August 10, 2006

راه

غربت من
شده نبودن تو.

همه چيز را مثل موهات
به باد بسپار
دلت را به من.
يادت نرود مال منی!
اين رنگ‌های نو به نو
اين جنگ‌های ويرانگر
اين سنگ‌های مرگ و زندگی
همه
حواس آدم را پرت می‌کنند
از اسب.
می‌ترسم
نگاهت
حواس مرا پرت کند
می‌ترسم
يادم برود مال منی
در آغوشت بگويم
کی می‌آيی؟
بپرسی
کجا؟
و من بگويم
با اسب.

 

@ August 10, 2006 3:30 AM | TrackBack
Comments

اما من فمنيست نيستم . از هرچه بند و خط كشي متنفرم. آقاي معروفي ! فقط از حس توي شعرتان خوشم نيامد. گناه بود؟

Posted by: رويابيژني at September 21, 2006 3:42 PM

سلام به شما.
هنوز چیزی از شما نمیدونم. در طی یک اتفاق و یک جستجو وبلاگتون را پیدا کردم. آشنایی با شخص ارزشمندی چون عباس معروفی که با جون و دل برای اندیشه مینویسه واقعا لذت بخشه.

نگاهت پر گیرا و قلمت تا ابد موثر

Posted by: سارونا at September 2, 2006 11:25 PM

او تو را از كنار گله لجبازي هاي شيرينت دزديد
و براسب صبوري و استقامت نشاند
و به سپيد چادر عشق و ايمانش برد
و بالاي چادر را به تو پيشكش كرد
تا براي هميشه فرمانرواي قلب عاشق او باشي

حاليا سولماز او باش
و سولماز او بمان
تا لحظه تير خلاص ....

(( از كتاب بلند و بي نظير آتش بدودن دود ))

پايدار باشيد , سخت و سربه زير

Posted by: samira at August 26, 2006 1:17 PM

من مدت هاست كه با نوشته هاي شما آشنا شدم. يك حس غريب و آشنايي در دل نوشته هاتون نهفته است كه به قلمم خيلي نزديك. شايد فاميلند. منم يك آسمون فيروزه اي توي اين دنياي مجازي دارم كه پر شده از دل نوشته هايي كه براي آسمونم مي نويسم. مي خوام تا بي نهايت , باران ماهم اسطوره ي تاريخ باشد.
اگر به باران ماهم سر زديد منت گذاشتيد!
×××
بازم می خوام بگم که کم نشه از خنده هات تا دلم دوباره بخاطر غصه های نمی دانم چه ات نگیرد. مگر خبر نداری از این دل ِ بی تویی که لحظه های بودنت را از خدا گدایی می کند، نگران بودن من نباش، من مدت هاست که اسم خودم رو از صحنه ی حضورت خط زدم که مباداهای دلت حقیقت ِ تلخ حضورم نشود.
اتفاق کشیدن غم ِ نگاهت تنها یک بار روی سپیدی کاغذ سُر خورد. من حتی با نداشتن ِ حتی یک نگاهت مدت هاست که در آن مرده ام، دیگر نیازی به داشتن تصوری از گرمای دستانت نیست. دیدی من در همان شبی که ستاره های کمربند جبار در جنوب آسمان بود در تو تمام شدم

Posted by: محدثه at August 24, 2006 9:16 AM

آدرس وبلاگ رو يادم رفت ببخشيد
http://www.pishkesh.blogfa.com

Posted by: maryam at August 24, 2006 7:14 AM

سلام
واقعا قشنگ بود. شعرهاي شما هميشه قشنگن و خوندنشان به آدم لذتي وصف ناپذير ميده.
فقط يك نكته را هم ميخواستم بهتون بگم من يك وبلاگ (از اين وبلاگهاي آدمهاي تازه به دوران رسيده) پيدا كردم كه اشعار شما را به اسم خودش تو سايتش قرار مي ده (واقعا متاسفم از وجود چنين آدم هايي كه خودشون رو اهل ادب و هنر هم ميدونن) من چند باري براش تو نظراتش نوشتم و خواستم كه اسم شاعر رو هم ذكر كنه ولي گويا اين خانم اين كار (دزديدن اشعار ديگران) عادتش و نظرات من رو از سايتشون پاك كردند.
من آدرس وبلاگش را براتون ميگذارم وقت كرديد يك نگاهي بكنيد. (به خصوص به شعرهاي غربت من شده نبودن تو و عاشقت باشم مي ميرم يا عاشقت نباشم- و تازه جالبي قضيه اين جاست كه تو اشعار شما دست برده و عبارت بانوي من را در شعر عاشقت باشم مي ميرم يا عاشقت نباشم به آقاي من!!!! تغيير داده )
باز هم مي گم از وجود چنين آدم هايي واقعا متاسفم.
موفق باشيد.

Posted by: maryam at August 24, 2006 7:10 AM

عباس
تو تنفسي!
چرا ديگه كم مي نويسي.

Posted by: khosro at August 19, 2006 9:36 PM

سلام اقاي معروفي
من تازه بلاگ شما راپيدا كردم واز اين جهت خيلي خوشحالم
از زماني كه كتاب " سمفوني مردگان" شما را خواندم چطور بگويم هيچ كتاب ديگري برايم جذاب نيست . فكر مي كنم حالا بهترين زمان براي تشكر از شما به خاطر اين كتاب باشد. ممنونم . هيچ كس تا به اين اندازه به من نزديك نبوده به غير از "ايدين اورخاني". باز هم ممنونم.
اميدوارم بتوانم بلاگتان را به ليست پيوند هايم اضافه كنم.
شاد و خورشيد صفت باشيد.
يا حق

Posted by: man at August 19, 2006 8:58 PM

عباس معروفی!
هزار وعده ز خوبان یکی وفا نکنند.
نکنند؟!

