October 16, 2006

واقعه

                         منظومه‌ی عين‌القضاة و عشق / قسمت نهم

می‌گویند خدایان را
که می‌بینی باید بگریی

از دیدن توست که گریه می‌کنم؟
یا سنگینی کاه؟

«پدر! کسی فریاد می‌زد...»
«خواب بد دیدی؟»

«نه، "جرس" را دیدم.
پدر! صدای قلم نی بر کاغذ
نمی‌دانی
 از جنس چیست؟»
«نه، حالا نه
فردا حافظ می‌خوانیم.»

چرا پنهان کنم؟
راز آن است که
کس نداند
اما خدا می‌داند.
و تو هنوز نمی‌دانی
که من
چقدر دوستت دارم.
«واقعه‌ی خود را به کس مگو!»


تو که فریاد نمی‌زنی!

هر چه شمع می‌دانستم
فوت کردم که داد نزنی

اینجا شمع را فقط
بر مرده روشن
می‌کنند.
...
بر مرده‌ی خورشید

چشم که باز کردم
نداشتی فوتم می‌کردی؟
شعله‌ی چند هزار شمع
بر تنم می‌رقصيد
يا تب داشتم و
می‌سوختم؟
يادم باشد اين‌بار
رد نگاهت را بگيرم.

از بهشت آمده‌ای؟
پس چرا لباست
از جنس فریب نیست؟

این نرگس‌های من
برای توست تا
پیش‌مرگ جوانی‌ات
شوند.
شمع روشن کنم دیده شوی؟

در غروب سرخ گونه‌ات
آنجا که خورشيد و ماه
در اقيانوس
غرق می‌شوند
هنگام که نگاهت را می‌دزدی
در بی‌مرزی ملکوت
هنگام که سرت را
در بغلم پنهان می‌کنی
تاريک روشنای صبح
هنگام که تنم را نفس می‌کشی
ديدنی می‌شوی.

هر چقدر بعید
باز تو خدای منی

هر چقدر بعید
باز بر تنت
گل به گل جوانه می‌زنم
تا تمام شوی
تا تمام شوم.
...

از شیره‌ی جان تو مکیدن
تا کجا می‌برد مرا؟

راه نمی‌روم که
می‌دوم
خسته نمی‌شوم که
اين راه
خاکستری هم باشد
در مقصدش
تو ايستاده‌ای
بلندبالای من!
فقط بگو
کجای زمين
می‌رسم به تو.

 

@ October 16, 2006 1:58 AM | TrackBack
Comments

salam. man va shoma hamdigar ra az madreseye hadaf mishenasim. yadetan miayad? dar surate yad avari , khosh'hal mishavam baz ham ba ertebat dashte bashim.
-------------------------------------------
رامين کنعانی؟

Posted by: ramin at November 1, 2008 11:33 AM

سرد همچون بلندای نگاه تو.زندگی همین امروز است و شاید همین ساعت.

Posted by: مهدی at April 24, 2008 11:52 AM

وقتي كه تاوان زخم هاي مرا اشك هاي تو مي دهد
خواست بزرگي نيست كه آفتاب نتابد
در لحظه ديدار تو ...

Posted by: مسعود at February 26, 2007 10:25 PM

باسی جون عزیزم میدونی هر وقت احتیاج به یک جرقه و یا معجزه تو روزمرگی هام باشم امیدم نوشته هاته ؟؟؟
پس بمون
تا
معجزه داشته باشم.

Posted by: ساناز at January 14, 2007 7:40 AM

"....."

شاعر کجا دارد شاعری می کند؟
بذارم!
اولین کلاغ پارک را
با شاعری شروع کنم
کلاغ اگر رخ دهد
سیاهی ترسش می ریزد
پارک ترسش را شاعری می کند
با سرزمینی که پستان هایش را کنار سینه بند سوخته ای
جا می گذارد
مادرم هنوز زنده بود
که پریدند گِرد آخرین کلاغ
هیچ بویی نمی دهم جُز بوی
شیر و نستالژیای گرمِ
پل های تا سیاهی های
آندست کارون
دارم به ساده ترین شکل کلاغ
شاعری می کنم ...
یک نقطه ی سیاه می گذارم
زیر نیمکت های بیت هام
فکر می کنم شاید بعداً بپرد
یک نقطه ی سیاه ...
مگر هر سیاهی می پرد؟!
هر کلاغی که شعر بخواند
فقط توی حادثه می میرد
بال چپش –
چشمِ، راستش را بخواهید
مُــــرده!
بال راستش
چشم چپش را بخواهید
پریــــده!
خاک ها و گَرد شرجی نمی گذارد
شاعر دستش را رو کند
شـــاعر داری شاعری می کنی هـــا!!!
داری پرکلاغی هایت را از زیر سینه بند مادرت
سفید بیرون می کشی
کــه چــه؟!
نیمکت نهایت خستگی نیست
چشم به هم بزنی سرد می شود
بعد باید بروی
بخاری بازی
شرجی بازی
اهواز را بِبَری مستند کنی
روی کُنارهایش کلاغ را ونگگی کنی
تا عرقریزان پدرهای نفتی
به بخاریهای گاز سوز ختم شود و
یک آدم مرده دارد شاعری می کند
از زیر پرها و سینه بندها و مادرش که
سِکه به دل برده
کنار پل
کنار پر
کنار بپر
تا شمال
را نشان بچه های اهواز داده ای؟
شمال شرجی دارد
شرجی شمال حال خوبی دارد
بوی شاعری را می دهد که حال نوشتن را
به گور برده
بال چپش را گذاشته روی چشم راستش
پریده زیر بخاری گاز می زند به
پیت های نفتی و
دستان بی خون صاحب سینه بند و
بوی شیر سوخته
اهوازش را پُرِ کلاغ کرده
و پل های خانوادگیش
به نقطه های سیاه آنسوی رودخانه
ختم می شود
شاعر دارد شاعری می کند
حادثه را کنار بزن!
خاک ها را کنار بزن!
- اگر تحمل حمل یک گلوله ی سرخ را
بر دوش یک کلاغ سیاه نداری –
بذار بمیرد
بذار کلاغ بماند...

