September 23, 2006

دلبستگی؟



هيچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنم
حتا اگر
توی اين دنيا نباشم.

بانوی من!
هر وقت
به دوست داشتن فکر می‌کنم
ابديت
و تمامی شب‌ها
با نام تو
بر سينه‌ام
سنجاق می‌شود.


می‌دانی؟
می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟

هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بيايم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد.
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد.

@ September 23, 2006 2:14 AM | TrackBack
Comments

سلام استاد عزيز
در خامي و كودكي قدرتان ندانستم ، حالا كه قد كشيده ام شما بزرگتر و دست‌نيافتني‌تر از قد من شده‌ايد .
« هر بار هرچه مي‌كردم چهار خط برايتان بنويسم
مي ديدم وا‍‍ژه‌ها
خاك بر سر شده‌اند »
اما بالاخره دل به دريا زدم و اين چندخط را برايتان مي‌نويسم .
همچنان ستاينده ذهن و كلامتان هستم و هركجا هستيد روزگار و خيال زيبايي برايتان آرزومندم .
ريتااصغرپور

Posted by: at October 16, 2006 4:00 PM

از شما بعيد بود ! ...انگار كلمات نا بهنجار رو مجبور كرده بوديد كه به صف بايستند تا شايد در انتهاي جمله معنايي پيدا بشه ....به قول دموكراسيون اين نظر منه البته ! ...

همچون گذشته در انتظار اشعار روح نوازتون هستم

دادار آسمان پناه شما

Posted by: فرياد at October 7, 2006 10:34 PM

" واژه ها خاك بر سر شده اند." براي منم پيش مي ياد وقتي كه نمي تونم احساسم رو با كلمه ها بيان كنم اين جوري ميشه.

Posted by: afra at October 7, 2006 8:59 AM

salam sher lahn (tone) sabety nadareh (zanoham) sher ra dochare sekteh kardeh agar zanohayam bod behtar bod . aya agar khob fekr kony bad az delbastege shoma hame ja boye sib va porteghal nemedad !

Posted by: sasan at October 6, 2006 5:46 AM

به زيبايي شعرتان غبطه مي خورم به كوچه ما هم سري بزنيد

Posted by: گلي at October 2, 2006 8:14 PM

"پریدن من "
آن پرنده می ترسید
می ترسید از پرواز
می ترسید از بلندی هایی را که باید بپرد
می ترسیئ از اوج
من دیگر آرزوی پریدن ندارم
از شعر ها و نوشته های قشنگ زیبا و دلنشین شما ممنون . . .

Posted by: maly at October 1, 2006 12:46 AM

امشب باز از آن شبهاست
باران میبارد و چتر من درحمام هرگز باز نمیشود
صدای جیک جیک قورباغه ها در کنار اطاق خواب دختر همسایه
وحشتناک به گوش میرسد
اما من نمیشنوم، شاید نمیخواهم
میخواهم بخوابم ، بند کفشهایم را محکم میبندم
از ترس کفاش محله که آنها را با میخ هایش سوراخ نکند.بیچاره کفاش
محل امروز مرد
زبان کلاغ ها را میفهمم
میدانم در حال پرواز است.میدانم؛ پرواز کردنش را دیده ام
جوراب های من بو میدهد
من نمیتوانم با او پرواز کنم
پاهایم تاول زده،من تب دارم!
وقتی در زیر دریا بودیم هیچ وقت عرق نمیکردم اما الان ..!
شاید راه رفتن را فراموش کرده ام
پا به خشکی گذاشت
من از خشکی به دریا آمدم تا خیس نشوم
به دنبالش در خشکی!
خشکی کجاست؟

اگر ممكنه ميخوام نظرتون رو بدونم

Posted by: Kaveh at September 29, 2006 6:35 PM

سلام
باز هم كه...

اينها دارند زلال و زلال تر مي شوند.
دارند رنگ مي بازند و هي به نور نزديك تر ....