Posted by: محمد عرب زاده at August 19, 2006 4:29 PM

سلام
قبلا هم براي شما نوشته بودم! مي خوام باهاتون خصوصي حرف بزنم!
الان كه دارم مي نويسم دارم از آرشيو شما هر چي شعره كپي مي كنم كه بعد پريت بگيرم كه بعد ببرم خونه تا هر وقت دلم خواست بخونم! قبلا گفته بودم كه وقتي شعر هاي شما رو مي خونم يه جوري مي شم! اونجوري شدن رو دوس دارم. از بس كه مشغوليات روزمره من زياده ( مشغوليت به هيچ!!!!) به يه چيزي احتياج دارم. توي اتاقم نه شراب دارم نه سيگار مي كشم و نه هيچ! فقط فكر مي كنم و به بازي سايه شاخه هاي درخت از بهار تا زمستان روي پرده پنجره نگاه مي كنم!
اونوقت به يه چيزي احتياج دارم كه مي دونم قبل ها وقتي چند روزي دور از هياهو مي موندم به سراغم ميومد. حالا ديگه وقتي براي دوري از هياهو ندارم. سره خيلي به هيچ شلوغه!
به همين خاطر تصميم گرفتم بدون اجازه شما شعرها رو كپي كنم تا بعد به متن ها برسم!
مي تونستم اجازه بگيرم و منتظر اجازه شما بمونم با اينكه بعيد بود بي جواب بمونم گغتم نكنه بشه مثل راي دادگاه بشه مثله جواب نامه شركت بشه مثله هر كار ديگه اي كه از روي اصول انجام دادم و هيچ وقت به نتيجه مطلوب نرسيدم.
نميدونم براي اينكار بايد عذر خواهي كنم يا نه!
اجازه نميگيرم چون عادت اجازه گرفتن به تلافي همين اخلاق از سرم افتاده!
هيچ كس به خاطر هيچ چيز از من اجازه نخواست. از به دنيا اومدنم گرفته تا توي اين دنيا موندنم ! گفتم شايد رسم درست اين باشد.
عذر خواهي هم نمي كنم. اول به دليل اينكه عذر خواهي كردن از شما به نوعي توهين به شما باشد. دوما اينكه ....
شايد اصلا نيازي به توضيح نباشه! اين عادت بديه كه من دارم! هميشه بيش از حد توضيح مي دهم!
فقط احساس كردم تا بيشتر از اين پير نشده ام و غرق نيز و حالا كه پر از هيچ و بسيار مشغول به هيچ شده ام تا بيشتر از اين دير نشده همين يكي چيز رو كه بهم كمك ميكنه تا يه جوري بشم! يه جوري كه دوس دارم! رو براي خودم برش دارم!
با اين حال اگه دوس نداشتين بهم بگين! هنوز هم مي تونم فقط فروغ بخونم!
باز هم براتون مي نويسم ! بعدا! درباره يه چيز ديگه!
زيبا

پ.ن. نوشتنم كه تمام شد! كپي كردن ها هم به آخر رسيد!

Posted by: Xiba at August 19, 2006 1:48 PM

قربت من
شده بودن با تو

Posted by: چیزی شبیه باران at August 19, 2006 11:00 AM

...من برمي خيزم!

چراغي در دست
چراغي در دلم.
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آينه ئي برابر آينه ات مي گذارم
تا از تو
ابديتي بسازم.

تقديم شما كه بمانيد و براي دلهاي تنهاي دلتنگ ما بازم بنويسيد.

Posted by: NEDA at August 19, 2006 10:49 AM

بنظر شما آيا عكسهاي من از تعزيه ميتونن تصوير درستي از مذهب در ايران باشند؟

Posted by: مهدی ملکی at August 19, 2006 9:54 AM

"چون بر سر ِكوي يار خُسبيم
بالين و لحافِ ما ثرياست
بر خاك چو نام ِاو نويسيم
هر پاره ي خاك حور و حوراست"

معشوقه در شعرهاي معروفي آن زنِ تربيت يافته براي نمايش و سكس و بهره وري در جهانِ شي گراي دكارتي نيست. دستكار ِسترگِ آن افريدگار ِزيبايي است كه در فرصتِ ميانِ ستاره ها در رقص است.
لكاته نيست كه در بستري دنده به دنده اش كنند، يا خود آن اثيري ِآسماني كه تنها از سرماي تنش نصيب برند .
هرگز به اين شناعت هاي ديرينه آلوده نيست.
بندي تازه نيست تا زيبايي را در انحصار ِخود درآورد.
عروسكِ سر ِتاقچه اش كند و كوكِ آنچه مي طلبد.
زن در اين شعرها به زلالتِ جويباران مي ماند .
" تو مال مني "سدي نيست كه وجودش را مسخر كند ،شنا كردني است در تموج ِآن كه خود رهسپار ِجاودانگي است.
آينه گذاشتن در برابر ِآينه است، تكثير ِشعوري زيباشناختانه است در جهاني بدونِ مرز، آنجا كه انديشه ها مثل ِمه بر اندام ِهم پيچانند.
خوانش ِاين شعر را مي آغاز يم:
"غربت من شده نبودن تو"
سوزواره كلامي است اين برآمده از جاني سوخته از فراقِ شمس ، كه بودنِ تو همه آشنايي است ، تاب آوردنِ ظلمتِ سردِ جهان است و اطمينان به زير پاي خويش.
"همه چيز را مثل موهات به باد بسپار
دلت را به من"
باد آزادي است، حركت است و جا نماندن در سكوني بويناك، سبكبالي مرغانِ سپيدِ دريايي است، شاعر نيز خود باد است،در طلبِ دلي به قصدِ تانگويي پايان پذير در كلافِ جنگلها و دشتها و صخره هاي دور.
خوش نشسته است رنگ و جنگ و سنگ بر اين شعر.
زينهاري است او را و خو يشتن را به درنغلتيدن، گم كردنو فرود آمدن از آن ولايتِ والا بر حضيضي مرسوم، دعوتي است به يال افشان تر ين آزاده ي جهان ،" اسب"
اينجا اسب و سوار مكمل ِهمند .عاشق و معشوق.آسمان و زمين.
و اين تصاحبِ دو جانبه
خود
معناي عزيز ِآزادي است.

Posted by: سعيد دارايي at August 18, 2006 12:58 PM

«بیایید اینگونه نباشیم». بیایید پا را فراتر نهیم ولی نه از گلیم خویش که از «خود». به دنبال من بگردیم، نه تنها که در جمع. از «کویر» گذر کنیم و نترسیم از «هبوط در کویر». «رهایی از دانستگی» را یاد بگیریم. چشم ها را بشوئیم و بشناسیم «راز گل سرخ» را؛ چه زیر باران چه «زیر درختان اقاقیا»، چه با «زن» چه با «دایی».