عرفان مهرآذین

Posted by: عرفان مهرآذین at December 14, 2006 12:05 AM

"به یاد دیروز بلند پاسارگاد"

تو گفتی داشتیم روزگار خودمان را می گذراندیم.
آری داشتیم روزگار خودمان را می گذراندیم.
دلخوش به دیروزمان، بچگیهامان، به رویای شیرین، بی فرهاد و با فرهاد،
هر روزمان نوروز، نوروزمان پیروز.
گاهی می اندیشم که دیروزمان یک خواب نبود؟
یا که یک رویای شیرین که فرهادش او را از یاد برده است؟
دیروزمان بسان ماهی سرخ تنگ بلور که اندیشه اش گربه نداشت.وامروز تمام
شهر را گربه ها، هی چنگ و چنگ.
دیده ام او را، بارها و بارها، از روی دیوار همسایه بالا رفت، به بامی دیگر پرید.
تا ماهی سرخ و کوچک دیگر.
کم کمک دارد دستگیرم می شود کجای کار هستیم.آخر، اندیشه ها، گربه ای که
بیندیشند، پایان راه روشن می شود.آری روشن است،وگرنه، مادربزرگ اتاقش
سکوت نداشت، قصه داشت و آتش آتشدان همیشه اش زمستان را شیرین می کرد.
هر چند که ما فرهاد بودن،ندانیم.
چقدر، دلم دیروز می خواهد، که قصه دارد، حماسه، بی گربه، بی گربه.
آنروز که تنگ بلور شکست، ماهی سرخ کوچک جان داد.گرگ و میشی بود با گربه ،
با گربه. راستی، گرگ و میش خواب آور است.شیرینتان را به رویا بسپارید.




Posted by: وحید فقیهی at December 5, 2006 2:05 AM

نميدانم چرا بوي مسيح ميداد..شايد نه...به هر حال ارام بود

Posted by: نانلی at November 20, 2006 11:15 PM

بسيار دوست داشتم .... بوي عشق ميداد ...از نوعي ديگر....

Posted by: نانلی at November 20, 2006 11:11 PM

استاد عزيز
اين شعر مرا به وراي ماده برد ...
ممنونم.

Posted by: بي تا at November 13, 2006 8:45 PM

سلام !
man nemitonam farsi benevisam heyf.taghsire keyboarde ! be darak ! midonin man cheghadr dost dashtam peydaton mikardam va bad fahmidam hamin almanin yekam paintar ..onja yekam ham rast tar .. nazar dadan ke nemikhad .khodeton midonin ke mahshare adam midone che kar karde . agar shoma nabodin man mimordam bi inke chizi ke dost daram az yek nevisandeye irani khonde basham . mishe baraye shoma email nevesht va omidvar bod ke javab ham bedín ? mishe adam sherasho neveshtehasho baraton post kone va bekhonin va nazar bedin ? inja hamishe sarde manam miram klisa sham roshan mikonam va zor mizanam ke betonam ba inhame shayad yekami kamtar dostesh dashte basham. kiro ? nemidonam cherasham nemidonam.

Posted by: rashin at November 4, 2006 9:04 PM

...استاد چرا كامنت منو روي اين پستت برداشتي ؟


...بالا بلند ... آنجا بمان ..هرجا هست......زمين گرد است...مي رسم بتو..

Posted by: babak farsi at October 29, 2006 8:40 PM

من از زماني
كه قلب خود را گم كرده است مي ترسم
من از تصور بيهودگي اين همه دست
و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم
من مثل دانش آموزي
كه درس هندسه اش را
ديوانه وار دوست ميدارد تنها هستم

با آمدن به خانه ي مطالب شما اين اولين باريست كه بيهوده نيستم....

Posted by: مونا at October 27, 2006 10:18 PM

سلام آقاي معروفي...زياد اومدم اينجا ولي اولين باره كامنت ميزارم...خواستم عرض ارادت و احترام كنم...با اجازتون بهتون لينك دادم...شاد و موفق باشيد.

Posted by: بهارنارنج at October 27, 2006 8:53 PM

سلام.باور كنيم كه زنداني سياسي زنداني سياسي ست.زنداني سياسي خودي و غير خودي ندارد.به حمايت همه زندانيان سياسي و عقيدتي بپردازيم.و امروز كيانوش سنجري در خطر است.جواني كه در هفده سالگي زندان را تجربه كرد.زندان عشرت آباد و 209 اوين.بر اثر سختي هاي زندان روحش زخم خورد چنانكه چندين بار دست به خودكشي زد.كيانوش سنجري تنه يك مادر بيمار دارد كه به سرطان سينه مبتلاست.او غمگين و تنها ست.كيانوش را دريابيم آقاي معروفي.كمپين و پتيشن حمايت از آزادي او را امضا’ كنيم.
http://www.petitiononline.com/EM10665/petition-sign.html

http://sos-sanjari.blogspot.com/

با تشكر

Posted by: بهزاد مهرانی at October 27, 2006 7:30 PM

سلام جناب معروفی. شعر خوبی بود. همیشه سبز باشید.

