October 13, 2006

راست‌نمايی


                     صداقت کلمات

هر داستان‌نویسی دیر یا زود عاقبت به یک حقیقت مسلم دست می یابد که خوانندگان پای بند تخیل او می شوند، نه روایت صادقانه‌اش از یک حادثه یا واقعه.
بسیاری از داستان‌نویسان جوان به صداقت و امانت در موضوع اصرار دارند، و یادشان می‌رود که صداقت و امانت تنها در کلام است که جاودانه می‌شود. نویسنده کلاً نمی‌تواند امانت‌دار خوبی باشد، رازدار بدی هم هست.
یادم می‌آید که وقتی بازجویی می‌شدم همه‌ی جزییات بازجویی را برای نویسندگان  و  شاعران معاصر تعریف می‌کردم و چون می‌دانستم  بازجو برای من شنود می‌گذارد  هميشه این ماجراها را  تلفنی برای دانشور، سپانلو، بهبهانی، گلشیری، شاملو، عبادی، مصدق و دیگران تعریف می‌کردم. یکبار بازجو به من گفت: «چرا هر چیزی را که به تو می‌گویم می‌روی برای رفیق‌هات تعریف می‌کنی؟»
گفتم: «من یک عیب بزرگ دارم؛ دهنم لق است، رازدار خوبی نيستم، حرف توی دلم نمی‌ماند.»
گفت: «پس چرا یک کلاغ چهل کلاغ می‌کنی؟ چرا یک چیزهایی هم می‌گذاری روش و تعریف می‌کنی؟»
گفتم: «چون داستان‌نویسم، تخیلم را هم بهش اضافه می‌کنم.»
هدف من تنها این بود که با بازجوهام راز بسته نسازم. نطفه‌ی خصوصی بین ما شکل نگیرد، می‌خواستم از او عبور کنم. اگر داستان‌نویس نبودم، مسلماً در حلقه‌هايی تاریک ناپدید می‌شدم که کسی نمی‌توانست به دادم برسد. می‌خواستم بمانم تا بر صداقت کلمات شهادت دهم.
اینجا دقیقاً موقعیتی دست داده بود که احساس می‌کردم شهرزاد قصه‌گویی از درون من می‌خواهد مرا نگه دارد. از یک‌سو برام قصه بگوید، و از سوی دیگر بلا را از من بگرداند. 