درصدد «تعبیر خواب عموجان» نباشیم و «تولّدی دیگر» را تجربه کنیم چه با «فروغ» چه کم فروغ یا دیگری. آری «عصیان» کنیم چه «عصیان مهمترین فضیلت و ممتازترین خصلت آدمی است»؛ و دست بیعت دراز کنیم به سوی «مردی که می خندد». «خوشه های خشم» خود را بچینیم و تهی شویم از «چرند و پرند» و با پیرمرد به دریا برویم ولی هرگز فراموش نکنیم که او را نباید تنها گذاشت. از «وراجی های سر شب» بکاهیم ولی نیمه های شب با «بوف کور» هم آوا شویم و دردهای نهان در «دیوار» را دریابیم. بدانیم که همیشه «صدایی در راه» است که باید به آن گوش سپرد. باید صعود کرد و بالا رفت، «پله پله تا ملاقات خدا» و بعد «خدا بودن».

Posted by: ضمیر ناخودآگاه at August 18, 2006 10:19 AM

چرا به ايميل هام جواب نمي دي .... حتما نمي خواني شان نه ............... اما من برات حاظرم همه ي روزها را از همين جا ايميل بزنم و تو و برلين را يكجا به هم بريزم ....... برات گريه مي فرستم ...... گريه هام را كه آن قدر زير پلك هام مانده اند كه طعم شراب هفت ساله را گرفته اند ............. آن قدر مي نويسم كه خجالت ات بيايد كه جوا ب ندهي ............. كه روت نشود بي جواب بگذاري ام .............................

خانم فاطمه باباخانی عزيز،
داستان های شما رسيد، ولی به من فرصت بدهيد اول بخوانم، بعد چيزی بگويم. چرا برلين را به هم می ريزيد؟ از گريه هاتان را هم داستان بسازيد، داستانی که نتوان بهترش را نوشت.
شاد باشيد
با سلام
عباس معروفی

همين ..........

Posted by: فاطمه باباخاني at August 18, 2006 7:47 AM

سلام و با اجازه ي آقاي معروفي

سخني با رويا خانم ياغي و طاغی

واژه ها آنقدر دل نازكند كه تاب ديدن تنهايي ات را ندارند. پس ناگاه از راه مي رسند، چون بوسه مي نشينند بر لبانت كه مي شود شعر، كه مي شوي شاعر. زن باشي يا مرد.تا شعري نجوشد، شاعري زاده نمي شود. حالا يك بار ديگر ( راه) را به خاطر شعر بودنش بخوانيد بي كه به جنسيت شاعر سنجاقش كنيد. شايد آنكه مي گو يد: يادت نرود مال مني، زني باشد.و البته اگر به احساسات فمينيستي شما بر نخورد ، از نگاه من فروغ بزرگ شاعر بود نه شاعره.
(نيما، يك شاعر كوچولو)

Posted by: nima at August 18, 2006 2:19 AM

شعرتونو خوندم.من بلد نیستم تمجید کنم وقتی ...به هر حال هنور عباس معروفی هستی!و ديگه اينكه خیلی وقته نیومدین مهمونی خونه من!

Posted by: زینب حسن پور at August 18, 2006 12:06 AM

سلام
ميدونيد اگه مجيد شرافت داشت اونوقت بيشتر ميشد اميدوار بود كه معني ازادي رو فهميده

Posted by: saghi at August 17, 2006 8:56 AM

ميخواهم بگويمتان كه چرا دستم نميرفت براي اين شعرتان چيزي بنويسم . چرا خشمي تنم را ميگيرفت/ دلم را هم... ميدانم بي غرض شعر گفتيد . ميدانم هم كه زنهاي بسياري ناجورند بامن . ميدانم زنها اكثرا عاشق حصارند .عاشق مال ِكسي بودن / اندوخته ي مردي بودن . من اما حرصم ميگيرد .
از آن گوشه ي شعرتان كه هي تاكيد ميكند " يادت نرود مال ِمني " بدم مي آيد " .
همين گوشه باعث شد كه هي شعرتان را بخوانم و هر بار بگذرم و صدايي توي دلم فرياد بزند من هزار بار خوشبختم كه صاحبي ندارم ... مال ِ كسي نيستم . زن ِگردنكش ِگنده ي مهجوري هستم كه بي سند م / بي صاحب ... چه قدر آقا فارغبالم و خوشوقت...
آقا ! چند روز پيش مردي براي فريفتن دل محقرم صدايم كرد " كوچولو " . از آن روز دلم آشوب است . گفت دوست ندارم كار كني . خسته ميشوي ... از آن روز حالم عجيب بهم ميخورد . دلم كه به اين آساني درگير نميشود اما راحت بهم ميخورد...من چند بار اين شنيده را بالا آورده باشم خوب است؟
بي غرض بود شعرتان آقا ! ميدانم... اما خداكند معشوقه ي توي شعرتان ياغي و وحشي و از جنس من نباشد .
منتظرم شعر تازه اي ببينم . شعري كه هواي تازه براي معشوقه اي باشد كه نيازمند رهاييست / نه تصاحب.

Posted by: رويابيژني at August 17, 2006 5:41 AM

آره خوب سلام
من با قصه هاي شما بزرگ شدم و حالا عاشق كه شدم با شعرهاتون بوده
پدرم دريا روندگان جزيره آبي تر شما را توي آنتولوژي داستان معاصر فارسي
يكي دو سال قبل به زبان كردي ترجمه كرده بود ... داستاني كه من و
هردوتامون دوست داشتيم ...
دلم ميخواد بهم سر بزنين و نظرتون را مفصل راجع به شعرهام ....
يه جايي ديگه هم ( پيش سيروس شاملو ) گفتم . اگه خدايي باشه من را
kurd آفريد تا كه فارسي معشوقه ام باشد .
ميدونم كه ميدونيد انتظار سخته واسه همين مطمئنم منتظرم نمي گذاريد و
به وبلاگم سر مي زنيد ...
من
در شيشه هاي جيوه زده زيباترم
و تو
رد پايت از همين جا معلوم است ....

Posted by: آلزايمر at August 17, 2006 1:43 AM

... وحالا من مي پرسم - همراه قلمتان - تاكي سايه اين خشم بر سرمان باشد؟... تا كجا جنگ هاي نو به نو؟...

