September 25, 2006

داستان يعنی کشف


ادبيات داستانی از طريق استقراء رياضی شکل می‌گيرد. يعنی کشف قريه به قريه، يعنی فتح خاکريز به خاکريز، يعنی از جزء به کل رسيدن.
داستان‌نويس گوينده‌ی اخبار نيست که خبرهايی را صادقانه به اطلاع عموم برساند، يا کلی‌گويی کند. جامعه‌شناس و فيلسوف هم نيست. اگر هم روانشناسی می‌داند به اين خاطر است که بر ساختار شخصيت‌های اثرش وقوف داشته باشد، وگرنه روانشناس هم نيست. و آنقدر انعطاف دارد که به تماشای شخصيت‌هاش بنشيند، و ببيند چه کار هيجان‌انگيزی می‌کنند، يا چه حرف تازه‌ای از دهن‌شان در می‌آيد. تحمل‌پذيری‌اش چيزی در حد تحمل‌پذيری خداست، به مخلوقش چشم و گوش و زبان و عقل می‌دهد، و بعد به گفتار و کردار اين موجود دوپا حيران می‌نگرد.
داستان واقعيتی است که جاودانه شده باشد.
همينگوی می‌گويد: «نويسنده‌ی خوب، توصيف نمی‌کند. بلکه ابداع می‌کند... چه کسی به يک کبوتر خانگی پرواز ياد می‌دهد؟»

پايه‌گذار نثری ساده
همينگوی سرشناس‌ترين‌نويسنده قرن بيستم است. او پايه‌گذار سبکی تازه و نثری ساده در ادبيات امريکاست. او به قصد کشت داستان می‌نوشت، يعنی چنان روی اثرش کار می‌کرد که انگار می‌خواهد خود را تمام کند.
خودش می‌گويد: «من هميشه در کاری که روز قبل کرده‌ام دست می‌برم. وقتی کل اثر تمام شد طبيعی‌ست که يک بار ديگر آن را مرور می‌کنم. وقتی تايپ تمام شد، يک بار ديگر فرصتی دست می‌دهد که روی اين متن تايپ شده و تميز، حک و اصلاحی انجام دهم. آخرين فرصت وقتی است که نسخه‌ی چاپخانه را می‌خوانم. از اين‌همه فرصت و شانس راضی‌ و خوشحالم.»

ارنست همينگوی نويسنده‌ای است با سبک و استيل ابداعی خودش. و راستی همينگوی وقتی از شخصيتی نام می‌برد تعجب می‌کند که چطور شما او را نمی‌شناسيد! همينگوی حتا خيابان و شهر و کوچه و کافه را جوری تصوير می‌کند که انگار همه می‌دانند از چی حرف می‌زند.
ادبيات داستانی جهان بعد از همينگوی تغيير کرد. و او که از دوره‌ يا حلقه‌ی ادبی مالکوم کاولی پاريس پا گرفته بود، چنان بال در آورد که حلقه‌های ادبی همواره سر به آسمان دارند تا از شگفتی پروازش لبخند بزنند


آرچيپالد مک‌ليش درباره‌ی همينگوی چنين سروده است:
«سرباز کهنه‌کار از بيست سالگی،
شهره‌ی آفاق در بيست و پنج
استاد در سی
برای زمان خود سبکی تراشيد
از چوب گردو.»
يکی از قدرت‌های شگرف همينگوی در اين است که او معمولاً از صفت و قيد استفاده نمی‌کند. در عوض، آنچه را که می‌خواهد می‌سازد. ساده است که نويسنده وقتی از شخصيتی حرف می‌زند که عصبانی است، بگويد: با چهره‌ای عصبی وارد شد، يا با حالتی عصبانی گفت... اينها ساده است، اما...
اين کلمات کليشه‌ای به درد خواننده‌ی امروز نمی‌خورد. نويسنده بايد بتواند حالات انسانی را به شيوه‌ی خاص خودش نشان دهد.

خبر معمولاً "کلی" است. خبر عقب نشينی و شکست در جنگ در يک جمله بيان می‌شود، و مردم از راديو می‌شنوند يا در روزنامه می‌خوانند، و روزنامه را باد می‌برد. اما اين خبرها داستان نمی‌شود.
همينگوی عقب‌نشينی و شکست را با گل و لای و چرخ خياطی و باران تصوير می‌کند. او گزارش جنگ نمی‌نويسد، بلکه رمان و داستان می‌آفريند:
«شب روستاييان بسياری از جاده‌های دشت به کاروان پيوسته بودند، و در کاروان گاری‌هايی بود که اثاثيه‌ی خانه می‌کشيدند؛ آيينه‌ها از لای تشک‌ها رو به بالا نور می‌انداختند، و مرغ‌ها و اردک‌ها به گاری‌ها آويخته بودند.
روی گاری جلو ما، يک چرخ خياطی زير باران بود. روستاييان قيمتی‌ترين اثاثيه‌شان را با خود آورده بودند. روی بعضی از گاری‌ها زير باران، زن‌ها توی هم چپيده بودند، و ديگران همراه گاری‌ها، تا آنجا که می‌توانستند چسبيده به آن‌ها، پياده می‌رفتند. اکنون در کاروان سگ‌هايی بودند که همچنان که کاروان می‌رفت، زير گاری‌ها حرکت می‌کردند. جاده گل شده بود. نهرهای کنار جاده پر از آب بود، و در پشت درخت‌هايی که کنار جاده صف کشيده بودند، زمين بيش از آن خيس و خمير می‌نُمود که بتوان از آن گذشت. از ماشين پياده شدم و قدری در جاده جلو رفتم، در جست‌و‌جوی جايی بودم که بتوانم جلو را ببينم و يک جاده‌ی فرعی پيدا کنم که از ميان دشت بگذرد. می‌دانستم که جاده‌ی فرعی بسيار است، اما جاده‌ای نمی‌خواستم که ما را به جايی نبرد...» (بخشی از "وداع با اسلحه"، ترجمه نجف دريابندری)

