June 11, 2006

روخوانی

                              منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت هفتم

بگذار شمع‌ها را

با دست خود خاموش کنم
بگذار کاه را
با دست خود فشار دهم
«پدر!
فرق "معجزه" و "کرامت" چیست؟»

«نه. حالا نه.
فردا حافظ می‌خوانیم.»
بعید است اینقدر سنگین باشد

بعید است
چیزی که از کاه پر
کنند
اینقدر سنگین شود.

پس چرا
جنازه‌ی خواب‌های من نمی‌میرد؟

در خواب من
بيدار می‌شوی
به تماشای تو
بر دار بلند انتظار
به خواب می‌روم
زنگوله‌ی گردنت
حضور تو را
بر سينه‌ام جار می‌زند.
و من در آن همهمه
لب‌خوانی می‌کنم.
«کمی آبم دهيد»

هر چقدر
بعید
باز تو خدای منی
هر چقدر بعید
باز هماغوشی‌ات را
چون پيکر محبوبی
شهر به
شهر
دنبال خود می‌کشم.


بيا خيال ببافم دور تنت
بيا بپيچم به خيال پيرهنت
بيا در خيالِ بافته‌هام
دنبال خودم بگردم
اين دگمه مال توست؟
بيا بانوی من!
هيچ نگو
صدای نفس‌هات کافی‌ست.
در هياهوی سکوت
نفس‌خوانی می‌کنم.
«آب»

تو می‌دانی نفسی که
مرده را زنده می‌کند
از کجا طلب
 کنم؟

به لب‌هات که نگاه می‌کنم
تشنه‌ام می‌شود.
در خاطره‌ی بيداری‌ام
برهنه‌ای
و در حافظه‌ی خوابم
خيس.
پلک می‌زنم

با زنگوله‌های آسمان
خيس
در موج می‌درخشی
و در اوج می‌رقصی
چون ستاره‌ای آتش‌گرفته
يا گلی شکفته.

مگر می‌شود کسی گل نرگس ببیند
و دوست ندارد؟

«پدر!
کدام گل
 را دوست بدارم؟»
«نرگس زمستان را تاب می‌آورد
تا بهار پیش‌مرگ جوانه‌ها شود.»
«آویزان؟»

«نرگس از خاک می‌روید
مثل این قلم نی.»

«توخالی؟»
«توخالی نیست دختر جان
از خود خالی‌ست.»


هيچ دليلی وجود ندارد
که عاشقت نباشم.
اين همه دوری؟
اين همه راه؟
نمی‌فهمم...


هر چقدر بعید
باز تو خدای
منی

هر چقدر بعید
باز این منم
که در مکیدن نفس‌های تو
از خود خالی می‌شوم.
...

تو با روح "نی" شده‌ی من
چه خواهی نوشت؟


گفتم که!
راه رفتنت را دوست دارم

روخوانی می‌کنم
که در زندگی‌ام راه بروی.
...
می‌شود برگردی از اول بيايی؟

بگو  آ...

@ June 11, 2006 2:45 PM | TrackBack
Comments

بگو آ
...
انگار که می خوای بگی دوسم داری...


Posted by: at December 9, 2006 8:16 PM

توباخداي خود انداز كارو دل خوش دار كه رحم اگر نكند مدعي خدا بكند

Posted by: صديق at September 3, 2006 9:51 AM

آقاي معروفي سلام ..
فكر كنم به اندازه ي كافي معروف شده باشين من مي گم با قصه هاتون .. لطفن مي شه دست از سر شعر بردارين خواهشن .. و يه چيز ديگه .. نويسنده مي شينه عرق ريزي مي كنه به قول يكي .. چي مي خواستم بگم يادم رفت بماند براي بعد ..
موفق باشيد ..

