June 19, 2006

صدای خودنويس


می‌نشینم  کنار ميز
تان
و آنقدر شیطنت می‌کنم
که صدای همه چیز در
بیايد

صدای جاقلمی و قلم‌ها
صدای خودنويس توی دست‌تان
صدای کاغذها
صدای میز
صدای هوا
...

آن وقتی که رسیده باشم توی بغلت
صدای خدا هم در آمده.

عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرايند
که شعله‌ی اميد
در چراغ انتظار
پت پت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار.
من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم.
وقتی آمدی
با چشم‌هام می‌گويم.
...
عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند.
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم.
...
عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گويند
که با عطر  کلمات
شبی
دل‌آرام شود.
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم.

@ June 19, 2006 11:54 PM | TrackBack
Comments

سلام...بي نظير بود...
من از اصول شعر سر در نميارم اما اين شعرت احساس آدمو برانگيخته ميكنه !
نمي دونم چطور بگم....عاشقانه ايي است زيبا!

Posted by: نازنین-گل یخ at March 17, 2007 11:06 AM

سلام عباس همیشه .
وروایات را که مینویسی همه اش از عاشقانه است تا معلم

Posted by: کاوه at August 24, 2006 5:22 AM

be nazare man roohi az asman shoma ra inchenin majzoob khod karde. sarboolandtar az diroozetan bashid

Posted by: sara at July 14, 2006 12:38 PM

سلام
آیا عشق و شاعرانگی با زندگی تناسبی دارد؟
آیا باید همچنان عاشق بمانیم حتی اگر نخواهیم و رنج بکشیم؟
آیا طلاق یک راه حل منصفانه است؟
با این مطالب چشم به راهم
چگونه رابطه را بشکنیم بدون اینکه خود شکسته شویم؟

Posted by: در جستجوی آ ن لغت تنها at July 11, 2006 8:02 AM

سلام. با آن که حق دارم دل خوشی از شما نداشته باشم چرا که آخر سوالات مرا بی جواب گذاشتید و تحقیق من بی پایان ماند باری همیشه به بلاگتان سر میزنم و آرزو میکنم او هم در من منزل یابد.

Posted by: مهسا at July 10, 2006 11:23 AM

سلام نوشته تون خيلي پر مغز بود قلم شيوايي داريد خوشم اومد عميشه موفق باشي و با پشتكار به كارت ادامه بده
حرف آخر
به ما هم سر بزن خوشحال ميشيم

Posted by: آرش at July 10, 2006 2:46 AM

سلام دوست عزيز...كارتون رو خوندم....در بعضي از قسمتها شعر موفقي بود.....خوشحال مي شوم به وبلاگم سربزنيد تا نظراتتان را داشته باشم

Posted by: مهدي بهرنگ راد at July 3, 2006 4:42 PM

قبلا ها بهتر جواب مخاطبان را مي داديد...حالا كه زده ايد به خط راديئو امريكا ديگر تحويل نمي گيريد!!!

Posted by: a at July 3, 2006 12:27 AM

چقدر خوب است آدم عباس معروفی باشد ودر کامنتش بیشتر 100 نفر نظر داده باشند!!!

Posted by: هلندی سرگردان at July 2, 2006 9:57 PM

سلام بر استاد عزیز
راستش من رمز خلاقیت را می دانم
این را که شما هم خلاقید و هم نابغه هستید
اما این را برای کسان زیادی می نویسم تا بدانند چگونه می توانند به
آفرینندگی دائم دست بزنند
باشد تا بیایند و بخوانند
با تشکر
من هنوز اسممو پیدا نکردم.
پیداش می کنم.

Posted by: در جستجوی آن لغت تنها at July 2, 2006 3:46 PM

به احترام همه ی کسانی که قلم شان را نفروختند و افق سبز نگاهشان نشیمن آزادی و آزادگی است . به احترام عباس معروفی که .....
ما را کنار چاه زمزم خود کشي کردند
ما را کنار چشمه با هم خود کشي کردند
يک عده را کم کم به راه راست آوردند.
يک عده را بردند و در دم خود کشي کردند.
آقا... (لفظ آقا زاده ممنوع است)
الفاظ بد را توي عالم خود کشي کردند.
هر واژه ي ممنوع (مثل رانت) را خوردند
گويندگان واژه را هم خود کشي کردند.
- ميهن!
- پَر!
- آقا زاده!
- پَر
- اموال مردم
- پَر
مَردم بدون پر به ماتم خود کشي کردند.
اين بيت قبل از بيت هفتم با تو مي گويد
يک عده را يک عده با سم خود کشي کردند
در بيت هفتم شعر و شاعر پر گشودند و
من را به جرم واژه کم کم خود کشي کردند.
تا پاي چوب دار با پاي خودم بردند
آن وقت با دار و ندارم خود کشي کردند.

Posted by: siyamak at July 2, 2006 3:23 PM

آي عشق آي عشق
رنگ آشنايت
پيدا نيست.
كجايي عباس آقا دلمان گرفت.

Posted by: nima at July 2, 2006 8:35 AM

در اعتراظ به انفاقات 22 خرداد: http://farshadebrahimi.blogsky.com/?PostID=135

Posted by: . at July 2, 2006 7:33 AM

بي تاب خواندنم...چرا به روز نمي كنيد؟

Posted by: بهار at July 1, 2006 2:12 PM

در شب، آغازگر آفرينش
ابرها كنار ميروند
و مردي خود را از هلال ماه به دار آويخته
قطره اي از خونش ميريزد بر ترک هاي كوير

كمي با من مدارا كن ...

