September 3, 2006

دست‌های قشنگ تو


عشقم به تو
خارج از تحمل خداست
بگو
چه ‌کنم؟
آقای من!

خوش به‌حال آن مرد
که در زندگيش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که براش
تو شيرين‌زبانی کنی
خوش به حال مردی
که دست‌های قشنگ تو
دگمه‌های پيرهنش را
باز کند
ببندد
تا لب‌هات به نجوايی بخندد.
خوش به حال من!

حسرت دست‌هات مانده

به چشم‌هام
به خواب‌هام
به کش و قوس‌های تنم.
در حسرت دست‌هات
پرپر می‌زنم.


چقدر برات قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهات را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟
...
چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟

@ September 3, 2006 2:20 AM | TrackBack
Comments

ممنون شعر قشنگی بود


: در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد

Posted by: mohsen at September 26, 2009 6:35 AM

چقدر ؟
چقدر بخونم این کلمات آرام بخش رو ..
تا این آرامش شیرین بیشتر و بیشتر مرا با خود ببرد
به جایی که باید رفت ؟

Posted by: NilouSh at May 12, 2007 2:52 AM

اين شعرا خيلي قشنگ بودن لطفا بازم از اين شعرا بزارين ممنون

Posted by: سارا at March 1, 2007 1:04 PM

خرسند شدم از اینکه شما را یافتم و خرسندتر از این شعر قشنگ

Posted by: elham at October 31, 2006 10:41 PM

عزيزكم

تمايل دارم لينك وبسايت شما را در وبلاگم بگذارم تا بينندگان هم مثل من از

نوشته هاتان لذت ببرند


اگر مخالفيد اطلاع دهيد

تا حذف كنم

اگرچه با شناختي كه از شما دارم ...


بنال ای بلبل دستان .... ازیرا ناله مستان

میان صخره و خارا .... اثر دارد اثر دارد !

Posted by: آبتین اردلان at October 31, 2006 12:18 AM

سلام

پسرك : سمفوني مردگان - لطفاَ

متصدي كتابداري : معروفي ؟ عباس ؟

- : بله

- : نداريم آقا ! چقدر از اين اراجيف ( متاسفانه ) مي خوني شما ؟!

- : ولي ....


بله معروفي جان . نادان چه مي داند از ناداني ؟ ( بودا )


به اندازه قواي تحليلم مي شناسمت ( البته از آثارت)

اميد آن دارم لحظه نيل به اهداف گرانقدرت را در ايران نظاره گر باشم

شاد . سربلند و پيروز باشي

Posted by: آبتین اردلان at October 31, 2006 12:13 AM

به لطافت روحتان حسودیم شد .

Posted by: روزبه at September 19, 2006 8:29 PM

حرف ها خوب می آیند,
ای کاش بمانند,
بمانند,
بمانند

Posted by: at September 14, 2006 10:28 AM

سلام آقاي معروفي اميدوارم كسالتتون برطرف شده باشه مي تونم دليل بستري شدنتون رو بپرسم؟ مرسي و متشكر

Posted by: مهدي at September 13, 2006 10:57 PM

...........

Posted by: mahya at September 11, 2006 10:28 PM

رواقِ منظرِ چشمِ من آشيانه ي توست

كرم نما و فرودآ كه خانه خانه ى توست...

Posted by: هبوط at September 11, 2006 5:40 PM

عالی بود، عالی بود، عالی بود ... باز هم رفتم به ديار عاشقي ... آقاي معروفي اوني كه شما عاشقشيد خيلي خوشبخته ...

Posted by: س.پ at September 9, 2006 10:41 PM

چه پيوندي ست ميان من و اين كلمات! با چشمهاي خيسم چه بنويسم؟ كه همه ي آن چيزي را نوشتيد كه من هيچ گاه نتوانستم بنويسم يا نقاشي كنم!

Posted by: واحه at September 9, 2006 12:18 AM

هر بار كه تو را مي بوسم جايي در دنيا ميلرزد و زير و رو مي شود
هر بار نگات مي كنم آتش به جان جنگلي مي ريزد
خدا را آشفته نكن
بخواب
سكوت كن

Posted by: bahar bi narenj at September 8, 2006 2:35 PM

با اجازتون شما رو لينك كردم.

Posted by: samaneh at September 8, 2006 11:42 AM

استاد زیبایی این اثر را با اثری دیگر از استادی دیگر پاسخ می دهم..!

