November 19, 2006

دالان خاطره


«حافظه به آدم خیانت می‌کند.» این جمله‌ی کلیدی را از یکی از رمان‌های گراهام گرین برداشته‌ام. مگر نه اینکه خودش در همان رمان می‌گوید:
«مال پیدا شده را باید برداشت. این یادت باشد و یکی از قوانین اساسی سرشت بشری است.» اما وقتی فکر می‌کنم می‌بینم حافظه مجموعه‌ای از اطلاعاتی است که جایی در مغز آدم دسته بندی شده و در قفسه‌ی خودش خوابیده است. گاهی نويسنده ناچار می‌شود حافظه را از قفسه بردارد و بیاورد توی دالان خاطره.
در اصل هر بلایی سر حافظه بیاید، درست در دالان خاطره می‌آید. و همان جاست که معمولاً  حافظه دستکاری می شود، و همانجاست که واقعیت بایگانی شده ای به نام حافظه دستخوش تغییر و تحول می شود.

نویسنده با دوربینش در دالان خاطره شروع به کار می‌کند، رنگ آمیزی  می‌کند، کم می‌کند، زیاد می‌کند، و آنچه را که به نمایش می‌گذارد خاطره‌ای است از واقعیت، و اسمش را می‌گذارد داستان یا رمان.
عناصر و آجرهای داستان همین وقایع روزمره‌اند، بن اندیشه‌ی داستان‌های جهان سی و نه و یا چهل تا بیش‌تر نیستند، همین جنایت و مکافات، برادرکشی، جنگ و صلح، حسادت، فقر، پدرکشی و پسر کشی، و بن اندیشه‌های دیگر. اما چند داستان خوانده‌ایم که بن اندیشه‌اش جنایت و مکافات بوده؟ هر چه هست اثر انگشت یک نویسنده است که از بن اندیشه‌های موجود یک اثر ویژه پدید می‌آورد.

داستایوفسکی چه چیزی در شخصیت راسکولنیکوف کار گذاشته که او را جاودانه کرده؟ این را باید شکافت، از سویی در افسونش شناور شد، و از سوی دیگر به راز آن پی برد.
اینکه رستم یلی بوده در سیستان، فردوسی هم بدان معترف است. اما برای من که حالا بعد از هزار سال داستان‌های شاهنامه را می‌خوانم، رستم را به عنوان یک شخصیت ساخته شده در ذهن فردوسی می‌شناسم. من آن یل سیستانی را نمی‌شناسم و لزومی هم ندارد وقتم را تلف کنم تا ببینم کی بوده و چه می‌کرده. من رستمی را می‌خوانم که در دالان خاطره‌ی فردوسی ساخته و پرداخته شده است. آدم‌هایی که از حافظه‌ی تاریخ برداشته شده‌اند، شکل دراماتیک پیدا کرده‌اند و حالا عمر هزار ساله می‌کنند، و در ذهن ما تکرار می‌شوند.
یا هومر در پرداختن به اساطیر یونان، زئوس را ساخته است، پرومته را، هرکول و دیگران را. زئوس بچه‌های خودش را خورده است تا خدای خدایان شود. دیگر کسی نمی‌خواهد بداند که این اساطیر، دیو خدایانی بوده‌اند که در کوه المپ زندگی شبانی می‌کرده‌اند یا داشته‌اند ادای خدا و ملائک را در می‌آورده‌اند. مسئله همه‌ی بافت دراماتیک آثار خلاقه‌ی ادبی است.

زمانی دور یا نزدیک
چیزی که نیمه شبی در پستوی اتاقی در گوشه‌ای از دنیا، در زمانی دور یا نزدیک، در دالان خاطره‌ی یک نویسنده شکل گرفته، روی کاغذ آمده، و بعد ستون فقرات حکومت‌ها را هم لابد لرزانده است.
راستی چرا در طول تاریخ ادبیات داستانی این‌همه مورد سوخت و سوز، و تاخت و تاز قرار گرفته؟ آیا خدایی کوچولو که قصه می‌گوید می‌تواند با داستان و رمان ستون فقرات یک حکومت را بلرزاند؟