Posted by: حامد at August 16, 2006 11:58 PM

سلام . اين پرسش ماست . با جهاني كه تغيير نمي كند چه بايد كرد . آ يا بايد تسليم شد. در اين لحظه است كه شعر وارد مي شود. هستي اجتماعي و فردي مان را جابجا مي كند . اين جابجا كردن ذهن را تغيير مي دهد. اين تغيير ذهن . عين را ناخواستني تر مي سازدو خواست ما را براي تغغير فربه تر و در اينجا شعر تند تر مي شود . جابجايي ها شدت بيشتري مي يابد و باز ورطه آ نچه در ذهن مي بينيم و در عين باز نمي يابيم بيشتر مي شود. عصيان مي كنيم با واژه ها . با بخشيدن منظوري ديگر به واژه ها. در اين فرايند لحظه اي مي رسد ذهن .عين را نمي گذارد تغيير نكند . عين هم تن به تغيير مي دهد . بايد خواند شعر را . آ نقدر خواند كه بي تابي عين برسد كه مي رسد . من اين فرصت را در عين ديده ام . خوشحالم كه از راه دور با همه زخمهايم شما را مي خوانم تا زخمها فراموش نكنند تازه بمانند.

Posted by: محمد آقازاده at August 16, 2006 2:26 PM

اگر پرت شد و از اسب افتاد چي؟
آنوقت چه كارش كنيم؟
درمانش چيست؟
ممكن است روي دستمان بماند؟

حکم را قاضی می دهد
کار ما فقط
افتادن است.
راستی خانم نارنج
نوشته های شما اگر برای داستان تربيت شوند شما يکی از بهترين نويسندگان ما خواهيد بود. حيف که...
عباس معروفی

Posted by: نارنج at August 15, 2006 9:46 PM

حكم كسي كه حواسش پرت شود چيست آقاي معروفي؟

Posted by: نارنج at August 15, 2006 9:44 PM

سلام ....
هميشه از ادبيات ايران نفرت داشتم تا اينكه بوف كور رو خوندم و كمي آرام شدم ... جمال زاده و ديگران برام جذاب نبودن و فكر ميكردم در ادبيات فارسي معاصر نويسنده ديگري كه ارزش نام نويسنده را داشته باشد وجود نداره ! ... اما .... از اينترنت كتاب فريدون سه پسر داشت رو دانلود کردم سال گذشته بود که من یک نفس این کتاب رو در عین ناباوری مطالعه کردم و به راستی لذت بردم .... و بعد .....
حالا چقدر خوشحالم که به جمع نویسندگان مورد علاقه من اضافه شدید ... چخوف دوست داشتنی من حالا یه دوست ایرانی داره !
به گمانم چند هفته قبل بود که به سرم زد در مورد شما مقاله ایی بنویسم و شروع کردم به جستجو در اینترنت و بعد از تایپ نام شما به اینجا رسیدم ... باورم نمیشد که اینجا وبلاگ خود شما باشه ... همه نوشته هاتون رو سیو کردم و با اشتیاق خواندم ... بعضی از شعر هاتون ( نه همه ی اونها ) بسیار زیبا هستند و گاهی با خودم میگم : بهتر نیست معروفی نویسندگی را رها کرده و فقط شعر بگوید !!
نوشته های شما را دوست دارم ... هر چند از نظر دیدگاه سیاسی با شما توافق ندارم اما این دلیل نمیشه که به وجودتون افتخار نکنم ...
همواره موفق و سربلند باشید .

Posted by: erfan at August 15, 2006 7:52 PM

بي قرارم .......

انگشتانم در لمس بدنت از هم جا ميمانندلطافت جوشان تو ، مرا به تب ميبردو در شوق احساس نبض هاي خروشان تنت ، عقربه ها از هم جا ميمانند.کشش غرقدره ي بدن تو، وقتي اينگونه به رقص ميروي، چه ويرانگر است.

Posted by: شمع آجین at August 15, 2006 1:17 PM

چه احساسي دارد وقتي با نوشته هاي كسي بزرگ مي شوي.تا به حال فكرش را كرده ايد كه چقدر مي توانيد به من و امثال من كه با شعرها و نوشتهته هاي شما بزرگ مي شوند حسادت كنيد؟!.

Posted by: untimely.meditations at August 15, 2006 10:53 AM

سلام و با اجازه

چند روزي وقت نشد به پنجره تان سر بزنم.البته تقصير خود تان شد.آخر مدتي
پرده را كشيده بوديد.ولي بد هم نشد.براي سومين بار گوش سپردم به سمفوني مردگان.و سه باره اشكم سراز ير شد وقتي باز رسيد به اينجا كه آباداني دست عروس قشنگي را گرفته بود كه غذاهاي خوشمزه مي پخت،ظرفها را تميز مي شست،هيچ توقعي نداشت و گاه از پدر يا اورهان كتك مي خورد.راستي چرا؟ من در سه مقطع سني مختلف به اينجاي قصه كه رسيدم بغضم تركيد؟!آخرين بار پر يشب بود.

Posted by: nima at August 14, 2006 11:45 PM

عالي بود حسش اينقدر قوي بود كه فورا به تصوير در مي امد

Posted by: لهام at August 14, 2006 10:45 PM

مـثل هـمیشـه زیـبا
آدم رو بـه بـاغ ِ خـاطرات میـبرید

Posted by: کـیانـوش at August 14, 2006 10:02 PM

سلام بر شما! هنوز هم نوشته هاتان بال پرواز مي دهد. هر چند كم كار تر از گذشته ها شده ايد هر چند بسياري ار افكارتان از جنس نگاه من نيست اما هنوز هم رهايم مي كند چشمانم مي بندد و مي گذارد ضرب آهنگ تلخ زمان را فراموش كنم. گاه به ياد داستان رفتنتان مي افتم. من كه هرگز نديدمتان. اما شايد زود خيلي زود پرتاب شدم آن سوها شايد همه چيز دگرگون شد...

