May 30, 2006

خاکی و آسمانی


دريا دريا مهربانی‌ات را می‌خواهم
نه برای دست‌هام
نه برای موهام
نه برای تنم
برای درخت‌ها
تا بهار بيايد.


و تو فکر می‌کنی
زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟
و تو فکر می‌کنی
يک سيب چند بار می‌افتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند
و بفهمد
چه شيرين می‌بود

اگر می‌توانستيم
به آسمان سقوط کنيم؟
چند بار؟

راستی
دريای دست‌هات
آبی زمينی است؟
می‌دانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.


و تو فکر می‌کنی
من چند بار
به دامن تو می‌افتم
؟
...
من فکر می‌کنم
جاذبه‌ی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دست‌‌هات بوده
از خنده‌هات
موهات
و نگاه برهنه‌ات
که بر تنم می‌ريخت.

@ May 30, 2006 9:49 PM | TrackBack
Comments

سلام دل پاک.....

دیروز در راه برگشت همیشگی باز صدایش را شنیدم....صدای فلوت مرد نابینایی که دخترکی گوشه ی کتش را گرفته بود....
هر بار دیدنم ...هر بار شنیدنم یعنی تجدید آن دلتنگی همیشگی.....
و اینبار جرات "چرا" گفتن نداشتم.....
لبخندی به معصومیت نگاه دختر و یک "شکر"...کفایت می کند.....اینبار کافی است....و...........
امروز خوبم......نه به خوبی امروز بچگی ها......و میدانم قدر باید دانست همین حال خوب الان را.......

Posted by: مهناز at February 7, 2008 7:17 AM

تمام عشق من تو اين مثلا زندگي اينه كه يه منحني قشنگ روي لباي گرمت ببينم.....
تمام اميد من تو اي بيغوله تاريك اينه كه تو هستي ....
واسه من....واسه ما...خود سايه ي سري....خود بركتي...
و رنج مي برم از اينكه كنارت نيستم....به گاه خنده هايت
و درد دارم در دلي كه پرپر توست... به هنگام با تو بودن ....
چرا آنقدر زجر كشيدي كه لبخند زدن را از ياد بردي...........
و ديوانه من كه مي بيند تو را و نمي خندد.....
.............................................بس كه دل درد داره...
مهناز

Posted by: مهناز at February 6, 2008 12:14 PM

سلام استاد عزيز

بي نظيريد...

Posted by: somayyeh at July 8, 2006 9:47 PM

سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد آواز خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ایست روییدن عشق آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد!

زنده باشید!

Posted by: آزاده at June 18, 2006 10:11 AM

گفتم برم دلم رو/ پس بگيرم از پاييز/و پيوندش بزنم/به لبخند سپيد شكوفه ها/
افسوس در ين زمهرير/محال ست محال/پا بگيرد اين نهال/هميشه از آنجا كه تو
مي خواهي/بهار نمي نشيند به بار. (تهران،پاييز هشتادوسه)

Posted by: nima at June 8, 2006 9:33 AM

سلام .كاش مرا نيز به شاگردي بپذيريد
مهرباني ات را مي خواهم تا بهار بيايد

Posted by: azam at June 7, 2006 3:11 PM

هزاران بار سلام براي سلامتي هزار سال شما

من با شعر تغذيه مي كنم . باكلمه . با اجازه ي شما مي خواهم تمام شعرتان را درسته ببلعم .

Posted by: sima at June 6, 2006 3:41 PM

مگر تو به خودت هم دروغ مي گي؟ به شعرهات, به من كه مي خوانمت!؟
تا زماني كه فاحشه ها روي تختخواب هاي اين شهر حكمراني ميكنند
همه چيز چند بار اتفاق مي افتد
حتي اين روزها ليلي هم تكراري شده

Posted by: amana at June 6, 2006 11:07 AM

سلام جناب معروفي نوشته هاي شما تماما در يك فضا دور مي زند و البته من حس مي كنم بسيار زنانه مي نويسيد كه البته اشكالي هم ندارد

Posted by: زن مرده at June 5, 2006 8:54 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
باور مي كنيد موقع خوندن اين شعر همه ش بوي سيب مي شنيدم؟:)

Posted by: زیتون at June 4, 2006 11:27 PM

کاش به رمان نویسی قناعت می کردید.
چیز تازه ای ندیدم

Posted by: shayad at June 4, 2006 9:54 PM

راستی
دريای دست‌هات
آبی زمينی است؟
می‌دانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.

درود جنابِ معروفی

Posted by: آرش at June 3, 2006 11:59 PM

سلام.....اتفاق هميشه فقط يك بار مي افتد...يا حق

Posted by: amene at June 3, 2006 9:36 PM

salam,man arghvana hastam ,ie matlab toie weblog neeshtam delam mikhas dar moredesh nazar midadin.
www.dastmalesefid.blogfa.com
matlabe:inja kasi sorode razm nemikhanad.
mamnon

Posted by: arghavan at June 3, 2006 9:17 PM

چقدر قشنگ است ...