Posted by: nima at July 27, 2006 12:13 AM

سلام.
پدر من تابحال یعنی آن طور که خودش می گوید بیش از دو کتاب (بخش هایی از شاهنامه و دیوان پروین اعتصامی) نخوانده است،با اینحال خیلی خوب می داند« مارکز» چه کاره و حتی اهل کدام کشور است.شما آقای معروفی به نظر خودتان چقدر در دنیا شناخته شده اید.یا نه، خیلی عذر می خواهم، من هرگز آنقدر متوقع نیستم.در کشور خودتان چند نفر اسمی از شما نه به عنوان مغز فراری ،که تنها به عنوان یک نویسنده شنیده اند.پنجاه هزار نفر؟یا شاید صد تا ؟این شما را راضی می کند که روزانه این تعداد از سایت شما بازدید کنند.اما نباید به سه برابر این رقم هم راضی باشید.فقط نباید راضی باشید،چون کاری غیر این از شما ساخته نیست.هیچ چیز ،نه رمان هایتان ،نه فرارتان،نه شعارهای سیاسی تان،و نه شکنجه هایی که چنان سخت بود که هنوز پس از این همه سال نمی توانید جلوی گریه تان را بگیرید.خیر حتی صدای خوردن کف گیرتان به ته دیگ نتوانست توجهی بیش از این رقم را به سمتتان جلب کند.
این را به من نگویید که مردم ما کتاب خوان نیستند.اینجا کسی را پیدا نمی کنید که حداقل یکی از رمان هایی که ما در اینجا آنها را به اسم رمان های دخترمدرسه ای ها می شناسیم را نشناسد.آنهم نه به این دلیل که ایرانی رمان مبتذل را می پسندد. چون این دسته از نویسندگان به دلیل ضعف شان در نوشتن(همان دلیل که من آن را به تک تک نویسندگان ایران نسبت میدهم) با مردم آنقدر صداقت دارند که به ساده و پیش پا افتاده ترین طریق بنویسند .در حالیکه شما برای پوشاندن این نقص لوکیشن های قصه را در هم میریزید،در آن واحد از زبان چندین شخصیت و همینطور مرده ها حرف می زنید.و نتیجه آن می شود، ،عشق و بانوی ناتمام،کولی کنار آتش،سال بلوا.یعنی همه آنچه باید من به عنوان بهترین رمان های کشورم به دوست ایتالیایی ام معرفی کنم.شما مسئول این فقرو بی فرهنگی هستید.
آیا بین گروهتان(منظور وبلایگ نویس ها وطرفدران شماست)کسی تابحال به زبانی غیر از شخصیت های رمان شمابخصوص آیدین که به تنهایی مسئول نیمی از این ابتذالات است، سخن گفته یا داستانی نوشته است. این است که مطمئن می شوم کسی که قرار است انقلابی در ادبیات ایران بپا کند، هرگز از بین شما برنخواهد خواست. .این را میدانم کسی (هرکس)که در فرهنگ،سبک نوشتن وهرچیز دیگر متجدد باشد نمی تواند علی رغم آنچه خود می اندیشد آنقدر کهنه پرست باشد که بوف کور و داش آکل را بازسازی کند. بازسازی و هجوم به گذشته مشخصه ناب یک ایرانی.
در تمام دنیا نویسنده ای پیدا نمی کنید که به سیاست و مسائل کشورش توجه کند و اینهمه یعنی به شدیدترین شکلی که در تمام عمرم دیده ام رمانتیک باشد.آنهایی که به شما نزدیک شده اند چنان درگیر این نزدیکی هستند که هرگز متوجه نخواهند شد که خلاقیت خود در صورتی که پیش از این به اندازه عامی ترین اشخاص در وجودشان بوده را از دست داده اند. کسانی که در کار خود که نوشتن باشد هرگزاز سطح یک انشاء نویس مبتدی بالاتر نمی روند .
میدانید به چه چبز شباهت دارید؟یک دهاتی که به شهر رفته و حالا به همه بچه های دهشان می گوید این طور که ما پای سفره می نشینیم ، آنها نمی نشینند.همین.یا دستکم این همه آنچیزی ست که بخاطرش اینهمه را دور خودتان جمع کرده اید،یکی درددل می کند و بقیه آه می کشند.
قاعده ای وجود دارد که طبق آن هرکس که می نویسد ،نویسنده محسوب می شود.در عین حال نویسنده گان به چند بخش تقسیم میشوند.نویسندگان بزرگ و نویسندگان بی هنر.شما جایی گفتید که" از رمان متوسط بیزارید."این که چنین نفرتی در وجودتان است علی رغم اینکه کمکی به شما نمی کند اما عالیست . آیا از نظر خودتان همه رمان های شما بالاتر از متوسط است؟ آیا پیکرفرهاد یک شاهکار محسوب می شود؟اگر این طور نیست پس باید گفت که شما از برخی رمان هایتان بیزارید.
نکته دیگری که درمورد این حرف وجود دارد این است که من به عنوان یک خواننده که رهگذر و اتفاقا دیرباور است میتوانم تصور کنم که طرفداران شما به خاطر این حرف شما را تحسین کرده اند و حتی در ذهنشان دلیل دیگری برای این نکته یافته اند که شما را یک نویسنده بزرگ بنامند ،بدون آنکه حتی یک نفر از بین آنها این تصور را کند که این حرف بیش از آنکه یک ادعا باشد یک طعنه و متلک است.آنها اسطوره ای بنام عباس معروفی را شایسته این قضاوت گناه آلود نخواهند دانست.
مرضیه نیک پور
از شوشتر