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود
)شاملو(

Posted by: فرید at September 8, 2006 10:18 AM

جمعه بود
با صدای شلیک هفده گلوله
خواب شیرین ژاله را آشفت
برای آنکه می پنداشت
درخت را
از خون، بباید سیراب کرد
اینک
درخت با خون سیراب
میوه های نا همگون
آورده است
در جمعه

Posted by: شبیه باران at September 8, 2006 10:11 AM

درود بر شما...احساس زيبايي كه هر شب براي دختر چهار ساله ام دارم! موفق باشيد .

Posted by: Akbar Ilbegi at September 8, 2006 9:48 AM

درودوسلام استاد.
...؟
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد.
....زود خسته میشوید !

Posted by: daryabari at September 7, 2006 6:51 PM

سلام جناب معروفي.
زبان براي تعريف از نوشته هاتان باز مي ماند. تنها مي خواهم بگويم منتظرم نوشته هايم را نقد كنيد..
اگر بياييد چه خوب مي شود...و من چه اسوده...

Posted by: shahrzad arhami(nahal) at September 7, 2006 3:53 PM

سلام .با شعرآستاني مهمان مجله ادبي اديبان باشيد .

Posted by: vahid ziaee at September 7, 2006 3:14 PM

"اين وصل را هجران مكن"
خدايا عشق و معشوق و عاشق و عشق بازي را از ما مگير

Posted by: پديده at September 7, 2006 1:19 PM

سلام اقاي معروفي. چند باري امده ام پيغام گذاشته ام. ولي بي جواب مانده اند. ديگر برايم مهم نيست. مهم اين است كه من هربار كه اينجا مي ايم. و شعرهايتان را مي خوانم عاشقترمي شوم.شعرهاي نابتان را دوست دارم. و براي كسي كه دوستش دارم مي نويسم.
راستي تبريز كه فريدون سه پسر داشت نرسيده. بي صبران منتظر خواندنش هستم. اخر فكر كنم تمام رمانها و داستان كوتاههاي چاپ شده تان را خوانده ام. بجز فريدون سه پسر داشت. راستي مي شود يه خواهش بكنم. توي فرانسه هستيد مگه نه؟ا گر سري به هدايت و ساعدي زديد ياد ما هم باشيد.
ممنون.
من كسي هستم كه وقتي به وبلاگ شما مي ايم. عاشقتر بي قرار تر و دلتنگ تر مي شوم .شاد باشيد و باشيد و باشيد

Posted by: سحر at September 7, 2006 8:42 AM

پنجره ات
از پنجره ام زيبا تر است
آنسوي
شمع سبز و ُ آبي
نزديکي هاي ِ صورتت
مي سوزد...
(برونو ک. اوير)
:
حضور خلوت انس ات، تماشايي ست...

دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at September 7, 2006 6:55 AM

http://rooz.wordpress.com/

Posted by: at September 6, 2006 11:21 PM

فکر می‌کردم دارم
عشق می‌ورزیدم
بوسه می‌گرفتم
امید داشتم

همه آن چیزها که فکر می‌کردم
مالِ من نبود

واقعا خوش‌ به‌حالِ آن مرد

14 شهریور 1385

Posted by: آرش at September 6, 2006 10:09 PM

نه نه نه ! هر سادگی راه به سرزمین شعر نمی برد. توقع خواندن این شعر را اینجا نداشتم. آقا!

Posted by: reza at September 6, 2006 8:15 PM

مرا ذوب كن با سر انگشتان عشق ....

از تفاله هاي زمان چه مانده است جز غربت من ... جز وحشت تو

Posted by: شمع آجین at September 6, 2006 6:34 PM

نکند که خسته شدی؟

Posted by: Reza at September 6, 2006 6:11 PM

سلام
در پاسخ به مطلب سيامك وكيلي درباره ي سمفوني مردگان، مطلبي در وبلاگم نوشته ام كه دوست دارم بخوانيد. خوشحال مي شوم اگر نظرتان را هم بدانم.
روز و روزگارتان خوش

Posted by: بلال بحرانی at September 6, 2006 5:41 PM

پروانه ي گرد شمعي ام
كه مرا جز سوختن در آتش عشقت
راهي نيست...
تا لحظه ي پرواز
خواهم سوخت ...
--------------------------------
اگه قابل دونستيد
يه سري هم به وبلاگ ما بزنيد
شايد از شعرام خوشتون اومد

Posted by: خموش at September 6, 2006 4:15 PM

eshgh ast, ya ali madad

Posted by: mirza at September 6, 2006 3:48 PM

اينجا تمام شده عباس معروفي...مي ترسم من هم اينجا تمام شوم...و يا همه ي دقايق را بر ميله اي وصل شوم كه دستهاي ناپاك خواهران زينب نتواند مرا به جرم فساد و جواني نابود كند....اينجا ديگر مرده.

