June 19, 2006

صدای خودنويس


می‌نشینم  کنار ميز
تان
و آنقدر شیطنت می‌کنم
که صدای همه چیز در
بیايد

صدای جاقلمی و قلم‌ها
صدای خودنويس توی دست‌تان
صدای کاغذها
صدای میز
صدای هوا
...

آن وقتی که رسیده باشم توی بغلت
صدای خدا هم در آمده.

عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرايند
که شعله‌ی اميد
در چراغ انتظار
پت پت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار.
من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم.
وقتی آمدی
با چشم‌هام می‌گويم.
...
عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند.
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم.
...
عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گويند
که با عطر  کلمات
شبی
دل‌آرام شود.
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم.

June 13, 2006

شکست

شکست در بازی‌های فوتبال جام جهانی فاجعه نيست. فاجعه، کتک خوردن زن در خيابان‌های تهران است. فاجعه برآمدن باتوم از آستين پليسیِ برخی زنان است. زنی که با باتومش دهان زنی را نشانه می‌رود، نمی‌داند که دهان خودش را خرد می‌کند؟ اين باتوم از زير کدام ردای مردانه و کدام قلدر درآمده که نمی‌فهمد شعله‌ی همين آتش دودمانش را بر باد می‌دهد؟

شکست در بازی‌های فوتبال جام جهانی تصوير دقيق کشور ماست، آينه‌ی تمام‌قد از نظامی فروپاشيده و بی‌برنامه، عکسی شش در چهار از چهره‌ی وحشت.

"آونگ خاطره‌های ما" از
تجمع اعتراضی زنان برای لغو قوانین زن‌ستیز در ايران چنين نوشته است: «
اینقدر ذهنم آشفته شده که به سختی دارم می‌نویسم . من دختران گلی را دیدم که موهاشان در چنگ پلیس بود. من زنانی را دیدم که محکم و استوار جلو پلیس می‌ایستادند و کتک می‌خوردند! هر چه بیش‌تر متفرق‌مان می‌کردند بر تعداد پلیس‌ها افزوده می‌شد. یک جور اسپری می‌زدند که تا به حال ندیده بودم. نه رنگ داشت و نه پاشیدنش معلوم بود، فقط بوی رننده‌ای می‌داد که نفس کشیدن را سخت می‌کرد. خیلی‌ها دستگیر شدند و هیچ شرکت‌کننده‌ای نبود که باتومی بر سر و بدنش فرود نیاید. لاکردار انگار شوک الکتریکی می‌داد!»
آرش عزيز با عکس‌های بی‌نظيرش می‌گويد زن‌ها هم می‌توانند نامرد باشند. و نوشته‌ است:
«
تنم درد می‌کنه...
خیلی زیاد...
نه بابت اینهایی که تو عکس‌ها می‌بینید...
بابت اون چیزهایی که دیدم و عکسی ازش نیست...»
  

نامردی ربطی به جنسيت ندارد. قديم‌ها کسی که لوطی‌گری سرش نمی‌شد و به مقتضای فضا خود را چماق می‌کرد می‌گفتند نامرد. نامردی يعنی نامردمی، يعنی زور، يعنی اسلحه، يعنی معرفت را مثل هسته‌ی آلبالو قورت دادن و طلبکار بودن.  نامردی يعنی زنی سبيل‌کلفت که با باتوم از آدم‌ها انتقام عقده‌هاش را می‌گيرد، و شب در بغل مردی خود را عق می‌زند، بی دليل.

 

June 11, 2006

روخوانی

                              منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت هفتم

بگذار شمع‌ها را

با دست خود خاموش کنم
بگذار کاه را
با دست خود فشار دهم
«پدر!
فرق "معجزه" و "کرامت" چیست؟»

«نه. حالا نه.
فردا حافظ می‌خوانیم.»
بعید است اینقدر سنگین باشد

بعید است
چیزی که از کاه پر
کنند
اینقدر سنگین شود.

پس چرا
جنازه‌ی خواب‌های من نمی‌میرد؟

در خواب من
بيدار می‌شوی
به تماشای تو
بر دار بلند انتظار
به خواب می‌روم
زنگوله‌ی گردنت
حضور تو را
بر سينه‌ام جار می‌زند.
و من در آن همهمه
لب‌خوانی می‌کنم.
«کمی آبم دهيد»

هر چقدر
بعید
باز تو خدای منی
هر چقدر بعید
باز هماغوشی‌ات را
چون پيکر محبوبی
شهر به
شهر
دنبال خود می‌کشم.


بيا خيال ببافم دور تنت
بيا بپيچم به خيال پيرهنت
بيا در خيالِ بافته‌هام
دنبال خودم بگردم
اين دگمه مال توست؟
بيا بانوی من!
هيچ نگو
صدای نفس‌هات کافی‌ست.
در هياهوی سکوت
نفس‌خوانی می‌کنم.
«آب»

تو می‌دانی نفسی که
مرده را زنده می‌کند
از کجا طلب
 کنم؟

به لب‌هات که نگاه می‌کنم
تشنه‌ام می‌شود.
در خاطره‌ی بيداری‌ام
برهنه‌ای
و در حافظه‌ی خوابم
خيس.
پلک می‌زنم

با زنگوله‌های آسمان
خيس
در موج می‌درخشی
و در اوج می‌رقصی
چون ستاره‌ای آتش‌گرفته
يا گلی شکفته.

مگر می‌شود کسی گل نرگس ببیند
و دوست ندارد؟

«پدر!
کدام گل
 را دوست بدارم؟»
«نرگس زمستان را تاب می‌آورد
تا بهار پیش‌مرگ جوانه‌ها شود.»
«آویزان؟»

«نرگس از خاک می‌روید
مثل این قلم نی.»

«توخالی؟»
«توخالی نیست دختر جان
از خود خالی‌ست.»


هيچ دليلی وجود ندارد
که عاشقت نباشم.
اين همه دوری؟
اين همه راه؟
نمی‌فهمم...


هر چقدر بعید
باز تو خدای
منی

هر چقدر بعید
باز این منم
که در مکیدن نفس‌های تو
از خود خالی می‌شوم.
...

تو با روح "نی" شده‌ی من
چه خواهی نوشت؟


گفتم که!
راه رفتنت را دوست دارم

روخوانی می‌کنم
که در زندگی‌ام راه بروی.
...
می‌شود برگردی از اول بيايی؟

بگو  آ...

June 5, 2006

گفتگو


ساعت 9 امشب به وقت ايران گفتگوی زنده در
VoA
موضوع برنامه: فرار مغزها

June 4, 2006

بدون رنگ


خيال خوابيدن در آغوشت
يا حتا صدات
آقای من!
در آغوش صدات هم
می‌توانم بخوابم
و همه‌ی دنيا را
مال خودم بدانم.

حالا پرواز کرده‌ای
بر بال فرشتگان نشسته‌

پيله‌بسته
پروانه‌ای؟
نه
عقاب من!
آره
تک‌سوار بی نقاب من!

اين منم
که گمشده‌ام
يا تويی
که پيدا نمی‌شوی؟

بدون رنگ
با نوک انگشت‌هات
مرا بر تنم نقاشی کن
فقط
چشم‌هام را باز بکش.