September 18, 2006

مشق نويسندگی

                                    شنيدن فايل صوتی
از اولين خاطره‌های خوب نوجوانی من مربوط به زمانی است که دلم می‌خواست داستان بنويسم، اما بلد نبودم. داستان‌های چخوف را می‌خواندم، و چون اين داستان‌ها ساده و دلچسب بود، به راحتی می‌توانستم از روی آنها کپی‌برداری کنم.
اوايل مثل مشق نوشتن بود. کمی بعد ياد گرفتم که اسم خيابان‌ها و شهرها و آدم‌های روسيه را ايرانی کنم.
فکر می‌کنم از چهارده سالگی تا هفده سالگی چيزی حدود سه سال، از آثار چخوف خواندم و نوشتم.
امروز که سال‌ها گذشته، خاطرات آن روز لبخندی است که از ياد نام آنتوان چخوف بر دلم می‌نشيند؛ ياد انسانی مهربان که عاشق آدم‌ها بود، و اين عشق در تمامی نوشته‌هاش موج می‌زد.

يکی از داستان‌های به‌يادماندنی چخوف، "متهم" نام دارد. تصوير روشنی از زندگی و چهره‌ی پيرمردی معصوم که در دوران تزارها قربانی و تباه شده است.
اگر بخواهيم اوضاع معيشت، رابطه‌ی آدم‌ها، رنگ لباس پليس، تکيه کلام قضات ساختمان عدالت، فروپاشی ورشکستگان، و کلاً رنگ و بوی زندگی را در قرن نوزدهم روسيه بشناسيم، از طريق کتاب‌های تاريخ و جغرافيا موفق نخواهيم شد.
تنها از طريق داستان‌ها و نمايشنامه‌های نويسندگانی چون آنتوان چخوف، و فئودور داستايوفسکی می‌توانيم زير و بم زندگی بخشی از مردم دنيا را دريابيم.
همچنان‌که اميل زولا در همان دوره در فرانسه به اعماق زندگی معدنچيان رفته، پاشيدگی خانواده را بر زمين به تصوير کشيده، و در تاريکی شرابخانه‌ها بر عاقبت غم‌انگيز انسان گريسته است تا اعتراضش را به برادرکشی و عربده‌کشی بخاطر مال دنيا بر صفحه‌ی کاغذ بياورد، و به مردم کشورش بگويد روزی انسانی خواهد آمد که به احکامی غير انسانی همچون حکم اعدام اعتراض خواهد کرد.

نگاهی به "متهم" آنتوان چخوف
داستان کوتاه "متهم" اثر آنتوان چخوف يکی از نمونه‌های تميز و جاودانه‌ی ادبيات داستانی جهان است.
داستان دست و پا زدن‌های بی سرانجام سوته‌دلان معصوم در ساختمان کور و کر قضاوت. گويی عدالت مرده است.
پيرمردی فقير صادقانه از تلاش و معاش حرف می‌زند؛ غم نان. او هرگز در عمرش دروغ نگفته است. در مقابل، قاضی نيز صادقانه از نظم شهر دفاع می‌کند، و پيرمرد را به دروغ و دزدی و خرابکاری و اخلال در نظم عمومی، و حتا تلاش برای کشتار جمعی متهم می‌کند.
هر دو راست می‌گويند، اما متهم کيست؟