حرکت
همينگوی می‌گويد: «بعضی وقت‌ها داستان را می‌دانم و بعضی اوقات هم در حين نوشتن آن را می‌سازم، و نمی‌دانم چه از آب در خواهد آمد. هرچه جلوتر می‌روم، طرح قبلی‌ام تغيير می‌کند. حرکت، داستان را می‌سازد.»
«پيش از آن‌که کتم را بپوشم، ستاره‌های پارچه‌ای را از روی آستين‌هاش کندم، و آن‌ها با پول‌هام توی جيب بغلم گذاشتم. پول‌هام خيس بود، ولی خوب بود. آن‌ها را شمردم. سه هزار و خرده‌ای لير بود. لباس‌هام تر و چسبناک بود، و من دست‌هام را به بدنم می‌زدم که خونم از جريان نيفتد. زيرپوش پشمی داشتم. و فکر نمی‌کردم سرما بخورم. به شرطی که حرکت کنم.
در جاده تپانچه‌ام را زده بودند، و من جلد آن را زير کتم پنهان کردم. بارانی نداشتم، و زير باران سرد بود. از کنار نهر رو به بالا رفتم. هوا روشن بود، و دشت خيس و پست و شوم می‌نمود. کشتزارها برهنه و خيس بودند؛ از راه دور برج ناقوس را می‌ديدم که از ميان دشت برخاسته بود. وارد جاده‌ای شدم و چند نظامی را ديدم که از جلو می‌آمدند.به کنار جاده پريدم...» (بخشی از "وداع با اسلحه"، ترجمه نجف دريابندری)

پايان شکارچی بزرگ
می‌شود کتاب "وداع با اسلحه" را گشود، خواند؛ از هر جاش که بخواهی. تصويرها و نماها زنده پيش روی ماست. آدم‌ها زنده‌اند، دوست داشتنی‌اند، و بيش‌تر از هر چيز آدمند.
آدم وقتی کتاب‌های همينگوی را می‌خواند می‌خواهد بداند اين شکارچی بزرگ چگونه تمام شد.
صبح يک روز تابستانی در سال 1961 همينگوی از خواب برخاست. ظاهراً حالش خوب بود. از پلکان خانه‌اش پايين رفت و تفنگ شگاری گران‌بهای خود را برداشت. کسی نمی‌دانست چه می‌گذرد. همين‌قدر صدای تيری شنيده شد. هنگامی که همسرش سراسيمه به بالين او رسيد، همينگوی را کشته يافت. لب‌ها و چانه و قسمتی از گونه‌هاش سالم مانده بود، و باقی سرش از هم پاشيده بود. زنش عقيده داشت که گلوله تصادفاً در رفته است، اما اين تصادف بايد تصادف نادری باشد؛ زيرا همه چيز حکايت از اين می‌کرد که گلوله در دهان همينگوی خالی شده است.

موزيک اين قسمت آثاری از آلبرتو ايجلاسيس، آهنگساز فيلم‌های آلمادووار است.
برنامه داستان‌نويسی را در راديو زمانه گوش کنيد.
    اينجا

@ September 25, 2006 1:06 PM | TrackBack
Comments

سلام
فردا تمام دهکده زن کوب !می شود
.............
یا تکه تکه کن بدنم را و یا بکُش
............
حالا دوباره له شده ی مریمی شدم-
.............. [اینجا امیر را مرده ای فرض کنید که دوست شماست!!!]
فقط/...
شمع که روشن می کنی؟
یا علي

Posted by: مریم حقیقت at February 10, 2007 5:03 PM

"پنج اپیزود پیش از مراسم تدفین"

1
من ایدز گرفته ی بوسه های کسی هستم
که پشت سیاهزخم دستهاش
داشت با کسی کنار می آمد
روحش هم خبردار نبود
ایدز بیماری کشنده ای شناخته شد
و من
به قیمت یک قبر در هومه ی شهر می اندیشم

2
یادم می آید
مادربزرگم همیشه می ترسید کسی سینه هایش را ببرد
حالا آن شورلت سیاه
سرش را گذاشته روی سینه های
سوفیا - از کجا می آمد؟!-
روحش هم خبردار نبود

3
کسی هنوز با مردن کنار نیامده
کسی بلوارهای تنش را از زیر برف بیرون میکشد
می تکاند
می دهد دست
غربتی
دارد کنار شیارهای همین مادربزرگ
به یک کلیسا در هومه ی لندن می اندیشد
در زیر صفر مه آلودی
که بلوارهایش را می جود و
غربتی ها سور عبدالباسطشان براه است
چندتا پلاستیک سیاه
توی دست کسی
لندنی ها به پلاستیک فکر می کنند
آدم به مراسم تدفین
لندنی ها به توی پلاستیک فکر می کنند
آدم به ایدز
به سلول های بلاگرفته
به "من واگیر ندارم"
همخوابه ام نمی شوی سوفیا ؟

4
دست های مادربزرگ که از چین های شکمش بالاتر آمدند
جیغ بلندی کشید و
دوتا پلاستیک سیاه
که من داشتم می بردمشان همه ی شهر
- شاید در قبر گرسنه ام شود –
ختمم نزدیک است

5
سلام هومه ی شهر !
من دارم به وسعت واگیر یک بوسه می اندیشم
به آن دوتا سوراخِ توی قاب عکس
به سلولی که خانه ی سوفیاست

Posted by: عرفان مهرآذین at December 5, 2006 1:39 AM

اقرا . لطفن .

