August 26, 2006

بهشت


دیگر  سیبی نمانده
نه برای من
نه برای تو
نه برای حوا و آدم
...
ببین!
دیگر نمی‌توانی چشم‌هام را
از دلتنگی باز کنی.
 

حتا اگر یک سیب
مانده باشد
رانده ‌می‌شوم.
...
سیب یا گندم؟
همیشه بهانه‌ای هست.
شکوفه‌ی بادام
غم چشم‌هات
خندیدن انار
و این‌همه بهانه
که باز خوانده شوم
به آغوش تو
و زمين را کشف کنم
با سرانگشت‌هام.
زمين نه،
نقطه نقطه‌ی تنت.
...
بانوی زیبای من!
دست‌های تو
سیب را
دل‌انگیز می‌کند.

@ August 26, 2006 1:36 AM | TrackBack
Comments

اقاي معروفي سلام و واقعا خسته نباشيد. نوشته هاي شما از لطيفترين كلماتي هستند كه تا به حال خوندم. بعد از خوندن اونها هميشه يك حس رهايي و ازادي به من دست ميده. خوشحالم كه تونستم اين رو بهتون گم . ارزو مي كنم نابترين احساسات رو تجربه كنيد.

Posted by: elnaz at October 8, 2006 2:54 PM

سال بلوا و شعرهای شما، سرعت منو تو پایینو پایینتر رفتن به اوج رسوند...
ممنونم.

Posted by: farnoosh at September 27, 2006 11:28 AM

جناب معروفی سلام
من تقریبا تمام نوشته های چاپ شده ی شما رو خوندم یا شاید هم خوردم از قدیم قدیما تاحالا. خیلی خوشحال م که میتونم براتون پیام بدم
وقتی که آتش میشوی
گونه هایت چون سیب سرخ می شوند
من قانعم
یک بوسه براین سیب می زنم . اگر وقت وحوصله داشتید نگاهی به وبلاگ من بیاندازید دوست دارم نظر شما رو راجع به نوشته هام بدونم .ممنون

Posted by: امیر سپهرنیا at September 19, 2006 5:51 AM


I remember the time the time that we had
I remember the things that use to make you mad
And I wish I could turn back the time
And I wish I wouldn't cry every night
I remember the time

Posted by: شمع اجین at September 2, 2006 7:48 PM

و من حواي دروغيني شدم.............گناه از من نيست................تمام سيب ها دروغينند...........

Posted by: sara at September 2, 2006 12:56 PM

شايد اگر از سيب برايم مي گفتي دلم نمي گرفت
من غلط دارم ، هم در شعرهايم و هم در زندگي ام
زيرا زندگي را با خوردن سيبي آغاز كرده ام
در زمانه اي كه همه از خوردن و آگاه شدن مي گريزند
من همه چيز را با بلعيدن آغاز كردم
بد نبود كه تو هم مرا مي بلعيدي
با تمام غلط هايم
آنچنانكه من تو را بلعيدم
و نه تنها تو را ، سهراب را ، فروغ را و هدايت را
ضمنا دوست نو، من علي روغنيان هستم
نه روحانيان اگر به فونتيك نوشن نامم به انگليسي توجه مي كردي
متوجه مي شدي
دنيا پر از نشانه است
تو در جايي اشتباه مي كني ، من در جايي ديگر
بدرود.

Posted by: Ali Roghanian at September 2, 2006 11:35 AM

سلام معلم من

Posted by: shaghayegh at September 2, 2006 12:52 AM

بانوي زيباي من
دستهاي تو
سيب را
دل انگيز مي كند
........
و قلم تو
شعر را
خواندني .
===============

Posted by: hobor at September 1, 2006 10:40 PM

سلام آقاي معروفي،
اجازه دارم يكي دو تا سوال بپرسم ؟

فرض كنين راوي در حين يك داستان، سوالي رو كه يك نفر ازش پرسيده بود، مينويسه. در اين صورت به نظر شما، آيا بايد راوي شناسه ها ( = نهاد هاي پيوسته) رو به اول شخص تبديل كنه يا اونها رو به حال خودشون كه دوم شخص بودن باقي بذاره ؟ مثلا،