Posted by: Mercede Hashemi at September 25, 2006 11:40 PM

سلام استاد
بايك داستان طنز به روزم
هميشه ازنوشته هاي شما لذت ميبرم

Posted by: عبدالواحد رفیعی at September 25, 2006 9:19 AM

مدتهاست که نه/
سالهاست/
تو را از نگاه هايت می دزدم/
برای تنهايی ام./
_ وحيد اقا كرمي_
اين كافي است براي اين كه دليل بياورم////تا اخرش همين است/نگاهت/ به لرزه ام مي اندازد/ ////////را خوب مي فهمم
سلام.
شعر زيبايي بود بخصوص اخرهايش. كه مرا ياد اين طرح كوچك بالايي انداخت. البته از خودم_ ستاره سياه يا همان سحر نقيلي _ نيست. از پسرك است.
چرا ياد اين طرح افتادم؟؟؟ شايد چون دلتنگ نگاهها مي شويم. چون بي قرار نگاهها مي شويم. چون سرشار از نگاهها مي شوم. چون به نگاهها دل مي بنديم و با ان زندگي مي كنيم.
راستي ادرس وبلاگمان را برايتان مي نويسم. مي دانيد كه ديدنتان در انجا چقدر خوشحالمان مي كند.
http://www.sayeha.persianblog.com

Posted by: ستاره ی سیاه و پسرک at September 25, 2006 8:57 AM

"دلم به اندازه تمام عصرهاي دلگير گرفته"
گاهي تنها شعرهاي تو است كه مرا به بودن روزن نوري از عشق اميدوار مي كند.
باز هم بنويس كه اگر اين كوره اميد از من گرفته شود خواهم مرد
بنويس تا بمانم
بنويس تا توان نفس كشيدنم باشد

Posted by: پديده at September 25, 2006 8:31 AM

عاشقانه هايت هم كم از قصه هايت ندارد.عسل را چشيده اي؟

Posted by: بن بست at September 25, 2006 8:09 AM

سلام
ما را هم ترك نكنيد استاد

Posted by: غزاله at September 25, 2006 3:04 AM

نه دیگه اینجا کسی عاشق نمیشه !!
اگه هم میشه باید به نفعش باشه !!
گذشت دوران عاشقیت....
دوران بلا روزگاری بودن این عاشقیت!

Posted by: سارا at September 25, 2006 1:53 AM

بازم سوال دارم!!
گر چه می دونم اینم مثل باقی سوال ها تایید میکنی و میره تو بخش نظرهای این نوشته. طوری که انگار یک سطر شعر بوده .
شوخی با مزه ایه بهش علاقه مند شدم
من بپرسم و تو تایید کنی
ما برای چی می نویسیم؟
چرا معروفی می نویسه؟
چرا همه دارن می نویسن؟
احساس میکنم دنیا رو یک جور جنون نوشتن برداشته
راستی یک عکس دارم که می دونم اگه ببینیش خوشت میاد
شخصیت های اصلی کتاب کلیدر
گل محمد و خان عمو و..... که جنازه هاشون رو آویزون کردن و قشون دولتی هم دورشون فاتحانه ایستادن و عکس گرفتن
دوست داشتم برات بفرستم اما نمی دونم چه طوری؟

ماهی سياه کوچولو،
سلام. عکس را می توانی برام ايميل کنی. و ممنونمو من البته عکس را در خانه ی آقای دولت آبادی ديده ام. ولی بد نيست داشته باشم.
در مورد سؤال ها و جواب ها، شايد اگر با دقت بخوانی قبلاً گفته ام. ماهی سياه کوچولو ويژگی اش جستجو، و کند و کاو بود. يادت هست؟
با مهر/ عباس معروفی

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at September 25, 2006 1:35 AM

خسته نباشد.
واقعا محظوظ شدم. بعد از مد تها يه شعر خوب تو نت خوندم.
يك دنيا ممنون استاد.

Posted by: امضا at September 25, 2006 12:37 AM

... زانوانم مي خمد بانوي من ..پيش تر بيا قدري.. آن همه دور از دستي ..دور از نگاهم نباش..