Posted by: submerged population at October 14, 2006 11:13 AM

سلام . خوشحال شدم كه شما را يافتم. لطفا به بلاگ من هم سري بزنيد.

Posted by: علی محمد مسیحا at October 13, 2006 8:18 PM

مثل پروانه اي در مشت چه آسون ميشه ما رو كشت !

Posted by: شمع آجین at October 12, 2006 3:14 PM

فيلمي درباره فروش كليه در ايران
http://rooz.wordpress.com/2006/10/12/1202/

Posted by: at October 12, 2006 2:49 PM

وقتي يک روشنفکر خلاق در جاده سنگلاخي به هنرنمايي ميپردازد. اندر حکايت حسين درخشان و مخالفتش با تغيير مسالمت آميز حکومت
http://blogcritics.weblogs.us/farsi/?p=12

Posted by: erinther at October 12, 2006 1:16 PM

چرا همه وقتي مي خواهند بگوييند بهترين اثر عباس معروفي مي گويند سنفوني مردگان . ؟ يك اثر ماندگار داراي چه خصايصي است ؟ چرا شما هيچ گاه به سوال هايي كه ديگرا ن از شما مي پرسند پاسخ نمي دهيد ؟ مطلب نوشته شده تان براي من به عنوان يك خواننده ي حرفه اي ادبيات جالب بود . خيلي شسته و رفته و همه فهم . به درد كلاس هاي داستان نويسي مي خورد . پرينت گرفتمش و در اختيار يكي از دوستان داستان نويس قرار دادم تا براي بچه هاي كلاسش بخواند . بازهم اگر شد از اين چيز ها بنويسيد . خوبه . واسه اونايي كه مي خواهند داستان بنويسن .

...

خيس ابر است

باران .

Posted by: مزدک at October 12, 2006 12:43 AM

سلام
دلم شكسته . لعنتي ها داستانم رو تاييد نكردن كه هيچ . تازه گذاشتنش توي ليست تاييد نشده ها كه آبروي نداشته ام هم بره.
توي شرايط كنوني ام تنها اميدم به نوشتنم بود كه اونم اين جوري له شد.
نمي دونم چرا دارم اين مزخرفات رو اين جا ميگم . توي سايتم نوشتم من ديگر نه
اما بازم دلم آروم نميشه
.............................................................

Posted by: ماهی نه چندان سیاه و نه چندان کوچولو at October 11, 2006 1:56 AM

سلام عزیزم
چندی است به دنبال رد پایت در دنیای رایانه ای می گشتم
تو را به وب سایت آموزشی خود دعوت می کنم امید که با نظرات کارشناسی ات دید گاههای آموزشی من مخصوصا مقاله عینک ایرج میرزایی را تحلیل فرمایی اگر به بسایت ادبی هم گذرت افتاد رد پایت را می نوازم ای مرد مبارز!

Posted by: ali at October 10, 2006 5:08 PM

مثل اینکه کلاس چند وقتیه تعطیله! دلم کلی برای شاتهایی که می بستید تنگ شده استاد... تکتا

Posted by: at October 9, 2006 8:29 AM

سلام!
سلام!
سلام...

Posted by: ننه غلام at October 9, 2006 7:46 AM

حسین درخشان و عذر خواهي از شکرخواه تلاش درخشان براي پنهان کردن شباهت مقالات اخير او به نوشته هاي بعد از زندان جهانبگلو و ......
http://blogcritics.weblogs.us/fa....us/farsi/? p=10

Posted by: erinther at October 8, 2006 2:04 PM

سلام. خسته نباشید امیدوارم که مثل همیشه بازم در بولاگتون باز باشه و پر از مطالب جدید و زیبا و خواندنی و خواستنی شما استفاده کنم.با اجازه به شما لینک دادم خواستم کسب رخصتی هم از خود شما کرده باشم.خوشحال میشم بهم جواب بدین.شاد باشین.

Posted by: سینا شعبانی at October 8, 2006 1:57 PM

پس كجايي، آيدين تاتارشاعر مسيح نجار؟ حسيناي كوزه گر كوچك من، گریه می کنی؟

Posted by: kki yghl at October 7, 2006 2:52 PM

سلام
خداي من اين جا چه خبره؟
چرا سكوت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آره مي دونم كه " حرفي براي گفتن اگر بود ديوارها سكوت نمي كردند. "
اما تو شبيه فريادي و سكوت مي كني
دلم مي لرزد.......

Posted by: هجران at October 7, 2006 7:46 AM

نميدونم چرا استاد شما نسبت به ما كم لطفيد؟
چند مدتي بود كه اين سوال راجع به كتاب شما توي ذهنم وچ بهتر ديدم كه از ود شما بپرسم اما انگار.........

Posted by: سخنگوی القاعده( ژژژ at October 6, 2006 3:47 PM

سلام آقای معروفی.ممنون برای اين همه مطالب خوبی كه دارين ارائه می دين.
يك چيزی رو در شما خيلی دوست دارم و اون هم سلطنتی برخورد نكردنتون.آدم با شما خيلی احساس راحتی می كنه.
كلی ذوق زده ام از اين مطالب اخير.