من تا به‌حال نشنیده و جایی نخوانده‌ام که داستان یا رمانی توانسته باشد حکومتی را تغییر دهد یا موجب انقلاب و شورش و قحطی و گرانی و بدبختی و فلاکت شود. اما حاصل رنج نویسندگان هميشه مورد بی مهری حاکمان بوده است، و هر چه اثر قوی‌تر و ماندگارتر بوده، بیش‌تر بدان بی مهری شده است. یا لااقل در کشورهایی که حکومت‌های عقب‌افتاده داشته چنین بوده است. شاید همین نشان از قدرتی دارد که در سرشت بشر اسطوره شده؛ و آن چیزی نیست جز عشق و نیاز انسان به قصه.
نیاز به قصه گفتن و قصه شنفتن در نهاد بشر تعبیه شده، و تا بشری روی این زمین هست، قصه هم هست. تنها کیفیت داستان، و تلاش نویسنده برای مانایی داستان است که در این مبارزه، چیزی را در دامن خسته ی ادبیات به دنیا می‌آورد.
 

آجرهای نويسندگی
گراهام گرین نویسنده‌ی انگلیسی از همین پدیده‌هاست که هر سنگ و آجری را که خواسته از هر جا برداشته و در دالان خاطره‌اش تراش داده تا بر آن نام ادبیات خلاقه بنهند.
او حتا به آجرها هم به‌عنوان شئ در رمان‌هایش به شکلی دیگر نگاه کرده، و بدان شخصیتی ویژه بخشیده است. یک‌جا وقتی از کتاب حرف می‌زند در باب سنگین وزنی کتاب می‌گوید: «کتاب خیلی سنگین است، مثل آجر!» نگاه پلیسی نویسنده به او می‌گوید سنگینی کتاب را به آجر تشبیه کند نه به يک گونی خاک.
گابريل گارسيا مارکز در يکی از مصاحبه‌هايش می‌گويد: «من هر چه دارم از گراهام گرين دارم.» اما نمی‌گوید چرا و چگونه. گراهام گرین اما خودش در رمان‌هایش و به خصوص در آخرین رمانش پرده از راز داستان‌گویی‌اش برداشته و می‌گوید:
«آهان! بايد ياد بگيری که درست دروغ بگويی. دروغی که داد می‌زند دروغ است به چه درد می‌خورد؟ من طوری دروغ می‌گويم که مردم خيال می‌کنند وحی مُنزل است. گاهی وقت‌ها خودم هم نمی‌توانم بگويم که حرفم دروغ است.»
خيابانی که اسمش کسل بود و از جلو مدرسه‌ی ما رد می‌شد در پيش گرفتيم. از فکر اين‌که کاپيتان در قضاوت خود مرتکب اشتباهی شده باشد تنم لرزيد. مدير که جبه‌اش مثل بادبان قايق باز شده بود از حياط مدرسه بيرون آمد و با هر دو ما حرف زد. اما همه چيز به خير گذشت.
جلو مدرسه‌ی سوئيس کاتيج لحظه‌ای درنگ کرد اما در بسته بود، بار تعطيل بود. بچه‌ای از داخل يکی از کرجی‌های رنگ‌وارنگ کانال ما را صدا زد و ناسزا گفت. بچه‌های داخل قايق هميشه اين‌کار را با بچه‌های مدرسه می‌کردند. همان حکايت گربه و سگ. دشمنی پر سر و صدايی که هيچ‌گاه به زخم چنگ و دندان منجر نمی‌شد. از کاپيتان پرسيدم: «چمدان‌تان توی هتل چه می‌شود؟»
«توش چيزی جز چندتا آجر نيست.»
«آجر؟ می‌خواهی بگذاری‌شان آنجا بمانند؟»
«چرا که نه؟ هر وقت لازم شد می‌توانم چندتا آجر برای خودم پيدا کنم. چمدان هم کهنه است. يک چمدان کهنه با چندتا برچسب که رويش خورده باشد اعتماد مردم را جلب می‌کند. به‌خصوص اگر برچسب‌ها خارجی باشند. چمدان اگر نو باشد بهش می‌آيد که دزدی باشد.»
هنوز گيج بودم. هرچه بود، تا اين اندازه از زندگی سرم می‌شد که بدانم او، حتا اگر بليت برگشت خودش را از قبل داشته باشد، بايد برای بليت من پول بدهد. تمام پول من بابت جين تونيک‌های او در سوئيس کاتيج رفته بود. پول ناهار هم هنوز پرداخت نشده بود،  البته ناهار که چه عرض کنم، بگو ضيافت، چون به ياد نداشتم که در عمرم ناهاری مثل آن خورده باشم. کمی مانده بود به ايستگاه برسيم از او پرسيدم: «اما پول ناهارمان را ندادی، درست می‌گويم؟»
«امان از دست تو! پسرجان، صورت حساب را امضا کردم. می‌خواستی ديگر چه کار کنم؟»
«اسم‌تان واقعاً ويکتور است؟»
«اوه! اسمم هر زمان يک چيز است...»  