راست‌نمايی
ای.ال.  دکتروف   E.L.Doctorow  نويسنده‌ی آمريکايی، خالق رمان "رَگتايم" می‌کوشد توضيح دهد که چرا اثر تخيلی و داستانی، حقيقی‌تر از کتاب تاريخ است.
او می‌نويسد: «اين جهانی‌ست که برای دروغگويان ساخته شده است، و ما نويسندگان، دروغ‌گويان مادزاديم. اما مردم بايد ما را باور کنند. زيرا تنها ماييم که اعلام می‌کنيم حرفه‌مان دروغگويی‌ست، پس اين ماييم که صادقيم.»
دکتروف اما نمی‌گويد چگونه می‌توان بهتر دروغ گفت.
تکنيک‌های دروغ دست اول را او به نويسندگان تازه‌کار نمی‌آموزد، اما در همين رمان رگتايم، تمامی قدرتش را به کار می‌گيرد تا تمامی دروغ‌هاش را به عنوان سندهای مهمی از حقيقت و تاريخ جا بزند، و ابتدای قرن بيستم امريکا را بسازد، و عجيب اينکه موفق هم می‌شود.
او شخصيت‌های شناخته شده، از زيگموند فرويد گرفته تا هری هودينی شعبده باز مشهور، و آقای فورد سرمايه‌دار معروف، تا مامه و تاته کمونيست، و بسيارانی ديگر را به شهادت می‌گيرد تا داستان خانواده‌ی پدر را بگويد و ماجرای سفرش به قطب را به ما بباوراند.
پدر که کارخانه پرچم‌سازی دارد، بالاخره پرچمش را در قطب به اهتزاز درمی‌آورد تا پرچم آمريکا در قطب هم چشم‌ها را خيره کند.
همه‌ی ماجرا در نهايت قرار است که داستان عاشقانه‌ی سارا، اين دختر محجوب و خجالتی با کولهاس واکر روايت شود. انگار کليه‌ی عناصر اين رمان همديگر را به شهادت می‌گيرند تا داستان آقای دکتروف در باور خواننده ثبت شود. ثبت، خاطره، يا حتا تبديل به حافظه گردد.
هری هورينی بندباز با نمايش‌های معجزه‌آسايش گويی بايد باشد تا در جايی ديگر برادر کوچکه مامان در گنجه‌ی سردسته‌ی فمنيست‌ها از لای در به اندام برهنه‌ی او نگاه کند، با خودش ور برود، و  بعد بی‌حال نقش بر زمين شود.
شايد هم دکتروف می‌خواهد زندگی فلاکت‌بار تاته و مامه را بگويد. تاته کارش اين است که کنار خيابان بنشيند و با قيچی زدن مقوای سياه، نيمرخ مردم را دربياورد و آن را بر کاغذ سفيد بچسباند و بدهد دست‌شان، و پولی بگيرد. کاری که روی ديوار چين، بسياری از نيمرخ‌سازان قديمی شهر پکن به آن مشغولند.
مامه هم کارگر خياطی است و سری‌دوزی می‌کند. يک دسته کار به خانه‌اش می‌برد و آنقدر با چرخ‌ خياطی‌اش پا می‌زند تا کار تمام شود و آن‌ها را به صاحب کار تحويل دهد.
وضع مالی اين خانواده خوب نيست، و مامه مدام می‌رود، يک بغل کار می‌برد به خياطخانه تحويل می‌دهد. صاحب کار آدم هيزی است، و هر بار دستی به پستان مامه می‌مالد.
خانواده‌ی تاته و مامه زمانی از هم می‌پاشد که مامه ديگر به دست هرزه‌ی صاحب کار عادت کرده است. تا جايی که می‌رود به خياطخانه تا خودش را در اختيار صاحب‌کار قرار دهد.
و بعد خواننده است که دنبال تاته و مامه می‌گردد، و هيچ نشانی از آن‌ها نمی‌يابد. اين را از طريق پسر خانواده‌ی پرچم‌ساز درمی‌يابيم. آخر، پسرک با دختر تاته و مامه آشناست.
دکتروف برای بيان صادقانه‌ی دروغ‌های شاخدارش همه‌ی همتش را به کار می‌اندازد، حتا از خبرهای کوچک روزنامه‌های آن زمان نيز چشم نمی‌پوشد.
در پايان اما رمانی پرکشش با ساختاری درخشان در اختيار خواننده قرار می‌گيرد، و نگاهی ژرف به امريکای آغاز قرن بيستم. اما آيا نويسنده مورخ است؟

آيا نويسنده مورخ است؟
با رمان رگتايم اين اصل برای هميشه باطل می‌شود که تاريخ بتواند واقعيت زندگی مردم و جامعه را نشان دهد. تنها اثر تخيلی است که حقيقت زندگی را بيان کند، و اين ميسر نيست مگر با راست‌نمايی هر چيزی که نويسنده قصد دارد آن را به ثبت برساند.
دکتروف می‌گويد: «ما برعکس سياستمداران ابتدا شغل‌مان را می‌پذيريم، و سپس سعی می‌کنيم تا هوادارانی بيابيم. آنچه ما را نجات می‌دهد و به ما حقانيت می‌بخشد، همانا کوشش ما در گردآوری و بازتاباندن اسناد جعلی است که در همه‌ی جهان رويا ناميده می‌شود، زيرا نخستين سند جعلی همان رويای ماست.»

شهادت‌خواهی
کار داستان‌نويس راست‌گويی و پريشان کردن يک اثر نيست، بلکه او بايد بتواند هر چيزی را به خواننده‌اش بباوراند، و واقعيت پريشيده‌ای را به يک اثر دل‌انگيز مبدل سازد. اين کار البته ساده نيست، و در تکنيک‌هايی که بعدها خواهيم آموخت، يکيش بسيار جدی‌تر است؛ شهادت‌خواهی.
هميشه در داستان، به موازات کردار يا گفتار يا حضور شخصيت اصلی، يک موضوع کوچک شاهد خواهد بود که بين خواننده و نويسنده الفت می‌بافد.
اگر ساختمانی صد طبقه در داستان می‌سازيم، يادمان باشد که وجود اين ساختمان را با حضور يک صندوق پستی زرد رنگ جلو آن ساختمان تأييد کنيم. و يادمان باشد که اعلاميه‌ی نئوفاشيست‌ها را بر بدنه‌ی صندوق پستی ناديده نگيريم.
و بعد می‌توانيم تصوير اين صندوق و آن ساختمان را در شيشه‌ی تمام‌قد گل‌فروشی آن دست خيابان تماشا کنيم.