Posted by: Fariba at October 5, 2006 9:26 PM

معروفي جان به خدا قول ميدم اگه آپ كني ديگه هيچ سوالي توي ذهنم نياد و ديگه نق هم نزنم . قول ميدم اگه آپ كني ديگه غرغر نكنم كه چرا تاييد مي كني چرا تاييد نمي كني
من مي دونم از دست من خسته شدي و ديگه نمي خواي اين جا رو آپ كني
ميدونم همش تقصير منه
اگه هي نق نمي زدم هي سوال نمي پرسيدم . واي من چه قدر خواننده بدي هستم. اگه هي نمي گفتم يك عكس دارم اين جوريه و اون جوريه و دلت رو آب نمينداختم..........
اين جا رو آپ مي كردي
اين جا رو آپ كن قول ميدم خواننده خوبي باشم . فقط بخونم دست بسينه بشينم و بخونم يك كلمه هم جيك نزنم

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at October 5, 2006 8:11 PM

سلام هم گله اي واقعا ً فرصتم كم بود براي همين اين بار با روش منفور كپي پيست خدمت رسيدم .. ولي به زودي براي نظر دادن مجدداْخدمت ميرسم .. به روزم با مطلبي تحت عنوان من مريم عمران مولانا مربع ناقص !! مطالب پيرامون اتفاق جالب جشنواره و چند شعر از عمران صلاحي و نقدي در باب چاپ مجموعه سنفوني روايت قفل شده [گل]

Posted by: عليرضا آذر at October 5, 2006 12:57 PM

سلام
پس كو باقي اين َنامه هاي عاشقانهَ ؟

مي دونيد تشنه ايم!
جرعه اي هم كفايت كفايت مي كنه.

منتظريم

مرسده

Posted by: at October 5, 2006 10:46 AM

حالا حكايت ماست:
«عمران صلاحي مُرد»

Posted by: حميدرضا سليماني at October 5, 2006 8:40 AM

عباس معروفي با درود!
امروز عمران صلاحي هم رفت. نيست تا ديگر بخواند كه كمك كنين هلش بديم چرخ ستاره پنچره. نيست تا از حوا بخواند. نيست تا با آن زبان گزنده اش كلي بخنداندمان. درويشيان مي گفت امروز صبح سكته كرده. دوم مرداد ماه ديدمش. سالگرد شاملو بود. گلايه كردم كه آخرين باري كه به او تلفن كرده بودم گرم نگرفته ات. خنديد و گفت: مي دانيد حتمن كه من هوايي ام. حتمن اون روز رو مود بداخلاقي بودم. ايشالله ايندفعه كه زنگ زدي حالم خوبه و كارت رو راه مي ندازم. كارمان لنگش بود. بايد مقابل دوربين مي نشست تا از شاملو بگويد. امروز چهارمين سالگرد احمد محمود بود. عمران صلاحي هم پريد. رفت. من بچه نازي آبادم! بچه جواديه بچه مختاري.
ديگر نيست.
فردا پنجشنبه ساعت 9صبح از مقابل خانه هنرمندان به سمت بهشت زهرا تشييعش مي كنيم.
چه سخت است زيستن در جهاني كه غولهايش يكي يكي شانه خالي مي كنند.

Posted by: محمد عرب زاده at October 4, 2006 3:55 PM

كجايي؟ رمديوس دلش تنگ شده مَرد...

Posted by: reme at October 4, 2006 6:31 AM

سلام. از نوشته خوبتون ممنونم. يه درس تازه.
فريدون رو خوندم. دلم مي خواست سكوت كنم.
اما نميدونيد به چه حالي براي بقيه تعريف كردم.
موفق باشين..

Posted by: stalker at October 3, 2006 10:49 PM

سلام آقای معروفی
صحبت در حضور شما دلمو می لرزونه .
می دونم جسارته ولی می دونم که شما یه نویسنده ی مهربون و واقعا ایرونی هستین ...اوه ...بذارین بگم از برنامه های صدای آمریکا شما رومی شناسم . البته نوشته هاتون همیشه مونس دل همه ی نویسندگان قدر و تازه کاره .
منم یکی از بچه های انجمن ادبی تبریزم . گاهی چیزهایی می نویسم . یه وبلاگ جدید تازگیها باز کردم برا معرفی داستان کوتاههای بچه های تبریز . تا اونجایی که بتونم سعیمو می کنم . خوشحال می شم بهم سر بزنین و با نقدهاتو ن روحی به وبلاگ بدین

همیشه پایدار باشین

Posted by: زهره محمدپور at October 3, 2006 9:53 PM

سلام...

Posted by: بهار هاشمی at October 3, 2006 7:21 PM

ببخشيد اقاي معروفي ميخواستم ازتون بپرسم كه كتاب سمفوني مردگان شما يه كتاب پست مدرنيه؟

Posted by: ghislain at October 3, 2006 3:04 PM

سلام حس نارنجي كوچك غريب!
سال هاست خواننده اتم
نه قرن هاست.........
هرگز رد پايي نگذاشته بودم اما
اين بار كاسه ي صبر پرصبري هايم لبريز شد
تو را به آن نارنجي دلت چيزي بگو.........
چيزي بنويس
كه غريبم و دلتنگ.

Posted by: هجران at October 3, 2006 1:40 PM

درود
لينك شما به مردي از جزيره انسان كشيده شد

Posted by: ayoob at October 3, 2006 11:28 AM

درود
لينك شما به مردي از جزيره انسان كشيده شد

Posted by: ayoob at October 3, 2006 11:28 AM

سلام آقاي معروفي عزيز خوشحالم وبلاگتونو ديدم.قبلا هم ارادت داشتم خدمتتون از طريق ايميل.
پاينده باشيد.