دوستان خوب راديو  زمانه، سلام.
برنامه اين‌سو و آن‌سوی متن را با جمله‌ی زيبايی از گراهام گرين ادامه می‌دهم: «من هنگام بيداری خواب می‌بينم، نه هنگام خواب.»

* موزيک اين برنامه از النی کاراييندرو، ابديت و يک روز

November 9, 2006

داستان‌نويس، کارآگاه خصوصی


نيم قرن پيش وقتی جلال آل احمد داستان "بچه‌ی مردم" را نوشت، بر مسئله‌ای انگشت نهاد که هميشه در جوامع، به عنوان درد بشر اسطوره شده است؛ بچه‌ی سر راهی.
داستان "بچه‌ی مردم" از زبان يک زن روايت می‌شود، زنی که يک پسر بچه دارد، و حالا در خانه‌ی شوهر دوم، بين پسرک و شوهر، يکی را بايد انتخاب کند. انگار بين دو سنگ دارند خردش می‌کنند، انگار دارند آسيابش می‌کنند.
زن ناچار به انتخاب است، ادامه‌ی زندگی با همان پسر بچه، يا ادامه‌ی زندگی با شوهر دوم؟ و انتخاب می‌کند؛ بهترين لباس پسرک را تنش می‌کند، موهاش را آب و شانه می‌کند، به آخرين شيرين‌زبانی‌هاش گوش می‌سپارد، و آنوقت جايی، سر ميدانی او را می‌فرستد دنبال نخودسياه. و لابد بر می‌گردد به خانه که با شوهر تازه‌اش زندگی کند.
معضل اجتماعی و بحث‌های روانشناسی یا جامعه‌شناسی، پديده‌ی بچه و سر راه گذاشتن بچه، ويژه‌ی اجتماع ايران نيست. یکی از زیباترین آثار چارلی چاپلین همان
 "پسر بچه" است. پسر بچه‌ای سر راهی که حالا دارد کنار بدبختی‌های یک شیشه‌بر و گاه بيکار بزرگ می‌شود.