Posted by: مرضیه at July 24, 2006 10:15 AM

درود: اين منم سكوت. اين منم كه حكايت پدران چو من را بر سفالينه هاي هزار ساله ي تان حك كرده ايد.
اين منم فرزند طوفاني كه به هيچ گفت نه. سر به دار گذاشت و گفت نه.
از كه گدايي كنم استتاد؟
از بس گفتم استاد ديگر حالم از خودم به هم مي خورد.به زردشت قسم و به اوستا كه من امروز صبح در جرم مجرد بودن در دانشكده ي محرومي كه به جاي شهيد محمد مختاري و فروهر رويش نوشته شده شهيد ...
به همه ي شاگردان محرومم گفتم اگر از اين ساعت كسي مرا استاد بنامد صدا كند به همانان كه قسم خوردم از واحد حذف شده اند.
من خسته ام. من مرده ام. من ديگر تاب نمي آورم اشكهاي چكيده در تلفن خانه را.هر گاه گوشي را مي گيرم يا نم اشك مادر از فرانسه به صورتم مي نشيند كه آي لعنت به پدرت كه رفت و در همان 5 سالي كه بود يادت داد بگوئي نه اگر به ضرب بود و به زور.
و يا فحاشي يك مشت عوضي كه مرا دو مليتي خائن مي نامند.
من خسته ام از اين مهاجر بودن.تا كجا بايد مهاجر باشم؟اينجا سرزمين پدري و من مهاجرم آنجا سرزمين مادري و من مهاجر.
تو هم كه انگار من جزام دارم. چه شد كه پدر برايت عزيز بود و پسر غريب؟
اگر يادت نمي آيد مي گويم كه كيست پدرم. اما هميشه فكر مي كردم با اولين حرفي كه مي نويسم مي گوئي خدا بيامرز پدرت.
اما به سال رسيد حكايت من و تو نگفتي هنوز. آمدنت هم تحقيق كردم كه مثل كامنتهاي مسعود بهنود از طرف خودش نبود يا ..نمي دانم از كيست كه خود را تو مي خواند و خانواده ي گنجي و مسعود.

Posted by: Dr.soheil khalil poor at July 5, 2006 2:32 PM

و تو انگار کن که هرگز استوار در برابرم نایستاده ای
و من هرگز شعرهایت را .... در گام بالا نخوانده ام

از روزی که رفتی روزهایم بی صاحب ماند
و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه هام گم شد
و من هر روز موم نو آوردم .....
تا آتش شمعت در هجوم تب دار طوفان ها نمیرد

و حال که به یک قدمی ام رسیده ای
اینجا آرام و خاموش مانده ام
و قلمم بر روی کاغذ نمی رقصد
کجایی؟ تو بگو!

شاد زید ...
مهر افزون ...

سعيد از تهران

Posted by: Saeed Hosseini at June 26, 2006 9:07 AM

درود: نه نيامده ام قبله ي عالم بنامم و بنالم و به به چه شعري.
آمده ام كيف كنم از واژه. از تركيب وازه. از بازي دادن اين دايره كه بسامدش توئي. تو .ني. هر دو از خود خالي. و روزي: خداحافظ استاد.
امروز سلام استاد. و نيامده ام كه بنشينم و تو دست به آن از اول.
چرا هميشه بازي با عباس از اول دارد.
استاد جر نزن. جرزني كني باز همان عباسي. معروف.
معروف پدرت. بيامرزد خدايش. كهنامي را به خود از پدر. خدا. و دوباره تكرار اين حلقه.
تا كجا مي خواهي استاد باشي همه شاگرد.
جائي هم براي من باز كن تا بگويمت.
گوشت را جلو بياور تا استاد بگويمت و دوباره از سر كيف.
اين همه از كجا؟ از چه؟ چگونه؟ راستي!
پدرم؟ نه قابلي نداشت.
مي روم از صنف تو شكايتت را مي كنم كه.
زبانت را گاز بگير را كسي گفت. از درونم. گرفتم و نقطه سر سطر