Posted by: shabnam at October 3, 2006 11:17 AM

استاد كجائيد؟ دلتنگتان شديم.

Posted by: شهرزاد at October 3, 2006 8:22 AM

استاد معروفي . من واقعا كتاب سمفوني مردگان رو دوست داشتم . اگر به وبلاگ من سر بزنيد خيلي خوشحال مي شم . باعث افتخار من است كه كامنتي از شما داشته باشم .

Posted by: vahid at October 3, 2006 7:20 AM

اين كتاب سمفوني مردگان شما يه كتاب پست مدرنه يا نه؟
جوابش برام مهمه.

Posted by: سخنگوی القاعده( ژژژ ) at October 2, 2006 10:33 PM

سلام آقاي معروفي .. هنوز نسل ما با داستانهايتان غريبه نشده است .. اين موهاي جو گندمي شقيقه ها و ... هم نمي تواند فاصله بيندازند بين ما و نسلي كه با داستانهايشان زندگي كرديم... عاشق شديم و .... منتظرتان ميمانم!!!! در پايگاهي تازه و نوشته هايي كه انگار سالهاست از زبانها مختلف روايت مي شوند. يا حق!!!!

Posted by: خدنگ at October 2, 2006 8:25 PM

بلوط ، پسر عموي من است
دوانده شاخه در خيال ِ خواهرم زيتون
- هر چقدر كه قطع مي كنم
دوباره مي پيچد-
( وقتي مامان ميگه نه ، يعني نه
لابد خونواده ي عمو رو خوب مي شناسه...)

درختِ كاج ِ پير ِ وسطِ حياط
پدر ِ من است
با سوزنكِ هميشه تا هنوز ِ زيانش
( نره خر بزرگ كردم انگار
تكاني ، حركتي ، شرمي...)

توت ،زنِ من است
بچه ها را خوابانده يك به يك
سرخ ِ دهانش آويخته به تمناي بوسه هاي قديم
( ديگه بهت حال نمي دم نه؟
اگه گشاد شدم برم تنگش كنم
اين روزها مُده...)

عشق من است بيد
معشوقه ي هميشه سبز ِ لرز لرزانم
آشفته در گيسوانِ بلندش - كه مولانا
از دم ِ فتنه هاي من - كه شمس
( تو رو خدا فقط زنت بو نبره
حوصله ي گيس گيس كشي ندارم...)

رفيقانِ من چنارانند
پنجه در پنجه ي پاييز
گونه در سيلي ِ باد و
سينه بر جاروي بلندِ سپورها
با ردِ ناخني بر ديوار
( )

Posted by: سعید دارایی at October 2, 2006 6:46 PM


فیلم نامه نویس انیمیشن

از کلیه ی علاقمندان، نویسندگان ،فیلمنامه نویسان ووبلاگ نویسان
برای نگارش فیلمنامه ی یک سریال انیمیشن
دعوت به همکاری می گردد. علاقمندان درخواست های خود را به همراه رزومه ی کاری به آدرس زیر ارسال نمایند.
artemishabibi@gmail.com

مهلت ارسال تا پایان وقت اداری 30 مهرماه 1385
بدیهی است مجری طرح به ای میل هایی که بعد از تاریخ فوق فرستاده شوند ترتیب اثر نخواهد داد.

*لطفا آدرس وبلاگ و یا یک نمونه از نوشته های خود را به پیوست نامه ارسال نمایید.
و در قسمت موضوع ای میل حتما کلمه ی فیلمنامه ی انیمیشن را قید فرمایید.

Posted by: reme at October 2, 2006 5:45 PM

سلام دوست محترم !
با سیر اجمالی بر وبلاگ های هموطنان ، به مناسبت یک ساله گی " سخن " در خدمت شما قرار دارم.

Posted by: ح.ورسی at October 1, 2006 5:24 PM

ديگه بگي نگي وقتشه كه ما شروع كنيم به نق زدن و جيغ كشيدن و پا به زمين كوبيدن كه معروفي جون تو رو به جون هر كي دوست داري آپ كن ديگه !
البته ما اصولا خواننده هاي با شعوري هستيم و مي دونيم كه معروفي كلي كار و گرفتاري داره
اما چه كنيم ديگه دست خو دمون نيست . دنبال بهونه ايم براي نق زدن.

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at October 1, 2006 4:36 PM

تموم این لحظه ها رو گذاشتن که من زندگی کنم. ولی من همه لحظه ها رو دارم فکر می کنم که چه طوری؟

Posted by: ننه غلام at October 1, 2006 10:13 AM

راز درون‌ پرده ز رندان‌ مست‌ پرس‌
کاين‌ کشف ‌نيست‌ زاهد عاليمقام‌ را
سعيد از تهران

Posted by: Saeed Hosseini at October 1, 2006 8:56 AM

سمفوني مردگان را بارها خوانده ام و هر بار با وجودم گريستم...
نه.
شما نمي دانيد سالهاست با اين شخصيت ها زندگي كرده ام...
شما نمي دانيد من با روح آيدين مردم...
شما نمي دانيد ماليخوليا گرفتم...

چه آيدين هايي كه دورم از بين نمي روند و من مي بينمشان...

هربار كتاب را خواندم آرزو كردم كاش يك بار با خالقش حرف مي زدم....