Posted by: امیر مهاجر at October 27, 2006 12:16 PM

عباس جان سلام و صبح جمعه ات مملو از راستی باد.
امید که سلامتی و صبر و چالاکی یاران همیشه گیت بمانند.
امید که خسته گی تا ابد از دور چشم بر تو بدارد.
پاینده و سهی بمانی شاعر سرزمین احساس و اندیشه.
همیشه شاد و همیشه خندان باشی.
سعید از برلین.
*هفده هجده ساعت پیش بعد از گذشت بیست و پنج سال،*
*داستان کوتاهِ ((Der Lacher))، ((لبخند زن))،*
*از آقای هانریش بول را بطور تصادفی خواندم.*
*چیزی به ذوقم انداخت،*
*درونم گرمش گشت و مرا به برگرداندن آن به فارسی تشویقم کرد.*
*پس با سلام تقدیم میدارمش به او: که معلمیست با خرد،*
*رمان نویسی قادر، ادیبی مهربان.*
*و شاعریست عریان.*
*باشد که مورد قبول افتادنش، بی نیازم سازد.*
*تقدیم به عباس معروفی*
***
هنگامیکه از شغلم سؤال میشود، شرمنده گی احاطه ام میکند:
قرمز میشوم، زبانم لکنتش میگیرد،
من،
کسیکه کلاً به عنوان انسانی مطمئن معروفم.
رشک میبرم بر مردمیکه میتوانند بگویند: من یک بنّا هستم.
حسادتم میشود به آرایشگران، کتابداران و نویسنده گان که چه ساده معترف به شغل خود میگردند،
چراکه تمامی این شغلها ماهیت خویش را همراه نامشان نمایان میسازند
و به توضیح طولانی لازمشان نیست.
من اما مجبورم، به اینگونه از سؤالها جواب بدهم: ((من یک لبخند زنم)).
یکچنین اعترافی منجر به طرح سؤال بعدی میگردد،
و من دومین سؤال را ((امرار معاشتان با آن میگردد؟))
با گفتن صادقانه ((بلی)) جواب باید بدهم.
در حقیقت من از لبخند زدن امرار معاش میکنم، و زندگی خوبی هم دارم،
زیراکه لبخند زدنم _تجارتی بیانش کنم_ خریدار فراوان دارد.
من لبخند زن ماهری هستم، لبخند زنی کار آموخته،
در حرفهُ خود بی رقیبم، هیچکس مانند من مسلط به سایه های هنرم نمیباشد.
مدتی طولانی خودم را _ بخاطر فرار از توضیحات زحمتزا _ هنرپیشه معرفی میکردم،
اما توانایی تقلید و قدرت بیانم بقدری کم است که به نظرم آمد این نام حقیقت مطلب را بیان نمیکند:
من عاشق حقیقتم، و حقیقت اینستکه: من لبخند زنم.
من نه دلقکم و نه کُمیکِر، کار من سرگرم کردن مردم نیست، بلکه شادی را به نمایش میگذارم،
من مانند یک امپراطور رومی میخندم و یا مانند یک دیپلمهُ احساسی،
همانقدر خنده های قرن هفدهم را روانم که خنده های قرن نوزدهم را،
و اگر لازم گردد، تمامی قرون را میخندم،
تمامی قشرهای جامعه را، از کودک تا پیر را،
من آنرا به نحوی ساده آموختم ،
به همان ساده گی که آدم یاد میگیرد که چطور به کفش تخت باید بزند.
خندهُ آمریکایی در خون من جاریست، در دلم جای دارد،
خندهُ آفریقا، خنده سفید، سرخ، خندهُ زرد _و در ازای حق الزحمه ای مناسب
آنگونه به طنینش میآورم که کارگردان دستورش را میدهد.
من چاره ناپذیر شده ام، خندهُ من بر روی صفحات گرامافون ضبط است،
بر روی نوارهای ضبط صوت میخندم،
و کارگردانان نمایشنامه در کمال احتیاط با من برخورد میکنند.
خنده هایم مالیخولیا وارست، ملایم و معتدل، هیستریک _مانند یک رانندهُ تراموا میخندم
و یا مانند یک کار آموز رشتهُ مواد غذایی؛
لبخند صبحگاهی، لبخند در غروب، لبخندهای شبانه،
لبخند در هنگام غروب آفتاب، هنگام طلوع خورشید،
به اختصار بگم: هر کجا که میخواهد باشد و به هر شکلی که لبخند زده باید بشود:
من قادر به انجام آن هستم.
خطا نرفته ام اگر بگویم، که چنین شغلی طاقت فرساست،
بویژه که من _این تخصص منست_ همچنین در خندهُ از نوع واگیر دارش نیز مهارت دارم؛
اینگونه است که چاره ناپذیر گشته ام
و حضورم لازم است و حتمی حتی برای کُمیکِرهای درجهُ سه و چهار،
کُمیکرهایی که به خاطر پوئنهایشان در لرزند،
و من اکثر شبها در واریته های مختلف به عنوان کف زنی حرفه ای در بین تماچیان
در گوشه ای مینشینم، تا در لحظاتیکه برنامه از پیشروی لازم بهره نداشت
واگیرگونه شروع به خندیدن بکنم.
کاریست ظریف و باید با دقّت انجام پذیرد:
خنده های وحشیانه و با احساسم نه ثانیه ای زودتر و نه ثانیه ای دیرتر،
آنها باید در صحیحترین لحظه آغاز شوند _آنگاه طبق برنامه منفجر میشوم،
مستمعین همگی خنده های نعره وارم را همراهی میکنند، و پوئنهایم نجات میابند.
من اما خسته و کوفته به رختکن میخزم، پالتویم را بدوش میکشم،
خوشبخت از اینکه، بالاخره خاتمهُ کار فرا رسیده است.
در خانه معمولاً تلگرافهایی برایم رسیده ((خیلی سریع به لبخندتان محتاجیم. زمان ضبط سه شنبه)) و من خود را در یک قطار بیش از حد معمول گرم آلمانی مینشانم
و افسوس میخورم برسرنوشت و تقدیرم.
درک اینکه من بعد از پایان کارم یا در ایام مرخصی کمتر میل و رغبت به خندیدن احساس میکنم
برای هیچکس سخت نخواهد بود: شیردوش هنگامی خوشحال است ، که او گاو را،
بنّا خشنود است در آن لحظه، که او ساروج را از یاد بتواند ببرد،
و درودگران اکثراً در خانه خود درهایی دارند که خرابند و عمل نمیکنند،
و یا کشو هایی که با زحمت زیاد باز میگردند،
قنادها خیار شور دوست میدارند، قصابها شیرینی بادامی، و نانوا سوسیس را بر نان مقدم میدارد؛
گاوبازان عاشق مراوده با کبوترانند، بوکسورها رنگشان میپرد،
وقتی فرزندانشان خوندماغ میگردند:
من تمام اینها را میفهمم، زیرا که من پس از پایان کار هرگز نمیخندم.
من یک انسان کاملاً جدی ای هستم،
و مردم مرا _شاید به درستی_ به عنوان یک انسان بدبین در نظر میدارند.
در سالهای اولیه ازدواجمان به کرات همسرم به من میگفت: ((خوب کمی لبخند بزن!))
اما با گذشت زمان دیگر برایش آشکار گشته، که من این خواهش را نمیتوانم برآورده کنم.
من خوشبخت و راضیم، وقتیکه عضلات خستهُ صورتم،
به هنگامیکه روح فرسوده ام را با وقار و جدیتی عمیق تنش زدایی کرده
و اجازه تمدید اعصاب به آن بدهم. بله، حتی خنده دیگران هم متشنج و عصبیم میسازد،
زیرا که آن در من یاد آوری شغلم را بیدار میسازد.
چند صباحی را اینگونه در آرامش گذراندیم،
از آنجائیکه همسرم هم خندیدن را از یاد برده بود، یک زناشویی مسالمت آمیز و آرام داشتیم:
گهگاهی در هنگام زدن لبخند کوچکی غافلگیرش میکنم، سپس منهم لبخندی میزنم.
چون من از سر و صدای واریته ها بیزارم، بنابراین با یکدیگر آهسته صحبت میکنیم،
متنفرم از قیل و قال، از هیاهویی که بتواند در استودیوی ضبط صدا حکومت بکند.
آنانیکه مرا نمیشناسند، مرا مردی ساکت و کم حرف در نظر میآورند. شاید که اینگونه باشم،
زیرا که من دهانم را اکثراً برای خندیدن باز باید بکنم.
با منظری بی حرکت زندگی شخصیم را میپیمایم،
گاهکی به خودم اجازه زدن لبخندی ملایم را میدهم، لحظات فراوانی به این می اندیشم،
که آیا هرگز به درستی من لبخند زده ام. من معتقدم: نه.
خواهران و برادرانم میتوانند شهادت و گزارش بدهند،که من همیشه یک جوان جدّی بوده ام.
اینگونه ماهرانه که من در انواع گونه گون میخندم، نوع لبخند خویش امّا نمیدانم.

