March 28, 2007

تراژدی ایرانی


                                                                           نقل از:    
برنامه "اين‌سو و آن‌سوی متن" راديو زمانه 
در تراژدی ایرانی، وقتی رستم به نبرد سهراب می‌رود، در روز نخست شکست می‌خورد، اما سهراب، این یل پیروز، ناجوانمردی نکرده و رستم را نمی‌کشد. چه اینکه به قدرت خود اعتماد دارد و می‌داند که در مصاف بعدی باز هم موفق می‌شود بر رستم پيروز شود.
رستم، پهلوان ایران که در تمام عمر انسانی «به اندازه» بوده، در برابر سهراب که از دید او یلی گمنام است، ناچار به کسب قدرتی خارج از اندازه خود می‌شود.
آن که حیله و نیرنگ در کار می‌کند و دروغ می‌گوید، و برای غلبه یافتن در «آنی» از اندازه خارج می‌شود، گوهرش ناهماهنگ است.
انسان همواره تلاش کرده قدرت را از بی‌اندازه شدن باز دارد. انسان در طول تاریخ با این «بی‌اندازگی» مبارزه کرده است. قدرت را باید همیشه مشروط ساخت، و این‌همه تلاش انسان است در برابر بی‌قوارگی قدرت‌ها. و تا زمانی که قدرت‌های بی‌قواره وجود دارند، مبارزه هم وجود دارد.

رستم از سهراب شکست می‌خورد، و حتا می‌بیند که سهراب ناجوانمردی نکرده و او را نکشته، بااینحال به نزد خدا می‌رود و می‌گوید: «من در آغاز قدرتی بی‌اندازه داشتم، این "بی‌حدی" در زور و قدرت مرا از حرکت باز می‌داشت، پایم از توانی خارق‌العاده برخوردار بود که در سنگ و خاک فرو می‌رفت. ای خدا، آن زمان از تو خواستم که نیروی مرا به‌اندازه کنی. اینک برای مبارزه با این یل جوان گمنام از تو می‌خواهم قدرت مرا در این نبرد "بی‌اندازه" کنی تا من بتوانم او را شکست دهم.
شنیدم که رستم از آغاز کار            چنان یافت نیرو ز پروردگار
که گر سنگ را او ز سر بَر شدی      همی هر دو پایش بدو در شدی
از آن زور پیوسته رنجور بود              دل او از آن زور دور بود
بنالید بر کردگار جهان                    بزاری همی آرزو کرد آن
که لختی ز زورش ستانَد همی        برفتن به ره بر تواند همی
بر آن‌سان که از پاک یزدان بخواست  ز نیروی آن کوه پیکر بکاست
چو باز آن‌چنان کار پیش آمدش         دل از بیم سهراب ریش آمدش
به یزدان بنالید کای کردگار              بدین کار این بنده را باش یار
همان زور خواهم که آغاز کار           مرا دادی ای پاک پروردگار
بدو باز داد آن‌چنان کَش بخواست     بیفزود در تن هر آنچَش بکاست

بی اندازه‌گی و مبنای تراژدی

در فرهنگ ایران بی‌اندازه شدن، بی‌قوارگی و بی‌اندامی است. چه، انسان در یک برهه‌‌ی زمانی، از اندازه خارج می‌شود، و به قدرتی دست می‌یابد که حاصلش چیزی جز ویرانگری نیست.
در یک نزاع، دو انسان خوب بنا به دلایلی برابر هم قرار می‌گیرند، دو انسان که بد نیستند در یک وضعیت دچار اختلاف می‌شوند، شرایط اقلیمی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی یا بی‌اندازه شدن یکی از آن دو، او را صاحب زور بی‌حد (بی اندازه‌گی) می‌کند که دیگری را شکست دهد. شکستی که فاجعه‌بار است.
اگر از خوب و بد پنداشتن آن دو انسان یا آن دو نیرو بپرهیزیم، اثر ادبی‌مان را از ملودرام به تراژدی ارتقا داده‌ایم.
در تراژدی ایرانی، رستم پهلوان ایران، در مصاف با سهراب می‌خواهد از اندازه خارج شود، می‌خواهد در یک لحظه بی‌اندازه شود تا بتواند بر سهراب خود چیره شود. او سهراب را دشمن می‌انگارد، و در همین "آن" که بی‌اندازه می‌شود، هم درک و بینش خود را از دست می‌دهد که نمی‌تواند پسرش را بشناسد، و هم مهر خود را از کف می‌دهد، و هم ناجوانمرد می‌شود و گوهر هماهنگ ایرانی‌اش را به باد می‌دهد. سهرابش را می‌کشد و داغش را تا ابد بر دل می‌کشد.