Posted by: Ghazal at October 1, 2006 8:27 AM

سلام ..به روزم با دکه ای که بادها را به سایه ها نشان می دهد ...ممنون

Posted by: حسین دیلم کنولی at October 1, 2006 1:30 AM

سلام
اين ريممبرتون كار نمي كنه ها
اسم جديدم قشنگه؟

سانچو پانزات کو؟

Posted by: دن کیشوت at September 30, 2006 3:00 AM

سلام
مطلب خوبي بود .اون مشكلي كه براي نوشتن ادامه داستانم داشتم با خوندن اين مطلب حل شد.
راستي عكس رو ميل كردم . اميدوارم رسيده باشه به دستتون

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at September 30, 2006 2:17 AM

يادت هست برايم از ژان كوكتو گفته بودي و آن جمله ي معروف:
شاعر نمي نميرد ... اداي مردن را در مي آورد...
دوستت دارم
پدر ... خداحافظ

Posted by: افشین at September 29, 2006 9:07 PM

آخرين نوشته حسین درخشان با عنوان «گذار» از چاله‌ی خامنه‌ای به چاه بوش جاي شايسته خودش را پيدا کرد و بعد از رد شدن توسط سردبيران روز، در بازتاب به چاپ رسيد.

مفتش و سکس پليس وبلاگستان تلاش نمود كه اين نوشته را به شخص ديگري نسبت دهد. اما تلاش بيهوده ايست چرا كه به فرض صحت آن صرف نظراز اينکه خود درخشان انرا نوشته يا شخص ديگري، نوشته در وبلاگ ايشان و به اسم ايشان است و لذا به ايشان تعلق دارد. اتفاقا تنها نکته درست آن نيز انتقاد به مبناي قضاوت نيک اهنگ است
ادامه
http://blogcritics.weblogs.us/farsi/?p=8

Posted by: erinther at September 29, 2006 3:00 AM

گوشه اي در دنيا مانده ام بي تعصب و دنباله روهاي كوركورانه متنفر از اخوندهاي دكانداران دين دنبال حقيقتي راستين خدايا تا كي اين مردمان چشم بسته به دنبال اين دكان داران دين باشند از نا داني مردمان ساده متنفرم از تحريف كنندگان قران انزجار دارم از به وجود اورندگان مسجد جمكران و انهايي كه شريك براي خدا قرارميدهند(امامان و مهديو علي وحسينو...) اينان كي حقيقت را بدون تعصب مي فهمند من كه اميدي ندارم در ميان شما ادما بسيار كمند كه حقيقت را در يافته اند (دكتر سروش. معروفي و اندكي ديگر) اميدي نيست اگر هم هست بسيار كم

Posted by: ali at September 28, 2006 11:15 PM

باعرض سلام وقبولی طاعات وعبادات این دردودل جمع کثیری ازکارکنان درجه دار ارتش بوده که با تلاش وکوشش خود ادامه تحصیل داده وموفق به اخذ مدارک تحصیلی دانشگاهی دردانشگاههای غیر نظامی گردیدند وچون گوش شنوایی درارتش جمهوری اسلامی ایران برای پاسخگویی واحقاق حقوق معنوی آنهایافت نگردید این سایت راانتخاب کردم تاشایدشما اگر صدایتان به جایی میرسد این نکته ای که درادامه به آن خواهم پرداخت به گوش آنهایی که باید بشنوند برسانید وفکرنکنید این یک تهدید است بلکه صدای درگلو مانده تعداد زیادی ازکارکنان درجه داری که ادامه تحصیل دادند ولی قانون ارتش بدلایل واهی درمورد آنها اعمال نمی گردد(برابر قانون ارتش هریکسال بایستی هشت ماه ارشدیت به این قبیل کارکنان تعلق گیرد)میباشد بنابرین ازاین تاریخ به بعد من وتعدادی ازهمکاران که درسطح سه نیرو (هوایی- دریایی- زمینی ) ارتش پراکنده هسنیم عزم خودراجزم کرده تاعلیرغم میل باطنی اقداماتی خطرناک که به ضرر مصالح حثیتی این کشورتمام شود انجام دهیم.پس امیر سرتیپ صالحی ف محترم کل ارتش منتظر عواقب گوش ندادن به مشکلات کارکنان زیر مجموعه خود باشید. /

Posted by: sasan at September 28, 2006 10:04 PM

كاش شعر بنويسين . هميشه .

Posted by: Hodak at September 28, 2006 8:27 PM

سلام واحترام

Posted by: مرتضوي at September 28, 2006 7:23 PM

سلام. همینگوی را با داستانهای کوتاهش دوست ندارم. ولی به همنگویی که زنگها برای که به صدا در امدند اعتقاد دارم. واینکه بی شک نویسنده ی خیلی خیلی بزرگی است. راستی یک جای خوانده بودم توی رمانها از عناصر ان چاشنی عشق است. ولی اصلا از این جمله خوشم نیامد. توی رمانهای شما و حتی زنگها برای که به صدا در امد همینگوی و خیلی های دیگر یعنی نویسنده های بزرگ .که رمان یا داستان همان زندگی است. پس عشق هم چاشنی که نه جز برزگ زندگی است. توی داستان ها نه چاشنی که خود داستان است همراه خیلی چیزهای دیگر.حتی جنگ
راستی نوشته هایتان در مورد داستان خیلی مفیدند برایم. متشکرم

Posted by: ستاره ی سیاه و پسرک at September 28, 2006 9:04 AM

از من بگو ...كه بي تابم ... و شانهايم از عطر تن تو خاليست ....

از من بنويس آنچه در من جاريست اي تو هم گريه ي دل پذير

Posted by: شمع آجین at September 28, 2006 8:56 AM

سمفوني مردگانتان بدجوري حال ما را بد كرد آقاي معروفي ... ( از شدت خوبي ) سيصد صفحه ي باقي مانده اش را بي وقفه خواندم و چند ساعتي زندگي كردم با همه شان ... خوشحال مي شوم پستي كه با عنوان سمفوني مردگان در وبلاگ نوشته ام را بخوانيد ... ممنون . قلمتان جاويد !