Posted by: yalda arta at September 6, 2006 1:51 PM

هميشه شعرهاتان را خوانده ام . حس غريبي دارد. چيزي شبيه احساس يك پرستوي مهاجر . درست مثل حالاي من ...

Posted by: maral at September 6, 2006 12:28 PM

سلام. پیکر فرهاد رو خوندم. میخوام بدونم چه انگیزه ای باعث شد که شخصیت این زن رو اینقدر دستمالی کنید. چرا اینکارو باهاش کردید؟ این زنی که شما ساختید چهره زن بوف کور نیست. نیست؟ هست؟
به هر حال تمام مدتی که خوندمش اذیت شدم. و ناراحت و پرسان از اینکه چرا؟ و اینکه نویسنده وقتی یه چیزی فکرشو مشغول کرد و دغدغه شد براش، آیا باید تن به اون دغدغه بده؟ نباید ببینه که واقعا چی میخواد بگه و چقدر باید این کارو طولش بده. نمیدونم اینا مشکلات من توی نوشتنه، فریدون سه پسر داشت اینطور نبود ولی همین کارو با شخصیت آیدین کردین بهش ور رفتین. شاید شما کار درستی میکنید و من اشتباه. بهر حال من قبولتون دارم. خودتونو و نه همه کاراتونو.

Posted by: پگاه at September 6, 2006 6:52 AM

با سلام . جناب آقاي معروفي براي تماس با شما ميتوان از اين آدرس پستي استفاده كرد abbasmaroufi@gmx.de يا آدرس ديگري براي تماس داريد . اگر جواب بنده را بدهيد خوشحال مي شوم

Posted by: sharareh at September 5, 2006 11:48 PM

سلام اين منم زني تنها در استانه فصلي داغ بر ايتان مي نويسد حرف هايتان را دوست دارم

Posted by: haleh at September 5, 2006 11:31 PM

نميدونم گيج شدم
مي توني بهم كمك كني؟
واقعا در وضعيت كنوني مردمم بايد داستان بنويسم يا....؟
ميشه براي يك آدم كه بستنش دارن كتكش ميزنن داستان خواند ؟
براش فرهنگ سازي كرد؟
بهش يك ديد تازه رو نشون داد يا دست كم براش يك فضاي خيالي درست كرد به اميد اندكي تغيير؟

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at September 5, 2006 11:44 AM

یک نفر می اید... اما من در باد گم شده ام ... و دارد حالم از هر چه اسمان است و ایینه ی چشمان اوست به هم می خورد .
یک نفر می اید...کسی که شاید مثل هیچ کس نیست .. من اما... افتابی نمیبینم...
تا گرم شود چشمانم ... و حس کند دستانم...اشک های یخ زده ام را......
............................................ منتظرتان هستم

Posted by: shahrzad (nahal) at September 5, 2006 10:55 AM


نمي دونم چي بگم !!
مثل هميشه كه ميام مي خونم و نميدونم چي بگم ؟!!

زيبا بود هرچند كه زيبا بود براي شما كافي نيست !

Posted by: edin at September 5, 2006 9:00 AM

به اندازه تازه شدن يه برگ پير نفس كشيدم..

Posted by: tina at September 5, 2006 7:23 AM

واي بر من گر تو آن گم كرده ام باشي
كه عاشق بودن و عاشق نمودن سخت دشوار است

Posted by: nooshin at September 5, 2006 6:45 AM

سبزتر بود از سبزه های سبز.... مثل همیشه... و من هنوز دلم برای دلم می سوزه......

Posted by: nasim at September 4, 2006 11:58 PM

مث هميشه . فوق العاده .

Posted by: نرگس at September 4, 2006 7:52 PM

اينا دست نوشته هاي من اند
هنوز صدای نفس های تو، دلنشین ترین ترانه زندگیم، توی گوشم اه. هنوز لحظه هام پر از عطر بارون خورده زلف ها ی تو اه .هنوز باورم نمی شه عطر تو رو تو آغوش دستها م نداشته باشم ، و دلم رو که با تو یکی شده حالا تو این تنهایی خودم بی تو تنها ببینم . برای یه لحظه هم باورم نمی شه گم ات کرده باشم. توی صحن امامزاده توی اون ازدحام غریبه ها تنها می مونم مثل اون کودکی که مادرش رو گم کرده و تو نمیتونی بفهمی چرا من واسه تصور حتی لحظه ای نداشتن ات مثل اون هفت تا شمع نذری دارم می سوزم و اشک می ریزم. دیگه واژه هام کفایت تو رو ندارن، الان اه که آسمون خدا برام گریه کنه و بارون رحمت اش رو برام بفرست اه ولی من بی تو دیگه بارون رو هم نم خوام . روزها رو برای بودن ات، برای داشتن ات ، تا کی ، تاکی بشمارم؟