حالت اول :دوستم گفت چرا نميپرسم چند ساعت خواب بودم.
حالت دوم : دوستم گفت چرا نمپرسي چند ساعت خواب بودي (؟)

اگه هر دو حالت قابل استفاده هستن، ميشه به تفاوت هاشون و كاركرد هاشون اشاره كنين و بگين از كدوم حالت، كِي و كجا استفاده كنيم بهتره ؟

راستي نشانه گذاري ها در اين دو حالت چطوري ميشه ؟
1. آيا حالت اول علامت سوال نميخواد و براي حالت دوم بايد از علامت سوال استفاده كنيم ؟
2. آيا نيازي به گيومه (" ") هست ؟

پيشاپيش ممنون از راهنمايي تون.

سامان.

Posted by: سامان ش at September 1, 2006 5:01 PM

این هفته ، شمس لنگرودی

شاعران ِ پنجشنبه ی گروه شعر خانه ی فرهنگ گیلان راس ساعت 6 عصر به نقد و بررسی آثار شمس لنگرودی شاعر گیلانی خواهند پرداخت .

Posted by: مزدک at September 1, 2006 2:35 PM

من شاخ ندارم حزب اللهي هم نيستم اما حيفم مي آيد شعر را براي نقطه نقطه تن كسي خرج كنم!من هم ميفهمم كه تاكيد بر جانان نزد شاعران غفلت از جانهاي بسياري را مسبب بوده است...اما حس ميكنم شعر براي چيزي بيش از نقطه نقطه تن است.حداقل به آن ختم نميشود يا نبايد بشود تا همچنان شعر باشد...

Posted by: morteza at September 1, 2006 1:35 PM

استاد معروفی !پیشنهادی دارم.از شما میخواهم مسایقه ی داستان کوتاهی با موضوع شهریور 67 ترتیب دهید.حیف است هیچ اثری در باب این فاجعه وجود نداشته باشد.شما پیش قدم شوید.

Posted by: پارسا at September 1, 2006 1:49 AM

سلام آقاي معروفي . من تازه كتاب سمفوني مردگان شما را خواندم واقعاَ شما نابغه ايد و شاهكار شما به نظر من استثنايي است.

Posted by: Masoud at August 31, 2006 12:44 PM

عباس جان سلام.
هوای دلت بهاریست.
میوهای شعرت چه رسیده و شیرین است
به هنگامیکه با عشق زیر یک درخت در رمز و رازی.
عباس جان امروز از فرانکفورت با قطار به طرف برلین در حرکت بودم.
طبق معمول در واگنی بودم که دخانیاتیها به انبوهِ دودی که در این قسمت از قطار حکمفرماست مینگرند، اندکی به آتش زیر خاکستر میاندیشند و با آن خود را گرم میکنند.
باری، نیمساعتی قطار میراند که مردی کهنسال برای روشن کردن سیگارش از من تقاضای فندک کرد و چون صندلی کناری من خالی بود از من اجازه گرفت و آنجا در کنارم نشست.
از آنجا که من در حال خواندن مقاله ای در بارهُ گونتر گراس بودم پس گفتگویمان هم حول آنچه از او در این روزها بر سر زبانهاست شروع گردید.
(هِرمَن) در بران شوایگ هنوز هم با داشتن نود سال سنش در آتلیه اش روزی سه ساعت از "اوقات خوش زندگیش" را با شکل دادن به چوب میگذرانَد.
"اوقات خوش زندگی" را با چنان رضایت کاملی بیان کرد که میتوانستی راحتِ راحت کنار میزش هنگام کار با چوب ببینیش و زمان از یادت برود.
گفت:"نمیدانم چرا برایم قریب است این ""نمیدانم"" گفتن او؟".
گفتم:" شاید ادامهُ تکاملیست به سوی خودشناسی فارغ از مادیات و خودپرستی.
در آخر گفتگو به ناگهان گفت:"خوب شما که آثار هدایت را خوانده اید باید حتمن آقای معروفی را هم پس بشناسید"
ده دقیقه مانده بود تا برانشوایگ و در این ده دقیقه از سمفونی مردگانت گفت و از اینکه آیا من تو را از نزدیک دیده و ملاقات کرده ام؟
و اینکه در نوبت بعد که مهمان شهر برلین بشود با کمال شوق و اشتیاق به دیدارت خواهد آمد و شماره تلفن و آدرسم را هم به همین منظور
در دفترچهُ کوچک و قدیمیش یاداشت کرد و مرا در شهر خودش بران شوایگ با خودم تنها گذاشت.
و من تا برلین غرق مسّرت بودم که با مردی پیر و خردمند و آگاه با ادبیات ایران و شیفتهُ نوشتاری تو در سمفونی مردگان همصحبت و همسفر گشته ام.
در برلين بود که به خودم گفتم:"کاش هِرمَُن شعر های شما را روزی بخواند".
عاشق و سرافراز بمانی شاعر سرزمین دلها.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at August 31, 2006 3:14 AM