Posted by: babak farsi at September 24, 2006 8:10 PM

سكوت روشنفكران
كيوان صميمی

(مديرمسئول ماهنامه‌ی توقيف‌شده نامه)

بنظر می‌رسد می‌بايست فعالين سياسی و مدافعان حقوق بشر اعتراضات فراگيرتری نسبت به فشارهای شديدی كه بر دانشجويان دگرانديش وارد شدخ است به عمل آورند.

دانشجويان بستر اصلی جنبش دموكراتيك ايران را فراهم می‌آورند و سزاوار نيست نيروهای دموكراسی‌خواه به تضييق فزاينده‌ی حقوق اين قشر ارزشمند توجه درخور نشان ندهند. يورش به ظاهر قانونی كه هفته‌ی گذشته به دفتر سازمان دانش‌آموختگان (ادوار تحكيم) انجام شد و دستگيری دانشجوی فرهيخته‌ی تازه فارغ‌التحصيل، دكتر مهندس كيوان انصاری، نشان آشكاری از پروژه‌ی مهار جنبش دانشجويی است.

نشان ديگر عدم ثبت‌نام دانشگاه صنعتی اميركبير (پلی تكنيك تهران) از دانشجويان موثر آزادی‌خواه است كه تنها به علت دگرانديشی و دگرباشی در آستانه‌ی محروميت از تحصيل قرار گرفته‌اند.
نشان ديگر فشارهای گسترده بر بسياری از تشكل‌های موثر دانشجويی و تحديد بسياری از دانشجويان شهرهای مختلف است.

نشان ديگر محروم كردن تعدادی از دانشجويان سراسر كشور است كه در دوران تحصيل كارشناسی به برخی دستورات حاكميت تن نمی‌دادند و اكنون عليرغم قبول شدن در رقابت نفس‌گير كنكور كارشناسی ارشد، موانعی برای ادامه تحصيل‌شان ايجاد شده است.

نشان ديگر اين است كه تندروهای دورن حكومت با زندانی كردن غيرقانونی مهندس موسوی خويينی و سپس فشارهای شديد جسمی و شنكجه‌ی روحی بر اين مبارز مقاوم و با سابقه‌ی دانشجويی اين پيام را به اپوزيسيون قانونی داخل كشور می‌دهند كه دست از متشكل كردن فعالان دانشگاهی بردارند. همانگونه كه اين تندروها در زمان دولت خاتمی با زندانی كردن تقی رحمانی ، رضا عليجانی و هدی صابر عين همين پيام را به مخالفان قانونی جمهوری اسلامی منتقل كردند.

اگر امروز ما نيروهای اپوزيسيون، با شفافيت از حقوق حقه‌ی نيروهای فعال دانشجويی حمايت موثر نكنيم روزی خواهد آمد كه پروژه سركوب، نه تنها دامن ما بلكه دامن اصلاح‌طلبان درون حاكميت را هم خواهد گرفت. پاشنه‌ی آشيل حركت دموكراتيك مردم ايران تحزب و تشكل است و فعالين سياسی و اجتماعی می‌بايست هزينه‌ی متناسب با اين امر مهم را بپردازند.

تندروهای تماميت‌خواه كه بخش قابل ‌توجهی از حاكميت را اشغال كرده‌اند در دورن حكومت با آن دسته از تندروهايی كه كمی هم به مصلحت‌جويی روی آورده‌اند، دچار اختلاف هستند. فعاليت مسالمت‌آميز، پيگيرانه، علنی و شجاعانه‌ی اپوزيسيون، بدون اين كه بر هيچ طيفی از جمهوری اسلامی صحه گذارد، می‌تواند به انزوای تدريجی تندورهای سركوبگر منجر شود.

عيرغم اين كه بسياری از ساختارهای جامعه‌شناختی و برخی از شرايط داخلی و خارجی، آرام آرام در جهت اين انزوای تدريجی هستند، ولی اگر به دترمينيسم دل‌خوش كنيم و نقش كنشگری مثبت را فراموش كنيم، كنشگری منفی در كوتاه‌مدت – و حتی در ميان مدت – فجايع و ويرانی های زيادی را رقم خواهد زد. در اين صورت، بی‌عملی ما شريك جرم جرم عمل سركوبگران خواهد بود.