تراژدی دو انسان نیک‌گوهر
در تراژدی ایرانی، دو انسان نیک‌گوهر برابر هم قرار می‌گیرند، نه یک قهرمان در برابر دیو، نه خیر در برابر شر.
در تراژدی یونانی حق انسانی به مصاف زور بی‌اندازه شده‌ای می‌رود، که تصادف و تقدير در آن نقش دارد، و حاصلش درد اسطوره‌ای است. مانند تراژدی آنتیگونه که برای جسد برادر کشته‌شده‌اش گوری نمی‌یابد، و رودرروی کروئون می‌ایستد تا اجازه دهد جسد برادرش را به خاک سپارد.
در تعزیه‌های ایرانی اولیا در برابر اشقیا قرار می‌گیرند، اما در تراژدی ایرانی، به ویژه در تراژدی رستم و سهراب، دو پهلوان، دو موجود خوب به مصاف هم می‌روند که جای قضاوت نمی‌گذارند تا کسی بتواند یکی از آن دو نیرو را حق، و دیگری را باطل بخواند. تنها دردی می‌ماند و جراحتی که جای زخم آن در دل تاریخ خواهد ماند، و آن چیزی جز بی‌اندازه شدن و "بی اندازه خواهی" نیست.

دوستان عزیز رادیو زمانه،
ضمن تبریک سال نو، و عید نوروز، آرزو می‌کنم زندگیِ "به اندازه‌ای" پیش رو داشته‌باشید. به همان اندازه‌ای که حق شماست.
‌تا برنامه دیگر، خدانگهدار

* در اين برنامه از همراهی و راهنمايی دوستم منوچهر جمالی استفاده کردم، ممنونم.

March 20, 2007

اروتیسم و ادبيات


                      اروتیسم یعنی عاشقانه کشف کردن زیبایی
در برنامه‌ی قبلی "اين‌سو و آن‌سوی متن" راديو زمانه وقتی مبحث اروتيسم در ادبيات را مطرح کردم، شاعر بزرگ ما، يداله رويايی در نامه‌ای به من نوشت:
«عباس عزیز،
بیا عضوجنسی را از میل جنسی حذف کنیم . بیا میل جنسی را از عضو جنسی برداریم . نمی شود . به هر حال یکی از این دو همیشه در حجاب می‌ماند . می گويی چه بهتر، با میل ِجنسی باید مؤدب بود.
ولی آخر تا من بخواهم با این محجوب مؤدب بمانم، تمام اعضای بدن من عضو جنسی می‌شوند، و برمی‌خیزند؛ از لثه‌ها تا زانوها، و حرمت ِحجاب می‌شکنند.
من فکر می‌کنم که تو محجوب را به‌خاطر کشف ِ آن است که دوست داری. و این را، برای سلطه‌ی مردانه و نمایش آن احتیاج داری: من کشف ِمحجوب می‌کنم، پس هستم. می‌خواهی اداره‌ی بستر با تو باشد. و این چیزی جز اگويیسم، خودخواهی، خودارضايی، و خودارضاعی، نیست. ما باید غرورهامان را جای دیگری پیاده کنیم، نه روی کون و کفل زن‌هامان (و یا مردهامان؟) که چشم و گوش بسته بیایند و در «دره‌ی عظیم ِ بین اروتیک و پورنو ازخجالت آب شوند و صورت‌شان گل بیندازد» تا تو فاصله‌ی آن دره را «یک تار مو» کنی و، فاتح شوی.
نه عباس، غرور ِجنسی کثیف است. کثیف‌تر از غرور ملی.
می‌خواهی برای «تصویر زیبای زندگی انسان» بنویسی؟ می‌خواهی بنویسی؟ برای اینکه بنویسی اول باید بلد باشی تعجب کنی. و انسان، تنها برهنه که می‌شود عجیب می‌شود.
تن ِبرهنه اما، از ما پوشیده ماند. و آنچه در ما بود، بر ما حجاب شد. ما  در میان ِ ممنوع ماندیم، ما از میان ممنوع گذشتیم. و آنچه دوست داشتیم نداشتیم. به همین جهت‌هاست که ما فروید نداریم، یونگ نداریم، ولی هُجویری، تا دلت بخواهد. از ری تا قم، امروز اگر سگ را بزنی هجویری می‌ریند.
تا وقت دیگر قربانت»