با اجازه
خطاب به آقای ؟ جلیل !
آقای جلیل ابتدا چند کلامی از نوشته ی خودتان را بخوانید:
«ولی چون می دانم که تحمل انتقاد را داری و آدمی آزادانديش هستی ماوقع جريان را روراست برات نوشتم.»
آقای! جلیل شما که اینگونه فکر می کنید پس به چه دلیل همین کامنت را در وبلاگ های مختلف می نویسید؟ ! از جمله وبلاگ خوابگرد.
حالا یک سوال ؟ کی باید به کی بخنده ؟ متاسفم برایت آقای!؟ جلیل

Posted by: مینو at August 31, 2006 1:55 AM

...........

Posted by: mahya at August 30, 2006 11:30 PM

سيبو كه حوا نخورد آدم خورد تا حوا بياد بفهمه چي شد گناهو نوشتن به پاش

Posted by: bahar bi narenj at August 30, 2006 8:41 PM

ضما شعر نگید سنگین ترید.

Posted by: مسعود at August 30, 2006 5:45 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
من کريستُف کُلمبَم !
تو همه ی خشکی های کوچيک و بزرگ اقيانوسهای زمينی که هر روز
کشف ميشی و مثه شادی و گيجی من ، تموم نميشی !
به این وبلاگها هم سر بزن
www.myallnames.persianblog.com
www.nikasalehi.persianblog.com
www.maryamkhatoon.blogspot .com
راستی اَدِتون هم کردم به بقیه لینکای دوستام

Posted by: ali salehi at August 30, 2006 8:34 AM

وقتی که هیچ سیبی نمانده بود
تازه آروز کردیم که کاش
دانه ی اولین سیب
امروز درختی بود برای من
پر از سیبهایی برای تو.

Posted by: مهدی هنرپرداز at August 30, 2006 8:03 AM

سلام. خوشحال ميشم برايمان از فريدون سه پسر داشت بگوييد. تاريخ در بعضي اوقات تكرار مي شود

Posted by: سرگارسن كافه تريا at August 30, 2006 2:17 AM

توجه توجه توجه توجه توجه توجه
منوچهر محمدی برادر اکبرمحمدی جان خودرااز چنگال رژیم آخوندی ایران
نجات داد.
نجات جان اورا اول به خانواده اش بعد بتمام آزادی خواهان از جمله خود او
تبریک می گویم
مدیریت وبلاگ ایران زمین
فرشاد یزدی مهریزی
بگزارش سایت معتبرسیاسی البرز
تاریخ:7 /6/1385
بازدید کنندگان : 102 نفر
کد:6899
www.naw1.blogfa.com

Posted by: farshad at August 30, 2006 12:42 AM

معروفی عزيز تو به عرصه ای وارد شدی که در آن نه تنها تخصص نداری که حتی تجربه عادی هم نداشتی. خاطره ای از شيراز داشتی و خوب بود که در همان وبلاگت برای خلق الله تعريف می کردی و نه در اينجا به عنوان "پژوهش" يا "نقد کتاب" به خورد مردم می دادی. تقصير هم در واقع از تو نيست. مدير سايت بايد نوشته ات را می خواند و بی رودربايستی و بدون رفيق بازی بهت می گفت که بکار نمی خورد. در عوض منتشرش کرده و حالا در وبلاگستان همه دارن به جمله های عجيب و غريبی که سرهم کردی گير ميدن و می خندن. راست هم ميگن آخه. اينها چی ورداشتی نوشتی، فمينيسم و اروتيک و درک مردسالاری و نمی دونم چی چی! اميدوارم از دست من دلخور نشوی ولی چون می دانم که تحمل انتقاد را داری و آدمی آزادانديش هستی ماوقع جريان را روراست برات نوشتم. روزگار به کام .

