posted by: Saman at May 8, 2006 11:12 PM

سلام.....ديدي چه زود؟؟؟.......يا حق استاد....

Posted by: amene at May 8, 2006 9:04 PM

من با این صفحه ی خیال، آرام می شوم
می خواهم آدمی از جنس بلور باشم
از بی آدمی دلم گرفته است
با تو می توانم حرف درونم را بگویم
در همین صفحه و وبلاگ
اشکهایم نمی دانی،
نمی دانی اشکهایم چقدر بی رنگ است!
گاهی فکر می کنم برای خودم می گریم
اما در تنهایی هایم باورم می شود برای خودم هم نمی توانم گریه کنم
اینجا آدمها کم اند
نه در شمارش!
از نظر تعداد بسیارند
اما نمی دانم چرا آدم نیستند !
آدمهای ماورایی به تعداد انگشتان دستم هم نمی باشد
می دانی ! با نوشتن چیزی در درونم خالی می شود
دستهایم نمی لرزد و قلبم نمی ریزد
من این روزها حال و هوای گریه دارم
برای خانه دلم تنگ نیست
دلتنگیهایم برای اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم
دلم گرفته و یاری کننده دستهایم کم لطف و بی عاطفه شده
اینجا دیواری نیست تا بر آن تکیه کرد
تک دیوارها هم یک آوار است!

Posted by: فاطمه جلالی/بهار شیراز at May 8, 2006 8:09 PM

دیدی همینجوری رضا قورتکی بیوه شدم سر پیری !

Posted by: س.عمید at May 8, 2006 3:29 PM

سلام
را ستي چرا همه شعراي شما ديالوگه؟
اميدوارم دست كم شما يه عشق بي فرجام نداشته باشين
فكر نمي كنم
اما
عليرغم اينكه ممكنه اصلنم شباهتي نباشه
شما منو ياد ناظم حكمت ميندازين!!!

Posted by: رو شنک at May 8, 2006 2:29 PM

dar safheye dustetan niz jomlei besyar jaaleb ast
باشد که روزی روزگاری به حجاب فارغ از سياست( !)و بی سياست شدن برسيم!
dar zemn besyar matne jaalebi az nemune matnhaaye roshanfekrane,
shomaa agar chizi az an fahmidid baraaye maa benevisid,

Posted by: Alireza at May 8, 2006 1:30 PM

سکوت دستهایم
پاسخی باشد به دل دل دستهایت
...

وزن را و فارسی درست را رعایت می کنید
عشق لاتی اگر بگذارد

Posted by: عقل سلیم at May 8, 2006 11:42 AM

dar zemn ghorbaane rastiye in khanume Eshrate Shayegh beravam
man sadta az in ha ra be Eslahtalaban va be estelah Roshanfekrane Dini chon Sorush, Aghaajari va baghyeshan tarjih midaham
farghe an roshanfekraan in ast ke anche hastand ra digar ghaabele hokumat kardan nemibinand dar halike dar khaaneye khish va dar tamami zandegiye roshanfekraneye khish chizi kamtar azin khanum nistand
anche ghaabele dikteh nabashad ra sepas dar Demokrasi mikhaahand hefz konand
jomelaate in khanum ra migozaaram injaa:
حالا از بحث پوشش بگذریم.اصلا من چیزی به اسم بدحجابی را قبول ندارم.در اسلام یا روزه داری یا نداری یا نماز می خوانی یا نمی خوانی .آقا ما نماز می خوانیم صبح را می خوابیم ظهری را می گیریم این آخر شبی را هم وقتمان می رود به فیلم سینمایی یادمان می رود.نه،نداریم.نماز یا خوانده می شود یا خوانده نمی شود.خمس یا داده می شود یا داده نمی شود.ما حجاب داریم یا نداریم.پدیده بد حجابی اصطلاحاتی است که در جامعه جدید می شنویم.ما چیزی به اسم بد حجابی نداریم.یا بی حجابی داریم یا حجاب داریم

az site :http://web.peykeiran.com/new/articles/article_body.aspx?ID=8820

Posted by: Alireza at May 8, 2006 1:24 AM

aghaaye Maroufi.
ba Ganji taa rahaai Ganjyetan anjaast hanuz

man minevisam Bi ganji ta Rahai ganji,
amma rahaai ke man menzur daram chon anche shoma neveshteid nist,
ayaa berasti ganji az an Ganji ba Jomhuri ya Hokumate Islami raha shodeha ast ya Jameye tamashagare tahsingare kessi ast ke hanuz nemishenasad, na az gozashte na haal va na ayandeh, hichkodam, . man anhaa ra dust daram ke mishenaasameshaan hatta agar eshtebaah bashand ya besyar dargire khish budeand baz man baraayeshaan ehteraam migozaraam chon ghadamhaayeshan dar tariki bardashte nashodeh ast, ingunhe man Knut Hamson ba Fashism va Heideger rastgara ra bishtar dust daram ta Ganji ha, ,

Posted by: Alireza at May 8, 2006 12:30 AM

نمي دونم چرا؟ولي هميشه منتظرم كه شما به من سر بزنيد.مي خوام كه بيايد و شعرهامو بخونيد.نقد و نظر نه!نه!فقط بخونيد و بگيد كه خوندم!