Posted by: شمع آجین at July 1, 2006 7:34 AM

سکوت شب
سنگین می بارد
خون
فواره می زند و
ساز شکسته
آرام می نوازد:
عشق
در این دیار
اصل نیست...

دلت بهاري

Posted by: بهار at July 1, 2006 6:07 AM

بیا وبلاگ منو بخون تازه کارم دنبال مخاطبم قربان قدمت .
ولی حتما بیا

Posted by: محمود at July 1, 2006 1:04 AM

استاد چند بار بايد يك مطلب را خواند و باز با آن تازه شد @
چند بار مي شود در يك رودخانه شنا كرد و باز هم بتواني در آن رود حتي روحت را هم خيس كني .
شبير


استاد در ضمن وبلاگي به راه انداخته ايم در باب ديالوگ دوست داريم نظرتان را راجع به آن بدانيم !

شاد زييد

Posted by: گروه دیالوگ at June 30, 2006 8:36 PM

با يه سلام ساده....
سلام
اميدوارم حالتون خوب باشه.

من خيلي خيلي دلم ميخواد دو روان سمفوني مردگان و تماما مخصوص شما را بخونم اما نتونستم توي اينترنت پيدا كنم. ايا امكانش هست كه لطف بفرمايين و منو راهنمايي كنين؟

Posted by: sadeh at June 30, 2006 8:19 PM

سلام آقاي باسي... اسم وبلاگت ستاره مي خوره و پررنگ ميشه, يعني اينجا نو شده... اما چرا خبر تازه اي نيست اينجا؟
خبر تازه ايي بيار, خبر تازه و نو شدن

نرگس عزيز،
کسی وبلاگم را پينگ کرده بی دليل.
مرا ببخشيد.

Posted by: narges at June 30, 2006 5:59 PM

وقتي خدا شما را مي افريد...

Posted by: نوشا at June 30, 2006 4:20 PM

می آیم در وبلاگتان
وآنقدر کامنت می گذارم
که صدایتان در بیاید .

Posted by: سخنگوی القاعده (ایدین و ایدا و اورهان) at June 30, 2006 1:22 PM

نيا..اشكال نداره! همين كه هستي از سرم زياديه!

Posted by: سروش رهگذر at June 30, 2006 9:48 AM

سلام استاد عزيز. رقص كلمات شما واقعا عاليه.

Posted by: امید at June 30, 2006 9:38 AM

سراغتان را از حافظ گرفتم آمد:
چرانه در پي عزم ديار خود باشم چرانه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم به شهر خود روم و شهريار خود باشم
چرا كه نه؟اين دوره هم مي گذرد .

Posted by: nazpari at June 30, 2006 8:47 AM

سلام/اون تيكه اولش خيلي خيلي.........

Posted by: حالگير at June 30, 2006 5:13 AM

ممنون كه كامنت گذاشتين از سر تواضع....سرافراز/

Posted by: حسین نکویی at June 29, 2006 2:34 PM

من بينهايت معتاد سمفوني مردگان بودم و چهار بار خوندمش و اينكه اي كاش شما در وطن بوديد...

Posted by: frsht at June 28, 2006 9:27 PM

سلام....بچه كه بودم اين قدر كنار ميز كار پدرم مي نشستم تا....تمام ميز را حفظ بشوم...تا يادم بماند ..كه چقدر بودن سخت است....يا حق

Posted by: amene at June 28, 2006 8:53 PM

سلام
آقاي معروفي ميشه بگيد سمفوني مردگان رو از كجا ميشه دانود كرد

دوست عزيز،
سمفونی مردگان را می توان خريد.

Posted by: mansour at June 28, 2006 5:51 PM

سلام آقای معروفی.
من یک طرح دارم در باره عشق و دوست داشتن:
" دوستت دارم
به همین یک دلیل ساده"
اگه فرصت کردید سری هم به من بزنید

Posted by: محمد رضا at June 28, 2006 4:52 PM

سلام عباس آقاي معروفي
من شاهسواري هستم اما نه آن شهسواري كه در تهران مي نويسد وكتاب پاگرد را بيرون داده . من حسين برادر كوچكترش هستم كه روزي توي خوابگرد داستاني با نام " دستمال كاغذي مچاله خوني "ازش آورده شد و آقاي معروفي كه شما باشيد نظري نوشتيد . بگذريم . احتمالا فراموش كرده ايد. همانطور كه من فراموش ميكنم ششصدمين باري كه محرم شش سال پيش آب خوردم كي و كجا بود .
من 20 سال از خدا عمر گرفته ام و سوالاتي در مورد داستان ذهنم را مشغول كرده. همين شد كه وبلاگي به نام دستان و آدرس بالا خيلي اتفاقي درست كردم . رك بگويم دوست دارم سري بزنيد و اگر خوشتان آمد لينك بدهيد .قدمتان به روي چشم. يا حق.

Posted by: hossein shahsavari at June 28, 2006 2:47 PM

سلام
تو روخدا بهم نخندين
شناختين؟
روشنكم
بعدشم كه هيچكس شدم
الان اين اسمو واسه خودم اختراع كردم
خب يكي هم اين وسط هست كه هنوز اسمشو پيدا نكرده!
حالا چه طوره؟
جمانه شيوا
عجيبه؟
خب معنيشم خودم كردم
:)

Posted by: جمانه at June 28, 2006 2:21 PM

سلام
شعر خيلي زيبايي بود .
راستي ما فاميل خيلي دور هم هستيم !