Posted by: جليل at August 29, 2006 10:02 PM

وای تو رو خدا دیگه شعر نگین! آدم نمی تونه به عنوان یک نویسنده ی متفکر شما رو جدی تلقی کنه.

Posted by: shahla at August 29, 2006 9:46 PM

ميدوني....دوستت دارم به اندازه’ غربت تو,وقتي حس ميكنم اين آخرين كتابيه كه دارم از تو ميخونم,دنيا دور سرم ميچرخه, ميدوني...حس خيلي بديه, حس اين كه داري تموم ميشي, حس اين كه ديگه ندارمت, ميدوني...ما براي آزاد زندگي كردن كمي دير دنيا اومديم شايدم كمي زود.

Posted by: samaneh at August 29, 2006 12:30 PM

آدم كجا ز ميوه ممنوعه چيده بود
ابليس با خدا به تفاهم رسيده بود
اثباتش آنكه سجده نمي كرد با قدوس
روزي كه پشت تمام ملائك خميده بود
آدم ز روز نخست به معلم نياز داشت
قاتل كسي است كه كلاغ آفريده بود

Posted by: nooshin at August 29, 2006 11:08 AM

سلام
خوش حال می شوم داستانم با نام عباس را بخوانید
امید وارم خوشتان بیاید

Posted by: غزاله at August 29, 2006 11:06 AM

بهار حضور توست
بودن توست

(بیکل)

Posted by: آرش at August 29, 2006 9:21 AM

درود بر معروفي عزيز

من لينك شما رو تو وبلاگم ميگذارم شما هم اگر مايل بوديد لينك منو اضافه كنيد

Posted by: ايوب at August 29, 2006 9:08 AM

بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش

خب آقاي معروفي چرا جواب باران را نميدهيد؟ چرا اين بانوي شعرهايتان را معرفي نميكند؟؟ دوست داريم بدانيم كيست آنكه اينچنين در جان و شعر شما نفوذ كرده است. لطفا بگوييد

Posted by: Minoo at August 29, 2006 8:54 AM

سلام آقای معروفی. ممنونم از قدم رنجه تان . نميدانيد چقدر خوشحالم كرديد . شاگرد نوازی نمودید.

Posted by: مانا at August 28, 2006 7:12 PM

عجيب از ديده يه نقاش

Posted by: amin mansouri at August 28, 2006 12:06 PM

مرسي كه جواب دادين!

Posted by: Xiba at August 28, 2006 11:22 AM

آره! سیب نباشه، گندم، گندم نباشه، عسل و شیر و حوریان بهشتی و میوه های روی درخت و پرنده های بهشتی و گل و سبزه و.... فقط یک قسمتی از این داستان داره می لنگه. یه نفر یه جای اینو دروغ گفته. یه نفر حرفای خودشو این وسط جا داده... چطور بهشتیه این بهشت که ممنوعه داره؟ چه طور مجازاتی بود این زمین که عاشق شدن یه قسمتیشه؟

Posted by: ننه غلام at August 28, 2006 10:26 AM

به كجاي دنيا بر مي خورد اگر سيبي نمي بود... و بهشتي و.... وسوسه اي ......
و هيچ زني مجبور نمي شد بار چنين وسوسه اي را تا ابد بر دوش هايش كشيده باشد ...
مادر هي مي گويد كه شانه هاش درد مي كند... و انگار تمام زنان زمين شانه هاشان درد مي كند ....
براي لاف پوشاني آن گناه ... زن مي شويم ...
در تكراري مكرر ...
و دخترانمان هم زن مي شوند تا گناه ما ر ا بر دوش كشيده باشند ...
انگار حتي اگر يك سيب هم نمانده بود هم رانده مي شديم ....
و توي چشم هاي شما... وسوسه است كه انگشت هاي زن را دل انگيز مي كند ... وسوسه ي موهاي شما ... وسوسه ي گونه هات... وسوسه ي سيب ....
تا به خاطر بوي شانه هات... بوي موهات ... بوي آغوشت و جمله ي آخرت كه مي گويي : دوستت دارم
بهشتي را به تو فروخته ايم انگار !
خدا را به آغوش فروختيم ... مرد ...