تکان‌دهنده‌ است، اما داستان نيست
نیم قرن پیش وقتی جلال
 آل‌احمد داستان "بچه‌ی مردم" را ‌نوشت نمی‌دانست که همیشه همان فاجعه اتفاق می‌افتد؛ زنی بچه‌اش را سر راه می‌گذارد، و نامه‌ای همراهش می‌کند. آل احمد نمی‌دانست که اين نامه‌ی جديد بسيار چکيده‌تر، تکان‌دهنده‌تر، و پيچيده‌تر از داستان اوست. اما داستان نيست.
نامه می‌خوانم:
«سلام! خسته نباشيد
.
من مرجان مادر اين پسر كوچك هستم. اسم او آريا است. من به غير از او دو فرزند ديگر هم دارم. در يك نقطه محروم در كرج زندگى مى‌كنيم. در ضمن بگويم كه شوهر من بيكار است و ما مستأجر هستيم. خرج آريا براى ما خيلى سنگين است. من بايد هر هفته او را به مركزى ببرم كه با او كار كنند ولى توانش را ندارم.
اين‌ها را ننوشتم كه فكر كنيد مى‌خواهم خود را توجيه كنم ولى به خدا چاره‌اى نداشتم
.
از خصوصيات اخلاقى آريا برايتان بگويم. او بچه‌اى بسيار آرام و مهربان است. با يك روسرى ساعت‌ها بازى مى‌كند. گردش را خيلى دوست دارد. با آقايان ميانه خوبى دارد. از سرو صدا و دعوا مى‌ترسد. اگر سير باشد و پوشك‌اش تميز، آرام است. حرف‌ها را خوب مى‌فهمد. خيلى دوست دارد كه از او تعريف كنيد. به او بگوييد «خيلى خوشگل است»، «خيلى ناز است».
آريا عشق من است. به او بگوييد «قربان چشمانت بروم».
آريا نمى‌تواند راه برود و احتياج به فيزيوتراپى دارد. آريا صبح كه از خواب بيدار مى‌شود نان يا بيسكويت در چاى يا شير را خيلى خوب مى‌خورد. با عشق به او بدهيد. آريا عاشق سيب‌زمينى سرخ كرده با سس مايونز است. بستنى، چيپس و پفيلا خيلى دوست دارد. ماكارونى خيلى دوست دارد. ماكارونى را خودش خوب مى‌خورد. وقتى مى‌خواهد بخوابد شير پاستوريزه را با شيشه مى‌خورد. البته خودش هنوز نمى‌تواند شيشه را به خوبى نگه دارد. موقع خوردن شير شيشه را چند دقيقه يك‌بار بيرون مى‌آورد و نفس مى‌كشد و دوباره مى‌خورد. نوشيدنى را خيلى دوست دارد. مثل شربت و آبميوه. شب كه مى‌خوابد تاصبح بيدار نمى‌شود. اگر يك موقع بيدار شود، فقط كمى آب مى‌خورد و دوباره مى‌خوابد. گوشه‌ی لبش ترك خورده. دكتر بردم گفت به خاطر كمبود ويتامين است. تمام وسايل آريا همراهش است. اميدوارم كه در كنار شما خوشبخت شود. در ضمن آريا موسيقى را خيلى دوست دارد.
نام:آريا، متولد 20/۱۰/83
تمام واكسن‌هايش را تا به حال زده‌ام.
اجر شما با فاطمه زهرا.»


ميدان بحران
داستان‌نویس یک کارآگاه خصوصی است که در پس هر پدیده‌ای یک توطئه می‌بیند. اگر
نباشد می‌سازد
.
مثل يک سگ شکاری، يک پليس دايره‌ی جنايی است که داستان را در ميدان بحران به سمتی انسانی پيش می‌برد تا لایه‌های کشف‌نشده‌ی ذهن بشر مورد تماشا قرار گيرد.
واقعيت هميشه از بحران تبعيت نمی‌کند، اما داستان در ميدان بحران شکل می‌پذيرد.
در واقعيت، بحران يعنی بر سر دوراهی، اما بحران داستانی بيش از سه راه در اختيار نويسنده قرار می‌دهد.
بر خلاف سياستمداران که هميشه بر سر دوراهی‌ مانده‌اند، نويسنده نشان می‌دهد که برای هر پديده‌ای راه‌های گوناگون وجود دارد تا داستان مثل مسايل جاری، به روزمره‌گی نيفتد.

حالا اگر نامه‌ی اين زن را مرور کنيم بسيار چيزها در می‌يابيم. چيزی که در اين نامه اهميت دارد، نامی است که زنی بر خود نهاده: مرجان.
من معتقدم که نام اين زن هرگز مرجان نيست. و باز ذهن من می‌گويد او دو فرزند ديگر ندارد؛ به احتمال قوی، آريا نخستين بچه‌ی اوست.
و نيز بر اين باورم که تنها به دليل مسايل مالی، اين زن بچه‌اش را سر راه نگذاشته است.
يک مسئله‌ در نامه‌ی اين زن مدام مثل چراغ در ذهن آدم روشن و خاموش می‌شود؛ معلوليت.
بله. بچه جسمش معلول است. اما آيا نمی‌توان تصور کرد که ممکن است پدر بچه هم معلول ذهنی و يا مثلاً معتاد باشد؟
در اين نامه ذکر شده که بچه از سر و صدا می‌ترسد. کدام سر و صدا؟ چرا می‌ترسد؟ و اصلاً آنجا چه خبر است؟
اين نامه تکان‌دهنده است، اما داستان نيست. چه چيزی کم دارد تا داستان شود؟ آيا يک نامه که زنی خود را در آن پوشانده و پنهان کرده، نامه‌ای که مردی نيز در آن پنهان است، با يک عکس که چهره‌ی معصوم کودکی را آشکار می‌کند، در کنار هم می‌توانند داستان باشند؟ چه کسی می‌توانداين مجموعه را داستان کند؟