اگه خوشت اومد ازينا زياد نوشتم . بهم سر بزن

Posted by: شبیه باران at September 4, 2006 1:37 PM

چقدر خيالت كنم
چقدر خيالت كنم
تا خوابم ببرد...

Posted by: شادي at September 4, 2006 12:09 PM

مث آیدین که صبح بیدار شد و دید که سرمه هنوز داره موهاش رو نوازش می کنه...

Posted by: ننه غلام at September 4, 2006 11:52 AM

فقط مي توانم بگويم واي. جقدر قشنگ...

Posted by: roya at September 4, 2006 9:21 AM

خیلی خوب بود...آن قدر خوب که دلت می خواهد دوباره،سه باره،چند باره این شعر را نفس بکشی...خودت را رها کنی در آن...
دستان درد نکند.........

Posted by: a-h at September 4, 2006 9:02 AM

سلام آقای معروفی.به خاطر وبلاگ و مطالب زیبای شما تبریک می گم.نیاز به آگاهی در مورد زندگینامه شاعر عزیز حمید مصدق من رو به وبلاگ شما رساند.من باید زندگینامه ایشان رو بخونم .آیا برای شما امکان پذیر هست من رو راهمایی کنید .آیا ایشان بیوگرافی کاملی از خود به جا گذاشتند؟ در صورت امکان من رو راهنمایی کنید.سپاسگزارم.

Posted by: tahmineh at September 4, 2006 12:47 AM

هر چه هم که کردی خوابت نمی آيم که بروی.با من چرا بد نمی کنی.شايد کينه تنها جان پناه ِ من که تويی.باز هم که خيره خيره نگاهم کردی.اين برای بار آخر باشد که سر قرار به موقع می آيی ها.باز كه خوابيدي مته من پس كي خورشيد مي شوي؟.......

Posted by: درنگ های نابهنگام at September 3, 2006 10:53 PM

چقدر ملموس، چقدر زیبا، چقدر لطیف. میدونم هر کدوم از این خوشی های کوچک چه دنیایی داره. عشقتان مدام.

Posted by: شهرزاد at September 3, 2006 10:31 PM

حیف که فقط حسرت نگاههای ناکرده باقیست ...

Posted by: مهسا at September 3, 2006 9:12 PM

بلاگ زيباي داريد موفق باشيد

Posted by: Farhad at September 3, 2006 8:51 PM

ببین من هم بلتم شعر بسرایم
در تنگنای خواموشی خویش به یک چیز می نگرم ان هم تنهایی دل توست در که ان سوی ماورا به من می اندیشد...شعر های تو قلب مرا اکنده از ناله کرده است اخر چرا من را اینگونه می ازاری در حالی که لحظه های زندگیت به سوی پایانیست من فنا شده ای هستم که در وجود تو گم شده ام پس بیا باهم دوست بشیم..به گرمی بخاری خانه همسایه ...
قوربانت بای

Posted by: جمشید at September 3, 2006 8:27 PM

سلام از آشنايي با وبلاگتون خوشحالم با اجازتون شما رو لينك كردم

Posted by: sama at September 3, 2006 7:20 PM

در نوشتارتان غرق می شوم، شده ام... و خواهم شد
شما نمی توانید درک کنید لذت خواندن کلماتتان برای من تا چه حد است، هر چند هر نویسنده ای اول مخاطبش خود باشد، باز نه راضی نمی شوم بتوانید بیایید این سمت صفحه، این سمت دنیا، این سمت من و اینها را بخوانید و به تمامی حس کنید چه می شود حس کرد از بینشان...
جناب معروفی گاه در زندگی، نویسنده ای نوشتارش در اعماق وجودت رسوخ می کند که تا باشی و بخوانی و بنویسی اثر کلامش تو را و نوشته ات را یدک می کشد. حتی فکرت را. و شما اینگونه اید برایم.
پایدار بمانید جناب معروفی

Posted by: darkroom at September 3, 2006 6:41 PM

بانوی زیبای شما چه آقای نازنینی دارد...