Posted by: مدادآبی at May 7, 2006 10:28 PM

آخر شعر رو بد تموم كرديد ...
راستي نظر شما درباره ي نگاه جسماني و غير جسماني چيه ؟

سامان عزيز،
بهتر است اين را از روحانيون بپرسی.

Posted by: Saman at May 7, 2006 8:51 PM

دست‌هات را
که باز کنی
به هيچ جا بند نيستم
سقوط می‌کنم
آقای من!
مثل هميشه غافلگيري ...ممنون كه عشق را معنا كرديد و چيستي عاشقي را...

سرزنده باشيد و زنده ،هميشه

Posted by: habib saliminejad at May 7, 2006 8:49 PM

مثل همیشه زیبا ...

Posted by: نیلوفر at May 7, 2006 6:42 PM

سلام استاد جان
مثل هميشه زيبا مينويسيد .من كتاباتونو خيلي خوندم سال بلوا بلوائي
در من بر انگيخت خدا يارتان.

Posted by: ليلي at May 7, 2006 6:39 PM

درين نم نم نيمه شب
راه رفتنت را
از برميكنم
دستهايت را كه
بازكني
سقوط ميكنم!
....... دستت درد نكند معروفي عزيز.

Posted by: daryabari at May 7, 2006 3:15 PM

من را شيطان آفريد
خدا دستش بند بود
به يك معجزه

Posted by: bahar narenj at May 7, 2006 1:28 PM

شما واقعا زيبا مي نويسيد. لذت بردم...

Posted by: leila at May 7, 2006 1:12 PM

اين شعر شما منو ياد شعر قديمي خودم انداخت.
اي صدايت همه آيه هاي ترديد
اي نگاهت همه شرم
از تير رس سكوتت طنين به يغما برده ي باد به گوش مي رسد
مهراس
اين بار دست هايت متروك نمي ماند
مهراس
اين بار باد ، ترديد مرا مي راند.
اينم از شعر من.

Posted by: koodak62 at May 7, 2006 11:37 AM

سلام
نميدونم چي بگم من خيلي وقت پيش به طور ناگهاني اومدم تو بلاگتو و يه شعر زيبا درباره بانو نوشته بوديد من خيره خيره مي خونمو گريه مي كردم
شايد من زيادي احساساتي ام و يا اين كه شما خوب بلديد احساسات ديگران با احساس خودتون يكي كنيد .. اما خيلي زيباست .از عشق رشد يافته هم بنويسيد . عشقي كه در پس اين عشق زمينيه ..

Posted by: orkideh at May 7, 2006 10:25 AM

دست به دل حواله می کند
دل به دست.
من می مانم و حیرانی تن.
:
دست و دلم
به عشق نمی رود...
سلام.

Posted by: narges at May 7, 2006 9:24 AM

بعد از مدتها
دوباره سلام !

Posted by: faezeh at May 7, 2006 8:53 AM

بت هايي در زندگي داشتم ... نميدانم ... كي انها را شكست ؟

Posted by: shahin at May 7, 2006 7:37 AM

سلام زیبایی مطلبتان به دل نشست

Posted by: مژده at May 7, 2006 6:52 AM

زيبايي ها از تو نشان مي گيرند

Posted by: شبنم at May 7, 2006 12:51 AM

سلام . از شعرهایتان بیش از کتابها و مقاله هایتان لذت می برم . به خصوص که احساس می کنم با این آهنگ بلاگتان هماهنگ است . راستی آنقدر که من خواننده از شعرهایتان لذت می برم شمای نویسنده هم لذت می برید ؟؟

Posted by: saba at May 6, 2006 11:44 PM

در وجود هر كس رازي بزرگ نهان است...
داستاني...راهي...بيراهه اي...
راز اين نوشته ها...عشق ؟...يا ...درد؟........

Posted by: mahsa at May 6, 2006 11:18 PM

گاهي مجبورم چند روز شعرهايي رو كه كم كم از بر شدم از بس كه مدام خواندمشان دوباره و دوباره بخوانم... اما آقاي معروفي باز هم قشنگند...