نگاه ديگر
پنجاه سال پيش جلال آل احمد از اين مجموعه‌ی اطلاعات، يک داستان ارجمند آفريده و برای ما به يادگار گذاشته است. و يادمان باشد که پنجاه سال پيش آن داستان در نوع خود نخستين بوده، يعنی اثر اوريژينال. بعدها البته نويسندگانی به آن موضوع پرداختند، و هرگز نتوانستند اثری به زيبايی آل احمد خلق کنند.
به اطراف‌مان که نگاه کنيم، تا بخواهيم موضوع برای داستان هست. اما چه کنيم که رکورد داستان آل احمد را بشکنيم؟ و وقتی از چنين واقعه‌ای حرف می‌زنيم، تنها ياد داستان "بچه‌ی مردم" آل احمد و "پسر بچه" چارلی چاپلين نيفتيم؟
تا بخواهيم موضوع هست که به آن جور ديگری نگاه کنيم که وقتی خبری در روزنامه می‌خوانيم داستان سوم و چهارم و پنجمی هم به ذهن‌مان متبادر شود. آيا اين بر عهده‌ی نويسندگان تازه‌نفس نيست که خود را بيازمايند و از آل احمد بر گذرند؟

نويسنده قاضی نيست

دوستان خوب راديو زمانه، سلام
داستان يک بچه‌ی سر راهی، به هر شکل و ساختاری که بخواهيد منتظر شماست. خودنويس‌تان را جوری روی کاغذ سفيد بگذاريد که داستان شما را صدا کند. آنوقت آن را برای ما ارسال کنيد. نويسنده‌ای از اين بوته‌ی آزمايش سربلند بيرون خواهد آمد که هرگز به قضاوت ننشيند، کسی را محاکمه نکند، و فقط داستانش را بنويسد؛ با چهره‌پردازی دقيق از آريا و مادرش، و پدری که جايی خود را پنهان کرده.
منتظر داستان‌تان می‌مانيم. تا برنامه‌ی ديگر، خدا نگهدار.
    
* موزيک اين برنامه: النی کاراييندرو، مرغزار گريان
.
* برنامه را بشنويد


November 6, 2006

بودن


و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام.


با سرانگشت
لب‌هام را ببوس
بگذار بين پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطره‌ی بشر
چون زنگ کليسا
در بلندای هستی.


من به گريه التماس می‌‌کنم
يا گريه به من؟

و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل نگاهت
يا خنده‌هات.

November 2, 2006

مادر


اين را امروز در
صفحه ی حميدرضا سليمانی خواندم. حال خودم را نمی فهمم. آن عقب افتاده ای که در همين شهر کرج مردم را تشويق می کند توليد مثل کنند و نگران جمعيت نباشند حالا کجاست؟


نامه‌ي مادر آريا را امروز در
صفحه‌ي حوادث روزنامه‌ي ايران خواندم. توي ميني‌بوس نشسته بودم و خيلي تلاش كردم خودم را جلو آن همه چشم، كنترل كنم. شيشه را باز كردم تا باران روي خيسي صورتم بنشيند.
عنوان صفحه‌ اين بود: «مادر درمانده‌ي آريا كجاست؟»
با اين توضيح 
توسط روزنامه‌:
«
كودكي 22 ماهه به نام آريا توسط مادرش به علت فقر و بيماري در شهر رها شد.»
مادر درمانده‌ي آريا مرجان نام دارد كه در نامه‌اى شتاب‌زده از حال و روزش، از عشق‌اش و از اين جدايى نوشته است. نمي‌دانم چرا تصاوير سياه ‌و سفيد فيلم «شايد وقتي ديگر» بهرام‌بيضايي رهايم نمي‌كند؛ مادري را مي‌بينم كه خود را به پشت كالسكه‌اي آويزان كرده و پاهاش روي زمين كشيده مي‌شود.

