May 29, 2007

گفتگوی تازه



اين هم گفتگوی پزمان اکبرزاده با من در راديو زمانه:
چند خط اولش اينجوری است، بقيه را در همان
زمانه بشنويد يا بخوانيد.

http://maroufi.malakut.org/archives/upload/2007/05/AkseAbbasMarufi-thumb-thumb.jpg

عباس معروفی، نویسنده نامدار ایرانی مقیم برلین، پنجاه ساله شد؛ نویسنده‌ای که خالق آثاری چون «سمفونی مردگان» است و در کارنامه روزنامه‌نگاری‌اش، سردبیری مجله‌‌ی توقیف شده‌ی «گردون» نیز به چشم می‌خورد. درباره ارزش‌های ادبی آثار معروفی، بسیار گفته و نوشته‌اند و چه بهتر که این مهم به صاحبنظران این رشته سپرده شود.
در نتیجه در روز پنجاه ساله شدنش از او از چیزهایی پرسیدم که کم‌تر از آنها سخن گفته،‌ یا شاید دوست داشته سخن بگوید و منتظر است کسی بپرسد.
متن گفتگوی خودمانی من با او را که در اصل در برنامه‌های شنیداری رادیو زمانه
 پخش شد بخوانید:

آقای معروفی! ما می‌خواهیم امروز میهمان روزمان شما باشید، برای پنجاه
ساله شدن‌تان.
اوخ
!

خوشایند است یا ناخوشایند؟
!
خب پنجاه سالگی‌ست دیگر، سخت است
.

حس می‌کنید پنجاه ساله شده‌اید؟
نه! راستش فکر نمی‌کنم پنجاه سالم باشد. البته از نظر حجم کاری که در زندگی‌ام
کرده‌ام، حجم نوشته‌هایی که دارم، زمانی که در تبعید به من گذشته و ... بله! یک‌مقدار بیشتر از اینهاست. فکر می‌کنم ۶۰ـ ۵۰ سالی فقط کار کردم، ولی از نظر خودم و این ورجه وورجه‌هایی که دارم و اینکه آدم بی‌قراری هستم، همیشه فکر می‌کنم ۴۰ سالم است.

یازده سال است که از ایران خارج شده‌اید. فکر می‌کنید این مدت زندگی
خارج از ایران چه تاثیری گذاشته است، روی خودتان، روی نوشته‌هایتان، روی همه آثارتان؟
در خارج از کشور به‌خاطر اینکه زمانی یک خانواده‌ی پنج نفری داشتم و فکر می‌کردم
باید این خانواده را پیش ببرم، زمان زیادی از من حرام این شد که چه جوری نان دربیاورم، چه جوری اجاره خانه را بدهم. چون من هیچ‌وقت کمک دولتی نگرفتم. همیشه خودم کار کردم و این خیلی به من فشار آورد. همین باعث شد که از بسیاری چیزهایی که می‌خواستم بنویسم باز بمانم. مثلاً الآن گاهی اوقات در ذهنم می‌نویسم، ادیت می‌کنم، ولی متأسفانه نمی‌توانم روی کاغذ بیاورم؛ یا زمان ندارم یا پشت میز نیستم و یا...  به‌هرحال مشکلاتی دارم که نمی‌توانم بنویسم.

بقيه مطلب پژمان اکبرزاده


May 25, 2007

تأثيرگذارها


خوابگرد مرا دعوت کرده است که در یک مهمانی یا بازی شرکت کنم. یک بازی تازه که شبیه داستان‌نویسی از قاعده‌ی خودش پیروی می‌کند. یک نوع خودزنی يا افشاگری است که تو به دیگران نشان‌دهی خونت چه رنگی‌ست، و قلمت از کجا جوهر گرفته.
با اینکه این روزها سخت گرفتار و درگیرم، اما مختصر بگويم چه کسانی بر من تأثير داشتند:

مادرم که فداکار بود و یادم داد که دوست بدارم. یادم داد که چگونه عاشق بچه‌هام باشم، و یادم داد وقتی کنارش می‌نشینم چگونه لحظه‌ها را کند کنم، تقطیع کنم، مثل دانه های تسبيح از نخ زمان بگذرانم، و باز برگردم سر جای اولم.
پدربزرگم
که طبیعت را به من نشان داد، بزرگم کرد، پدری را به من آموخت، داشتن و نداشتن را، و بی‌خیال شدن از دنیا را. به او قول دادم که هميشه باسی او باشم.
اسماعيل
 که چشمم را در نوجوانی به شاهنامه، نقالی، سينما، و دنيا باز کرد.
فروغ فرخزاد که صداقت کلمه را به من داد.
سیمین دانشور
که مادر ادبی‌ام بود و در خانه‌ی او فهمیدم فاصله سنی چه بی‌معناست وقتی فکر کنی هر دو سی ساله‌ايد.
سيمين بهبهانی
که به تمامی معرفت بود.
هوشنگ گلشیری
که بی‌دریغ بود و امضايش را هم در لحظه‌ای که ممنوع‌النام شدم به من بخشید.
اسماعيل جمشيدی که روزنامه‌نگاری را يادم داد، و از او اين را هم آموختم که عکس جوان‌ترهای با استعداد را کمی بزرگ چاپ کنم. گفت: «نه به جايی بر می‌خورد، نه چيزی از تو کم می‌آيد.»
مسیح
که دور بودن از انتقام را با او باور کردم، و اینکه از بسیار چیز‌های گذران چه ساده می‌توان چشم پوشید، و اینکه "نه" را آدم خرج آدم نمی‌کند، "نه" را در بازار آدم‌خورها و آدم‌فروش‌ها فریاد می‌کند، و اینکه هر آدمی صلیب خودش را به دوش می‌کشد.
همه. من از هر آدمی چیزی آموخته‌ام. این را من باب تعارف نمی‌گویم. هر آدمی برای من چیزی داشت.
و
سارا، سارای خودم که غرور و پشتکار و صبوری و سنجيدن و خواستن و توانستن را در من بيدار کرد. و از او شنيدم که «عشق به پدر يا مادر يا همسر يا فرزند يا رفيق، همه از يک جنس و يک ريشه است، فقط حالت و ارائه‌اش فرق می‌کند.»


حالا من از يداله رويايی، زيتون، آونگ خاطره های ما، کيا بهادری، سمرقند، حسين پاکدل، فرشته مولوی، و دوستان ديگر دعوت می‌کنم در اين بازی شرکت کنند.

May 17, 2007

پنجاه سالگی


سيمين دانشور سرتا پام را نگاه کرد و گفت: «تو فکر می‌کنی خدا اين شانه‌ها را به تو داده برای حمالی؟ نه. خدا اين شانه‌ها را بهت داده که گاهی بيندازی‌شان بالا.»
به حرفش آن روزها گوش ندادم و حمالی کردم.
اگر معلم نمی‌شدم، اگر نمی‌نوشتم، اگر شانه‌ام را زير بار نمی‌دادم، اگر خسته نمی‌شدم، شايد حالا پا می‌شدم سری به مامانم می‌زدم و کمی نگاهش می‌کردم.
بعد برمی‌گشتم و از هفت سالگی همه چيز را با دقتی ويژه شروع می‌کردم، دست پدربزرگ را محکم‌تر می‌گرفتم، و تا هجده سالگی را با خيالی آسوده همراهش می‌رفتم.