Posted by: Nikou at September 28, 2006 12:09 AM

باز هم نوشته هاتان زيبا و پر بار است. خوشحالم كه مي نويسيد.كه هنوز رمق داريد و مي نويسيد. هرچند كمتر از گذشته ها باشد... كاش هنوز توان دويدن براي من هم باشد. مني كه به 25 نرسيده از خستگي شب ها مي گريم...

Posted by: خنيا at September 27, 2006 6:35 PM

سلام جناب معروفی عزیز
نوشته‌های اخیر شما را در مورد "داستان و داستان‌نویسی" مثل دیگر نوشته‌هاتون می‌خوانم و پیگیری می‌کنم.
این یادداشت‌ها آدم را می‌برد به خلوت رازدار و تنهای نویسنده که چه پوستی ازش کنده شده‌است تا خالق شود. و وقتی به‌جایی رسید که خلقش مرگ را به بازی گرفت به چه جنونی دسترسی پیدا می‌کند.
این نوشته‌ها اگر باعث نشود که کسی نویسنده شود یا اینکه تشویق به نوشتنش نکند این حسن را برای خواننده دارد که حداقل برای انسانی آفریننده ارزش قایل شود و از نوشته‌ای سرسری نگذرد.
با اینکه این روزها به کمک اینترنت به نوشته‌ها و صدای شما دسترسی دارم هربار که می‌آیم و می‌خوانم و می‌شنوم باز بیش‌ازپیش دلم برای شما تنگ می‌شود.
چه لطافتی دارد آسمان بعد از بارانت.

Posted by: آرش at September 27, 2006 1:48 PM

سلام عزیز این دادگاه مرا متهم .....توآیا؟یا علی

Posted by: مریم حقیقت at September 27, 2006 10:01 AM

سلام آقاي معروفي نازنين. اخيراً کتاب پيکر فرهاد را دست گرفتم. خواندنش آنقدر دلپذير بود که علي رغم مشغله زياد 3 روزه تمام شد. انتهاي کتاب تازه دانستم که بايد اول يک مرتبه ديگر بوف کور را مي خواندم و بعد به سراغ اين کتاب مي رفتم. فضاهاي انتهاي داستان واقعاً گنگ و همزمان پرکشش بود. اما اعتراف مي کنم که از يک جايي به بعد تقريباً از انتقال بين فضاها هيچ نفهميدم. اينکه چگونه يک لوکيشن به لوکيشن ديگر مي پيوندد، و فضا ناگهان دگرگون مي شود. چه خوب اگر سر نخي به من مي داديد. يا آدرس نقدي بر اين کتاب شايد ... . ممنون تا بعد

Posted by: آرش at September 27, 2006 8:02 AM

از اينكه هي ازم صبر مي خواي ....
از اينكه هي مي خواي حرف نزنم ...
كه سرت شلوغه ...


××××
داشتم با خدا يك قل دو قل بازي مي كردم
تا ديدمت
سنگ ها را ريختم به دامنش
دويدم به سوي تو !
×××


تو كه اين همه حواست به من نيست .....
باشد ....

داستانم توی سایت جن و پری منتشر شد ... / من گرگ نبودم /
منتظر نظرت هستم ....
http://www.jenopari.com/article.aspx?id=346
اگر سرت آن قدر شلوغ نبود كه برايم بنويسي /....


...

Posted by: فاطمه باباخاني at September 27, 2006 4:03 AM

وبلاگ نویس عزیز، جمعی از دوستانت در وبلاگستان در حال پژوهش در زمینه ی وبلاگ و چت می باشند. از شما دعوت می شود در نظرسنجی اینترنتی این پژوهش شرکت کرده و در صورت تمایل با ما همکاری نمایید

Posted by: cyberia at September 26, 2006 9:38 PM

(عددِ 5)

تن ِ جلفِ فاحشه ای است 5
چلیده
در رختخوابی از افسانه و اندوه
غنچه ی لبی است
خیس خورده در بوسه ای طولانی
با هر تعریفی از جهان جور درمی آید
عدد مقدسی است
یا اینطور می نماید که مقدس است
بال ِ پرنده ای است که بین ِ خیر و شر پرواز می کند

جمجمه ی مردی است - مسافر ِ همیشه ی باران ها
کاسه ی چشم ِ زنی - گودال ِ بی انتهای اشک
قلبِ اسپانیا ست در ساعتِ لورکا و
شبنم ِ شعر بر لیموهای سویل
شنل های بلند جوخه ی اعدام است
در سپیده دمانِ اوین و
طنابِ آویخته از آسمانِ قصر

عددی است که می نالد در میانه ی اعداد

بکارتِ توت است
له شده بر برگِ دامن ِ عروس و
حفره ی گلوله در سینه ی سرباز

گاهی صدای زنگِ تلفن ِ خانه ها ی ما موسیقی است
بی گمان عددی از شماره ی تماس گیرنده 5 است

Posted by: سعید دارایی at September 26, 2006 7:30 PM

چرا آدمها تموم ميشن؟
چرا من ادامه دارم؟

Posted by: kki yghl at September 26, 2006 1:10 PM

سلام. چه خوبه كه شما وجود داريد.

Posted by: خدا at September 26, 2006 12:26 PM

سلام اقاي معروفي
مثل هميشه بسيار عالي و مفيد بود. ممنون.