Posted by: maryam at May 6, 2006 8:31 PM

دلم تنگ مي شه براي نوشته هاتون . گاهي بين خط به خط اون ها گم مي شم ... و دوباره عاشق مي شم

Posted by: پدیده at May 6, 2006 8:29 PM

تو
حواس خدا را پرت کن
من
با شکل ابرها
عشق بازی کنم

آسمان که صاف شد
خيره می شوم
به تشعشع چشمانت

امشب
ابرها آبستن وهم اند
و خدا
جايی همين حوالی است

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at May 6, 2006 6:18 PM

سلام مؤمن. در وقايع ابن محمود، اول به خودمان گيرداده‫ايم، دوم به جليل صفربيگي و سوم به عليرضا قزوه. اول، قدم رنجه فرماييد و دوم، لينك دهيد و سوم، ديگر مؤمنين را سفارش كنيد تا بيايند و ببينند و نظر دهند تا همگي با هم در گسترش ادبيات متعالي نقش شايسته‫اي ايفا نماييم.
و اما عباس جون. شعر عاشقانه خوبي بود اما آخرش زدي تو خاكي. يعني خودت را ذليل كرده اي آنهم به زبان همين لاتهايي مثل ما. از تو حيفه.

Posted by: ابن محمود at May 6, 2006 5:47 PM

خیلی زیباست! همیشه شاد باشید.

Posted by: monireh at May 6, 2006 1:38 PM

دستهايش را كه برايم آغوش ميكند؛ خود را در آغوشش مي اندازم و ميگويم: من آمدم... عشق تو...

Posted by: hamdam at May 6, 2006 1:34 PM

من عشق توام مردي كه تو را مي پرستد...
يه سوال؟
كي كيو ميپرسته؟

Posted by: Del shekaste at May 6, 2006 12:18 PM

سكوت دست هام باشد پاسخي به دل دل دست هات در هوس لمس تنم...
ببينيد اين تيكه چه خوشگل و چه نازٍٍِ... مگه نه؟...

Posted by: frsht at May 6, 2006 11:34 AM

دلتنگيهای ما تمامی ندارد
دل دل زدن های من نيز
و حضور آرامش بي نهايتت
قصه ديگريست
××××××××××××
مثل هميشه زيبا بود استاد عزيزم و بي نظير

Posted by: شهرزاد at May 6, 2006 10:50 AM

سلام استاد
نمي دانم مشكل از سيستم من است يا سرويس دهنده ي وبلاگ شما كه خط ها را به هم ريخته ولي كپي كردم توي ورد و خواندم.
زيبا بود.
از خيلي از شعرهاي قبلي بيشتر حال كردم.
همين كه مي نويسيد يعني زندگي تان بهتر از اينجايي ماست. بهتر از زباله داني ممتدي كه هر كس ذره ذره خودش را به ان مي دهد.
پايدار و هميشه نويسنده باشيد
راستي نمايشگاه امسال ققنوس چيزي از شما در نيوورده؟ اگه هست تو وبلاگ بگين بريم بگيريم.
باي

Posted by: mohammad at May 6, 2006 9:19 AM

مثل هميشه عاجزم از ستايش زيبايي كلامت ، جاويدان بماني استاد

Posted by: nazanin at May 6, 2006 8:17 AM

چه مي خواستم بگويم ؟ يادم نمانده . تا مي آيد صفحه باز شود آدميزاد هم حرفش را فراموش مي كند تا چه رسد به ما كه از رسته هاي ديگريم !
پس فعلاَ خسته نباشيد .

Posted by: mehdi sohrabi at May 6, 2006 7:47 AM

بهار نارنج كه مي شوي ؟
رنگي نارنجي
چشمانت را پر مي كند

از غمزه ي
تن ِ كرم هاي ابريشم
گاهي ستاره ها پولك مي شوند و گاه
ماه !
انگار روي پارچه اي از ابريشم ِ سياه
سوزن دوزي مي كني

كنار ِ پنجره كه مي ايستي
دست كه به روي شب مي كشي
صبح مي شود

چشم كه به آسمان مي دوزي
كنار دريا كه مي نشيني
تور ماهيگيران پر مي شود از
ستاره و ماه

بين آسمان و دريا
پل مي زني
صبح مي شود و خورشيد
در صدف ِ چشم هاي تو
بيدار مي شود

Posted by: حميدرضا سليماني at May 6, 2006 7:10 AM

بهار نارنج كه مي شوي ؟
رنگي نارنجي
چشمانت را پر مي كند

از غمزه ي
تن ِ كرم هاي ابريشم
گاهي ستاره ها پولك مي شوند و گاه
ماه !
انگار روي پارچه اي از ابريشم ِ سياه
سوزن دوزي مي كني

كنار ِ پنجره كه مي ايستي
دست كه به روي شب مي كشي
صبح مي شود

چشم كه به آسمان مي دوزي
كنار دريا كه مي نشيني
تور ماهيگيران پر مي شود از
ستاره و ماه

بين آسمان و دريا
پل مي زني
صبح مي شود و خورشيد
در صدف ِ چشم هاي تو
بيدار مي شود

Posted by: حميدرضا سليماني at May 6, 2006 6:03 AM
Post a comment









Remember personal info?