Posted by: آرش at September 24, 2006 7:07 PM

واقعا عالی می نویسید

Posted by: at September 24, 2006 3:18 PM

سلام
راه سختي است . عاشق شدن بر خدايي كه حتي محرابي براي زانو زدن زانوهاي خميده از عشقت ندارد. راه سختي است .
اما حس بودن اين خدا و حس شنيدن گاه به گاه صداي نفس هايش به همه دنيا مي ارزد.
به همه دنيا.....

Posted by: نوشا at September 24, 2006 11:00 AM

تعداد كتاب هايي كه دو بار خوانده مشان سه يا چهار تا بيشتر نيستن. كتاب "سمفوني مردگان" شما رو پنج بار خوانده م و هر بار، موومان چهارم رو دو بار.
پاينده باشيد.

Posted by: Mojtaba at September 24, 2006 6:29 AM

شعرهایتان خیلی بد است آقای معروفی .البته از این مدیحه سرایانی که برای هر ستون واژگانی که ردیف می کنید هورا می کشند و غش و ضف می کنند توقعی نیست . اما خودتان نویسنده اید . ادبیات خوانده اید . نگاهی به اینها که تولید می کنید بیندازید . واقعا بد است . تولیدشان هم ابدا کاری ندارد .
تو
چقدر نازنینی
عزیزترین
به هاله ی چشمهایت حسودی می کنم
در نهایت
بی نهایت می شوم
تو مرا به اغوشت بگیر
از من دور کن و ...الخ
می بینید . کافی است ادم یک انگشت داشته باشد و یک کیبورد فارسی و حدود ده ثانیه وقت که بتواند چنین چیزهایی ردیف کند . این کیسه ی گل و گشاد شعر فارسی بقدر کافی خنزر پنزر دارد . چه اصراری هست که شما هم چیزی بر ان بیفرایید.
--------
پ.ن : این نوشته صرفا رو به شعرهای شما داشت پس مطلقا ربطی به معروفی رمان نویس ندارد .

Posted by: mekabiz at September 24, 2006 3:09 AM

سلام و با اجازه

روزي به كسي كه معشوقم بود و امروز همسرم در نامه اي نوشتم اميدوارم سياه مشقم را پسنديده باشي. از من رنجيد و گفت دست كم به خاطر من كه بهانه ي سرودن اين شعرت بوده ام نبايد سياه مشق ميگفتيش.اي كاش شما هم بانوي شعرتان را نرنجانيد...واژه هاي خاك بر سر؟!