دوستان خوب راديو زمانه، سلام
برنامه اين‌سو و آن‌سوی متن را با جمله‌ی زيبايی از ای. ال. دکتروف نويسنده‌ی بزرگ امريکا به پايان می‌برم: «سند تاريخی چيست؟ پوکه‌ی خالی فشنگ؟ خانه‌ی بمباران شده؟ کوهه‌ی کفش؟ راهپيمايی طولانی؟ هرچه که باشد در وجدان شاهد يا قربانی می‌ماند تا بعد برای ديگران روايت شود، روايت شود يا به صورت فيلم نشان داده شود.»

موزيک اين برنامه: راجر واترز، 

 Pink Floyd  (Amused to Death) it’s a Miracle

@ October 13, 2006 2:23 AM | TrackBack
Comments

سلام استاد. پيروز باشيد

Posted by: رامين رحيمي at October 30, 2006 10:28 PM

سلام . خسته نباشید.

Posted by: محمدرضا at October 29, 2006 1:49 AM

حيف كه قول دادم اگه دوباره بنويسي حرف نزنم و ديگه فقط بخونم بدون صحبت .
و گرنه مي گفتم كه : 1 _ من اشتباه مي كردم داستانم تاييد شده و .......
شايد همون تخيلم كه دوست داشتم در اون لحظه يك نيمچه نويسنده شكست خورده در اوايل راه بودن رو تجربه كنم.
2_ به نظر من آدمها و تجربه هاي يك نويسنده توي زندگيش امكاناتش براي نوشتن هستن و خوب دقيقا به حقيقت پايبند بودن احمقانه است.
اما تا چه حد از حقيقت دور شيم؟
ميلان كوندرا نويسنده رويايي منه . خيلي دوسش دارم و همه كتاب هاي ترجمه شدش رو چندين بار خوندم.
توي نوشته هاش دستكاري و تغيير حقيقت رو ميبينم اما خيلي كم . و جالب اينه كه به از شما نباشه اونم خيلي دهن لقه
البته من كه اين حرف ها رو نمي زنم چون قول دادم اگه بنويسي دوباره من حرف نزنم تا از نوشتن براي آدمهايي مثل من پشيمون نشي

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at October 18, 2006 11:52 AM

سلام آقای باسی ِ عزیزم
این نوشته‌ها به خیلی از سوالاتم جواب داد.
ازش پرینت گرفتم و پیش دوستام خوندمش..

حیف که نمی‌تونم رادیو زمامه رو گوش بدم...

Posted by: زيتون at October 16, 2006 11:52 PM

استاد گرامي سلام
من اهل افغانستان هستم وعلاقه به داستان وداستان نويسي هميشه ازمطالب تازه شما استفاده ميكنم . خيلي ممنون كه اين بحث مفيد را پي گرفته ايد

Posted by: عبدالواحد رفیعی at October 15, 2006 9:18 AM

خيالهايي كه به اتفاق اضافه ميكنه نويسنده ديگه جذابيتش دوبرابر هم ميشه..

Posted by: خوابزده at October 15, 2006 3:38 AM

سلام آقاي معروفي ... من شعرهاي شما را خيلي دوست دارم ... بخصوص خيلي دوست دارم يك نفر آنها را برايم بخواند .... اما ... هيچكسي نيست ...

Posted by: aaida at October 14, 2006 5:22 PM

سلام استاد

Posted by: سخنگوی القاعده at October 14, 2006 12:21 PM

سلام به دروغگوی بزرگ !

Posted by: daryabari at October 14, 2006 11:51 AM

سلام. خسته نباشيد. رگتايم من رو ياد اون روزايي ميندازه كه ميدون انقلاب رو زير و رو كردم و پيداش نكردم.واسه كلاس داستان نويسي
استاد باورش نشد ولي من صادقانه گفتم پيداش نكردم خوب.موفق باشين

Posted by: stal;er at October 14, 2006 4:16 AM

آقای معروفی عزیز
مرسی از درسها فقط لطفا" اینقدر فاصله نداشته باشیم بین کلاسها !