Posted by: خنیا at August 14, 2006 5:57 PM

استاد سلام
امیدوارم که حالتون خوب باشه
از شما و تمامی دوستان عزیزتون دعوت میکنم یه سری به سایت 1001 شب بزنین
خیلی خیلی خوشحال می شم نظر نقادانه تون رو راجع به وب سایت بدونم
با احترام - منصور جهانبخش

Posted by: mansoor jahanbakhsh at August 14, 2006 4:55 PM

آقای معروفی میشه توی ملکوت شما وبلاگ ساخت؟

Posted by: baran at August 14, 2006 2:42 PM

عالي بود و باز هم عالي بود

Posted by: negar at August 14, 2006 1:30 PM

خدا وقتي تو را مي افريد به چي فكر مي كرد؟

Posted by: --- at August 14, 2006 9:26 AM

عباس جان سلام.
آغاز هفته بر تو خجسته باد.
در قلهُ قاف بود که فرهاد را دیدم.
در رویایم در قله قاف فرهاد را دیدم که به عقابی میگفت بکََن:
"همه چيز را مثل موهات
به باد بسپار
دلت را به من.
يادت نرود مال منی!".
و عقاب که بر بالهایش " غربت من شده نبودن تو" خالکوبی شده بود
با منقارش میکَند بر دل کوه دلگفته های تو را و مولوی با نوایی خوش میخواند:
"گاه خورشید و گهی دریا شوی
گاه کوه قاف و گه عنقا شوی".
عاشق و سهی بمانی شاعر سرزمین دلها.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at August 14, 2006 9:19 AM

همه چيز را مثل موهام به باد سپرده ام .............. و انگار دارد مي بردم ................. بادي كه به خاطر موهام گرفته ..................... تا ذره ذره ام را بالا ببرد ............ به سوي او كه هنوز انگار كمي غريبه است با من ....................... راه را هم كه دم به دم گم مي كنم تا برسم به او ....................... مي ترسم اين روزها مي ترسم .............. نگرانم دنيام بعد از خودم ............... مي ترسم چالم كنند و دست و دل دنيا از من سير نشده باشد و دست دنيا با من چال كنند ......................... راه .... بيراه .......... چرا دلم يك طوري شده .................
برات داستان ايميل كردم بخوانش ............. براي آدولف نوشته امش ..... آدولف


همين ................ فاطمه

Posted by: فاطمه و at August 14, 2006 4:54 AM

سلام آقاي معروفي ... بالاخره دلم نيامد اين را براي تان ننويسم ... انتقاد را كه بر مي تابي دوست گرامي ؟ ... زياد كه از آدم تعريف شود : آدم مي رود جايي كه ديگران مي خواهند ... مي بخشيد : نوشته هاي شما : چه فرق اساسي دارد با نوشته هاي فهيمه رحيمي ؟ ... آيا بايد برگرديم به بحث هاي قرن 17 - 18 و اينكه عشق كلفت نوكرها ... با عشق رومئو ژوليت : فرق دارد ؟ ... و اما اگر ارزش گذاري منفي روي نوشته هايي چون رمان هاي : ر.اعتمادي و دانيل استيل و ... نداريد ( كه من اينها را دقيقا مناسب حال خوانندگانش مي دانم و صدالبته مناسب و مفيد براي شان ... اما خب اگر آنها را عده اي شايسته ي جوايز بزرگ مي دانستند : كامنتم براي آنها هم همين بود ) : من پوزش مي خواهم از انتقادم ... اما با اين نوع ادبيات ... و آن ادبيات نگارشي تان در زمان مثلا انتخابات و برخوردهاي تان در چپ و راست كردن خيلي از موضع هاي مخالف نظر شما : باعث شده بود از آن موقع تا كنون به اينجا سر نزنم ... بگذريم : دوست عزيزم : عذر مي خواهم اگر رنجشي پديد آوردم ... اما به دلايلي خاص خودم ( و الان ) تصميم گرفتم : حرف دلم را در مورد رمان ها و نوشته هاي تان بگويم ... و اما در مورد شخص خودتان ( و براي هر انساني : با هر عقيده و رنگ و جنس و نام ) : شادي و سلامتي و سربلندي خواهانم ... هميشه باشيد : در پناه مهر خدا : و دور از نفرت

Posted by: بهنام at August 14, 2006 4:03 AM

http://www.tir78.blogspot.com/

Posted by: pedram at August 14, 2006 1:25 AM

از وقتي اين جا رو پيدا كردم هميشه وقتي به اينترنت وصل ميشم اين صفحه رو باز ميكنم گويي توي فضاي اين جا دنبال چيزي ميگردم
نمي دونم شايد شعر ها يا شايد اين موسيقي كه انگار با هر ضربه روي پيانو آدم رو آروم تر ميكنه و بيشتر توي خودش فرو مي بره دليل اين كنكاش گنگ منه
مي دوني زندگي رو هميشه ساده گرفتم اما نميدونم چرا داره سخت ميگذره
اصلا توجهي به برخورد من با خودش نداره
به جاي عجيبي رسيديم
وقتي رسانه ها هر روز دارن بهت گوشزد ميكنن كه بشر هنوز هم ابله و جاهله و هيچ تفاوتي با قبلش نكرده وقتي ميبيني كه بشر فقط مدل حماقت هاش عوض شده و ادعاش زياد
وقتي بدون انجام هيچ كار بدي يه پاسبان كه ميبيني تنت ميلرزه و قلبت به صدا در مياد
به جايي ميرسي كه احساس امنيت و آرامش رو مثل يك رويا ميبيني
مي دوني ديگه وقتي توي خيابونا راه ميرم همش ميترسم از آدما از خودم و...
الان خيلي وقته كه خيلي كم پامو از خونم بيرون گذاشتم
و وقتي نگاه ميكنم ميبينم در بيست و سه سالگي پير شدم خيلي پير شدم
يك پيرمرد اين جا چي مي خواد؟
دنبال كدوم قسمت از گذشتش ميگرده؟
نوستالژي براي يك پيرمرد بيست و سه ساله مثل روياي آيندi ست براي يك جوون بيستو سه ساله
نميدونم چرا احساس ميكنم پشت اين موسيقي و اين شعرها پنهاني

Posted by: ماهي سياه كوچولو at August 14, 2006 1:14 AM

سلام دوست عزيز اميد كه سر حال باشي

Posted by: bijan at August 13, 2006 6:03 PM

سلام وعرض ادب - استاد.

Posted by: دریاباری at August 13, 2006 4:32 PM

راهي كه تو همسفرم باشي تنها راهيه كه انتهاش كوچك ترين اهميتي نداره.