Posted by: hossein at June 28, 2006 1:03 PM

سلام اقاي معروفي عزيز
چقدر دير به دير مي اييد!
دلم برايتان تنگ شده!
هميشه باشيد
زهرا

Posted by: zahra at June 28, 2006 12:37 PM

سلام بابا
اميدوارم خوب باشي
من را انداخته اند لب مرز (زاهدان )
خداحافظ

Posted by: ali at June 28, 2006 9:36 AM

marhami bood bar del'e zakhmiam!
eykash ou ham mesl'e to minevesht!
shabhaii ke gozarandam ba delshore o tashvish bood ,na aram ,na ,,,,,,va na aman!

Posted by: Hoda at June 28, 2006 12:11 AM

اقای معروفی. سلام. پرسشی دارم از شما که شاید پاسخش به تردید هام دست کم در زمینه داستان کوتاه پایان دهد نه اما در فعل نوشتن. زمانی که هنوز گردون چرخش تو ایران می گشت , وسواسی داشتم که ایا داستان نویسم یا خیر. یک بار فرستادم برای گردون که دیگر ماهنامه در نیامد. دو سه تا از کله گنده ها گفتندم هنوز نا پخته ام ان موقع ها. حالا اما یه عنوان دکترای مکانیک یدک کش اسم شده.
اما پرسشم چیست ؟ بین نویسنده بودن و نبودن مرزی می توان گذاشت؟ قضاوت می شود معیاری باشد؟ کاش داوری در کار بود و ان داور شما باشید. بدون ردای شوم قاضیان که انها برای کشتند و شما خلق می کنید. لطفا راهنما ی کنیدم. ارادتمند شما

Posted by: ehsan at June 28, 2006 12:11 AM

.......

Posted by: محيا at June 27, 2006 11:32 PM

باز هم به تو رسيدم اين بار نه در خواب كه در بيداري اما باز هم فاصله مرا دار ميزند. از گردون تا گردون... هميشه دلم در هواي نوشته هايت بوده. امروز بازيافته امت و باور كن در اين وانفسا كه خواسته ام دوباره از خود و خانه برخيزم و در خيال آبي اسمان رها شوم در آسماني با تمام حجم نشسته اش، شادم كه تو را باز يافته ام. نزديك به 13سال پيش به من گفتي راه افتاده اي ولي ديري نپاييد كه من و تمام آنها كه دل و دستشان را در پيش تو به گرو گذارده بودند باز مانده شدند از هرچه آب وآيينه و... بود باز هم ميگويم اين بار در خانه باز يافته امت و شادم فريدون را خوانده ام وجاني دوباره گرفته ام و باز هم با تو خواهم بود.

Posted by: ماه لي لي at June 27, 2006 2:07 PM

درود
...جان!
اول، چرا فكر كردي من " آقاي" تماشاچي ام؟! :))
بعد، طلسم ها انواع مختلفي دارند... عشقي و غيره...
معروفي خودش بهتر مي داند كه طاقت دارد يا ندارد... ما را به معشوق معروفي چه كار؟!
این که می نویسم طلسم شده است، خود ماجرائی دارد که مجالش اینجا نیست.

بدرود

[ با اجازه صاب خونه! ]

Posted by: خانم تماشاچی at June 27, 2006 12:48 PM

شانه هاي تو
چتر گريه هاي من است...
دلت بهاري

Posted by: بهار at June 27, 2006 11:11 AM

زيبا مثل هميشه

Posted by: غزاله at June 27, 2006 9:17 AM

سرشارم از دریا
سرشارم از خورشید
سرشارم از بی کران
سرشارم از عشق....

Posted by: س at June 27, 2006 9:02 AM

سلام آقاي معروفي .. شعر بسيار لطيفي بود ... خيلي لذت بردم . در واقع من تا به حال كتابي از شما نخوانده ام ولي در ليست بلند بالاي كتاب هايي كه قرار است بعد از كنكور بخوانم چند كتاب از شما را جا داده ام و ... به زودي مي خوانمشان ( تا دو سه روز ديگر ) . من جسته و گريخته به وبلاگتان سر مي زدم تا اين كه شما را در برنامه ي آقاي بهار لو ديدم و.. بايد بگويم خوش حالم كه حداقل اينترنتي در اختيارمان هست تا با شما و هم نظران شما بتوان رابطه ي نزديك تري داشت . ( خيلي دست و پا شكسته نوشتم! ببخشيد ... )

Posted by: ايده at June 27, 2006 7:25 AM

مگر بانوي شعرهايتان آقا ! آنقدر بزرگ نشده كه دندان لق عاشقانه هاي ناب را بيندازد دور و به همين شعرهاي ساده ي صميمي بسنده كند ؟ فصل عاشقانه هاي ناب سالهاست مرده . سالهاست آقا !

Posted by: رويابيژني at June 27, 2006 5:33 AM

salam Moaleme man,

mikhastam begam be shoma hasudiam mishe, dust dashtam as shahamate shoma kamie ham man dashtam,ta har tsche dust dashtam mieneweshtam.

Miekhastam beguyam ke har kasie gomshodei darad ?

Posted by: shagayeg at June 27, 2006 12:47 AM

كي پلنگي شده قانع به تما شا از ماه ...............