Posted by: nima at September 23, 2006 11:49 PM

عباس معروفي با درود!
تشنگان واژه سبوي خالي بر كف مي آيند تا سيراب شوند. همينگوي مستشان مي كند. چخوف باورشان را محك مي زند و معروفي دريچه ييست رو به جهان گشوده. ادبيات داستاني ما لاجرم اگر نيت كرده باشد كه بر پاشنه مكتب بچرخد بايد بر قبله همين غول ها نماز بگذارد و لا اله الا هو!
اما ابن خلدون كجاي باور ما تكيه زده؟ عطار سرچشمه كدام ذات است؟ نظامي چه روحي را سيراب مي كند و قصه هاي كوچه منشا كدام رويداد مي شوند؟
روايت اگر بر بازگشت به آن خويشتن فراموش شده مان استوار باشد مگر هويت از ياد رفته مان را صيغل نمي زند؟
من هنوز شاملو مجابم مي كند كه "عجم زنده كردم بدين پارسي" با توجه به اقتضائات زمانه به افسانه بيشتر شبيه است و رجزي را ماند كه از زبان پهلوانان خيالي در ديارات توهم بر زبان رانده مي شود تا آنچه كه در ايران فقر زده ي نكبت زده ي آن روزگار مجال تحقق مي يافت. اما مگر نه اومانيسمش به هزاران هزار اديسه و ايلياد مي چربد؟ مگر نه سياووشش روي هزار آشيل را كم مي كند؟ مگر در حلاج اين ادبيات، شك، نخستين اسطوره انساني را علم نمي كند؟
مگر ديوان مولانايش نمي شود پيش درآمد هزار بازي زباني؟ كه به قول رضا قاسمي كه رسالت ادبيات ويران كردن زبان است كمر با بازسازي زبان نمي بندد؟
ماركز بزرگ با آن ادبيات جهاني مگر چيزي غير از دغدغه هاي بومي اش بر زبان مي راند؟ عباس معروفي و هوشنگ گلشيري و چندتن ديگر مگر لنز دوربينشان را خارج از اين خانه گرفته اند؟
ادبيات هر ديار با پشتوانه فرهنگي همان ملك قد علم مي كند.
در علم سياست و جامعه شناسي نيز دارويي كه براي يك جامعه تجويز مي شود ممكن است بيماران جامعه ديگر را به مرگ و نيستي بكشاند. و مگر ادبيات فارغ از اين دو علم نفس مي كشد؟ شرايط جامعه ما با برشت تفاوتش از زمين تا زير زمين است و اين كليات است كه جزئيات را مي سازد. ما ملتي كلي نگريم. متافيزيك باورش راحت تر از واقعيات است. خرافات و تخيل هنوز بر جامعه حكم مي راند و سنت استيلايش را پيش از مدرنيته و پست مدرنيسم حفظ كرده. روزگار داش آكل است. آيدين هنوز با باد پنكه هاي كارخانه آقاي لرد به زوال مي رود. و حلاج هزار مرتبه در روز هم سرنوشت عين القضات مي شود. صد حيف و افسوس كه هنوز با كلام حافظ همذات پنداري مي كنيم. شاملو پيشكش!
پيش از همينگوي و چخوف و كارور و كامو روزگار گذار از سيف فرغاني و جامي و هزار و يك شب و كليله و دمنه است.
لنز دوربين را بايد با نگاه گذشته فوكوس كرد و آينده را ديد.
هنوز باورهاي پيشين حلاجي نگشته اند. ما آنقدر كه داستايوفسكي و گوركي تك صدايي را چشيده اند همدردشان نبوده ييم و اصولن درد ما با آنها توفير دارد. مكتب را مگر نه نويسندگان مي سازند و مگر پيش از اينكه نويسنده يي بنويسد مكتبي مجال حضور داشته؟ نويسنده نيز در شرايطي مي زيد كه در آن زاده شده و شايد ميل به تغييرش داشته. روزگار ما با مردم مصيبت زده يازده سپتامبر متفاوت است و قزاقان روسي را هيچگاه نديده ييم.

Posted by: محمد عرب زاده at September 23, 2006 10:35 PM

غیر منتظره است
مثل ِافتادنِ فنجان بر موزائیک
ترکیدنِ لامپ در باران و
خارج شدنِ قطار از ریل

چهره ی مناسبی دارد
خوش پوش و مبادی ِآداب
دختران اغفال می شوند
با دو بال به دنبالش تا بلندی ِبرج
حتا زنان : « فردا صبح ساعتِ 9
شوهرم نیست و بچه ها مدرسه اند»
گیسو در آینه رها می کنند و
رنگ پریده می مانند به انتظار

بچه ها دوستش دارند
بیشتر از شکلات و قول ِدوچرخه و کلاس ِموسیقی
می پرند میانِ جاده به دنبال ِتوپ
بالا می روند از بلندترین درخت و
رها می شوند در بغل ِگشاده ی موج

بی حساب و کتاب است
مبهم و غیر قابل ِتعریف
مثل ِشعر

Posted by: سعید دارایی at September 23, 2006 8:06 PM

تا به دستهات برسم
زانو ها مي خمد
نه اينكه فكر كني خسته ام ....
----------------------------------------- سلام ودرود استاد.