Posted by: سعید at October 27, 2006 11:17 AM

اورهان پاموک وقتی جایزه ی ادبی نوبل را گرفت خیلی ها معتقد بودند او به خاطر فعالیت سیاسی اش این جایزه را گرفته است . اما سوالی که برایم پیش آمده این است که مگر چه اشکالی دارد که یک نویسنده که اتفاقا نیم نگاهی هم به سیاست دارد برنده ی این جایزه باشد .مثلا من از سیاست خوشم نمی آید .هیچ وقت هم به این موضوع فکر نمی کنم و یا سیاست را مضمون کارهایم نمی کنم چون مرد آن نیستم . یا مثلا جناب دولت آبادی ، داستان هایی با مضامین سیاسی نمی نویسد . حالا یکی پیدا می شود سیاسی می نویسد . از وقایع تاریخی ای صحبت به میان می آورد که یاد آوری آن به مزاج حزب غالب ِ کشور که از قضا رتق و فتق امور مملکت با اوست ، نمی سازد ؛ اما جسارت به خرج می دهد و واقعیت ها را می نویسد. خیلی ها می نویسند هر چند جسارت آن را ندارند که از واقعیت ها بنویسند . خب یکی می نویسد مزدش را هم می گیرد . به نظر من پاموک هم مانند سایر نامزد ها مستحق نوبل بود اما اگر برای نمونه آرایش هیات داوران تغییر می یافت چه بسا جایزه به آدونیس ، دولت آبادی ، یوسا و ... می رسید . این ما هستیم که باید همیشه آن ده نفری که به آخرین مرحله ی گزینش می رسند را به عنوان ده نوبلیست واقعی بپنداریم هر چند آکادمی سوئد به یک تن این جایزه ی چند میلیون دلاری را هدیه کند . اگر به لحاظ مادیات هم به این جایزه نگاه شود می بینیم میانگین سن نوبلیست ها همیشه گروه سنی آفتاب شان لب بام است را انتخاب می کنند که پاموک در این میان استثنا بوده است .