 «سلام!
خسته نباشيد
.
من مرجان مادر اين پسر كوچك هستم. اسم او آريا است. من به غير از او دو فرزند ديگر هم دارم. در يك نقطه محروم در كرج زندگى مى‌كنيم. در ضمن بگويم كه شوهر من بي‌كار است و ما مستأجر هستيم. خرج آريا براى ما خيلى سنگين است. من بايد هر هفته او را به مركزى ببرم كه با او كار كنند ولى توانش را ندارم.
اين‌ها را ننوشتم كه فكر كنيد مى‌خواهم خود را توجيه كنم
ولى به خدا چاره‌اى نداشتم
.
از خصوصيات اخلاقى آريا برايتان بگويم. او بچه‌اى بسيار آرام و مهربان است. با يك روسرى ساعت‌ها بازى مى‌كند. گردش را خيلى دوست دارد. با آقايان ميانه خوبى دارد. از سرو صدا و دعوا مى‌ترسد. اگر سير باشد و پوشك‌اش تميز، آرام است. حرف‌ها را خوب مى‌فهمد. خيلى دوست دارد كه از او تعريف كنيد. به او بگوييد «خيلى خوشگل است»، «خيلى ناز است».
آريا عشق من است. به او بگوييد «قربان چشمانت بروم».
آريا نمى‌تواند راه برود و احتياج به فيزيوتراپى دارد. آريا صبح كه از خواب بيدار مى‌شود نان يا بيسكويت در چاى يا شير را خيلى خوب مى‌خورد. با عشق به او بدهيد. آريا عاشق سيب‌زمينى سرخ كرده با سس مايونز است. بستنى، چيپس و پفيلا خيلى دوست دارد. ماكارونى خيلى دوست دارد. ماكارونى را خودش خوب مى‌خورد. وقتى مى‌خواهد بخوابد شير پاستوريزه را باشيشه مى‌خورد. البته خودش هنوز نمى‌تواند شيشه را به خوبى نگه دارد. موقع خوردن شير شيشه را چند دقيقه يك‌بار بيرون مى‌آورد و نفس مى‌كشد و دوباره مى‌خورد. نوشيدنى را خيلى دوست دارد. مثل شربت و آبميوه. شب كه مى‌خوابد تاصبح بيدار نمى‌شود. اگر يك موقع بيدار شود، فقط كمى آب مى‌خورد و دوباره مى‌خوابد. گوشه لبش ترك خورده. دكتر بردم گفت به خاطر كمبود ويتامين است. تمام وسايل آريا همراهش است. اميدوارم كه در كنار شما خوشبخت شود. در ضمن آريا موسيقى را خيلى دوست دارد.
نام:آريا، متولد 20‎/۱۰‎/83
تمام واكسن‌هايش را تا به حال زده‌ام.
اجر شما با فاطمه زهرا.»

                                                   تصوير آريا
روزنامه ايران چنين نوشته بود:
اين نامه مادر آريا است، هيچ مادرى، هيچ پدرى يا هيچ عاشقى نمى تواند لحظات شيرين بودن در دوران كودكى هاى فرزندش را از ياد ببرد.
آريا عاشق اين است كه به او بگويى خوشگل، ناز، عشق من و...
اما چند روز است كه هيچ كس قربان صدقه او نرفته است. چند روز است كه كسى از او تعريف نكرده است. چند روز است كه كسى او را به گردش نبرده است. چند روز است كه برايش پفيلا نخريده اند. چند روز است كه كسى نگفته چشمهايش چقدر زيباست. «آريا» در ميان كودكان ديگر، در هياهوى آدم بزرگ ها، در ازدحام اين شهر، در ميان بى رحمى ها گم شده است. آريا نمى خواهد راه برود. اين را از ميان نگاه مظلومانه اش، از ميان چشمان به نم نشسته اش ، فرياد مى زند. آريا نمى تواند خوب حرف بزند، اما همه چيز را مى فهمد. او مى داند كه چقدر تنها شده است. آريا، مرجان را مى خواهد نه نان. آريا مادر را مى خواهد نه راه رفتن را، آريا مى خواهد به خانه برگردد حتى اگر برايش ديگر سيب زمينى سرخ نكنند و روى آن سس نريزند. آريا مى خواهد گوشه لب هاى ترك خورده اش را با مهر مادر درمان كند، هيچ ويتامينى براى او جز آغوش مادرش و دستان تهى پدرش آرامش بخش تر نخواهد بود.