Posted by: میرزایی at June 27, 2006 12:15 AM

http://shahsavar.blogspot.com/2006/06/blog-post_26.html

Posted by: قلمزن at June 26, 2006 3:23 PM

با سلام ... جناب آقاي معروفي عزيز .. از خواندن نوشته هايتان يا بهتر بگويم شكوه نامه هايتان اصلا احساس خوبي ندارم .. چند وقت است به خودتان سر نزده ايد ..خودتان را شبيه آيدين كرده ايد در سمفوني مردگان(اسمش همين بود ..نه!!) ... و ايران را لابد شبيه پدر براي خود مي دانيد ... به نظرم در گمگشتگي گير كرده ايد اين همه مخالفت براي چيست ؟ مي گوييد زنان را زده اند ‘ با باتوم دهان آزاديشان را در راهروهاي عشق بر زمين كوبيده اند .كدام راهرو . خودتان را دور كرده ايد از واقعيت از واقعيتي كه سالهاست جريان دارد . ايران در دالان پيشرفت هر روز به پيش مي رود . اما به خودتان بنگريد چه نصيبي برده ايد از اين همه مخالفت ... جز شكسته شدن و از دست دادن اعتبار به دست آمده ؟ بايد حركت كرد بايد به جلو رفت . اما شما ايستاده ا يد و لب به شكايت گشوده ايد ..بجنبيد .. نكند عاقبتي چون آيدين نصيبتان شود .. زيبا مي نويسيد اما چاشني دين در نوشته هايتان كم است .. كمي نوشته هايتان بي نمك شده .. عرضي ديگر نيست .. فاتحه اي مي خوانم و مي گذرم از اين گورستان كلمات به اميد آن كه جوابتان را ببينم و بخوانم . شاد ‘ پيروز و سربلند باشيد

Posted by: رهگذر غریب at June 26, 2006 2:54 PM

همیشه همینطور بوده
همه ما با هم بوده ایم..در کنار هم اما حس تنهایی هیچ وقت تنهامان نگذاشته
حتی در لحظه های شادمانه ی پر پر کردن سکوت..
در عمق تمام ثامیه ها تنهایی را بارها و بارها باور کرده ایم... که منینم..
منی تنها!
پس اینهمه ما که هر روز چون ناقوس زنگ کلیسا ..نه... اذان صبح و ظهر و شام
بارها بر گوشمان میکوبند کجاست؟
کسی چه میداند؟..
"خيلي خوشحالم ميكنيد به من هم سري بزنيد"

Posted by: raha at June 26, 2006 12:34 PM

salam
modati pish blog ye dokhtare afghan ro moarefi kardid in majara barmigarde be kheili pish va man vaghean az sher haie in khanom khosham omad!!!alan naghle makan kardam va link ishono gom kardam mamnon misham age zahmati nist baram befrestidesh!!
esmeshon khalede bod fek mikonam

بفرماييد:
http://maroufi.malakut.org/archives/2006_01.shtml

Posted by: elnaz at June 26, 2006 6:28 AM

سلام استاد...فقط همين!

Posted by: ا.ا at June 26, 2006 2:44 AM

سلام آقاي معروفي
...چقدر خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم
فقط سمفوني مردگان رو از شما خوندم... حدودا چند ماه پيش. و اتفاقا دوباره بحثش بين دوستان شروع شده...
و همه مون رو به ياد ايدين وجودمون انداخت...

راستي سوجي يني چي؟
يا حق

Posted by: قصه گوی ساکت at June 25, 2006 10:53 PM

آقاي معروفي عزيز
دلم برايتان تنگ شده بود
آمدم تا سلامي گفته باشم و عرض ادبي ...
دوستدارتان.

Posted by: فروغ at June 25, 2006 10:27 PM

استاد عباس معروفي كه از نوجواني نام بزرگتان را بسيار شنيدم باعث افتخارم خواهد بود كه از وبلاگ من كه چند روزي ست باز شده ديدن كنيد و اگر راضي بوديد با شما تبادل لينك داشته باشم منتظر حضور گرم شما هستم
باقي عشق

www.avazebinoghte.blogfa.com

Posted by: afsaneh navran at June 25, 2006 6:40 PM

چه ناشيانه حاشا مي كنيد...

Posted by: Reza at June 25, 2006 3:44 PM

سلام آقای معروفی- لطفا یک نگاه به این نوشته بکنید (نردبان فمینیست)http://www.zananeha.com
آیا واقعا ما لایق این همه تحقیریم؟ چرا یکبار برای همیشه جلوی توهین های اینجوری نسبت به مردان فمینیست را نمیگیریم؟!

Posted by: iran at June 25, 2006 12:10 PM

سلام بر استاد بزرگم
دلم می خواهد به این شعر نگاهی بیندازید
چشم به راه نگاهم
و این شعر
کاش عشق را زبان سخن بود.

Posted by: هیچکس: رو شنک at June 25, 2006 11:24 AM

وقتي ميام اينجا يادم ميفته كه يه چيزايي هنوز وجود داره .
زنده باد

Posted by: kati at June 25, 2006 10:04 AM

سلام.ديروز يه داستان كوتاه از شما خوندم.
رمي.
خيلي زيبا بود.
اولين نوشته اي بود كه از شما ميخوندم.
دير رسيدم.درسته؟ :)
راستي نوشته شما درمورد داريوش باعث شد من برم كنسرتش.
اين مرد يه تيكه خدا بود.
از بابت اون نوشته ممنون.