براش نوشتم:
رویای من!
بیا عضو جنسی را بچسبانیم به پیشانی‌مان. چه می‌شود؟ شاید به نقل از رمان "فریدون سه پسر داشت" اینجور شود: «تو فکر می‌کنی وقتی آلت تناسلی آدم جای مغزش بخواهد فرمان بدهد، چه اتفاقی می‌افتد. مذکرش می‌خواهد دنیا را پاره کند و مؤنثش می‌خواهد همه‌ی دنیا را بکشد وسط لنگش. یا مثلاً مشت آدم مغز آدم باشد، خب معلوم است، می‌خواهد به هر جا یا هر چیزی که فرود می‌آید، فرو بریزد و خودش را اثبات کند...»
بیا صورت را بپوشانیم، و عضو جنسی را نمایان کنیم. چه می‌شود؟ نمی شود رویای من! عشقبازی و همخوابگی و سکس همه‌ی زندگی نیست، بخشی از زندگی است. در داستان و رمان هم می‌تواند بخشی از ادبیات باشد، اما زیبايی‌اش یا زشتی‌اش - بسته به نیاز هنرمند - اهمیت دارد. بی رویه مصرف کردن هر چیزی بد است.
هر چه فکر می‌کنم نمی‌فهمم چرا «غرور جنسی کثیف است، کثیف‌تر از غرور ملی»؟ پس غرور تمیز کدام است؟
من البته از غرور جنسی در رختخواب حرف نمی‌زنم که تنم برای من مقدس است و نمی‌گذارم هر کسی دستمالی‌اش کند، من از میدان ادبیات حرف می‌زنم، و اینکه آيا می‌توان با عضو جنسی جولان داد؟ و تا کجا؟
درباره عشق هم به عنوان یک تم پیش برنده در داستان و رمان حرف زده‌ام، اما اگر با عشق رمانت را شروع کنی، در کمرکش آن چه می‌کنی؟ کمرش نمی‌شکند؟
در رمان عاشقانه بهتر است تم عشق را ببریم در کمرکش کار که راست بایستد و سر پا بماند، نه البته همچون عضو آن جنگجوی مولانا که از میان ران‌های معشوقه برخاست، به میدان جنگ رفت، هزاران تن بکشت و راست برگشت میان همان بستر.
مولانا در بین چندین هزار بیت شعر، چیزهای بد هم دارد، حرف‌های خوب هم بسیار دارد، هزل و هجو و لطیفه هم البته بسیار دارد، سعدی هم دارد، حافظ ندارد، و کسی به این خاطر بر دیگری تفوق ندارد، عبید هم که استاد لطیفه و هزل است می‌گوید: «فضیلت نطق که شرف انسان بدو منوط است به دو جنبه است. یکی جدّ و دیگری هزل. و رجحان جدّ بر هزل مستغنی است، و چنان که جدّ دائم موجب ملال می‌باشد، هزل دائم نیز استخفاف و کسر عِرض می‌شود، و قدما در این باب گفته‌اند:
جد همه سال جان مردم بخورد            هزل همه روزه آب مردم ببرد.»
آلت جنسی عضو مهمی است؟ اما همه‌ی آدمی که نیست. در داستان و رمان هم حضور محدودی دارد. فقط فیلم‌های پورنو است که جولانگاه آلت جنسی می‌شود، با نورپردازی‌های حساب‌شده که ابعاد را جلوه‌ای دیگر ببجشد.
بیا عضو جنسی را مهم نکنیم. نه از آن بترسیم، نه به آن بُعد و جلوه‌ی ویژه ببخشیم. بیا مثل بقیه‌ی عضوها ببینیمش، نه بر خلاف سنت تاریخ و فرهنگ بشری، که صورت را بپوشانیم و عضو را رها کنیم. این دستاورد بشر در درازای تاریخ است که تو عضو جنسی‌ات را آنقدر نمی‌بینی که در همان لحظات عشقبازی به آن قناعت می‌کنی. اما اگر تمام روز ببینی‌اش چه می شود؟حالت به هم می‌خورد. تازه، آن یک مقدار ابهتش را هم از دست می‌دهد، بی صفت می‌شود. دیگر حتا به درد حواله دادن هم نمی‌خورد.
فکر نمی‌کنم  آدم فقط با عضو جنسی‌اش به رختخواب عشقبازی برود. شاید در فاحشه‌خانه‌ها چنین اتفاقی بیفتد که می‌افتد. برخی می‌روند پاچه‌ی بزشان را می‌زنند توی گِل. اما در آغوش محبوب همه‌ی عضوها  به کاراست. و کار دل را دست می‌کند.
من عشقبازی را به خاطر کشف تن و روح محبوبم دوست دارم، وهر بار او را کشف می‌کنم. وگرنه عضو جنسی خودم برای خودم کشف نیست. شاید اگر آن عضو عقل می‌داشت، او بود که مرا کشف می‌کرد، حس تازه‌ی مرا کشف می‌کرد.
پس این تن من است، دست هر کس‌اش نمی‌دهم، این رمان من است، با عضو جنسی پرده‌های حریرش را نمی‌درم.