Posted by: سارا at September 3, 2006 5:56 PM

شبی با ترانه سرای آزادی و ترانه هایش.

29 سپتامبر 2006 با ایرج جنتی عطایی در برلین.

www.dehkhoda.net

http://www.golesorkhetaraneh.com/news/2006/09/29-2006-www.html

Posted by: گل سرخ ترانه at September 3, 2006 5:06 PM

چقدر زيبا احساسات ما را به قناره كشيده ايد.

Posted by: robina at September 3, 2006 4:44 PM

سلام
دريا زيبا بود و ارام . موج هاي كوچك برمي داشت . سايه روشن مي شد . موج كوچكي خودش را مي كشيد كف مي كرد و ارام زير ديگر موج ها گم مي شد .
چپ و راستم عرشه ي كشتي بود و روبرويم موج موج دريا . كه سايه روشن مي شد .
و همه جا ياد شما بود كه موج مي زد . كه از دل اين همه ابي با دست هاي زيبايتان قصه خلق كنيد . شهرزاد خلق كنيد و شايد اين بار يك پري دريايي كوچك....
پري دريايي كوچكي كه شب از يك بوسه ( يا قصه؟) مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه ي ديگر ( شايد از قصه ي ديگر ) به دنيا مي ايد...

Posted by: nosha at September 3, 2006 4:08 PM

راستي اسم وبلاگ من ترنشك است و اگر تمايل داشته سر بزنيد در ياهو به حروف انگليسي سرچ بفرمائيد زودتر پيدا مي شود. terneshk

Posted by: محمدرضابرزگرحسيني at September 3, 2006 1:48 PM

سلام

هر بار كه شعرهاي شما رو مي خونم ناخودآگاه گريه مي كنم. نمي دونم چرا؟ شايد به اين خاطر كه هرچه از دل برآيد بر دل نشيند.

پاينده باشيد.

Posted by: mina at September 3, 2006 1:19 PM

سلام.
من مدتهاست كه وبلاگ وزينتان را در وبلاگم لينك نموده ام و هميشه به آن مراجعه مي كنم. تا كنون به خود جرات نداده ام برايتان كامنت بگذارم بخدا اكنون هم كاملا دلهره دارم .(دلهره اي ناشي از عشق)
شما كه نمي دانيد در ذهن من كه هستيد. شما براي من اسطوره ايد شما سمبل درك و فهم در فلسفه و عرفان و شعر و داستان و.....براي من هستيد شما....... واژه ياريم نمي كند كه جايگاه تان در ذهنم را توضيح دهم. و نيز سمبل مقاومت در انديشه. من شما را خيلي دوست دارم من كتابهايتان را مي خورم! من هنگام چاپ سمفوني مردگان و بر اثر خواندن آن به بلوغ رسيدم وهر وقت يادم مي آيد شعر ٬مرا دربرمي گيرد . شما را خيلي دوست دارم و آرزو مي كنم هرچه زودتر بتوانيد دوباره به ايران برگرديد و در بين ما و با ما مثل قبل كتاب بنويسيد. انشالله همه جا موفق باشيد وپيروز.
دلم نمي آيد خداحافظي كنم اما خب چاره اي نيست........دست خدا همه جا مراقبتان باشد.آمين.قربانتان خودم.

Posted by: محمدرضابرزگرحسيني at September 3, 2006 12:51 PM

سلام . هميشه اين عاشقانه ها را دوست داشته ام, حتي اگر خدا تحمل نكند !

Posted by: مانا at September 3, 2006 12:31 PM

"چقدر برات قصه بگويم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهات را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟
...
چقدر
نگاهت کنم
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟".

عباس جان سلام و صبح یکشنبه ات به خیر.
با هر شعر تازه ای که از تو میخوانم زندگی من نیز با آن نو میگردد.
چه خیالیست
پائیز بیاید یا که زمستان باشد،
شعرهای تو بهار را برایم جاودانه ساخته.
عاشق بمانی شاعر سرزمین دلها.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at September 3, 2006 9:18 AM

درود به سر انگشتان شما كه بر ديده گان جلوه هستي ميكارد !

Posted by: Sanam at September 3, 2006 8:18 AM

سلام. نمیدونم چرا. به میل خودتون دوباره برگشتید به این نوع عاشقانه گفتن ها یا اصرار و خواهش بسیاری از علاقمندان به این نوع شعر شما. گاهی اوقات برگشتن خیلی چیز قشنگیه. برای هزارمین بار مرسی.

Posted by: پگاه at September 3, 2006 7:05 AM
Post a comment









Remember personal info?