-
-
-
-
-
-
-
-
-
بهشت سيب هاي خدا را به لب هاي تو فروختيم .....
و تو هميشه شعر لب هات را تحويل دادي .....
نه لب هات را .....


××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
منتظر نقد داستان هام هستم ...... هر روز ......

Posted by: فاطمه باباخاني at August 28, 2006 7:41 AM

در رویاهایم سیب می چیدم
سیبهای دندان زده را یکی پس از دیگری می بلعیدم
اشتهای بی منتهایی داشتم از کندن و چیدن
و به ناگاه به خاطر آوردم آن گناه ازلی را
و صدایی که می گفت
تو آزادی که تمامی باغ را در نوردی
و تنها یک درخت از آن تو نیست
درخت آگاهی
و من برخواستم
اینجا زمین است ، تفتیده و گرم
فرود آمده ام
و حوا کنار من است
و خرده های سیب لای دندانهایم گیر کرده
اگر دستانم را در جذبه ی چیدن همراهی نمی کردم
اکنون ابلهی بیش نبودم
خوب شد این نمایش با بلعیدن آغاز شد
وگرنه تا ابد گرسنه می ماندم
تا ابد...

معذرت آقای روحانيان عزيز،
برخاستن را اينجوری بنويسيد.
با احترام/ عباس معروفی

Posted by: Ali Roghanian at August 27, 2006 11:14 PM

آقای معرفی این بانوی زیبا کیه .تو روخدا بگیید دیگه!!!

Posted by: baran at August 27, 2006 6:14 PM

سلام
شعرت قشنگه خیلی خوشم اومد

Posted by: یوسف at August 27, 2006 4:18 PM

سيب كه بهانه است....

Posted by: Reza at August 27, 2006 2:31 PM

خود را نمي بينم
تو آينه نيستي يا من وجود ندارم؟!!!

Posted by: fatemeh at August 27, 2006 1:58 PM

سلام
امن ترين نقطه ي دنيا كجاست؟
انجا كه مي توان خدا را در اغوش كشيد؟
يا
در اغوش خدا بال بال زد؟

Posted by: نوشا at August 27, 2006 12:25 PM

سلام آقاي معروفي
با اجازتون شعري از شما رو در فتوبلاگم آوردم.

Posted by: مهدي بهتاش at August 27, 2006 12:23 PM

یک حقیقت محض ! و تویی که سیب را دل انگیز می سازی ... حتی اگر از بهشت رانده شوم ...

Posted by: Narges at August 27, 2006 11:56 AM

سلام استاد عزيز

مدت زيادي نيست كه وبلاگ شما را پيدا كردم و تو گويي پناهگاهي يافته ام كه در آن پريشاني ها و دلتنگي ها راهي ندارند. كه هرچه غصه و آشفتگي است تاب اين نواي موسيقي را نمي آورد و ناچار پشت در مي ماند تا من سبك و آسوده وارد شوم. اينجا حضور آيدين و حسينا احساس ميشود. و الحق كه چه اسم برازنده ايست حضور خلوت انس.

كاش گوشه كناري در اين خانه ملكوتي را برايم كنار بگذاريد تا در آن نوشته هايتان را بخوانم و در خيالم من بانو باشم و شما ...

Posted by: Anahita at August 27, 2006 10:21 AM

سلام ...
نمي دانم آقاي معروفي هر گاه شعر هاي شما را مي خوانم اشك در چشمانم حلقه مي بندد ...
بارها خواستم تا در كامنتي از شما تشكر كنم ،اما همواره نوشتهايتان مرا بخود مي برد و بي خود از خود به راه مي افتم
و اين بار سيب ، بهشت ،
و بهانه .....

Posted by: سيزده بدر at August 27, 2006 9:33 AM

just beautiful....Oh I love it ....