Posted by: Dr. soheil khalil poor at June 23, 2006 3:01 PM

التماس دعا...التماس كردم دعايم كند...التماس براي چه دختر جان؟براي اينكه بخواني مرا...براي خاطر عاشقيم...براي عاشقي دختر جان؟...پس زانو بزن عزيز .التماس كن مرا

Posted by: promte at June 13, 2006 10:06 PM

سلام استاد
اين چند وقت كه نديده بودمتان...بيشتر درس خواندم كه يه وقت از اين چهار ديواري اجباري هم بيرونمان نكنند.
شعرهاي اين چند وقت را خواندم و نظر هاي بالا را. چيزهايي كه باره ي شما شنيده مي شود كه نمي دانم اين برنامه ها تا كي بايد ادامه داشته باشد و ما بخوانيم.
همه از اينها گذشته بايد...جام جهاني المان رو از دست ندين هم فال هم هيجان براي شما
شايد تب فوتبال به شادي زيستن بازتان گرداند.
باي

Posted by: mohammad baghr hajiani at June 13, 2006 12:18 PM

باز هم ممنون بخاطر اون احساس نابی که با شعراتون به مغزم فوران میکنه.

Posted by: پگاه at June 13, 2006 11:34 AM

آقاي معروفي عزيز!
راستي يكي از دوستان طنز نويس ما يه نقدي نوشته كه شامل شما هم مي شه!

Posted by: shahin sajjadi at June 13, 2006 11:22 AM

اينهمه را تاب نمي اورم. ديگر معجزه نيست. از مرزهاي انساني خارج شده...

Posted by: ---- at June 13, 2006 10:05 AM

سلام
خونه تکونی کردم.
خونه من یه خرده شبیه مال شما شده!
رنگش
طعمش
نه مال شما تلخه!
زیـــــــــاد...
اومدم سر بزنم.
هر روز میام... ولی دیده نمیشم. قایم میشم.... تا شاید دیده بشم!
نمیدونم.
ich ... :(

Posted by: Mah/Die at June 13, 2006 12:01 AM

بياييد توي وبلاگم از تجمع امروز ميدان هفت تير نوشتم و عكس انداختم.

Posted by: پدیده at June 12, 2006 5:59 PM

در مورد مصیبت روز
در اتاق تاریک به دنبال گربه سیاهی نگردیم که در اتاق نیست.
برای جلو گیری از ریزش میلیونی جوانان که منجر به بسته شدن پرونده سیاه جرثومه ها می شد در فاصله دو هاف تایم از مجمع تشخیص مصلحت نظام دستور امد که ریتم و روش بازی تغییر کند. همین

Posted by: Andisheh at June 12, 2006 5:54 PM

چه قدر بعيد.... كمي نزديك تر بهتر است..

Posted by: reza at June 12, 2006 4:13 PM

ساده ساده ساده
سخت ساده بايد سرود
كوتاه مثل آه
گاه بدرود.(تهران،خرداد 85)
پيروز باشيد.

Posted by: nima at June 12, 2006 3:15 PM

عين القضات و عشق!
ليلي و مجنون!
فرهاد وشيرين!
...
همينجور دارد شكوهمندتر مي شود،به كجا خواهد رسيد.
"بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست"
سرزنده باشيد و زنده ،هميشه.

Posted by: habib saliminejad at June 12, 2006 11:48 AM

تو خالي نيست ... از خود خاليست. چه تعبير زيباييست شاعر ! امروزم كامل شد و ممنون.