Posted by: پديده at August 13, 2006 1:33 PM

سلام استاد عزيز!...جادو كرديد مرا گويا

Posted by: zolalparast at August 13, 2006 11:29 AM

ترسم از دلتنگي روياست...

Posted by: شهرزاد شهرياري at August 13, 2006 10:33 AM

هوا پر دود، زمين دلمرده، چرا اينجا چنين خوفناک است؟
سلامت را به بي حالي، به سردي، پاسخ گويند!
براي ديدارت سر از گريبان بر ندارند!

به غربت رنجور مانده، نفس در سينه ات محبوس مانده
که جان در دام افتاده، نفس در سينه ات بس سوزان است.

حريف من! رقيب من! جوانمردا! اي برادر!
تحمل آسان نيست زخمي را که بر روي تنت مي گذارند.

به اکراه چراغدان بالا گيرند، به بي ميلي به ابهام بينند،
رخ زردت چه آشنا، چه پريشان است!

آمدي تا دل گذاري؟ چه جاي دل؟ که آمدي جان را گذاري
براي صدايي، خنده اي، ديداري. براي دستي نوازشگر که در موهايت بگردند.
هواي کويش کرده اي، طواف آن روي ماهش.

که بود آمد؟ صدا آمد؟ فريبت مي دهند، آن نيست.
غبار است، سرد است، صدايش پنهان است.

رقيبا، جفايت را به دوش گيرم من.
چه در سر داري؟ که بگشايد يار نگاه مغمومم را به لبخندي؟
چه بلبل عاشقانه، چه گلهايت کبود، چه پروانه جدا مانده، چه شمعت بر باد است.

دسته گلي سفيد کنارش پارچه اي، گذارند شمع و قرآن را. بخوانند الرحمن را
که خواهند گفت خدايش بيامرزد! چه پارسا بود در اين سال هاي تنهايي...
و او را من، بي غم و بي تن، در آغوش سخت گيرم،
نوازم تار موهايش را، ببوسم گونه هايش را...

شاد زيد
مهر افزون

سعيد از تهران

Posted by: Saeed Hosseini at August 13, 2006 8:06 AM

عشق را هجا كن تا بفهمم
كسي مرا در خاطره ها مي نوشت

كه پرونده تاريخ را ورق ميزد
قلمت را در تار نوشت آسمان بچرخان
تا جهان را به گرد آن بچرخاني

Posted by: سايه at August 12, 2006 7:14 PM

نمي توانم مثل دوستان ديگرتان شعرهاي زيبا بگويم ....ام همين برايم كافي است كه اينجا بيايم تا آهنگ دلنشينتان وشعرهايت برايم آرامش بياورد...همين

Posted by: مهربانو at August 12, 2006 1:34 PM

سلام یکی از شیفتگان شمایم که متاسفانه نه از طریق کتابهایتان که از طریق صدای آمریکا و اطلاعات شوهرم پیدایتان کردم وچه محشر می شود اگر سری به من هم بزنید... اوه نه این یک معجزه است!

Posted by: سرور at August 12, 2006 12:28 PM

داشتم فکر میکردم چرا من هر وقت شعرهای شما رو میخونم یخ میکنم و هی یه چیزی تند از پشتم رد میشه...هی چشمام خیس میشه و گلوم تنگ میشه... داشتم فکر میکردم چرا هر وقت باید حرفی بزنم هیچ کلمه ایی به دهنم نمیرسه...داشتم فکر میکردم شما چه خوب...مختصر و کامل حرفی رو میزنین...چه خوبین استاد...چه خوبین!

Posted by: sara at August 12, 2006 11:01 AM

سلام آقاي معروفي عزيز
اولين باره كه بهتون سر مي زنم و خوشحال.
واقعا از شعرات لذت بردم و خوندم و خوندم و قشنگ بود..
ديدي با ملافه هام
دنبالت دور خانه را افتادم
تا هر جا نشستي
من بخوابم/
خوشحال مي شم بهم سر بزني

Posted by: فرزین at August 12, 2006 10:27 AM

سلام وب زیبا و تخصصی خوبی داری با گفتهای خوب و آموزنده خواستم بگم افرین به شما که سر شار از انرژی مثبت هستید و به مخاطب خود انرزی فکری میدهی باز به دیدارت خواهم امد
به امید دیداری دوباره موفق باشی (عشق خدائی)
سلام بر گفتارهای شیرینت
اری درباره عشق معنویت خوبیها گفتی من هم میگویم عشق وجودت سر شار از ویتامین خوشحالیی باشی
چرا که وب شما هم خوب و هم زیبا و شعر و نوشتهایت از امید آرزوی سر چشمه میگیرد دلت شاد روح نورانیت لبریز از عشق خدائی باشد انشاا...
http://www.mother20.persianblog.com
عشق با روح شقايق زيباست... عشق با حسرت عاشق زيباست... عشق با نبض دقايق زيباست... عشق با زهر حقايق زيباست... عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست
تو خود یک روح خدائی هستی


Posted by: عشق خدائی at August 12, 2006 7:02 AM

انگار
ميترسم
يادش برود...
...
مال مني....اين همه كوتاهي حرف و اين همه ديوانه كنندگيش....كاش هي بگويد : مال مني...
من چقدر به اين دو كلمه عاشقم...

Posted by: lotus at August 11, 2006 11:21 PM

مادرم زمستان به دنيا آمده بود
وبه من مي گفت هر وقت قدت به اندازه يخچال شد برايت زن مي گيرم
20 سال گذشته است
پدرم معتاد شدست ويخچال را فروخته است
حالا من چه كنم؟!

Posted by: masror at August 11, 2006 9:22 PM

سلام استاد ! هر چند دست ما كوتاه است و خرما بر نخيل ولي دلمان براي نوشته هايتان هميشه مي تپد . شعرهاي شما را كه ميخوانم براي لحظه اي دلم هوس عشق ميكند . هر چند عشق آن قدر دور است كه دست ماها منظورم خودم بودم به آن نميرسد . قابل دانستيد استاد به هايكوهاي من هم سري بزنيد . دست خالي برنميگرديد . خلاصه خيلي مخلصيم ! ضمنا كامنت ما رو حذف نكنيد ها كه خيلي ضايع ميشيم به مولا !