راست می‌گویی «تن برهنه از ما پوشیده ماند»، اکثر مجسمه‌های شرق اندام ندارد، روح خیلی بزرگ دارد! اما در غرب آناتومی سالیان سال است که بر در و دیوار می‌درخشد، "داود" میکل آنژ با عضو جنسی‌اش، به تمامی زیباست. اما حریری سفید بر نیم تنه‌ی مسیح او را زیباتر از برهنه‌ی مطلقش می‌کند، و همین، ابهت پیامبر را حفظ می‌کند. بقیه‌ی آناتومی‌ها، اندام زیبا دارد ولی از روح بزرگ خالی است.
بیا بپذیریم که در ادبیات عضو جنسی مهم نیست. چیزی که تو بتوانی مصنوعی‌اش را از سکس شاپ خریداری کنی چه اهمیتی دارد؟ حس و زیبایی عمل جنسی است که اهمیت دارد، و "عشقبازی" نام می‌گیرد.
راست می‌گویی «تن برهنه از ما پوشیده ماند» و ما در طراحی و نقاشی، آناتومی را کشف نکردیم. خب از تمدنش عقب بودیم. برهنه شدیم و بلد نبودیم از تن برهنه چه استفاده‌ای بکنیم. اگر ما یونگ نداریم، دلیلش وجود هجویری نیست. اروپایی‌ها، هم بدتر از این را داشته‌اند، هم بهتر از آن را.
راستش آن سوی آزادی، - در نهایت آزادی - آیین وفاداری هم هست. من البته بلدم بنویسم: «وقتی آدم به یک نفر وفادار بماند، به دیگران خیانت کرده.» خب این جمله‌ی یکی از شخصیت‌های رمان «تماماً مخصوص» است. این جمله را مثلاً در سربازخانه و خوابگاه دانشجویی می‌توان گفت و شنید، اما در خانه چی؟
نه، رویای من!
بستر عشقبازی سلطه ندارد. نه سلطه‌ی زنانه، نه سلطه‌ی مردانه. فقط در فاحشه‌خانه سلطه وجود دارد. من اهل فاحشه‌خانه نیستم و نمی‌توانم به رفتار فیزیکی قناعت کنم یا حتا تن دهم. می‌دانی؟ تن فقط یک وسیله است برای عشقبازی. تن، خرج روح می‌شود.
اگر می‌بینی روشنفکران اروپایی حالا بعد از سال‌ها به جبران مافات جنبش 68 پرداخته‌اند، به بی‌رحمانه‌ترین شکلی یک نهاد بشری را ویران کرده‌اند، و حالا هر چه زور می‌زنند نمی‌توانند آبادش کنند.
هر چیزی فی‌نفسه در خارج از ما وجود دارد که ما نمی‌توانیم لزوماً آن را بشناسیم. با شناخت شهودی است که چیزی را کشف می‌کنیم ‌و اگر آن را به معرفت بدل ساختیم، به ادراک بصری هم می‌رسیم.
پس می‌بینی که جهان تصوری بیش نیست. و این ماییم که جهان را خلق می‌کنیم. و به نظر تو عجیب نیست که بعد از چهل سال تازه دنبال مافات جنبش 68 هروله می‌کنیم؟ سعی باطلی است، رویای من!
فکر نمی‌کنم هفتاد ميلیون آلمانی یا فرانسوی، از هفتاد ميلیون ایرانی، تجربه‌های بیش‌تری در روابط سکسی داشته‌اند. در هوای نمور اینجا، نماد و نُمود است که بر سر در سکس‌شاپ‌ها روشن و خاموش می‌شود. راستش خورشید آنجا راست می‌تابد، و هنگام که خورشید می‌خوابد، مردمان آنجا چراغ‌ها را هم می‌کُشند که حس‌شان بیدار شود. می‌گویند لذتی در تاریکی هست که در روشنایی نیست!
نه. برای اروتیسم نمی‌توان تعریف دقیق و روشن داد. فقط نویسنده باید خود را بشناسد، آنجا که عشق می‌ورزد، غرور جنسی‌اش را دور بیندازد. آنجا که نویسنده است، قلمش را بردارد، و داستان زیبایی بنویسد. با عضو جنسی نمی‌توان داستان خوب نوشت.
اروتیسم، "کردن" و یا تکرار عضو جنسی نیست. اروتیک حرکت دست روی دست هم هست، بوسیدن هم هست، دست لای موهای او بردن، یک باز و بسته شدن چادر، یک بوس برای او توی هوا فوت کردن، یک نگاه، یک لبخند و گل انداختن گونه‌ها، و هزاران چیز قشنگ دیگر.
اروتیسم یعنی کشف زیبایی عاشقان، اروتیسم یعنی عاشقانه کشف کردن زیبایی. اگر ما یونگ نداریم، فروید نداریم، به خاطر تجربه‌های جنسی یا عدم آن نیست. ما در درازای تاریخ مستراح داشته‌ایم. و حالا هنوز هم بوگندویش را داریم. و اروپا تا یک قرن پیش مستراح نداشته، و حالا تمیز و مرتبش را دارد. اشکال "یونگ نداری و فروید نداری" از جای دیگری است.
بسیار چیز‌ها هست که ما داریم و این‌ها ندارند، فقط باید یاد بگیریم که قدرش را بدانیم، و قدر بدانیم اگر یاد می‌گیریم.
اگر مخاطب من در این نوشته شما نبودی، باز هم فروغ فرخ‌زاد و یداله رویایی و حافظ صورت‌های مثالی من بودند که بگويم: اروپایی‌ها نه فروغ فرخ‌زاد دارند، نه یداله رویایی و نه حافظ.
 تا برنامه دیگر، خداحافظ