مامان گفت: «حالش خوب نيست، ما داريم می‌رويم سنگسر.»
درست در چنين روزی بود که من هم راه افتادم. تمام راه را بيتلز گوش کردم و وقتی به سنگسر رسيدم، مامان در هشتی خانه‌ منتظر بود تا بگويد: «تولدت مبارک.»
بوسيدمش و سراغ پدربزرگ را گرفتم. مامان گفت: «ديگر کسی را نمی‌شناسد. دير آمدی.»
خودم را به اتاق انداختم و از لای آنهمه آدم خودم را رساندم کنار تختش. دراز کشيده بود، دست‌هاش را گذاشته بود روی سينه‌اش و هيچ جايی را نگاه نمی‌کرد. گفتم: «باباجی، سلام.»
گفت: «باسی جان، آمدی؟» و دستش را گشود که بروم کنارش بخوابم. همه زدند زير گريه، و من باز با بوی پيرهنش در تمام روزها و سال‌ها چرخيدم. آنجا زندگی امنيت مراقبه داشت، چيزی در بين همه‌ی ما پيوند می‌خورد، و تکه‌ای از  دل ما داشت کنده می‌شد. می‌خواستم اين شوخی را کنار بگذارد و بگويد: «برويم يک چرخی در باغات بزنيم.»
ولی ديگر نمی‌توانست. انگار منتظر همين بود. منتظر بود برسم و کمی کنارش بخوابم و کمی باهاش حرف بزنم. و همين.
بيست و هفتم ارديبهشت پنجاه و چهار بود که تمام کرد. و "اين روی زندگی" بر من بسته شد. و بعد ديگر تنها شدم. ديگر نفهميدم چه شد. تعادلم به هم ريخت. يکی دو سال بعدش هم رفتم سربازی، و بعد دويدن بود و "آن روی زندگی".
سال‌ها سرتاسر در شورش و انقلاب و جنگ گذشت، و اين جنگ تمامی نداشت. تکه تکه واگذار کردم و عقب نشستم. آنقدر عقب نشستم که در پستوی پنجاه سالگی به اين تبعيد طولانی و لايه لايه فکر کردم. گاهی تبعيد چند لايه می‌شد، تبعيد در تبعيد، و عاقبتش پستو می‌شد.
پستويی که يک پنجره هم داشت تا باور کنی بيرون  از اينجا زندگی جريان دارد. سرم را از پنجره بيرون بردم تا باران را تماشا کنم.
باز هم جنگ بود. بوی نفرت‌انگيز جنگ که به دماغم خورد پس نشستم. پنجره را بستم و به تجربه‌ی پنجاه ساله‌ام فکر کردم. شايد پدربزرگه بود که باز به حرف می‌آمد:
«باسی جان، تو فقط از يک‌جا آسيب ديدی. تنها از يک نقطه. دقيقاً از جايی که ترحم کردی آسيب ديدی. بايد برگردی و از همانجا شروع کنی به پاک کردن، يک پاک‌کن دستت بگيری و از آغاز هرجا به کسی رحم کرده‌ای و از حق خودت گذشته‌ای پاک کنی.»
شانه‌ها و دست‌هام خسته است. ديگر چيزی نمانده. مابقی را می‌نويسم. همه چيز را می‌نويسم. هرسال روز تولدم يک داستان می‌نويسم، يا يک رمان را شروع می‌کنم.
امروز می‌خواهم رمان "فاحشه‌خانه‌ی کلاسيک" را شروع کنم. اميدوارم کاغذ تاب جوهر سياه را داشته باشد.