Posted by: Amin at August 27, 2006 8:39 AM

سلام
زیبا بود و سر شار از احساس لطیف

Posted by: مژده at August 27, 2006 8:06 AM

چي ميشه گفت ... آقاي معروفي شعرهاتون عالي و بي نظيره و پر از لحظه هاي ناب ... راستي بالا اسم كتاب برده شد مگه اينا چاپ شده؟

Posted by: س.پ at August 27, 2006 12:10 AM

سلام آقای زیبای من:)
رادیو زمانه با وجود شما ارزشی مضاعف پیدا می‌کند...

Posted by: زيتون at August 26, 2006 11:59 PM

اگر كه مانده ام اينجا براي يك نفر است
و هر چه مي كشم اينجا جفاي يك نفر است
درون چشم پر اشكم نمانده تصويري
درون گوش دل من صداي يك نفر است

سلام دوست عزيز
من آپ کردم ومنتظر حضور گرمت هستم
موفق باشی[گل][گل][گل]

Posted by: سهم شب at August 26, 2006 10:53 PM


...بدهي اش را به خانم ِصاحبخانه گذاشت آن كنار ، فلم را برداشت و چند شكلكِ نامفهوم كشيد ، دايره اي رسم كرد و وسطش نوشت : چطور دوباره برگردم به سرزمين ِ مشدي نقي ها ؟
شير گاز را باز كرد و آرام افتاد روي تخت...

مشدي نقيسم يك فرهنگ است ، خاص ِ عامه ي بي كلاه يا خواص ِكلاه دار نيست ، يك دستاوردِ ملي است عينكي است ته استكاني بر دماغ ِملت براي ِتماشاي چشم اندازهاي دوردست...
اينجا سرزمين ِقاضيان بي دستار
سرزمين خانه هاي كلنگي و
پروژه هاي هنوز تا هميشه در دستِ احداث
سرزمين ِ آدم ها...آدم هاي درجه سه..آدم هاي حاشيه اي...
اينجا « بيلي » بزرگ تراست در نگاهِ من كه دل داده ام به چشم هاي گوهرمراد...
اسلام حاضر است ...كدخدا...پسر ِمشد صفر...اين بار به جاي خانه ها ، انديشه ها گِلي است ، در هم و آشفته ، با استخر ِگند زده ي اذهان ، گرد آمده دور ِهمان ميدانِ خاكي پندار...
(چاي اول)
"سلام مشدي چه حال چه خبر"؟
لاي روزنامه اش را باز مي كند :" پوروسي ها رمان تازه داده اند بيرون ، حالا ديگر فهميده اند روز ِروشن نمي توانند كاري بكنند زده اند به شبيخون ، خودشان هم در گير ِنفهمي خودشانند ، روي جلد مي نويسند فريدون سه پسر داشت و توي جلد چار تايشان مي كنند و يك ضعيفه را نيز مي بندند به دمب شان ، موسرخه ي ما از آنها عاقل تر است والله "...
...اين است حكايت ما...
(چاي دوم...چاي سوم...الي آخر...)
"اين معروفي خودش همان مجيدِ سرخورده ي مفنگي است كه حتا به دختركِ معصوم ِ دوستش رحم نمي كند ، از اولش معلوم بود كه اين آقا چيزيش مي شود ، اگر چيزيش نبود كه الان او نيز در امامزاده طاهر سنگِ گوري داشت ...اهل ِجنجال است ، هوچي گر است و سرش در آخور ِاجانب ...يك مشت تو سري خور مسئله دار دور ِ خودش جمع كرده و ادعاي پيامبري مي كند ...
(حالا ديگر به تفاله جويدن افتاده اند )
فتوا صادر شده و ديگر در اين ولايت حتا سپورها نيز حكم ِتير دارند كه هر جا موجودي خبيث به نام عباس معروفي را يافتند امانش نداده وبي درنگ به دركِ اسفل نايلش كنند...
در اين فضا ، من ِ بي مقدار ِزبان بسته ي يك لا قبا نيز سياهي ِمنحوس ِيك پوروسي ام
شبانه از تپه ها به زير مي آيم و گاو ِمشد حسن را مسموم مي كنم
عزيز دردانه هاي مامان را با قصه هاي منحرف كننده از جفت گيري خرها گمراه مي كنم
خفاش وار به وبلاگ ها سرك مي كشم و جماعتِ نسوان را اغفال مي كنم
كامنت هايم بو مي دهد ، بوي دستِ دام گزاري قهار با واژه هاي ابريشمين...