Posted by: آی پر at August 11, 2006 8:09 PM

سلام استاد!
تازه پيدات كردم! حدود 2 سال پيش ديدم كه سمفوني رو تجديد چاپ كردن پاپي نشدم ببينم كه كي و چرا اينكارو كردن ولي حتي اگه خودت هم خبر نداشته باشي (كه داري) خوبه كه اين نسل زهوار در رفته شلوار گشاد بتونن اگه به صرافتش افتادن بخونن! من و حميد (رفيقم) با همين كتابا بهترين ايام زندگيمونو به باد سپرديم راستي اون كتاب همسايه هاي احمد محمود (اگه آلزايمرم بذاره!) كه تو نمايشگاه تهران برات امضا كرديم رو هنوز داري؟!!!

Posted by: كورش مقدم at August 11, 2006 5:01 PM

سلام...سلام...سلام

این شعر مرا به یاد نوشته های دفتر صورتی ام انداخت...نوشته هایی که هنوز با من است و گویا تا مرگم همراه من خواهد بود!
دفتری که رازهایی در آن هست که شاید نویسنده ی آن نیز از آن بی خبر است!
دوست دارم شعر یازدهم آن دفتر را اینجا برایتان بنویسم:

علف های خشک را
از پیراهنم برچیدی
نگاهت
به چمنزاری از اسب می مانست
سفید، قهوه ای، سیاه
صدای شیهه ای در باد می پیچد
و شعر
سٌم کوبان
در جنگلی از انجیر گم می شد
تو را می یافتم
عطر توت را
و طعم خاک
بر لبانت
از کشتزارهای بلند گندم می گفت...


دلت بهاری

Posted by: بهار هاشمی at August 11, 2006 4:02 PM

اسب پاي تا تو آمدن را ندارد.../چشمهايم را كه دارم هنوز هم.../ميتوانم تا نهايت دستانت بدوم. در به در .كه در آغوشم بگيري و بگويي:قهرمان.پاهايت كو؟

Posted by: bonbast at August 11, 2006 2:12 PM

و من بگويم...با اسب...
...
كاش اسب سواري هنوز يادم باشد...
...

Posted by: mahsa at August 11, 2006 1:31 PM

و مي دانم كه آخر دور مي مانم از تو ... مي روي و مال من نيستي ديگر .. و مي روم با اسب ... در هجوم جنگ هاي ويرانگر وقتي كه ديگر مال من نيستي ...
اينها را او مي گويد ...

Posted by: Nikou at August 11, 2006 2:11 AM

من توی کامنت پایینی نظر گذاشتم ممنون میشم اگه ببینین

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at August 11, 2006 1:23 AM

چهارنعل مي گذرند اسبان
وحشي گسيخته افسار وحشت زده
به پيش مي گذرند اسبان.
در يالهاشان گره مي خورد
آرزوهايم
دوشادوششان مي گريزد
خواستهايم

هوا سرشار از بوي اسب است و
غم و
اندكي غبطه.................
زيبا و قابل تعمق مثل هميشه.

Posted by: من at August 11, 2006 12:31 AM


اين بار صداي پاي اسب مي آيد ، دشت دوباره سفيد است ، اسب هم سفيد ، سوار هم پيراهن ِ سفيد پوشيده است .دوباره دلي باي ، آه، دلي باي مثل ِ چراغي شكفته در چشم ِ منتظر ِ آهو ، به آي تك بگو :آهو هميشه آهو ماند ، بر صخره ها خراميد و انتظار كشيد ، امشب در اوبه ي باياندو عروسي است ، تايماز دو دستماله مي رقصد ، مايسا كل مي زند و قاراچوگا ديگر با مرداب ها يكي شده است.

زيبايي هاي از ميان رفته را در تو باز مي جوييم اي عباس
در نگاه ها ، قصه ها ، و خواب هايت
گاه شمعي بر پيشاني ِ سنگ شده مان مي افروزي ، آينه مان مي شوي تا خويشتن را در تو بازيابيم و جهان را
چونان ساقه بر تو مي پيچيم، اشك مي ريزيم و در بلور ِ كلماتت خانه از شادي مي آكنيم
تنها دستگيرمان تويي
مي داني كه چه سال ها، اعماق را به چنگ و دندان طي كرده ايم
مي نوازي مان ، نه آنقدر كه مستانه از سياه چال ها سر درآوريم
وا مي گذاري مان ، نه آنقدر كه راهِ آمده را باز در سراشيب بلغزيم
مي دانيم كه دست و بال ِ خودت نيز از صخره هاي تيز خونين است
پارو شكستنت را در مسير ِ مخالف مي دانيم
با اين همه بر تكه چوبي نيز اگر از تلاطم ِدريا باز آيي
كودك وار از تو مرجان و ستاره طلب داريم
مي داني و از زخم ِ قلبِ خود ستاره مي سازي
نور مي دهي و مي چسباني بر يقه هاي چرك گرفته ي ما

اي عباس معروفي
بسياري از رودخانه هاي وطن
اين روزها به راين مي ريزند.

Posted by: سعيد دارايي at August 10, 2006 11:50 PM

غير شعر ديگه چيزي نمي خواهي بنويسي

Posted by: mardetanha at August 10, 2006 10:52 PM

... همين گونه كه مي سرائي عاشقي ..يا كه چون ما عاشق اينگونه عاشق بودني ؟

Posted by: babak farsi at August 10, 2006 9:51 PM

اينجا كه ميرسم يك نفس عميق ميكشم شعرها رو توي رگام ميريزم موسيقي رو گوش ميدم . اينجا تنها جاييه توي دنيا كه احساس غريبي نميكنم البته به جز گندمزارهاي كودكيم .

Posted by: kati at August 10, 2006 9:44 PM

سلام خدمت استاد گرامي
من چندان اهل كتاب خواني نبودم ولي سمفوني شما آغازي براي زنده شدن خيلي چيزها براي من بود...
براي شما آرزوي سلامتي و بهروزي دارم
به اميد روزي كه همه ما نه در يادهاي هم كه براي هم زندگي كنيم
سبحان

Posted by: سبحان at August 10, 2006 8:34 PM

لطفا اگر ميشود با ايميل ما تماس بگيريد. يك پيشنهاد دانشجويي از شما داريم.