دانشجوی زیاده خواه

Posted by: اثر انگشت at October 14, 2006 1:43 AM

قربانت بشم . ميداني چند وقت است قدم سر چشم ما نذاشتي ؟ سايه سنگين شدي آقا . خداي نكرده خطا سر زده ؟

Posted by: bahar bi narenj at October 13, 2006 10:40 PM

اول .....مانده ايم
در ته غربال فلك
و سقوط.....
آخرمان

Posted by: شمع آجین at October 13, 2006 8:18 PM

سلام آقای معروفی نازنین
من از دوستداران ادبیات هستم .
از کتاب هایتان تاکنون سمفونی مردگان را دو بار خوانده ام .دو کتاب دیگر نیز از شما در کتابخانه ام دارم که در فرصت مناسب خواهم خواندشان.
آف لاین می شوم و وبتان را دقیق مطالعه می کنم .
به بنده افتخار دهید و از وبی که به تازگی راه انداخته ام دیدار فرمایید . ممنون می شوم اگر کامنت بگذارید
تا بعد

Posted by: عقیل at October 13, 2006 7:14 PM

سلام استاد
خوبید؟
میشه در رابطه با اورهان پاموک بنویسید؟ دوس دارم نظرتون را بدونم در رابطه با نوبل گرفتنش. ممنون فاضل--

Posted by: fazel at October 13, 2006 4:53 PM

سلام
مثل اين كه باز هم از اولين ها هستم
استاد
تا بخوانم...
ارادتمند

Posted by: فاطیما at October 13, 2006 10:49 AM

وای خدای من چه قدر هیجان زده شدم وقتی این آدرس رو پیدا کردم... راستی با اجازه به مترسکم لیتک شدید. خوشحال می شم اگر...

Posted by: mohammad(matarsak) at October 13, 2006 8:57 AM

سلام
خسته نباشيد.اميدوارم شاگرد خوبي باشم.برنامه ام را جور كرده بودم تا بتونم از شهرستان بيام تهران و در كلاس هاي شما در موسسه سمندريان شركت كنم كه اون مشكلات براي شما پيش آمد و من از حضور در محضر شما محروم شدم . اما چه باك! عباس معروفي نشون داده كه يك معلم نمونه است كه از هر فرصتي براي ياد دادن استفاده مي كنه . من هم سعي مي كنم شاگرد خوبي باشم.دوستتون دارم.

Posted by: انعکاس سایه روح at October 13, 2006 4:08 AM

نکته ظریف و کارآمدی بود. شبیه به همین نکته رو یه جایی و یه جور دیگه هم دیده بودم که می گفت:
اگه بگی دیروز چند تا فیل دیدم که پرواز می کردن، کسی باور نمی کنه. اما اگه بگی دیروز ساعت 9:42 تو خیابون حافظ 18 تا فیل سفید که 2 تا از اونا بچه بودن داشتن پرواز میکردن، اونوقت با دادن جزییات و سندیت دادن به به این دروغ باور پذیری اونو زیاد می کنید.

یه دوستی هم دارم که میگه: هر وقت خواستی یه دروغ بگی، اول خودت باید باورش کنی تا دیگران هم اونو باور کنن.

اما در مورد دروغگو بودن نویسنده ها فکر میکنم که قضیه دروغ و راست نیست. قضیه اینه که یه نویسنده در حقیقت با نوشتن یه داستان، هر چند کوتاه، دنیایی رو خلق میکنه. و در خلق این دنیا وقایعی اتفاق می افتند که ممکنه واقعی باشند یا نباشند. در اصل یه نویسنده با خلق داستانش، از هیچ و عدم یه دنیا میسازه، یه واقعیت. حالا مهم اینه که چقدر در خلق این دنیا مهارت به خرج بده و چقدر اونو واقعی تر به تصویر بکشه.

Posted by: امضا at October 13, 2006 3:53 AM

چه خوبه ادم تكنيكهاي دروغ رو مشتي ياد بگيره

Posted by: خوابزده at October 13, 2006 2:43 AM
Post a comment









Remember personal info?