نوروز را به همه‌ی دوستان و عزيزانم تبريک می‌گويم. از همين پنجره شادباش مرا بپذيريد.

 

 

March 7, 2007

جشن دلتنگی

روزی در صفحه‌ی دبيره ملکوت نوشتم: «عباس معروفی هستم. سخت‌ترين کاری که در عمرم با آن مواجه بوده‌ام نوشتن بيوگرافی يا معرفی خودم بوده است. شايد در اين صفحه در زمان‌های مختلف چيزهايی بنويسم که اين تکه‌های پازل بتواند خودم را به خودم نشان دهد. عباس معروفی نويسنده، يا معلم؟ شايد هم روزنامه‌نگار، و يا مدير اجراهای صحنه‌ای تالار رودکی که سه سال شب و روز در موسيقی ايران نقش داشت. يا...؟

فکر کردم به جای همه‌ی اين حرف‌ها نامه‌ای را در اينجا نقل کنم که سال هزار و سيصد و هفتاد و پنج به دستم رسيد. هشت نه ماهی مي‌شد فرار کرده بودم، اول نمی‌توانستم دلايلم را از اين فرار به کسی توضيح دهم، بعدها با گذشت زمان، زمان خود به بسياری از چراها و پرسش‌ها پاسخ داد. نامه‌ای که از آن حرف می‌زنم شايد از معدود متن‌هايی باشد که در عمرم بيش از هر متنی آن را خوانده‌ام. از نويسنده‌ی نامه هفت سالی است خبری ندارم، همان موقع که نامه‌اش به دستم رسيد، جوابی براش نوشتم و پست کردم و ديگر هيچ خبر از او ندارم.»
و حالا اين نامه‌ را در صفحه‌ام تکرار می‌کنم. شايد دلم برای ايران تنگ شده، يا برای گذشته‌ها، نمی‌دانم. فقط می‌دانم که هرچه پيش‌تر می‌روم گذشته تابناک‌تر و صاف‌تر جلوه می‌کند. و باز نامه را می‌خوانم:   