Posted by: مزدک at October 27, 2006 12:21 AM

لذت بخش بود ...

Posted by: negar at October 26, 2006 11:19 PM

چقدر اينجا زيباست...

Posted by: مرجان. خ.ن at October 26, 2006 7:02 PM

گمان نمي كنم استاد عزيز. درست مثل خيالي كه من مي كنم و گاهي مي نويسم برايت و پاك مي كنم. مثل اين روزها كه افتاده ام به جان خود و دارم پاك مي شوم نه از آن پاااك شدن ها ...

Posted by: پرنيان at October 26, 2006 5:26 PM

عالي بود ... مثل هميشه ولي با للحني انگار متفاوت ... يه مقدار به شكستن زبان رو آوردين انگار

Posted by: س.پ at October 26, 2006 4:53 PM

از این قسمت خوشم اومد:
از بهشت آمدی ِ؟
پس چرا لباست
از جنس فریب نیست ؟
اما در کل به نظرم شعر گسسته بود . شاید چون انسان های حساس در پاییز آشفته تر می شوند . شاید . کسی چه می داند!
آه راستی این قسمت (یادم باشد این بار رد نگاهت را بگیرم ) زیبا هست اما احساس می کنم از جملات شبیه به این جمله زیاد توی شعرهاتون استفاده می کنین که این باعث میشه جذابیتش رو از دست بده .
دوست دارم کارهایتان را و خودتان را

Posted by: ماهی سیاه کوچولو at October 26, 2006 12:12 PM

good luck.you did very nice job .i realy like your weblog..by now

Posted by: sara at October 25, 2006 10:49 PM

madrese ke miraftam,,,kheili delam mikhast ke namayeshnamatoon ( ke too mohit yek saat foroshi etfagh oftade bood,esemsh yadam nist)ejra konam ,hame ham movafegh boodan ,,rastesh ro begam ,pashimoon shodam ,chon sar reshtei dashtam az namayesh va mitarsidam ke ba eshtebah man asar be in bozorghi jelveye khodesho az dast bede va baraye dokhtar hayi ke hichi sar rashtei nadaran geroon tamoom she,,alan pashimoonam ,chon hamoon dokhtar haro daram mibinam , engadr bi tafavot be atraf ke nemishe tasavor kard ,oon rooz be in fekr nakardam ke ,har chegadr ham man bad ravayatesh konam ,baz enghadr ghavi hast ke tasir e khodesho dashte bashe,,,sara

Posted by: sara at October 25, 2006 7:30 PM

شما هميشه اين طوريد استاد؟ كه جواب سوال هاي هيچ كس رو نميديد؟

Posted by: سخنگوی القاعده( ژژژ ) at October 25, 2006 2:44 PM

اينجا همه از بهشت آمده اند

Posted by: حميد بداغي at October 25, 2006 6:18 AM

سلام ..با فارسي مي دانم به روزم سربزن ...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at October 24, 2006 10:53 PM

چقدر قشنگ....
حرفهاي شما شكل كلمه شده فريادهاي قلب من هستند...
خوشحالم كه در عوض عجز من در مقابل اين فريادها... شما توانمنديد...

خوشحالم...

ياشا...

Posted by: nasim at October 24, 2006 8:26 PM

salam bar shoma ke be rahati mitivan goft ,,,yeki az nevesandegan bozorg iran,,,ketab hatoon ro divanevar mikhonam ,,shayad bad az sadegh hedayat ,shomaro besiar gabool daram ,,nemidoonam ,shayad man ke az adabiat gorizan boodam ,va ziba yi haye donyaye adabiat baraye man mafhoomi nadash tva saram por bood az mantegh va riyazi o falsafe vali asari az adabiat nabood .ba khoondane ketab haye shoma ,,ragheb shodam be adabiat ,,va alan divaneye adabiat . hastam shayad alane ke ba adabiat ,,oon falsafe haro behtar mifahmam ..shayad ba khoondan ketab haye shoma ,,taze toonestam asar tolstoy va asar hezaran nevisandeye digaro bekhoobi sadegh hedayat ra dark konam khosoos .dar har soorat khat fekr i bozorgh ro be man dadin ...sepas gozar shoma sara

Posted by: sara at October 24, 2006 12:56 PM

بين همه ي هياهوي هلال ماه نو ديدن, خواندن داستان كوتاه "رمي" چيز ديگري بود...مثل جعبه ي رنگي آواز,خوشرنگ و ناب.
:)
سلام.

Posted by: narges at October 23, 2006 9:40 PM

سلام وعرض ادب.

Posted by: daryabari at October 23, 2006 3:24 PM

سلام آقای معروفي
مثل همیشه نوشته تان زیبا بود و تاثیر گذار
تعبیرهای خاص و جدید زیر پوشش واژه های ... قدرتی بس عمیق داشت
به خاطر قلم قوي و زيبايتان به شما تبريك مي گويم .
پایدار باشید .