"متهم"
متهم روستايی نحيف ريزه‌اندامی‌ است، سخت لاغر و استخوانی، با شلواری وصله‌دار، و پيراهنی از کرباس، برابر رييس دادگاه بخش ايستاده. صورت نتراشيده و پر آبله‌اش، چشم‌هاش که به زحمت از زير ابروهای پرپشت آويزان پيداست... ظاهری سخت عبوس و گرفته دارد. انبوه موهای درهم‌پيچيده‌اش که مدت زمانی‌ است شانه به آن نخورده، حالتی عنکبوت‌وار به او می‌دهد که عبوس‌ترش می‌نماياند. پابرهنه است.
رييس دادگاه شروع می‌کند: «دنيس گريگوريف! بيا جلوتر و به سؤال‌های من جواب بده. صبح روز هفتم تيرماه جاری، نگهبان راه آهن هنگام گشت تو را نزديک ايستگاه صد و چهل و يکم در حال باز کردن مهره‌ی يکی از پيچ‌ها که ريل را به الوار محکم می‌کند ديده است. اين هم آن مهره!... تو را با همين مهره دستگير می‌کند. آيا حقيقت دارد؟»
«چيه؟»
«همه‌ی اين‌هايی که اکينوف اظهار داشته، حقيقت دارد؟»
«بله، دارد.»
«بسيار خوب، حالا بگو ببينم به چه منظوری اين مهره‌ها را باز می‌کردی؟»
«چيه؟»
«اينقدر چيه چيه نکن. جواب سؤالم را بده؛ برای چی اين مهره‌ها را باز می‌کردی؟»
دنيس با نگاهی زيرچشمی به سقف غرغر می‌کند: «اگر لازمش نداشتم که بازش نمی‌کردم!»
«اين مهره‌ را برای چه کاری لازم داشتی؟»
«مهره؟ ما اين مهره‌ها را به قلاب ماهيگيری وزنه می‌کنيم.»
«اين "ما" که می‌گويی کی‌ها هستيد؟»
«ما ديگر! همين مردم... يعنی دهاتی‌های کليموفو.»
«گوش کن اخوی! مرا دست نينداز. راستش را بگو. اين دروغ‌هايی که درباره‌ی وزنه و قلاب ماهيگيری به‌هم می‌بافی، بی فايده است.»
دنيس پلک می‌زند و زير لب می‌گويد: «من توی عمرم هيچوقت دروغ نگفته‌ام، آن‌وقت بيايم و اينجا دروغ بگويم؟... حالا خودمانيم عاليجناب، با ريسمان بی وزنه می‌شود ماهيگيری کرد؟ اگر طعمه‌ی زنده يا کرم روی قلاب بگذاری، بدون وزنه که زير آب نمی‌رود، می‌رود؟...»
«خب، پس می‌خواهی بگويی اين مهره را باز کردی که با آن وزنه‌ی قلاب درست کنی، هان؟»
«خب پس چی؟ پس می‌خواستم باهاش سه‌قاپ بازی کنم؟»
«می‌توانستی از يک تکه سرب يا يک فشنگ استفاده کنی... يا يک ميخ.»
«سرب که همينجور توی کوچه‌ها نريخته برداری. بايد براش پول بدهی. ميخ هم که به درد اين کار نمی‌خورد. باور کنيد بهترين چيز همين مهره است. هم سنگين است، هم سوراخ دارد.»
«خودش را می‌زند به کوچه‌ی علی چپ! انگار ديروز به دنيا آمده يا از ناف آسمان افتاده! آخر کله‌خر! تو نمی‌فهمی باز کردن مهره چه عواقبی دارد؟ اگر نگهبان سر پستش نبود، چه بسا قطار از خط خارج می‌شد و مردم زيادی کشته می‌شدند. تو باعث کشتار مردم می‌شدی.»
«خدا نکند عاليجناب! کشتار مردم؟ مگر ما کافريم يا جنايتکار؟ شکر خدا، عاليجناب، ما يک عمر زندگی کرديم بی آنکه خواب اين چيزها را ببينيم، چه رسد به کشتن آدم‌... گناهان ما را ببخش ای ملکه‌ی آسمان‌ها، و به ما رحم کن. شما چه حرف‌هايی می‌زنيد، عاليجناب!»
«پس توخيال می‌کنی که قطار چطور از خط خارج می‌شود؟ کافی است دو سه تا از اين مهره‌ها را باز کنی تا قطار از خط خارج شود.»
دنيس پوزخندی می‌زند و نگاهش را با ديرباوری به رييس دادگاه می‌دوزد: «عجب! سال‌هاست که ما اهالی اين ده، مهره‌ها را باز می‌کنيم، و خدا خودش حافظ جان ما بوده؛ آنوقت شما داريد از تصادف قطار و کشتار مردم حرف می‌زنيد؟ اگر ريلی را از جا کنده بوديم، يا الواری جلو قطار انداخته بوديم آنوقت ممکن بود که قطار از خط خارج شود اما... هی هی... با يک مهره!»
«سعی کن بفهمی که همين مهره‌ ريل را به پايه‌ها می‌بندد.»
«ما اين را می‌فهميم قربان!... برای همين همه‌شان را باز نمی‌کنيم... چند تايی را می‌گذاريم باشد... ما گتره‌ای و بی‌فکر کاری نمی‌کنيم... ما می‌فهميم چکار می‌کنيم.»
...
(ادامه‌ی اين داستان را در کتاب "مرگ در جنگل" ترجمه صفدر تقی‌زاده پی بگيريد.)
 
دومين قسمت از برنامه‌ی اين‌سو و آن‌سوی متن را با جمله‌ی زيبايی از "بوف کور" اثر جاودانه‌ی صادق هدايت به پايان می‌برم:
«قصه يک راه فرار برای رسيدن به آرزوهای ناکام است.»




@ September 18, 2006 7:55 PM | TrackBack
Comments

درود!
ايكاش قصه تنها راه رسيدن بود!
ايكاش واقعيتها تنها يك قصه بودن!
و
ايكاش قصه زندگي بي انتها بود!

Posted by: میثاق at October 29, 2006 4:27 PM

اين مطلب رو نخونده بودم. حالا خوندم . كي گفته بايد به ترتيب بخونم ؟
ها؟
من از تكرار اون اسمهاي بلند روسي توي نمايشنامه هاي چخوف خيلي خوشم مياد.
انگار ريتم نوشته رو با اين تكرار اسم هماهنگ نگه ميداره

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at September 30, 2006 2:26 AM

منتظر نقدشما استاد عزيز!

