August 23, 2006

واسونک‌های شيراز

پرسه در متن‌

در متن‌های ادبی پرسه می‌زنيم
که خودمان فراموش نشويم،
که زندگی از يادمان نرود،
که بدانيم هستيم.


واسونک‌های شيراز، شاديانه‌های زندگی

اولين بار وقتی در شيراز بودم، کلمه ی واسونک را از زبان زنی بسيار زيبا شنيدم که داشت می‌گفت ما شيرازی‌ها چی داريم و چی نداريم. آن روز من بيست و دو ساله بودم، و پرتابل راديو ايران بر دوشم بود. گزارشی که از واسونک‌های شيرازی تهيه کردم هرگز پخش نشد، و اصلاً معلوم نيست که در آرشيو باشد يا نه. آخر ما که انقلاب نکرده‌ايم، ما منفجر شده‌ايم.
واسونک و آن ترانه‌‌ها از يادم رفت، سال‌ها گذشت تا من برای حضور در کارگاه جمعی راديو زمانه به آمستردام رفتم. دور ميز ناهارخوری بوديم که يکباره نيک‌آهنگ کوثر يک واسونک خواند و خنديد. و من برگشتم به شيراز، بيست و دو سالگی، و آن زن که حالا ديگر نيست. نيک آهنگ اما هست. و می‌توانم کمی از واسونک‌ها حرف بزنم، تا درباره‌ی اين ترانه‌های اروتيک فارسی يا شيرازی طرح موضوع کنم.
واسونک ترانه‌ای است که مردی را وا می‌ايستاند. قدقامتی‌ست برای يک مرد از زبان زنی دلبسته‌ی زندگی که جرئت خواندن ترانه را داشته باشد تا با ترفندی به مرد بگويد: «واستا، بذار برات اينو بخونم.» يا نه، می‌گويد: «وامی‌ستونمت که نری.»
واسونک گرچه اروتيک است، اما هرزگی در آن ديده نمی‌شود، از زبان زنی بيان می‌شود که می‌خواهد تشکيل خانواده بدهد، و مردی را به اين کانون دلگرم کند.
آی بالا بالا بلا!
قربون بالات
ای بلا!
فرش راهش گُل کنين
که بياد خونه‌ی ما.

ريشه‌ی اين ترانه‌ها از هرجا که باشد به فرهنگ کوچه باز می‌گردد، به زندگی، به ساده‌ترين نياز بشر که اداری نيست، رسمی نيست، دروغ نيست، مزه‌ی لبخند می‌دهد، و خود زندگی‌ست.

ادامه مطلب را در راديو زمانه پی بگيريد.
 

@ August 23, 2006 10:59 PM | TrackBack
Comments

سلام سایت شما رو اتفاقی پیدا کردم چقدر خوشحالم
ممنون که از واسونکهای ما شیرازی ها تعریف کردین ولی خب واسونک رو فقط زنها واسه مردا نمی خونن واسونکها عمدتا تو عروسی نامزدی یا درکل تو همچین مراسمی خونده میشه اما مضمون های متفاوتی داره مثلا خواهر داماد از عروس تشکر می کنه یا مثلا از دلتنگی داماد واسه عروس میگه یا یه چیزایی تو این مایه ها
می دونم که هیچ ربطی نداره ولی من خیلی خوشحالم که سایت شما رو پیدا کردم و اینکه من عاشق سورملینام و سمفونی مردگان
همین

Posted by: poone at April 4, 2008 4:16 PM

it is great1

Posted by: sara at August 31, 2006 12:33 AM

استاد
دستهای تو
شعر را
دل انگیز میکند .