Posted by: daryabari at September 23, 2006 3:54 PM

سلام , اميدوارم كه خوب باشيد .من هر موقع كه ميخوام وبلاگ بخونم يا فكر كنم ميام وبلاگ شما رو باز ميكنم تا آهنگش رو گوش كنم حيفم اومد كامنت نذارم و از اين آهنگ زيبا تشكري نكنم از حسن انتخاب شما...با كمال احترامات

Posted by: Ehsan at September 23, 2006 3:10 PM

ترجمه‌ی "سمفونی مردگان" به‌ زبان کردی:
http://www.pertwk.com/pdf/semfonyaimirdwekan.pdf

Posted by: هیوا at September 23, 2006 2:52 PM

نظرتان در باره ایران دوستی انوشه چیست ؟

Posted by: وبلاگ یک صفحه ای at September 23, 2006 2:41 PM

سلام

از روزي كه شعرهاتونو خوندم ديدم كه چقدر عاشقي رو ياد گرفتم . دارم در مكتب شما درس عاشقي مي خونم و خيلي خوشحالم .
هميشه پاينده باشيد و عاشق .

Posted by: mina at September 23, 2006 2:13 PM

ميشه يه سر بزنيد به وبلاگم و متني با عنوانِ ( تشريحِ دلايلِ يك سفر به آنتاليا ) رو بخونيد؟ نظرتون برام مهمه. مرسي

Posted by: هبوط at September 23, 2006 1:41 PM

"هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بيايم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد.
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه.
تا آخرش همین است
نگاهت".
به لرزه‌ام می‌اندازد.
عباس جان سلام.
باز هم شنبه شد.
دو روزیست از آعاز پائیز این پادشاه فصلها میگذرد.
هوا همچنان با شعرهای تو بهاریست.
هر چهار فصل در شعرهای تو بهاریند.
من با شعرهایت هرچه سردیست از یاد میبرم،
آسمان برلین هم چنین میکند.
شعلهُ جاودانگی عشق در دلت هرگز خاموشی نگیرد.
عاشق و راست بمانی.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.

Posted by: سعید at September 23, 2006 10:52 AM

فلانی دوست دارد که می نویسید.... خوب است که می نویسید...

Posted by: رضا at September 23, 2006 10:25 AM

Dobaare Salaam,
Be Khaatere Hame LetaafatHaa Va ZibaayiHaayi Ke Az Ghalame Shomaa Yaad Gerefte Va Migiram Mamnunam.
Nemikhaastam In Ro Benevisam, Chand Saati Az Commente Avvalam Gozashte. Natunestam Nanevisam Va Beram, Avvalin Baar Bud Injaa Comment Migzaashtam(In Shod Dovvomi), Oun Taeede Shomaa Ghabl Az Enteshaare Comment Naaraahatam Kard. Mesle Taeede Ghabl Az Enteshaare Asar Mimune Na? Yaade In Oftaadam: Hame Motaham Hastim Magar Inke... Fekr Nemikonid Har Commenti Shakhsiate Nevisandeye Comment Ro Poshte Sar Daashte Baashe, Va Agar Naamonaaseb Baashe Khod Be Khod Tard Mishe? Bad Ham Mishe Hazfesh Kard, Amma Momayyezi Ghabl Az Enteshaar?!
Marufi Bemaanid,

Posted by: Davoud at September 23, 2006 8:29 AM

اومدم سلام کنم تا اول هفته رو با شما شروع کرده باشم که دیدم زانوهای خمیده و کلمات خاک بر سر...
پس من اول هفته را با زانوان خمیده از عشق آغاز می کنم. کلمات من که از قبل هم خاک بر سر بودند!
سلام! بهترین و شادترین سلام!

Posted by: ننه غلام at September 23, 2006 8:02 AM

Salaam,
NeveshteHaatun Asheghi Ro Yaad Mide. Az Ehsaasetun Ehsaas Migiram. Besiar Zibaa Va DustDaashtani AAsheghi Mikonid. Avvalin Baare Ke Minevisam Baraatun, Amma Avvalin Baar Nist Ke Baa InHaa Zendegi Mikonam. Maroufi Bemaanid.
AAsheghtar,

Posted by: Davoud at September 23, 2006 6:14 AM
Post a comment









Remember personal info?