Posted by: nazanin at June 25, 2006 9:49 AM

باسي باسي باسي باسي من اما لباسي به تنت نمي گذارم!!! هي هي هي چه مي كني با ما؟ وقتي اينجا كامنت ميذارم انگار دارم رو ستوناي طاق بستان يادگاري ميكنم. تشنمه يه ليوان به ليموي تماما مخصوص ميخوام. داري؟

Posted by: bi nam at June 25, 2006 9:45 AM

اقاي تماشاچي
شما فكر مي كنيد كسي با عشقش اقاي معروفي را طلسم كرده باشد؟
من فكر مي كنم اقاي معروفي عشق را طلسم كرده اند كه اين طور نرم زير دستانش مي لغزد و مي بالد و قد مي كشد
اما تا نوك انگشتان او بالاتر نمي رود . نمي تواند بالاتر برود .
حتي طاقت نگريستن به چشمانش را هم ندارد
هيچ وقت
نه ده سال پيش . نه حالا . و نه ده سال ديگر

Posted by: --- at June 25, 2006 2:06 AM

ما سبكساريم و از لغزيدن ما چاره نيست
عاقلان با اين گرانسنگي چرا لغزيده اند

Posted by: سخنگوی القاعده (ایدین و ایدا و اورهان) at June 24, 2006 11:49 PM

قطعه اي از رمان تمامآ مخصوص شما:

زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تن‌شان می‌چسبد تا به حلقه‌ی آتش نگاه کنند، تکه‌ای گوشت نيم‌پز آبدار، يک شلاق، حلقه‌ی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد اراده‌ی پريدن.
بچه‌شيرها زود ياد می‌گيرند که از حلقه‌ی آتش بگذرند، روزی می‌رسد به زودی که شلاق بر تن‌شان فرود نمی‌آيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همه‌ی درد کودکی را باز می‌گرداند تا شير خسته از حلقه‌ بگذرد، که شب بتواند تنهايی‌اش را مرور کند.
زن‌ها اين‌جوری مادر می‌شوند، مردهای سياسی اين‌جوری پا به ميدان مبارزه می‌گذارند، و بعد اشاره‌ی يک شلاق کافی است که هرکس با پيشداوری خود زندگی را تعريف کند.
دلم می‌خواست بی شلاق از حلقه‌ی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چيز تمام شود. سوت و شور تماشاچيان برام اهميتی نداشت.
و مثل‌ سگ‌ پشيمان‌ بودم.
_______________________________

كي ميشه تمام تمامآ مخصوص رو بخونم؟

Posted by: مهدیه at June 24, 2006 11:42 PM

معروفی،
گاهی فکر می کنم
نکند تو را طلسم کرده باشند ؟ !

Posted by: تماشاچی/ w8 4 me at June 24, 2006 11:24 PM

جناب معروفي عزيز دلم، سلام. يه كم سبك شدم كه باهات درددل كردم
قربانت ابوالقاسم ايراني

Posted by: AbolQasem Irani at June 24, 2006 6:22 PM

سلام اقای معروفی. مطلب شکست را خواندم. من به راحتی و بدون عذاب وجدان به آن جمع زنانه نپیوستم! این قصه آن قدر تکرار شده بود که دیگر آخر آن را از بر بودم. عکس ها تنها انزجار مرا برانگیخت نه احساس اندوه را. این فاجعه نیست آقای معروفی. تکرار است. تکرار هر روز من و دختران و زنان دیگر این کشور. نمی دانم آیا عادت شده است یا نه. هرچند شاید عادت شدن آن بدتر از بد باشد. اما بزرگتر از قدرت من است. نه این که از کتک خوردن بهراسم. تحقیر آن نیز دیگر نمی ازارد. آنچه مرا می آزارد این است: هر سال یک بار... فقط؟ آیا این برای یک مبارزه کافی است؟ سالی یک بار تحقیر شدن خود را به نمایش گذاشتن!!! و تمام. شاید اگر شکست میخوریم دلایل بیشتری داشته باشد. به اندازه همان دلایلی که یک تیم را سر افکنده از جام جهانی باز میگرداند. من از این که هر واقعه هر سال در عکس ها و خبرها خلاصه شود و بعد به دست فراموشی سپرده میشود منزجرم. شاید برای پیروزی به چیزی بیشتر از تجمع نیاز باشد. به قدرتی از جنس شعرهای شما.

Posted by: آنا at June 24, 2006 5:37 PM

در روزگاري كه ترانه هامان هم بوي تنفر مي دهد و در آنها واژه هاي سخيفي نظير ديگه ازت بدم مي آد يا تف به مرامت و ... به کار می رود ما كه از نسل ياور هميشه مومن هستيم با خواندن اين عاشقانه ي نابت چه حالي به حالي مي شويم.تقديم به عباس آقاي معروفي كه مي دانم اين پيشكش ناقابل ران ملخ نزد سليمان بردن ست.

ما كه به آن سادگي
دست به دست هم شديم
حالا چرا
نزديك ترين راه آشناي رسيدن به بوسه را
گم كرده ايم !؟
بيا بر گرديم
در رد پاي آن روز ها قدم بزنيم
باور كن
من هنوز هم آبي دريا را
به موج نگاه تو مي بازم
تو هم وقت كردي بيا بشمريم
چند بوسه به هم بدهكاريم؟
چند فنجان چاي را
به اجبار كارو بار روزگار
تنها سر كشيده ايم؟
آن روزهاي هي از هم جداي همين نزديكي ها.
شايد به شعر و آب و آينه پشت كرده ايم
كه حالا خوردن سيب
از ياد ما رفته ست!
(تهران ديماه 84)

Posted by: nima at June 24, 2006 1:27 PM

به قول شاعر:
از صداي سخن خود نويس نديدم خوشتر.