«چه می‌تواند باشد مرداب
چه می‌تواند باشد جز جای تخم‌ريزی حشرات فساد
افکار سردخانه را جنازه‌های بادکرده رقم می‌زنند
نامرد، در سياهی
فقدان مردی‌اش را پنهان کرده است
و سوسک... آه
وقتی سوسک سخن می‌گويد
چرا توقف کنم؟
...
مرا به زوزه‌ی دراز توحش چه‌کار
مرا به حرکت حقير کرم در خلأ گوشتی چه‌کار
مرا تبار خونی گل‌ها به زيستن متعهد کرده است
تبار خونی گل‌ها می‌دانيد؟»
                                                (فروغ)

May 14, 2007

گردش اختران


ما از کی منحط شديم؟
شايد از زمانی که انگليسی‌ها آمدند شمع شيخ بهايی را فوت کردند ديگر آبی گرم نشد. آخر شيخ بهايی در اصفهان يک گرمابه ساخته بود که تون‌تاب لازم نداشت، با يک شمع خزينه را جوش می‌آورد. انگليسی‌ها آمدند سر از قلق کار دربياورند، فوتش کردند، و بعد از آن هرچه روشن کردند نشد که نشد.
ساده‌لوحی است اگر فکر کنم دانشمند فقيه چيزهايی از انرژی هسته‌ای، و کمی هم از علم لدنی، و اندکی هم روايت در "کشکول"‌ش نداشته.
روشن بوده يا نبوده، راويان خبر از مشاهده‌ی آن انگشت به دهن بوده‌اند، و در زمانه‌ی ما، همين چند سال پيش هم روزگار جور ديگری بود. حرفی بود، اعتمادی بود، رفاقتی بود، معرفتی بود، راست و دروغی بود، و هزار چيز ديگر، ولی اينقدر سيخکی نبود.
شايد از زمانی که ديوار برلين را ريختند تعادل دنيا به هم خورد و همه چيز ضايع شد و رفت.
من الآن فهميده‌ام دنيا عوض شده، و به وضعيتی رسيده‌ام که نه تنها از ديدن برخی چيزها شاخ در نمی‌آورم، بلکه تعجب هم نمی‌کنم.
اصلاً تعجب نمی‌کنم وقتی می‌بينم دو مرد خوش بر و بالا آرنج‌هاشان را  در هم حلقه کرده‌اند و از کليسا در آمده‌اند که پس از مراسم عقد عکسی به يادگار بگيرند، و پايين پله‌ها، عده‌ای براشان کف می‌زنند، و چند جا هم زن‌ها دوتا دوتا برای اينکه آتش حسودی‌شان را بخوابانند دارند از هم لب می‌گيرند. دو تا پنگوئن نر هم که به اين عروسی کليسايی دعوت شده‌اند تمام مدت خودشان را به هم می‌مالند و نيش‌شان باز است.
از رابطه‌ی پنهانی يک "فمنيست" پروپا قرص با يک "مرد زن‌دار" هم تعجب نمی‌کنم. به اين می‌گويند مبارزه‌ی جانانه عليه مردسالاری! برابری حقوق يعنی متلاشی کردن دو تا خانواده. اين به شوهرش خيانت می‌کند، آن به زنش، و بعد سينه سپر می‌کنند: «مسئله‌ی شخصی است آقا! به شما مربوط نيست.»
از همين حرف‌های "دادگاه‌پسند" هم من اصلاً تعجب نمی‌کنم. چيزهايی ديده‌ام که ديگر از هيچ واقعه‌ای تعجب نمی‌کنم. چيزهايی ديده‌ام که برای سرگشتگی‌ام در وادی حيرت تا آخر عمر مرا کفايت می‌کند.
من فکر می‌کنم يک شمع روشنی بوده که فوتش کرده‌اند. آزادی؟ مسئله‌ی شخصی؟ تشريک عهد و پيمان؟ راستی؟ آيين وفاداری؟ معرفت؟ کدامش مرده است؟
شايد نظم جهان و گردش اختران به هم ريخته است. کوه يخ آن بالا دارد آب می‌شود، در عربستان برف می‌بارد، پرنده‌ها دسته دسته به سوی موعود کوچ می‌کنند اما وسط راه وقتی می‌بينند برف و کولاک امان‌شان نمی‌دهد، بر می‌گردند. سرگشته‌اند، نمی‌دانند چه کنند، گاهی فکر می‌کنند دارند خواب می‌بينند، گاهی فکر می‌کنند آنچه در گذشته بوده خواب بوده، و حالا اين واقعيت است که پيش روی آنهاست. بايد باهاش بسازند. همين است که هست.
سرگشته‌اند و دارند بر می‌گردند.

May 3, 2007

سَرو وان‌گوک، خط طلايی داستان

از اتفاقات نادر است که در تابلو "سرو" وان‌گوک درخت سرو از پایین آغاز می‌شود و از بالای بوم بیرون می‌زند، و دو آدم کوتوله آن پایین جا می‌مانند.
از اتفاقات نادر است که یک نقاش برجسته بوم یا کاغذ کم بياورد، و سوژه‌اش از کادر بزند بیرون.

وان‌گوک می‌خواهد به ما بگوید که انسان جا مانده، درخت سرو او يعنی طبیعت از کادر بیرون زده است.
وقتی چشم در تابلو می‌چرخد، آن دو آدم جا مانده را در خط طلایی پایین صفحه می‌بیند، و در میانه، سرو را. و تا چشم برسد به خط طلایی بالای اثر، سرو شعله‌وار قد می‌کشد، بالاتر می‌رود، و از کادر می‌زند بیرون.
و باز از اتفاقات نادر است که نقاشان تازه کار بتوانند مثلاً یک پرتره را در در صفحه‌ی کاغذ درست جا بدهند که چشم‌ها در خط طلایی قرار گیرد. معمولاً چیزی از نقاشی جا می‌افتد یا چیزی از کاغذ سفید می‌ماند، و کاغذ به اندازه تقسیم نمی‌‌شود.
در واقع کمپوزیسیون و ترکیب اثر باید با اندازه‌اش مناسب باشد.

خط طلايی
یک داستان کوتاه مثل یک صفحه‌ی کاغذ برابر نویسنده است. داستانی خوش‌ساخت از آب در می‌آید که در همان خط طلایی یا در همان یک چهارم ابتدا خواننده را درگیر کرده باشد.

یادم است یکبار کسی فیلم‌نامه‌ای داده بود به احمد شاملو تا بخواند و نظر بدهد. شاملو فیلم‌نامه را به طرفش دراز کرد و گفت: «ما همون اول فیلم از سینمات زدیم بیرون!»

ادامه مطلب را در راديو زمانه پی بگيريد لطفاً