------------

با داستان جدید ( ای کاش هیچکس نمی آمد ) به روزم
منتظر حضور سبزتان هستم

Posted by: زهره محمدپور at October 22, 2006 9:12 PM

سلام آقاي معروفي
خسته نباشيد و دستتان هم درد نكند ، ديگه داشتيم به خشك سالي وبي آبي عادت مي كرديم كه ماه رمضان رسيد!! و درپي اش باران رحمت هم از آسمان و هم از جانب شما نازل شد ... تا حالاهم به خاطر ايراني بودن واز رو نرفتنمون بوده كه با حلوا حلوا كردن دلمون ،كوير مغزمونو تو رو دربايستي گذاشتيم و به جاي آب ، با يكي از سم هاي دنيا شيرينش كرديم !!!!
تعجب نكنيد مغز ما (سه نسل ) بعد از انقلاب كمي هنگ كرده اينه كه دلمون به جاش فكر مي كنه ، دل رو هم كه مي شناسيد اگه چيزي به كامش نباشه مي زنه به جاده خاكي !!!
من از طرف اين سه نسل از شما خواهش مي كنم توي اين قحط الرجال داخله و خارجه ( البته از نوع با سوادش ) ، باران رحمتتان را همواره بر ما جاري سازيد و مخ مارا با رگبار هاي زود گذر بهاري و پاييزي خوش نكنيد تا بلكه هر چيزي سر جايش قرار گيرد و مخ ما سه نسل از بندگي دلمان آزاد شود و خود فكر كند بلكه فرجي شود انشاءا....

Posted by: soufi at October 22, 2006 2:33 PM

و من در شكوه تماشا
فراموشي صدا بودم........

مدتهاست خودم را فراموش كرده ام
و صدايم را
فقط از همه دنيا
صداي او به يادم مانده......

تا در قبله اش نماز بگذارم

Posted by: نوشا at October 22, 2006 12:51 PM

از کی و کجا بود که گم شد؟؟!!...

Posted by: مریم at October 22, 2006 10:37 AM

چشم او رخنه دیوار بلند دل شد
آه آن دژ مستحکم
ناگهان تل خاک و گل شد
ای نگهبان زچه خاموش شدی
آن طلسم جاوید با دو چشم جادو

ناگهان باطل شد

( با تشکر - از اینکه شعرم را تحمل کردید )

Posted by: مسافر at October 22, 2006 9:04 AM

سلام استاد
يكي از ترانه هامو براتون اي ميل كردم.قبلا تو كامنتهام براتون گفتم كه ترانه سرا هستم ولي تا حالا موفق نشدم ترانه هامو به كسي بدم تا اجرا بشه.متاسفانه چون اسمي نداريم كسي به حرفمون بها نميده.شما ترانه مو ميخونين؟در موردش نظر ميدين؟البته اگه قابليت نظر دادن داشته باشه.همين الان براتون ميفرستمش.

Posted by: nima shokatiyan at October 22, 2006 8:11 AM

شعر زيبايي بود.به تخيل ادم لطافت ميداد.بابت نوشته هايتان در مورد داستان واقعا ممنونم.

Posted by: لاله at October 22, 2006 2:59 AM

و اگر نبود عشق و اين عاشقانه ها چطور مي شد تاب آورد اين خفقان را. زيبا بود اگر توانستيد سري هم به ما بزنيد

Posted by: افسانه و سهراب at October 21, 2006 6:08 PM

...هر جاي كه ايستاده اي
همانجا
مي رسم به تو..
بلند بالا ..
..زمين گرد است ..

Posted by: babak farsi at October 21, 2006 4:51 PM

کی مجبورتان کرده شعر بگوئید؟ این شعرها آبرو برای شما نمی گذارد! بسیار بد شعر می گوئید. به خودتان رحم کنید.

Posted by: Dina at October 21, 2006 3:25 PM

نفس تنگ و اندكي بعد گلوگاه حقيقت خونين ...

Posted by: ر ا ي ع ت ب at October 21, 2006 12:53 PM

سلام و وقت شما به خير
راستش من تا حالا وبلاگتون رو نخونده ام
ولي چند وقت پيش كتاب سمفوني مردگان تون رو خوندم.
نمودونم چرا از وقتي شروع كردم به خوندن كتاب احساس مي كردم عبلس معروفي از نويسنده هايي است كه رحمت خدا رفتنه اند. به هر حال جند روز پيش شنيدم كه شما زنده ايد و وبلاگ هم مي نويسيد
خداييش خيلي خوشحال شدم كه خبر سلامتيتونو شنيدم.

Posted by: مسلم at October 20, 2006 9:42 PM

سلام بر استاد گرامي
برحسب اتفاق و خوش اقبالي تحقيق ادبيات معاصر من رو بررسي زندگي نامه و احوال و آثار شما تشكيل مي دهد خواستم اگر مي شه لطفي كنيد و منو راهنمايي كنيد
پيشاپيش سپاسگذارم

Posted by: الهام برادران at October 20, 2006 9:29 PM

شمع ها را فوت كن... تنم مي سوزد ...

بدن موم گرفته ام را به نوازش دستانت مهمان كن

شمع ها را فوت كن... تنم مي سوزد ...

تولد تنم را تبريك نمي گويي؟

Posted by: شمع آجین at October 20, 2006 9:21 PM

واقعه,
بین دستهایت بود
آنگاه که از من
پنهانشان ساختی.
:
سلام.

Posted by: narges at October 20, 2006 1:00 PM

به ما هم سر بزنيد استاد!

Posted by: mehran at October 20, 2006 10:46 AM

سلام استاد
من عاشق يكي از كتاباي شما هستم...
عاشق كه اغراقه البته ... !
سمفوني مردگان ...
خوشحالم كه اينجا رو پيدا كردم ...
خوب و خوب تر باشيد ّ!
خوشحال مي شم راهنماييم كنين
و اگه لايق بودم تبادل لينك ...
منتظرم ...
پ .ن ! : من اينجا براي خالق سمفوني مردگان نوشتم !