اگر ممكنه اينبار در مورد توماس هاردي مطالبي رو بنويسيد... با حرفهاي شما ادمها رو بهتر و بيشتر مي شه شناخت... در شناخت ايشون هم كمكمون كنيد...

باز ممنون...

و من هنوز دلم براي دلم...

Posted by: nasim at September 26, 2006 7:37 AM

واقعا ممنون استاد كه درباره اين نابغه نويسندگي قرن مطلب مي نويسيد.
فكر ميكنم همينگوي از معدود انسانهايي بود كه دربدر به دنبال مرگ مي دويد. از ميدان هاي جنگ گرفته تا ميادين گاوبازي و بوكس و حتي شكار و ماهيگيري, و دست آخر مجبور شد خودش به استقبال مرگ برود.

بازم ممنون.
پاينده باشيد.

Posted by: امضا at September 26, 2006 12:36 AM

آقاي معروفي عزيز. بالاخره بعد از مدتها تونستم بدون آنتي فيلتر بيام اينجا. و با يك مطلب خوب و مفيد روبه رو شدم.( خوابگرد مي دونه اينجا نيم فاصله نداره؟:) ) واقعا زحمت مي كشيد و مي دونيد نوشتن اين ها چقدر برامون خوبه. من نوشته هاي همينگوي رو خيلي دوست دارم. در عين سادگي زيباترين صحنه ها رو جلوي چشممون خلق مي كنه.

راستي آقاي معروفي يك دنيا ممنون براي كامنتتون. اگر شما برام نمي نوشتيد مطمئنا خيلي احساس كمبود مي كردم و دلم مي شكست:) خيلي خوشحالم كرديد.
دوستتون دارم.
هميشه پايدار باشيد.

Posted by: زيتون at September 25, 2006 10:05 PM

همينگوی سرشناس‌ترين‌نويسنده قرن بيستم اس!!!!!!

Posted by: alireza at September 25, 2006 4:28 PM

هکرهاي وابسته به حکومت اسلامي ايران خودشان هک شدند.

گروه هکرهاي تخریبي با نام گروه امنيتي(!؟) آشيانه دامين هاي بين المللي خود را از دست دادند . اين گروه با مديريت بهروز کماليان سايتهاي کشورهاي مختلف را مورد حمله قرار مي دادند.
همچنين سايتهاي گروه هاي حقوق بشر مخالف حکومت اسلامي با همکاري آشيانه چندين بار مورد هجوم واقع شده اند.

گروه آشيانه همکاري نزديکي با حزب الله لبنان داشته و دارد ودر حمايت از حزب الله لبنان سايت هاي اسرائيلي مورد حمله واقع شده است.علاوه بر اين صدها سايت آمريکا و دانمارک نيز مورد حمله اين گروه قرار گرفته است.

آشيانه با همکاري شرکت ارتباط عرفان يا همان پارسا رجيستر به مديريت برادران عسسي به فروش دومين و هاست نيز مشغول است و حتي اطلاعات مشتريان خود را سرقت کرده به فروش مي رساند.
آشيانه همواره محبوب حزب الله ايران بوده و از طرف دولت احمدي نژاد بارها کمک مالي دريافت نموده است.

دامين ايران آشيانه کاملا متعلق به بهروز کماليان است و غير قابل تعرض مي باشد.

مشخصات دومين ashiyane.ir: و آدرس و تلفن کماليان و پارسا رجيستر:

Domain Name: ashiyane.ir
Legal Holder: Behrooz Kamalian
Postal address:
Unit 28, Floor Seven, 36 Building , Daneshvar alley, Jamalzadeh St. , Enghelab Sq.
Tehran, IR
1336925748
Phone number: +98.2166935551
Fax number: +98.2166930577
Admin Contact: nic36928h37
Technical Contact: nic36928h37
Domain Name Server1: ns1.ashiyane.org
Domain Name Server2: ns2.ashiyane.org
Request Date: 29 December 2005
Last Verification: 21 September 2006
--------------------------------------------------------------------------------

Admin Handle: nic36928h37
Name: Behrooz Kamalian
Postal address:
Tajrish Sq, Fana Khosro St,Amir Salam Alley,No 22, Ashiyane ICT Company
Phone number: 22727284-5
Fax number: 22727283
email: nima.salehi@yahoo.com
--------------------------------------------------------------------------------

Technical Handle: nic36928h37
Name: Behrooz Kamalian
email: nima.salehi@yahoo.com
--------------------------------------------------------------------------------
Reseller: Govah Tadbir Rayaneh
Postal address:
Unir 1 , 1th Floor , No.376 , North Bahar St .
Phone number: +98 21 88849956-7
Fax number: +98 21 88307682
email: info@tadbir.ir

مشخصات و اطلاعات اضافه:
http://ashiyane.net
http://ashiyanedie.blogspot.com/
http://64.233.167.104/search?q=cache:S8t2pzphWkMJ:www.ashiyane.com/+%D8%A2%D8%B4%D9%8A%D8%A7%D9%86%D9%87&hl=en&ct=clnk&cd=1

http://www.iritn.com/?action=show&type=news&id=11861

http://www.zone-h.org/index2.php?option=com_mirrorwrp&Itemid=45&id=4627650

http://www.parsaregister.com/aboutus/

http://photos1.blogger.com/blogger2/3589/2965/1600/parsaregister.gif

Posted by: x at September 25, 2006 3:26 PM

استاد به رسم قدرداني:
((نامي)) از شما!... سلامت باشيد/

Posted by: سروش رهگذر at September 25, 2006 2:24 PM
Post a comment









Remember personal info?