سلام جناب معروفي

Posted by: khosro at June 24, 2006 11:57 AM

چه لطيف.....

Posted by: nezhla at June 24, 2006 4:12 AM

سلام
در پیش سلیمانت من حتی موری که نه
ران ملخی هم نیستم
سرورم من با سمفونی مردگانت سالیان سال است که زنده ام
دیگر چه بگویم
هیچ
فقط سکوت
..............
................
....................

Posted by: سعید آموزگار at June 23, 2006 8:25 PM

اي كاش فرصتي باشد تا همگي يك صدا عاشقانه اي را براي زنان دنيا زمزمه كنيم همان طور كه زنان دنيا در دوران كودكي زمزمه هاي عاشقانه يشان را برايمان لالايي خوانده اند .
صد افسوس كه ما از زنان فرسنگ ها عقب افتاده ايم !

Posted by: رضا آشفته at June 23, 2006 6:06 PM

يك سوال
چي شد كه ديگه جواب ميل ها رو نميدين؟

Posted by: شاهین سجادی at June 23, 2006 5:11 PM

سلام:
والا به خدا شما در نوع خودتون! شاهكاريد...به خدا!!!
فقط يه عيب كوچولو داريد جسارتا! و اونم اينكه به پايين دستاتون نگاه نمي كنيد...
(به خدا توقع زيادي نداره اين نويسنده ي مثلا نويسنده؛ فقط يه نيم خط!!!!!)

سلام،
بی سر و صدا ميام وبلاگ شما رو می خونم و ميرم.

Posted by: سروش رهگذر at June 23, 2006 4:24 PM

درود بر شما
همانا كه ايران عزيز به وجود شما و افرادي مثل شما افتخار دارد .
به خانه كوچك من هم بياييد

Posted by: ابوطالب ندری عکاس و خبر نگار گرگانی at June 23, 2006 1:09 PM

شب هنگام باز می آیم
تا به رویا دیدارت کنم.
کسم نخواهد دید و بازم نخواهد پرسید
خاطر آسوده دار و در را باز بگذار!

Posted by: پری ناز at June 23, 2006 12:21 PM

سلام استاد هميشه از حضورتان كمال استفاده را دارم مرحمتي بفرماييد و به وبلاگ من هم سر بزنيد و اگر اجازه بفرماييد لينكتان كنم

www.avazebinoghte.blogfa.com

Posted by: afsaneh navran at June 23, 2006 10:23 AM

سلام!
زيبا نوشته بوديد.............................همراز

Posted by: زهرا at June 23, 2006 9:44 AM

سلام عزيز! از صحيفه’ تان با اشعار زيبا حال كردم. سبز بمان. قربانت

Posted by: Haroon Rahoon at June 23, 2006 4:28 AM

Salaam,
salaami tar o taazeh,
be letaafate in ghet`e ye binazir
khoobe tooye in donyaye por dard,
ba in hame zakhmi ke dar rooh darim,
hanooz kasi hast ke intor benevise o adam ehsas kone ke hanooz ham eshgh hast o mitavan aashegh bood,
khaste nabashid
Mercede-Netherland

Posted by: Mercede Hashemi at June 22, 2006 10:40 PM

سلام آقای معروفی عزیز!
"عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بيارايد
و زيباترين لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند.
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم."

آقای معروفی! سال بلوا را بارها خواندم! فوق العاده است
کاش باز می دیدمتان

Posted by: نیما نیلیان at June 22, 2006 6:03 PM

سلام آقای معروفی
شما گاهی از عشق می نویسید. ولی هیچوقت نمی نویسید اگر بخواهیم عاشق نباشیم چه کنیم؟ آخه عاشق بودن همیشه خوب نیست اینو دارم حس می کنم.
راستی من یه زمانی با مهرگان شما هم کلاس بودم. و حتی یادمه که یه روز آمدید وسر صف برامون سخرانی کردید و گفتید که وقتی دانشگاه قبول شدید خانوادتون گفتند پسر ما رو باش که رقاصی قبول شده، همیشه این حرف توی ذهنمه و همینطور خنده خانم جهانبانی رو. اگه این کامنت رو خوندید. ميشه برام پاسخ بديد؟

Posted by: baran at June 22, 2006 4:46 PM

آن ايده ابتداي شعر را(آن قدر شيطنت ميكنم كه صداي همه چيز در بيايد) خيلي پسنديدم
موفق باشيد

Posted by: arash at June 22, 2006 4:11 PM

سلام ... و اميدوارم سلامت باشيد ...منتظر قدم رنجه شما و نظراتتان هستم ...

Posted by: سينا بهمنش at June 22, 2006 12:59 PM

عاشقانه هاي ناب را براي دستهاي كوچكي مي گويم كه گرميش ...
بگذريم استاد. عاشقانه هاي ناب رو بايد براي دل خودم بگم.