Posted by: فارنهايت؟ at October 20, 2006 10:36 AM

سلام آقاي معروفي. يه سوال ؟آيا بوف كور هدايت داستاني اجتماعي است يا تجربه بنيادين يك انسان عاطفي در دوست داشتن؟

در مورد هدايت يک مقاله در راديو زمانه خواهم داشت.

Posted by: kamran at October 19, 2006 9:16 PM

دلم گرفته

Posted by: at October 19, 2006 9:07 PM

به : پردیس کریمی
(نامه هاي قديمي)

از احوالاتِ من اگر خواسته باشی « خوبم »
فقط کمی چشمانم کم سو شده اند
دادم یکی از همین شاعرانِ شهر ِساحلی برایم بنویسد
به گمانم بومی ِاینجا نیست
طعم ِغریبه ها را هنوز خوب احساس می کنم
چند وقتی است که گاه و بیگاه می آید
و کوله اش پر از کتاب ها و باروت است
از اقیانوس ِهستی حرف می زنیم
تنهایی ِبشر - فقدانِ خدا - شعر - دختران و
پستان های سفتِ شانزده سالگی

اینجا هنوز همه چیز مثل ِقصه های قدیمی است
یکی شان دختری از همین دبیرستانِ روبرو
خواستگارش یک دروگر ِشالیزار است
دلش در بندِ ماهیگیری جوان
در نامه هایش از آرزو نوشته بود:
پریانی که از بالا تنه انسانند
با گیسوانی خزه پوش و
تنی معطر از اشکِ ماهی ها
این روزها چشم به دوردست های من دارند
و از پیش
سایه ی بلندِ یک داس
بر کناره ها پیداست

معتادها سیگارهایشان را بار می زنند
از هیولاهای آبی می گویند و
یک چیزشان همیشه مشترک است:
دخترانِ غرق شده ای را از اعماق بیرون کشیده اند

پسرانِ کوهپایه هم هستند
با لباس های سیاه و
موهای پشت بلند
سیگار دود می کنند و
در جست و خیز دخترانِ تهرانی
آه می کشند
اندوه شان بر شانه ی البرز سنگین است

باید دیگر خسته شده باشد
نگرانی اش در عقربه های ساعتش پیداست
همین ها برای امروز کافی است
شاید روزی برای ادامه ی نامه برگردد
شاید هم
مثل ِ تو
هیچ گاه برنگردد


Posted by: سعید دارایی at October 19, 2006 8:22 PM

چقدر زود به زود دلم برای اینجا تنگ میشه...

Posted by: ننه غلام at October 19, 2006 12:17 PM

ما مست الستيم به يك جرعه منصور
انديشه پرواي سر دار نداريم

سعيد از تهران

Posted by: Saeed Hosseini at October 19, 2006 12:05 PM

حافظ،حافظه ی ما نیست.این را نوشته ام سر بزنید دوست من جناب معروفي

Posted by: حمید تقی آبادی at October 19, 2006 10:19 AM

خوشحالم !
دلم تنگتان شده ، نه براي شما كه براي خالق آيدين !
پاينده باشيد !

Posted by: اثر انگشت at October 19, 2006 12:19 AM

خوشحالم !
دلم تنگتان شده ، نه براي شما كه براي خالق آيدين !
پاينده باشيد !

Posted by: اثر انگشت at October 19, 2006 12:19 AM

هيچ كجا مانند اينجا آرامم نمي كند

Posted by: negar at October 18, 2006 2:07 PM

يك لحظه مكث كردم و خواستم ببينم بيرون از پنجره چيست....
فقط مردي بود كه شيشه را تميز مي كرد. فرصتي براي مكث بعدي خواهم داشت؟

Posted by: ننه غلام at October 18, 2006 1:42 PM

وقتي شعري را مي خوانم كه بالاي آن اسمي آشنا نوشته است هميشه مي مانم كه متن يا شعر مال كيست...مثل الان كه نمي دانم...شعر خودتان است يا قسمتي از آن را از عين القضاه نقل مي كنيد..خب اين را هم بگذاريد به حساب بي سوادي من . و عدم آشناييم با سيستم وبلاگ شما...به هر حال معركه بود ..دلم مي خواست وقتي از بر مي شوم .و توي خودم تكرارش مي كنم///بدانم شعر خودتان است يا نه؟...اگر جواب سوالم را بدهيد ممنون مي شوم...

Posted by: آرین دینازاد at October 18, 2006 1:01 PM

پرواز کردم کلمات تو بالهایم شدند و مرا به آسمان آبی او بردند و دلم پر شد از تمنای او
باشد باز بنویسی به قدرت او و اذن او برای او...........

Posted by: Tasvir Yek Banu at October 18, 2006 12:08 PM

بايد سلام كرد،به كسيكه حضورش در عمق وجود آدم مي درخشت اما محض كوچكي پنهان ميشود.
بايد اعتراف كرد،مثل همان رازهايي كه پنهان مي مانند اما خدا ميبيندشان...
بايد يك جاي زمين ايستاد و ديگر نرفت،براي رسيدن ديگر نرفت،بايد ماند و در انتظار آمدن سكوت كرد،بايد فقط رازهاي نگفته را سكوت كرد...

باد مي آيد..
نگران شمع هايي هستم
كه بي درنگ
روشن مي شود...


مواظب دوست داشتني هايت باش...!