Posted by: صدای چرخ خیاطی at September 21, 2006 12:18 PM

سلام استاد
كاش نمي دانم موج يا هر چيز ديگر اين راديو را مي گذاشتيد را بتوانيم گوش كنيم.
بعد هم اين كه اين روزها نگرانم.
خبري از معروفي رمان نويس يا داستان نويس نيست.
مي دانم داستان و رمان قايق كاغذي نيست كه لحظه اي درست شود.
اما ماييم و اين چند تايي كه مانده ايد.
باي

Posted by: mohammad bagher hajiani at September 20, 2006 7:50 AM

با اجازه اين وبلاگ را به مال خودم لينك كردم

Posted by: negar at September 19, 2006 10:10 PM

سلام. آره. شايد نوشتن اون قصه هاي جورواجور توي سرم يه اتفاق تازه است براي منی كه هيچ اتفاق جالبي توي زندگي قبلیم نيفتاده و تموم خاطرات عشق و عاشقيم از اول زندگي هام يه جورايي خلاصه میشه و تو دو سه کلمه پر از گریه تموم میشه. شاید اون همه آدمی که توی سرم دارن سر همدیگه داد میزنن و همدیگه رو لت و پار می کنن محتاج اینن که بشینن و من براشون قصه بگم. از آرزوهایی که داشتم و حالا ندارم. یا آرزوهایی که دیدم بقیه دارن. چخوف آدم سختگیریه که هیچی واسش عادی نمیشه. من خیلی دوستش دارم چون تموم قسمتایی رو که نگام از روشون رد شده و ندیده رو بهم دوباره نشون میده...

Posted by: ننه غلام at September 19, 2006 4:02 PM

با سلام ؛
خدمت آقاي عباس معروفي

شرکت دیتا سرور ارائه کننده خدمات هاست(میزبانی) ، طراحی سایت و همچنین ثبت کننده رسمی DOMAIN (دامنه) در خاور میانه میباشد .
سرور های اصلی شرکت در قلب آمریکا (پتسیلوانیا ) با استفاده از جدبد ترین تکنولوژی روز دنیا بیش از 5000 سایت ایرانی و خارجی را میزبانی میکنند .
شما نیز میتوانید با کمترین هزینه به جمع بزرگترین جامعه تبلیغاتی بپیوندید و از مزایای این تکنولوژی استفاده نمایید .

شرکت DATASERVER افتخار دارد تا وبلاگ شما را بر روی سرورهای قدرتمند خود میزبانی کند .
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جهت کسب اطلاع بیشتر با 22966784 تماس گرقته و یا به همین e-mail پاسخ دهید .

با تشکر
بخش فروش شرکت دیتا سرور
میلاد رضازاده
http://www.datatelecom.us
sales@datatelecom.us

Posted by: DATASERVER at September 19, 2006 3:56 PM

سلام.استاد ..عجب جمله اي و ...اينكه انسان به تمامي در نوشتن خلاصه مي شود...و دورد بر آن سه سال كه چنين ساختتان....يا حق

Posted by: amene at September 19, 2006 1:20 PM

زيبا !!!

Posted by: رضا آشفته at September 19, 2006 11:49 AM

متهم خيلي زيبا يك وضعيت دردناك را از دو جهت متفاوت نشان مي دهد و همين مي تواند بيانگر عدم قطعيت راي ها و نظرها را باشد. مطمئنا چخوف بهتر از هر آدمي به اين نكته پي برده است كه هيچگاه تنها به نزد قاضي نرود و هميشه حقيقت را از لايه هاي متفاوت مورد قضاوت قرار دهد .
از انتخاب شايسته و تحليل زيبايتان ممنونم .

Posted by: at September 19, 2006 11:48 AM

سلام استاد؛ راستش خوشم نمي‌آيد وبلاگت را با مطالب زمانه بروز مي‌كني، دلم لك زده براي عين‌القضات؛ زمانه جاي خودش، اينجا هم جاي خودش. زياده عرضي نيست.

Posted by: واقف at September 19, 2006 7:59 AM

سلام
...............
هیجان ........... یک ....دو......سه ....
مینویسم . همه نوشته هاتان را نه یک بار بارها و بارها خوانده ام . فریدون سه پسر داشت را دانلود کردم بعد پرینت و خواندم و گریه ....گریه و گریه.
اما من همچنان عاشقم به آیدین و آیدا .
اما یک خواهش در اینجا قحطی " نام تمام مردگان یحیی است" آمده .فایل آن را هم وبلاگتان اگر مقدور است بگذارید .
شاگرد همکلاسی قدیمتان

Posted by: اثر انگشت at September 19, 2006 2:55 AM

سلام ....
من اين داستان را قبلا خوانده بودم .... هر چند به شخصه داستانهاي كوتاهي مثل آگافيا و يا در راه سفر را بيشتر ميپسندم ......
نمي دانم ميشود داستان " زندگي من " را هم در اين چهارچوب بررسي كرد يا نه اما اين داستان هميشه مرا مجذوب و شيفته خود ساخته .....

Posted by: erfan at September 18, 2006 11:36 PM

سلام
يعني من اولم ؟
با ورم نمي شه استاد

Posted by: غزاله at September 18, 2006 9:46 PM
Post a comment









Remember personal info?