من فکر می‌کنم
جاذبه‌ی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دست‌‌هات بوده
از خنده‌هات
موهات
و نگاه برهنه‌ات
که بر تنم می‌ريخت

Posted by: بيتا at June 3, 2006 8:22 PM

پرواز در زمین و سقوط به آسمان... نه پری مانده برای پرواز و نه وزنی برای سقوط... پاینده باشید...

Posted by: همدم at June 3, 2006 5:57 PM

سلام استاد عزيزم. تغييري تو حسهاتون پيش اومده؟ نوع و حس شعراتون خيلي تغيير كرده. هميشه با خوندنشون دلم ميلرزيد تا مدتها. اين لرزشها تازگيها كمتر شده. خوبيد؟

Posted by: شهرزاد at June 3, 2006 2:55 PM

بسيار زيبا بود .من از تكه زندگي چند بار اتفاق مي افتد به طرز خطرناكي خوشم امده انقدر كه چشمانم رطوبت را حس كرد! استاد ادم چطور مي تواند به اسمان سقوط كند ؟...
من هميشه فكر كرده ام نيوتون خيلي اتفاقي نابغه شد چون سيب هميشه مي افتاد اما ادم ها انقدر درگير دو دوتا چهارتاي روزمره شان بودند كه زياد جاذبه زمين را جدي نگرفتند .

Posted by: maryam farrokhnia at June 3, 2006 1:39 PM

منظومه تان چيز ديگري است آقاي معروفي!
ولي...
سرزنده باشيد و زنده ،هميشه.

Posted by: habib saliminejad at June 3, 2006 11:00 AM

چرا حتي با كفشهاي پاشنه بلند
باز هم در برابر بلندي شعرهات
احساس حقارت مي كنم ؟
راستي چند بار به ارتفاع قد تو سقوط كردم

Posted by: binam at June 3, 2006 9:16 AM

محشر بود... فقط همين رو مي تونم بگم

Posted by: مازی at June 3, 2006 6:53 AM

طبق معمول عالي اما طعم شيرين گسي سمفوني مردگان را مگر مي شود فراموش كرد ...
كاش هنوز اين جا بوديد و داستان هاي كوتاهم را براي گردونتان ارسال مي كردم . و حالا كه از ديدار شما در ايران محروم هستيم كاش به وبلاگ من سري مي زديد و راجع به داستانهاي كوتاه من نظري مي داديد .
شايد آسمان هم مثل من آنقدر بزرگ نيست كه سيب را به خود جذب كند ........ و........ شما ........... احتياج به نيوتن نداريد

Posted by: حا مد at June 3, 2006 5:25 AM

اگه مي شد كپيش كرد همين الان مي بردمش توي وبم
البته با اسم خودتون
شب خوش
بازم بخونم.............

Posted by: رو شنک at June 3, 2006 12:46 AM

سلام
چقدر خوبه كه شما در حال خلقين
و امشب چقدر خوشحال شدم يكي اين نيوتن بيچاره رو تحويل گرفت
مي دونيد كه من فيزيك تدريس ميكنم
واييييييييييييي
خوشحالم كردين نصف شبي
مرسي


و اشك
به چشمان ترم
امد
دوباره و بارها


يك شعر گفتم ولي به نظرم يه مخلوق نا رسه

Posted by: رو شنک at June 3, 2006 12:44 AM

آقاي معروفي گرامي
سلام
احتراما به استحضار مي رسانداگر لطف كنيد و به وبلاگ من بيائيد:
با داستان كوتاه در خدمتم:
خيلي مشتاقم اشكلات يا احتمالا نقاط ضعف قوت داستانهاي مرا بگوئيد
من بي صبرانه منتظرم

ممنون

Posted by: bamdadesiyaj at June 3, 2006 12:33 AM

سلام.
تو در هنگام نوشتن سمفونی مردگان آیا زیاد به خشم و هیاهوی فاکنر فکر می کردی؟

Posted by: مجید آقامیری at June 3, 2006 12:25 AM

و تو فكر مي كني دوستان ناديده ات
چند بار سلامت مي دهد
و تو فكر مي كني دوستدارانت
چند بار به انتظار پاسخ
مي نشينند
در اين خفقان پاييزي سكوتت

Posted by: shahin sajjadi at June 2, 2006 1:04 PM

دريا دريا مهرباني در وجود شماست
به زمين مي بخشيدش؟؟

Posted by: نوشا at June 2, 2006 9:48 AM

من فكر مي كنم هرگز نبوده قلب من اينگونه گرم و سرخ... شايد.

Posted by: مصطفي . ع at June 2, 2006 9:03 AM

سلام آقا !

Posted by: رويابيژني at June 2, 2006 8:39 AM

..... .