Posted by: رويابيژني at June 12, 2006 10:13 AM

امروز
با نام شما
به روز شدم

Posted by: حميدرضا سليماني at June 12, 2006 8:56 AM

سلام آقاي معروفي،
مساوات ِ ( يا شايد ايجاز ِ ) اين قسمت بسيار زيبا و ستودني است :
" مگر مي شود كسي گل نرگس ببيند
و دوست ندارد "
به جاي اينكه بنويسين :
" مگر مي شود كسي گل نرگس ببيند
و آن را دوست ندارد "
يا مثلا به جاي اينكه بنويسين :
" مگر مي شود كسي گل نرگس ببيند
و دوست نداشته باشد "
نوشتين :
" مگر مي شود كسي گل نرگس ببيند
و دوست ندارد "
پرهيز از حشو، بسيار به استحكام و زيبايي جمله ي شما توي اين شعر كمك كرده. ميگم توي اين شعر چون شايد توي جاي ديگه مثلا نثر، به اين حشو ها نياز باشه !
موفق باشين.

Posted by: سامان ش at June 12, 2006 12:21 AM

برگرد و صدایم کن
تاب نمیاورم

Posted by: ترانه at June 11, 2006 9:56 PM

و تو انگار كن كه شمعي بر تن آدمي نذر كرده باشند
و پيكر آرزوهامان بر دار ديده باشند
...
خداي من خطاط ماهري ست
كه خواب و خيالشان, از وحشت قلم ني و جوهر, تبدار مي كند!

شاد زيد ...
مهر افزون...

Posted by: pooneh at June 11, 2006 9:53 PM

امروز یه دفعه یه عالمه اطلاعات از شما وارد دیتا بیس محدوده ی جمجمه م شد!
نمی دونم حقیقت داره یا نه!
خیلی تعجب میکنم که صفحه خونگی شما رو فیلتر نکردند و نمیکنند ... یا...
البته از این موضوع خوشحالم.
پیشنهاد میکنم به جای فکر کردن زیاد یه کم به خودتون رسیدگی کنید... منظورم جسمی هست.
حتمآ باز با خودتون میگید: بازم تو نظر و پیشنهاد و مزه و ...
جالبیش اینجاس که اگه قراره تائید نشه، حتمآ یکبار خونده میشه.
من فقط احساس کنجکاوی م زیاده!
یعنی فکر میکنید کار دستم بده!؟؟
:(
استــــــــاد؟
لطفآ...

Posted by: mahdie at June 11, 2006 9:53 PM

درود.
استاد مي دانم بسيار سرتان شلوغ است با اينهمه وبلاگ و سايت و كارهاي نوشتاري و..
اما جواب من را هنوز هم نداديد.براي هزارمين بار.
شايد درست باشد كه شما كساني را در حد صحبت هم نمي دانيد.
اما عباس معروفي هميشه برايم يك اتگو بوده و هست.و نمي رنجم و مي فهمم كه نمي شود.
مي خواهم از اين آمدن گله كنم.مي خواهم برگردم. به سرزمين ادبيات و آنجا كه اولين بار پرتره هدايت را پشت ويترين نشريه ژان بلوك ريشار به دوستان فرانسويم در كالج با افتخار نشان مي دادم.و يا به همان پادوواي كوچك و آن كالج خوب كه در نشريه فارسي زبانش بترها آثار عباس معروفي را ترجمه و چاپ كردم.من هر كجا باشم يك مهاجرم.هنوز هم در نشريات در قسمت ادبيات مهاجرت آثارم چاپ مي شود.
اما اين نوستالژي... دكتر سهيل خليل پور-سكوت

Posted by: Dr. soheil khalil poor at June 11, 2006 6:46 PM

نرگس که زمستان سرد را تاب می آورد٬از هوای عاشقیت بهار چرا روی بر می گرداند؟!...
«تو خالی؟»
«تو خالی نیست دختر جان
از خود خالی ست.»
...به نظرم زیبا بود و قشنگ بود برای پی نوشت روخوانی به جا نیست٬مسخ ام کرده٬همین.
سلام.

Posted by: narges at June 11, 2006 4:12 PM

مي شود؟....مي آيي؟...
...

Posted by: مهسا at June 11, 2006 3:54 PM

تو با روح " ني" شده من چه خواهي نوشت . . .؟

استاد !

. . . اين نيست
ترديد كهنه اي كه مرا مي برد به درك . . .

Posted by: حميد at June 11, 2006 3:53 PM

مگر مي شود خواند و ذوق نكرد ؟
اگر هم بشود من كه نتوانستم!
شاد زييد

Posted by: shobeir at June 11, 2006 3:32 PM
Post a comment









Remember personal info?