Posted by: daryabari at August 27, 2006 4:08 PM

آقا ما كه داريم زندگيمونو مي كنيم، این چه کاریه یهویی آدمو برمی دارین می برین شیراز، می برین پشت ارگ کریمخان فالوده بخوریم... چقدر دور افتادیم ... در مورد انقلاب میگه ما نقلاب نکردیم بلکه انقلاب مارو ک... ببخشید ... دلم گرفت حالا تا صبح بايد بشينم به شيراز و خاطرات فكر كنم

Posted by: س.پ at August 27, 2006 12:06 AM

سلام. چقدر جالبه که شما اونور دنیا بیاد واسونکهای شیرازی هستید ولی ما اینجا...
نوشته شما منم برد به شیراز، البته خاطره های من به دوری شما نیست ولی خیلی شیرینه...
ممنون

Posted by: علی حیدری at August 25, 2006 8:56 PM

واژه ها نيز گاهي در ايران بيهوده مي شوند بي آنكه جرم و جنايتي مرتكب شده باشند .
جنگ را نمی خواهم هرچند به زور باید آن را بچشم
تلخ تر از قهوه شبانه هایم پر از بوف و جیغ ممتد
بی خوابی ام را به حساب فرزانگی بگذار که جنگ دیوانه ات نکند خیلی است

Posted by: رضا آشفته at August 25, 2006 6:20 PM

ممنون .. جالب بود . نشنيده بودم تا بحال . .. خب منم به همين دليل تو كتابهاي شما .. شعرهاتون ... و نوشته هاي وبلاگتون پرسه مي زنم .

Posted by: نرگس at August 25, 2006 1:13 PM

درود... سبز باشيد.

Posted by: دردنویس at August 25, 2006 9:04 AM

سلام آقاي معروفي

من كتاب سال بلواي شما را خوانده ام و از آن لذت فراوان برده ام.
و از اينكه امروز با وبلاگ نويسنده ي اين كتاب آشنا شده ام بسيار خوشحالم.
ودر اين صبح جمعه ميروم كه نوشته هاي ديگر شما را هم بخوانم.
باز هم بابت زيباييهاي كتاب سال بلوا از شما تشكر ميكنم.

Posted by: پويا at August 25, 2006 7:13 AM

hallo Herr Maroufi
Es war ein netter Artikel.
Ich mochte es sehr.
Glück

Posted by: Mana at August 24, 2006 3:34 PM

سلام معروفی عزیز.نمی خواهم از واسونک های شیراز بگویم . می خواهم از ناواسونک های خودمان بگویم از اینکه هیچ کس توی ایران برایمان نمانده از فیلترهایی که هر روز بر دهنه ی وبلاگها و سایتها زده می شود. هیچ کس نیست برای ما واسونک بخواند.موفق باشید پارسال کتاب فریدون سه پسر داشت را خواندم کلی حرف داشتم که دیگه فکر کنم دیر باشه .منتظرشما هستم

Posted by: علیرضا کبگانی at August 24, 2006 2:15 PM

بله
مشكل از فرهنگ عهد عتيق ماست.
چند قرن به انتظار ايستادند .چند قرن ورز اش دادند و حالا بارافكن قافله را زير پا دارند.
ما هم شروع مي كنيم.براي هزارمين بار.آينه اي برابرشان مي گيريم .جهد مي كنيم.چند هزاره اما مي بايد به انتظار بايستيم؟
آقاي معروفي!
مست نيستند كه با دوا و درمان از سرشان بپرد .بيهوده تكانشان مي دهيم.
زهر خورده اند و مرده اند.
ولي نه !...كوشش بيهوده به از خفتگي ست.گوش به صوت ملاي روم بسپاريم بهتر است...
ولي آقاي معروفي!
چند هزاره مي بايد انتظار بكشيم؟

سرزنده باشي و زنده . هميشه.

Posted by: حبیب سلیمی نژاد at August 24, 2006 11:09 AM

ما شيرازي ها كه با اين واسونك ها دلمون قيجوجه مي ره. ها... نم دوني موقع عروسي ها چقدر مي چسبه... دلم لك زد براي عروسي...

Posted by: پديده at August 24, 2006 9:18 AM

کلبه ی شعرم همچنان در انتظار زیارت همطنان است. استاد اگر میل داشتید به شعرگاهم سرکی بکشید. متشکرم

Posted by: میثاق بنی مهد at August 24, 2006 2:30 AM

سلام

Posted by: بی at August 24, 2006 12:13 AM
Post a comment









Remember personal info?