Posted by: Alireza at June 22, 2006 9:11 AM

آقاي معروفي اگرچه وبلاگم در سطح پاييي است ولي اگر آن را بخوانيد و نظر بدهيد بي شك بزرگترين اتفاق زندگيم خواهد بود
در ضمن هرچه نوشتيد خواندني است و فريدون سه پسر داشت از همه خواندني تر(اين تعريفم را به حساب چاپلوسي نگزاريد ولي شما هميشه شاهكار ميكنيد)
البته ميدانيد كه: ((يك نويسنده ي خوب يك نويسنده ي مرده است))

Posted by: روان پريش at June 21, 2006 8:27 PM

سلام
غنيمت است اين عشق توي اين دنياي مزخرف. و غنيمت است نگاهي كه اين نقش هاي زيبا ي عاشقانه را بر درو ديوار وجود مي بيند و مي گويد و مي نوازد اين عشق را . و اگر هيچ هيچ هيچ نداشتي و همين نگاه را داشتي و حتي براي معشوقي خيالي اين ها را سروده بودي داد از دنيا ستانده اي آقا.
كاش يك ترنج داشتم و يك چاقو وقتي اين ها را مي خواندم .
بسيار شاكر باشيد آقاي معروفي

Posted by: arezoo khamseh at June 21, 2006 5:07 PM

دزدیدن اشعار دیگران و زدن آن به اسم آقای عباس معروفی نویسنده کار زیاد سختی نیست.
ولی فکر نمیکنی آقای معروفی زبونش بیشتر از اینا گیرا باشه؟

دزدگير عزيز،
اينها شعر نيست، اينها نوشته های من است،
اميدوارم اين نوشته ها شما را نرنجانده باشد.
عباس معروفی

Posted by: نینا at June 21, 2006 2:30 PM

سلام استاد
اگر هر روز سري به شما نزنم دلتنگم.
عاشقانه هايتان هميشه پايدار باد
كه از دل مي نويسيد

Posted by: roojyar at June 21, 2006 12:22 PM

سلام
" ... شعر بلد نيستم !"
نه من خيال مي كنم شما پيش از حتي "سهراب" شاعر بوديد؛
من در همان "پيكر فرهاد" فهميدم كه شما شاعريد؛
...شما را ديدم در "صداي آمريكا" آنقدر خوشحال بودم كه نمي دانيد؛
دختركم مي پرسيد :اين همان آقاي معروفي است كه همش مي گي ؟!
...
اين شعرها دراين روزگار؛ قصه دل هاست.
درود.

Posted by: NEDA at June 21, 2006 8:29 AM

راست میگید. شما شعر رو خوب بلد نیستید. دلنشینی شعر شما در رو بودن آن است. اینکه بدون درگیر شدن فکری، عمیق ترین معنی های درونی رو میده. هرچی هست دوست داشتنیه. منتظر داستان های خوب و قوی شما هستم. سمفونی مردگان رو خیلی دوست ندارم. نمیدونم چرا.

Posted by: پگاه at June 21, 2006 7:00 AM

جوهر ِ سياه را كه در صفحه پيش مي رود
تا زماني كه يك سر ِ سوزن سفيدي
براي ِ تنفس ِ نام ات فرصت هست
صبر مي كنم

يك ثانيه ، حتي يك ثانيه دم زدن ِ تو
براي ِ تاب ِ يك قرن تباهي
بس است

سرزنده باشيد و زنده، هميشه.

Posted by: habib saliminejad at June 21, 2006 6:41 AM

ich wunche ales gute fur dia
دلم تنگ شده بود،
باز آمدم... آمدم،
دلم گرفت...
علي، یکی از خوانندگان بلاگ شماست
علی؛ و ... نمي دانم چه بگويم و چطور
باز هم ديوانه شدم آقاي معروفي...
به خودم قول مي دهم ديگر اينجا نيايم...
طاقت ندارم عباس آقا جان.
:((
نه
تاب دلنوشته هاتان،
نه نظرات بعضي خوانندگانتان...
نه سردي سكوتتان، نه هيچ... هيچ! پوزش مرا بپذيريد استاد...
اما اشك مرا هم ببينيد!

Posted by: !من، هیچکس نی ام at June 21, 2006 12:25 AM

salam moaleme man,
kheylie delam tang bud baraye ingune kalamate orginal.
hamische ascheg bemanie.

Posted by: Parvin at June 21, 2006 12:08 AM

آقاي معروفي خالق شاهكار سمفوني مردگان (آيدين و اورهان و آيدا)
اين را بدان كه در حاشيه هايي از شهرها و خانه هايي 50 متري و 5 نفري
كساني مثل من هستند كه منتظر رمانهاو حرف ها و مقالات شما
مانده اند با ذره اي اميد، آن هم به اميد شما
به تلاشتان ادامه دهيد و ان را بيشتر كنيد تا منتهاي توانتان
(علي...مانده در فلسفه ي و جود و در پي حقيقت)
به گفته نيچه تنها راه گذر از اين گرداب كشف حقيقت يا مرگ
است يا ديوانگي.... ممنون

Posted by: ali at June 20, 2006 11:37 PM

این افتخار رو به بنده بدهید و یه سری به صفحه من بزنید. با اجازه شما، بهتون لینک دادم.

Posted by: Dead Writer at June 20, 2006 10:41 PM

من سايه ام و سرابي نشكفته از تو در خيالم
.تو سايه اي و با روشي اندوهگين و مرموز مينشيني بر ديوار هاي تاريك اما از آنها تاريك تري.يك روز در پرتو نيمه مرده ي صبحگاهي گرايشات كنجكاوانه ات تو را ميربايد تا پرده
و ميروي

نور ؛ ذره ذره... بدنت را مينوشداتاقي تاريك
من مدفون در ميان حسرت ها
من تاريك تر از ديوارهاو سرابي از لاشه ي نوراني تو...