Posted by: دو دانشجو at August 10, 2006 7:46 PM

و ميترسم
كه بگويي :
با اسب مي آيم
عباس معروفي كسي عمرم را با كتاب هايش زيستم و هميشه در اين حسرت كه چرا او دبير برادرم بود و دبير من نبود .

با اجازتون لينك اين جا رو در وبلاگم ميزارم

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at August 10, 2006 4:13 PM

سلام آقای معروفی عزیز
دلم می خواهد بگویم هیچ کاری نکنید فقط شعر بنویسید
محشر است شور شعرتان را می گویم
مرا به اندازه دیوان شمس به شور می آورد
من قبلا یه شعر از شما را در وبم گذاشتم البته با این اجازه که قبلا خودتان اجازه داده بودید در پستهای آرشیوتان دیدم چون ارشیوتان را هم مطالعه کردم

Posted by: safoora at August 10, 2006 4:01 PM

من اما دور از آغوشت
می مانم
و می نالم باز
که
آیا باز می آیی؟؟
باز آمدم استاد، گرچه ناخواسته ،
باز این خانه ی ویران کننده ات...
این واژه های دیوانه کننده ات!
استـــــــــــــــــــــاد
:((

Posted by: خانم مهدیه at August 10, 2006 3:05 PM

غربت قابل تحمله,
اما نبودن تو ...!!!

بايد گفت؟

شاد زيد
مهر افزون

Posted by: pooneh at August 10, 2006 2:16 PM

يادمان رفت استاد
همه چيز فراموشمان شد ....
تمام هر چه كه "زندگي" برازنده اش بود

Posted by: ghazal at August 10, 2006 1:26 PM

اين كه منم ! ؟!!!!!!!

Posted by: baran at August 10, 2006 1:17 PM

همه شان حواسم را پرت مي كنند آن قدر كه يادم مي رود عباسي يا حسينا
كه يادم يم رود قرار بود دهان ام بوي خاك بگيرد و .... و يا دهان ات ............. كه حرف نمي زند با من چرا ؟؟؟؟

شايد كمي ديرتر از نامه هام بيايي ........... شايد كمي آن طرف بدلتنگي ام ............. و ...... من باز برات مي نويسم آن قدر كه رو نكني جواب نداده بروي .............. آن قدر كه از خجالت اين همه دوست داشتنم آب شوي روي همين صفحه نمايش و جوهرت تمام سطرها را بگيرد كه پخش مي شود در دوست داشتن ات كه آره من هم !
منتظرم .............

Posted by: فاطمه باباخاني at August 10, 2006 1:13 PM

خيلي قشنگ بود
: غربت من شده نبودن تو :
انگار اين روزا استاد ذوق نوشتنتون بالا گرفته ها..
منتظر نوشته بعديتون هستم
يا حق

Posted by: davood at August 10, 2006 12:33 PM

آقاي معروفي

اين روزها صدات خسته است
كلمه هات خسته اند
از پشت اين دريچه
كه به اتاق كارتان باز مي شود
هر روز نگاه تان مي كنم
شما هم نگاه مي كني
مفهومي گنگ در چشمات دويده كه نا آشناست
رنگي غريب چشم هات را كدر كرده كه آشنا نيست
پلك هات را كه رو هم بگذاري
غم چين مي شود رو پيشاني ات
صورت هر كلمه را با سيلي سرخ نگه داشته اي مي دانم
اين روزها صدات خسته است
اين روزها كلمه هات خسته اند
...

Posted by: حميدرضا سليماني at August 10, 2006 11:52 AM

آقاي معروفي

اين روزها صدات خسته است
كلمه هات خسته اند
از پشت اين دريچه
كه به اتاق كارتان باز مي شود
هر روز نگاه تان مي كنم
شما هم نگاه مي كني
مفهومي گنگ در چشمات دويده كه نا آشناست
رنگي غريب چشم هات را كدر كرده كه آشنا نيست
پلك هات را كه رو هم بگذاري
غم چين مي شود رو پيشاني ات
صورت هر كلمه را با سيلي سرخ نگه داشته اي مي دانم
اين روزها صدات خسته است
اين روزها كلمه هات خسته اند
...

Posted by: حميدرضا سليماني at August 10, 2006 11:49 AM

salaami dobaare,
baaz ham ke rooye safheye shomaa oomadam o hamaan shod ke baraatoon neveshte boodam!
man bar khelaf e besyari az latifaan ke baraatoon minevisand ke:
inha ro baraaye ki minevisi,
yaa
in kie ke shomaa ro be in neveshtehaa vaadaashate
yaa
......
bardashtam ine ke ba har ehsas o be har dalili ke minevisid,
be haal e ma ham mesdaagh daare o monhaser be khodetoon nist,
va fekr mikonam ke hamin mohemme
masalan be onvan e khanandeye sher e folan shaa-er be man che ke oo sheresh ro baraaye ki neveshte o dar che borhe iy neveshte,
baraaye man in mohemme ke haal e man ham mesdaaghi az neveshteye oost,
va tasavvor mikonam ke vazifeye honarmand (dar har honari ke anjam e vazife mikone) hamine ke harf e del e mardom e aaddi ro ke ghaader be ebraazesh nistan, bege.
ke shomaa ham daarid hamin kar ro mikonid o khoondan e sheraatoon daghighan hamin kar ro mikone.
albatte in nazar e mane!!!!!!

kaarhaye honari ham oftaan o khizaan pish mire,
agar in zendegi mano laaye charkhdandehash bish az in leh nakone!

be omid e didar
va khahesh mikonam hamishe benevisid obenevisid
Mercede

Posted by: Mercede Hashemi at August 10, 2006 11:33 AM

حواسم اصلا به اسبها نبود...
داشتم به نفس هات گوش ميدادم...
...

Posted by: احمد at August 10, 2006 10:41 AM

تو که باشی٫اسب و اصل هر دو با هم اند...راه هم بيراه نيست.

و سلام.

Posted by: narges at August 10, 2006 9:20 AM

و به هر مسافر گفتم
این باد عطش می آورد
و این اسب
مستی

Posted by: آرش at August 10, 2006 8:55 AM

سلام.باز هم لذت بخش...بلندبلند خواندم و مسخ شدم...

Posted by: nima rad at August 10, 2006 8:31 AM
Post a comment









Remember personal info?