جناب آقای معروفی خيلی بسيار عزيز
سلام، به خدا تمام تنم داره از شدت هيجان می‌لرزه. حالا نمی‌دونم، شايد هيچ وقت هم اين نامه به دست شما نرسه. ولی همين که الآن دوباره می‌توانم شما رو جلو چشمم مجسم کنم از خوشی رو به موت می‌شم! بنابراين براتون واقعاً متأسفم که مجبوريد نامه‌ای پر از چرت و پرت و پراکنده‌گويی از شخصی ملتهب و هيجان‌زده را بخوانيد!
وقتی نامه‌ی مريم رسيد که آدرس شما رو فرستاده بود، همه‌ی دوران خوشی را که با شما توی اون اتاق کم‌نور تنگ داشتيم، جلو چشمم اومد و همه چيز دوباره زنده شد. شما را که برای ما (حداقل برای من) مرده بوديد. خيلی رو دارم نه؟

ولی اين حقيقت است و من هيچ وقت از گفتن حقيقت نمی‌ترسم. آخه چرا شما رفتين؟ خيلی احمقانه است ولی ما (و يا باز حداقل من) انتظار ديگری از شما داشتيم. نه، قهرمان نمی‌خواستيم. شما را می‌خواستيم. نمی‌خواستيم حتا لحظه‌ای فکر کنيم تموم اون ماجرا صرفاً يه شوخی بوده. چی می‌شد اگر می‌موندين؟ شلاق می‌خوردين؟ گردون رو ازتون می‌گرفتن؟ می‌کشتن‌تون؟ در هر حال، چه فرقی با الآن داشتين؟ فکر می‌کنين اونجا، آلمان، وجود شما اصلاً چه ارزشی داره؟ فوقش دو سه تا سخنرانی است و چند تا رمان و داستان کوتاه و ... همين! ولی آخه برای کی؟ تورو خدا از ته دل بگين که الآن با يه مرده هيچ فرقی دارين؟ می‌دونين، دلم می‌خواست اينجا بودين. برای ما، برای من که دلم لک زده برای دو تا چشم هراسون، ميون اين همه چشم‌های شيشه‌ای.
هيچ آدمی باقی نمانده. همه يا مرده‌اند، يا فرار کرده‌اند، و يا منزوی شده‌اند. اونهايی هم که هستند سراپا عقده‌اند، از هر نوعی که بخواهيد. اگر می‌موندين حتا اگر می‌کشتن‌تون می‌تونستم فکر کنم که نه بابا، هنوز هيچی تموم نشده. ولی الآن می‌گم بی خيال بابا، من چرا دلم بسوزه، مگه کسی دلش به حال من سوخت؟ هر کسی فکر زندگی خودشه. بزن از ايران بيرون، از اين خراب شده که همه‌شون توش عين جغدن.
آخه اونجا شما چيکار دارين می‌کنين؟ شايد فکر می‌کنين دارين مبارزه‌تون رو ادامه می‌‌دين. خوب ادامه بدين اين بازی رو. ولی مي‌دونين من و امثال من راجع به شما چی فکر می‌کنيم؟ فکر می‌کنيم که شما همه‌ی ما رو و ايران رو فروختين به آسايش و راحتی خودتون و خانواده‌تون.