Posted by: شمع آجین at June 20, 2006 10:24 PM

كلاغي در ذهن من است
و پاره سنگي در دستم
از خودم مي ترسم
از خودم مي ترسم

(آقاي معروفي به وبلاگ من هم سر بزنيد!)

Posted by: mehran at June 20, 2006 9:26 PM

سلام استاد .
... قرار ندارم
شب آرام براي تو بسازم .
....... چه بلاي سرش مياري !

Posted by: daryabari at June 20, 2006 8:55 PM

نه من سراغ شعر مي روم نه شعر از من ساده سراغي گرفته است....
حالا از همه اينها گذشته بگو هنوز هم در ان دوردستها بازي هاي عاشقانه شبيه بازي هاي كودكانه..........اه.... خندهاي بيدليل...گريه هاي بيدليل ..خيرگيها خيرگيها خيرگي...خيرگي و افق سرخ غروب...خيرگي و علف ترد بهار...خيرگي و شب ...خيرگي و بازي ستاره ها........

ساده است عاشق شدن به همان اندازه كه كودكي...

از شب هم كه گذشتيم...........
حرفي بزن اي سلام نوش ليموي گس....
پس اگر اين سكوت تكوين خوانا ترين ترانه من است....تنها مرا زمزمه كن
اي ساده ....اي صبور

Posted by: mosafer at June 20, 2006 8:21 PM

سلام باسي جان با خواندن دل آواهاي تو تمام غم هاي آشكار و نهان خود را فراموش مي كنم. ايكاش مردم كمي عاشق بودند. سلامتي هميشه تو را آرزومندم.

Posted by: kiyanoosh at June 20, 2006 8:02 PM


(/\)

آخي...
دلم واسه باسي و عاشقانه هاش لك زده بود...
ناب بود عباس آقا جان،
نــــــــــاب و بي قرار.


.

Posted by: پنه لوپه at June 20, 2006 7:19 PM

اینها را باید بر دیوار‌های شهرمان بنویسیم
مردم عاشقی از یادشان رفته است
افسوس .....

Posted by: سرزمین رویایی at June 20, 2006 6:45 PM

فقط تشابه اسمي است؟
يا باور كنم؟
از اينجا تا برلين چند قدم است؟
همه ي راه را خواهم دويد
فقط صدايم كنيد.....

Posted by: --- at June 20, 2006 4:53 PM

salam aghaye marofi
mishe bedonim in banoye nazanini ke intor shomaro be sher avorde kiye?
aslan vojod dare?

Posted by: Maryam at June 20, 2006 4:43 PM

اعتراف مي كنم كه عاشق كساني هستم كه حتي در خنده هاي ريزشان هم نوعي غم سنگيني مي كند. عاشق كساني هستم كه معشوقشان را در چهارچوب پنجره شان گم كرده اند. عاشق كساني هستم كه مي دانند بن بست نزديك است.
مي ترسم باز گرفتار شوم... آن احساس گنگ هميشه پشت در منتظر ايستاده است.
پيكر فرهاد را نبايد مي خواندم.

Posted by: shahin sajjadi at June 20, 2006 4:13 PM

خواندن شعرهاي نويسنده اي كه معتقدم كتابش يكي از ارزشمند ترين كتاب ها در كتاب خانه ي كوچكم است ,به همان اندازه شعف دارد كه ديدار وي از نزديك ميسر باشد.

براي فاجعه ي ميدان هفتم تير هم به قول آيدين:"كار از خرابي گذشته اخوي"

Posted by: بانو مارپل at June 20, 2006 2:55 PM

من اما ...
حتي عاشقانه هم ندارم...
...

Posted by: مهسا at June 20, 2006 2:32 PM

چه قدر.....و باز هم چقدر اين كلمات را دوست دارم

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at June 20, 2006 2:14 PM

سلام ...
اين منم
كه گمشده ام
يا توئي
كه پيدا نمي شوي !!!؟
همين چند روز پيش با چند تا از شعراتون آشنا شدم .... تاسف خوردم كه دير رسيدم .. زندگي هميشه حاصل همين دير رسيدن ها ست ..
ولي از اين به بعد بيشتر مي آم اينجا
شاد باشيد /

Posted by: مریم at June 20, 2006 1:20 PM

سلام. قبلا زیاد اینجا سر می زدم. ولی آنقدر فیلتر شد که حوصله ام سر رفت. حالا باز آمده ام.
آقای معروفی، چند روز پیش «فریدون سه پسر داشت» را خواندم. نباید بگویم که لذت بردم. بیشتر از آن درد کشیدم.
راستی آن رمانی که تکه هایش را اینجا می گذاشتید چاپ شد؟ باید همه ی پست هایی که ندیده ام را ببینم. شاید چیزی درموردش پیدا کنم.
شاد و پیروز باشید.

Posted by: نفیسه at June 20, 2006 12:58 PM

salam, in matlab va be vije ghesmate avalesh ro inghadr doost dashtam ke natoonestam bi neveshtan az inja beram.

سلام خانم شبنم طلوعی،
وبلاگت را می خوانم. می دانم کارهات هم خوب پيش می رود.
شاد باشی
عباس معروفی

Posted by: babune at June 20, 2006 12:40 PM
Post a comment









Remember personal info?