Posted by: خط at October 18, 2006 7:31 AM

سلام.
مثل بقيه شعرهاتون .
راستي اين كلمه ها رو از كجا ميارين؟
تو اين دلتنگي و بارون پاييز هميشه پيش ما هستين.

Posted by: stalker at October 18, 2006 3:55 AM


قربانی


کلام های

دوخته به پوست آهوان

به غبارخاک کهنه هزار / بیشما ر

ورق خورده خیس آیات/

بی حضوریت

به ذهن و ضمير هستي

و نقشه شگفتی خلقت ات

به تکرار/

تکرار ها

همچنان می یافتم ساده ترا

قدم

قدم

به بی راه

که مانده روشن

به بغض آفرینشت .



Posted by: ایرج at October 18, 2006 1:44 AM

سلام
شاید مدتی سپیده ماندم
مررررررررررسی به خاطر شعر

Posted by: سپیده at October 17, 2006 3:50 PM

اول این که از بابت ِ بدقولی ام، سخت شرمنده ام!!!.... به غیر از اين که سرم شلوغ بود، ديدم که خوب نمی توانم اجرایش کنم.... شاید اصلاً تمام این ها را برای این می نویسم که نمی توانم خوب اجرایشان کنم!

دوم این که خودتان که می گویید: "واقعه ی خود را به کس مگو!"

آخر هم، سپاس از لطفی که کردید و باز هم شرمنده از بابت بد قولی.....

Posted by: Reza at October 17, 2006 3:41 PM

سلام دوست عزيز شعر زيبايي بود وبتون هم جالبه ... در هر حال موفق باشيد ...با اجازه بهت لينك دادم ...تا بعد يا حق

Posted by: محمود at October 17, 2006 2:42 PM


نفس گير بود .....

Posted by: edin at October 17, 2006 1:06 PM

مست باشم
اجازه ي بد مستي ندهند
چه كنم ؟
شعر بخوانم مستي از سرم ميپرد با شراب مضاعف ؟

Posted by: bahar bi narenj at October 17, 2006 12:58 PM

سلام استاد بسیار بزرگوار و گرامی
آشنایی با دنیای کتاب های شما زندگی ام را حقیقتا" دگرگون کرد.
هیچ تشکری حق لطف شما را جا نمیاورد. انگار که همه حرف های نگفته ام را خواندم.
اين درسهاي نوشتن را با عشق میخوانم.
همیشه به یاد شما هستم.

Posted by: هدیه شایگی at October 17, 2006 11:55 AM

سلام استاد معروفی عزیز. کاش اینجا بودید و از مواهب حضوریتا بیشتر بهره مند می شدیم. با شعرهایتان زندگی می کنیم. امیدوارم روزی از نزدیک مجال دیدن و شنیدنتان مهیا شود. با اجازه از حضورتان لینک سایتتان رو در وبلاگم قرار دادم. خوشحال میشم از حضورتان و نظرات پربار و سازنده شما. با غزلی به روزم و منتظر گرمای حضورتان. یا علی.

Posted by: مسعود جعفری at October 17, 2006 11:07 AM

از هر جا بروم ميرسم
تو بگو جاده ها كلاف پيچ در پيچ اند
من تمام كودكي مشق پيمودن كرده ام
و تمام جواني عبور كردن
و حالا مشق تو
كجاي زمين مي رسم به تو ؟
مگر زمين مشتي از تو بيش است؟
تو بگو كي؟
كي ميرسم به تو؟

Posted by: پرنیان at October 17, 2006 7:27 AM

آقا سلام این را بخون ک
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=6201
رسالت رادیو زمانه، در گستره بی مرز جهان

عرفان قانعی فرد، مترجم و محقق جوان کشورمان چند روزی است که در بیمارستان با بیماری سختی دست و پنجه نرم می کند و سرطان خون دارد !

Posted by: minoo at October 17, 2006 7:05 AM

سلام
خوب و تر باشيد!

Posted by: جينگيلاخ at October 17, 2006 2:17 AM

خيلي دلم براي اين مردم ساده دل مي سوزه.فكر مي كنن استاد دل در گرو جوانان اين وطن داره.اگه داشتي جواب من رو مي دادي.
صداي دهل از دور خوش است......

Posted by: سخنگوی القاعده( ژژژ at October 16, 2006 9:49 PM

آقاي معروفي كاش در وبلاگتان رمانها وكتاب هايتان را معرفي مي كرديد.

Posted by: گلی at October 16, 2006 9:34 PM

استاد گرامي سلام

مدتها با كتابهاي شما زندگي كردم . گاهي وقتها در مشكلات زندگي احساس نوشا را خيلي خوب مي فهميدم. به تازگي هم فريدون سه پسر داشت را خوندم محشر بود. مدتي است علاوه بر تدريس در دانشگاه مشق نوشتن داستان كوتاه مي كنم . با امكانات محدود در ايران. از اينكه اينچنين دل در گرو جوانان وطن داريد متشكرم و اين درسهاي نوشتن را به گوش جان مي سپارم

هميشه پر بار باشيد

Posted by: atousa at October 16, 2006 11:41 AM

سلام، من با اجازه به شما لینک دادم، خواستم کسب اجازه‌ای کرده باشم اینجوری. خوشحال میشم بهم خبر بدین.

استاد کم کار شده بودین؟
امیدوارم که مثل همیشه قوی باشین در برابر این عذاب بی پایان زندگی در غربت و غم تنهایی و دوری از دیار.
شاد باشین

از لطفتون ممنونم.

Posted by: سینا شعبانی at October 16, 2006 4:32 AM
Post a comment









Remember personal info?