نه تو رو خدا حاشا نکنين و نگين که دارين می‌ميرين از دوری ايران و از اين حرف‌ها. پاشين بياين اگر غير از اينه. اون اوايل باورم نمی‌شد که شما رفتين. هر کسی می‌گفت معروفی رفت آلمان، می‌گفتم نه بابا، مونده اينجا که شلاق‌شو بخوره. آخه گفته: شده دستی هم يه چيزی می‌دم تا اين شلاق رو بخورم. و همون وقت من دردم می‌گرفت از ضربه‌هايی که شما بايد می‌خوردين تا اينکه توی مجله‌ی نمی‌دونم چی، خوندم که بله... د برو که رفتی! و همه چيز رو هم با خودتون بردين.
وقتی پاتون روی زمين خودتون نباشه چی می‌تونيد بگيد؟ نه آقا جون، ما جهان‌وطنی نيستيم. و می‌دونم شما هم نيستين. و اون‌هايی هم که الآن توی هوای غير دارن شما رو می‌بينن و می‌شنون و می‌خونن، چند نفرن مثلاً؟ دويست نفر؟ دو هزار نفر؟ بيست هزار نفر؟ دو ميليون نفر؟ فکر می‌کنين ارزش‌شون چقدر بيش‌تر از اون بيست نفری است که توی اون اتاق کوچيک حرف‌های شما رو می‌شنيدن و می‌مردن برای شنيدن دو کلمه حرف حساب از دهن کسی که فکر می‌کردن خيلی چيزها می‌دونه. شايد خودخواهی است، نمی‌دونم. شايد همين حالا نامه‌ام را پاره کنيد و بريزيد توی سطل اتاق‌تون توی خونه‌ی هاينريش بل. ولی من حرفم رو می‌زنم، چون دارم خفه می‌شم از اين‌همه بغضی که هيچ کس نيست که ببينه.
دوست‌تون دارم و دلم می‌خواد مال ما باشين، نه مال اون‌هايی که همه چيز دارن و آسوده‌اند و شما براشون فقط يک ژست روشنفکری و سياسی‌بازی هستين. آخه چرا نمی‌فهمين؟ چه می‌دونم، شايد هم شما می‌فهميد و من نمی‌فهمم. آخ که چقدر خرم!

اين ها همه اش درد دل بود، تو رو خدا به دل نگيرين. تقصير منه که چرک‌نويس پاک‌نويس ندارم، هر چی از ذهنم بگذره می‌نويسم و فکر آخر و عاقبتش رو نمی‌کنم. ولی به روح هاينريش بل قسم که خيلی دلم براتون تنگ شده.
خلاصه، اگر از حال حقير هم خواسته باشيد، ملالی نيست جز دوری شما. گذشته از همه‌ی اين حرف‌ها، امسال من فوق ليسانس قبول شدم...
از اين جهت کمی وضعم بهتر شده و اميدکی دارم که پس فردا استاد بشم و برم يه مشت از اين گاگول‌هايی رو که عشق تئاتر زده پس کله‌شون با پس‌گردنی از سر کلاس بندازم بيرون!
خوشمزه اينجاست که تئاتر نداريم، اونوقت گر و گر دانشجو و هنرجو هم می‌گيرن برای دانشگاه‌های غير انتفاعی و آموزشگاه‌های تئاتری! (اصلاً نمی‌دونم اين حرف‌ها چه ربطی به شما داره. اينها رو هم بذارين به حساب درد دل.)

از بچه‌های کلاس تقريباً هيچ خبری ندارم. فقط خبر دارم که بچه‌ها – تعدادی البته – بعد از مدت‌ها اين در و اون در زدن، تونستن آقای جواد مجابی رو مجاب کنن که يه کلاس براشون تشکيل بده، و خلاصه سر گرم شدن. قرار بود من هم برم، ولی هر چی فکر کردم نتونستم خودمو راضی کنم. مسخره ست ها! ولی فکر می‌کردم فقط يک معلم داستان‌نويسی توی دنيا بود و اون هم شما بودين. شايد هم به خاطر اين بوده که اصلاً داستان مهم نبود، خود شما مهم بودين. چه می‌دونم بابا، نرفتم ديگه!
داستان هم يه چند تايی نوشته‌ام که اگر اين نامه رو جواب بدين و اجازه بدين، توی نامه‌ی بعدی حتماً يکيش رو براتون می‌فرستم تا بخونيد...

وای که چقدر اراجيف به هم بافتم! الآن که دوباره نامه رو از اول خوندم فهميدم چه گندی زدم! تورو خدا ببخشيد. اينها همش به خاطر اينه که دلم می‌خواد همه چيز رو براتون بگم. راستش رو بخواهيد حتا فکر می‌کنم اين نامه هيچ وقت به دست‌تون نمی‌رسه، فقط الآن اين برام مهمه که باز می‌تونم فکر کنم دارم باهاتون حرف می‌زنم. نه به عنوان يه آدم، نه به عنوان نويسنده و ژورناليست و چه می‌دونم هزار چيز ديگه، کاشکی می‌تونستين همه‌ی اين اضافات رو از خودتون دور کنيد و خودتون باشيد. آخ اگر بدونين که اينجا چقدر پشت سر شما حرف می‌زنن. اينقدر دلم می‌خواد بزنم تو پک و پوز همه‌شون ... خلاصه ببخشيد و اگر حال داشتيد جواب نامه‌ام رو بديد.
نمی‌دونم چه‌کاره‌ی شما – زيبا