Posted by: محيا at June 2, 2006 1:07 AM

سلام...سلام...سلام
آقاي معروفي عزيز

اما
دوست دارم بروم آن دورها
پشت آن درخت ها
گم شوم
و
يواشكي بهار شوم

Posted by: بهار at June 1, 2006 8:08 PM

جاذبه تنها،از آسمان اگر باشد؛ماه،گوش ماهی و دکمه به دامن می ریزد...
سلام
س ل ا م
. . . .

Posted by: پری ناز at June 1, 2006 6:52 PM

سلام
من به اين معتقدم كه هنوز براين سوخته تچر ،خاكستر چكامه طلبيس نشسته
و تا اين خاكستر ها پاك بشه كاخه ها بايد ببارد تا اين كوخ ، كاخ شود.ولي به اميد علي ميسر شود.كافي است از خود شروع كنيم و نناليم كه ناليدن جز نااميدي پيامدي ندارد و نااميدي در ورود شيطان !
به راهنمايي هايتان نياز دارم استاد به وبلاگ من سري بزنيد ممنون مي شم
كوچيك شما
برهود

Posted by: برهود at June 1, 2006 4:19 PM

سلام آقاي معروفي
خيلي ارادت داريم
نوشته هاي شما هميشه خوب است
در وبلاگ تازه ام به شما لينك دادم
خوشحال مي شوم بخوانيد
بدرود

Posted by: samira morady at June 1, 2006 3:09 PM

سلام جناب آقای معروفی
سالهاست از طریق نوشته هایت در "گردون" و بعد که کتاب "سمفونی مردگان" را خواندم، پی به ساری بودن قلمتان بردم تا آنکه شما را اینبار مکرر خواندم.
اگر می توانستم خود را با گرمای یک سیب سرخ گرم کنم هیچ گاه انقدر بیهوده نبودم.

دوستدارتان
وحید

Posted by: وحید at June 1, 2006 12:43 PM

مي شه بگي كه موزيك وبلاگت كار كيه
دخترهات خوبن ؟

Posted by: s.j at June 1, 2006 12:23 PM

...

Posted by: maryam at June 1, 2006 11:57 AM

"پناهي" بود براي "رويايي ها" يمان!

Posted by: reza at May 31, 2006 9:29 PM

آقاي معروفي
اگر سقوط نكنم مي ميرم

Posted by: mahta at May 31, 2006 7:39 PM

خیلی زیبا و دلنشین ... با اجازه شما همه شعر هاي قشنگتونو براي عشقم ميفرستم .

Posted by: نیلوفر at May 31, 2006 5:13 PM

سيب من گم شده...
كاش هنوز لاي شاخه ها
جا مانده باشد...

Posted by: مهسا at May 31, 2006 3:29 PM

واقعا قلم جادويي داري آقاي معروفي
اميدواري خاصي به آدم مي بخشي

Posted by: behnaz at May 31, 2006 2:25 PM

آسمان زمين هر جا باشم به اندازه تمام سيب هاي دنيا غمگينم .

Posted by: شمع آجین at May 31, 2006 2:02 PM

حالا دارم به اين فكر ميكنم كه آقاي معروفي شما به زعم من پيش از آنكه نويسنده كتابهاي دوست داشتني من ( سمفوني ، پيكر فرهاد و ...) باشيد يك شاعر تمام هستيد اينجا چقدر خوب است ...و اين شعرها ...

Posted by: بلانش at May 31, 2006 11:04 AM

سلام .با شعرآستاني نو به روزيم و منتظر اثار و نظر شما

Posted by: adiban at May 31, 2006 10:28 AM

فکر این سیبی که شاید فقط یکبار در هوای بالای سر چرخ می خورد و بعد به قلب می نشیند٬آزارم می دهد...سهم قلب کوچک من سیب کرم خورده ایی بود که سیب نبود...
این بار هم کلماتت ناب بود و جادويي... باسی جان٬به آن جعبه ی آواز رنگی٬رنگ جدید نمی بخشی؟
سلام.

Posted by: narges at May 31, 2006 10:28 AM

تمام ستارگان آسمان
فرو ریختند
از حسرت نداشتن
درخشش شیدایی دل من در فراق « تو *».
تمام آبشارهای جهان
خشکیدند
* یه بنده خدا!
لینک سايتتونو گذاشتم در بلاگ... با اینکه... هیچ!
زندگی را چه می کنید؟! زندگی که یک بار اتفاق می افتد را... ؟
آخی...
عاشقانه هاتونو sms میکنم برای یه نفر...
بهم میگه
romance اِت رفته بالا!
استاد؟ این ورا نمی آ ... ؟
حداقل برای گوش دادن به موزیک بلاگم یه کلیک رو اسمم ضرر نداره!

سپاس.

:)

Posted by: MahDie at May 31, 2006 2:15 AM

چقدر چسبید این شعر در این روزهای پر تنش ِ پریشان.

Posted by: الناز at May 31, 2006 12:17 AM
Post a comment









Remember personal info?