چقدر خسته ام
خسته از بودن
و نوشتن (كه شوخي ِ بيجايي است )
در سرزمين ِمشدي نقي ها...
عمه قزی ها...
مشدی تقی ها...

آه.

Posted by: سعيد دارايي at August 26, 2006 10:36 PM

we never get what we want, we never want what we get, we never have what we love, we never love what we have, this is life............ but still we hope, we love and we live, life is this.... it was really great

Posted by: nasim at August 26, 2006 10:36 PM

سلام...
راندگان را جز زمين
ديگر كجا.......
يا حق

Posted by: amene at August 26, 2006 9:35 PM

غربت من شده چشمهای تو ...

Posted by: آذرباد at August 26, 2006 9:31 PM

يكي بايد شانس بده!... به شما كه داده... چون من چيزايي رو كه مي نويسيد دوست دارم!... نه همشون رو...

Posted by: فواد at August 26, 2006 9:01 PM

بعد از مدتها با خواندن شعر شما به ياد اين شعر افتادم:

سیب
یک سیب
دو سیب
یکی را بردار
تو فقط حق انتخاب یکی را داری
بدون گاز زدن
بدون بوئیدن
گفت:
[ بعد از فروش تعویض یا پس گرفته نمی شود .]
سیب اول را برداشتی
مخفیانه گاز زدی و بی صدا در جیبت گذاشتی
دومی را هم برداشتی
ولی تو فقط حق انتخاب یکی را داشتی
بدون گاز زدن
بدون بوئیدن
کنار اولی گذاشتی
می ترسیدی جای دندانهایت روی اولی
جان بگیرند و
دومی را زخمی کنند
می ترسیدی و
قدم می زدی
هر دو را برداشته بودی
ولی تو فقط حق انتخاب یکی را داشتی ....

Posted by: مينا at August 26, 2006 7:39 PM

با سلام،
پست زیبایتان در مطالب 27 آگوست بلاگچین لینک شد.
پاینده باشید.

Posted by: بلاگچین at August 26, 2006 7:03 PM

و نگاه ـ مرا ...

Posted by: mahsa at August 26, 2006 5:03 PM

كاش حد اقل به احترام بانوي شعرهاتون مي گفتين اسم كتابتون رو چي بذارم.

با سلام
اسم اين کتاب "نامه های عاشقانه" است.

Posted by: Xiba at August 26, 2006 12:01 PM

جناب معروفي ، حقا که سخن از زبان ما ميگوئي . بينهايت زيبا بود .. مطمئنم هر بار با اعجاز شعرتان خيلي ها مثل من فکر ميکنند که يک دوربين حسي در منزلشان داريد !!!! عالي بود .

Posted by: حميد at August 26, 2006 8:42 AM

سلام. همين چيزي را كه توي شعر گفتيد، پيش از اين بسيار زيبا تر و گيرا تر از زبان ديگري شنيده بودم. از زبان خودتان آقاي عباس معروفي عزيز.

Posted by: پگاه at August 26, 2006 6:42 AM

سلام . بانوی شعرتان بسیار خواندنی است.

Posted by: مانا at August 26, 2006 5:51 AM

زن ! چه می توان کرد با این موجودی که بودنش آرامش است و زنجیر ، نبودنش آزادی است و پوچی.

Posted by: امیر شفقی at August 26, 2006 5:45 AM

چه كيفي مي ده اينجا اول بشي!!! مثه هميشه عالي ....

Posted by: nezhla at August 26, 2006 3:36 AM

جالب بود، تصويري برايم خلق شد كه پيش تر نديده بودمش . شيرين نبود البته ، اما مخاطب را به فكر وامي دارد.
من هم براي سيب كه خوردمش واژه هايي را كنار هم چيده ام ، البته مدتي پيش. لينكش را مي گذارم. اگر فرصتي بود خوشحال مي شوم نگاهي بياندازي:
http://donbalak.blogspot.com/2006/06/blog-post_14.html
تا بعد..

Posted by: چشم هایش at August 26, 2006 2:08 AM
Post a comment









Remember personal info?