May 14, 2007

گردش اختران


ما از کی منحط شديم؟
شايد از زمانی که انگليسی‌ها آمدند شمع شيخ بهايی را فوت کردند ديگر آبی گرم نشد. آخر شيخ بهايی در اصفهان يک گرمابه ساخته بود که تون‌تاب لازم نداشت، با يک شمع خزينه را جوش می‌آورد. انگليسی‌ها آمدند سر از قلق کار دربياورند، فوتش کردند، و بعد از آن هرچه روشن کردند نشد که نشد.
ساده‌لوحی است اگر فکر کنم دانشمند فقيه چيزهايی از انرژی هسته‌ای، و کمی هم از علم لدنی، و اندکی هم روايت در "کشکول"‌ش نداشته.
روشن بوده يا نبوده، راويان خبر از مشاهده‌ی آن انگشت به دهن بوده‌اند، و در زمانه‌ی ما، همين چند سال پيش هم روزگار جور ديگری بود. حرفی بود، اعتمادی بود، رفاقتی بود، معرفتی بود، راست و دروغی بود، و هزار چيز ديگر، ولی اينقدر سيخکی نبود.
شايد از زمانی که ديوار برلين را ريختند تعادل دنيا به هم خورد و همه چيز ضايع شد و رفت.
من الآن فهميده‌ام دنيا عوض شده، و به وضعيتی رسيده‌ام که نه تنها از ديدن برخی چيزها شاخ در نمی‌آورم، بلکه تعجب هم نمی‌کنم.
اصلاً تعجب نمی‌کنم وقتی می‌بينم دو مرد خوش بر و بالا آرنج‌هاشان را  در هم حلقه کرده‌اند و از کليسا در آمده‌اند که پس از مراسم عقد عکسی به يادگار بگيرند، و پايين پله‌ها، عده‌ای براشان کف می‌زنند، و چند جا هم زن‌ها دوتا دوتا برای اينکه آتش حسودی‌شان را بخوابانند دارند از هم لب می‌گيرند. دو تا پنگوئن نر هم که به اين عروسی کليسايی دعوت شده‌اند تمام مدت خودشان را به هم می‌مالند و نيش‌شان باز است.
از رابطه‌ی پنهانی يک "فمنيست" پروپا قرص با يک "مرد زن‌دار" هم تعجب نمی‌کنم. به اين می‌گويند مبارزه‌ی جانانه عليه مردسالاری! برابری حقوق يعنی متلاشی کردن دو تا خانواده. اين به شوهرش خيانت می‌کند، آن به زنش، و بعد سينه سپر می‌کنند: «مسئله‌ی شخصی است آقا! به شما مربوط نيست.»
از همين حرف‌های "دادگاه‌پسند" هم من اصلاً تعجب نمی‌کنم. چيزهايی ديده‌ام که ديگر از هيچ واقعه‌ای تعجب نمی‌کنم. چيزهايی ديده‌ام که برای سرگشتگی‌ام در وادی حيرت تا آخر عمر مرا کفايت می‌کند.
من فکر می‌کنم يک شمع روشنی بوده که فوتش کرده‌اند. آزادی؟ مسئله‌ی شخصی؟ تشريک عهد و پيمان؟ راستی؟ آيين وفاداری؟ معرفت؟ کدامش مرده است؟
شايد نظم جهان و گردش اختران به هم ريخته است. کوه يخ آن بالا دارد آب می‌شود، در عربستان برف می‌بارد، پرنده‌ها دسته دسته به سوی موعود کوچ می‌کنند اما وسط راه وقتی می‌بينند برف و کولاک امان‌شان نمی‌دهد، بر می‌گردند. سرگشته‌اند، نمی‌دانند چه کنند، گاهی فکر می‌کنند دارند خواب می‌بينند، گاهی فکر می‌کنند آنچه در گذشته بوده خواب بوده، و حالا اين واقعيت است که پيش روی آنهاست. بايد باهاش بسازند. همين است که هست.
سرگشته‌اند و دارند بر می‌گردند.

@ May 14, 2007 1:43 PM | TrackBack
Comments

salam aqaye maroufi
khubid man neda hastam dastan minevisam mikhastam bedunam in emkan vojud dare ke shoma dastan kutah haye man o bekhunid va nazaretun ro darbarashun bedunam
lotfan mano raahnamayi konid dastanam o chejuri bratun mail konam

ba sepase faravan
------------------------
ای میل من در همین صفحه هست
یکی از بهترین داستان هات رو بفرست

Posted by: at August 9, 2009 2:18 PM

سلام نویسنده عزیز آزاد دل
یادمه یه موقعی آمدم توی اداره موسیقی و ازت اجازه اجرای نمایشنامه :دلی بای و آهو " را بگیرم ....آنقدر انرژی مثبت تو زیاد بود که کارمان به دوستی کشید ..آمدی اصفهان و با بچه هایی که نمایش را تمرین می کردند آشنا شدی ...بعد شبهای زیادی در میدان امام حسین با تو و خانمت نشستیم و نوشته هایت را خواندیم و در میدان قدس هم که بودی در نیاوران باز به خانه ات آمدیم .....تو رفتی و ما ماندیم و همیشه در آرزوی موفقیت برایت دعا کردیم و امروز به خود می بالم که عباس یک نویسنده ایرانی جهانی است......
خواهرم فریبا نیر چند بار برایت مطالبی ارسال کرده اون الان در آمستردامه و در کار نقاشی وهنر است .....منهم برای لقمه نانی از صب تا شب سگ دو میزنم ....میدونم خیلی سرت شلوغه خواستم یادت کرده باشم ...رضا احمدی
--------------------------------------
رضا جان سلام
چند روز پيش با مهرگان از تو خانمت و پسرهات حرف می زديم. ياد آن روزها بوديم.
ممنونم که از خودت خبر دادی
عباس

Posted by: reza ahmadi beni at December 19, 2008 7:45 PM

سلام و درود خدمت برترين و ازادترين نويسنده ايراني حال حاضر

اميدوارم در اين وانفساي بي روشنفكري و ادبي جنابئالي فعال و شاداب باشيد

Posted by: Mojtaba Ahmadi at July 15, 2008 10:44 PM

چقدر خوشحالم! مدتها بود فكر مي كردم تعجب نكردن مشكل من است و واقعيت اين است كه هر وقت اين حس به من دست مي داد خودم را شماتت مي كردم كه چرا بي تفاوت شده ام ايا دارم در 24 سالگي پير مي شوم و يا چيزي در من مرده است؟ چيزي به نام شور زندگي يا شايد دلنگراني هاي كودكانه كه در ان هر چيز ديگر سرنوشت هر انسان ديگر و چيزهاي ديگر اهميت دارد... و من روانشناس ديگر هنگام تماشاي خيلي چيزها خيلي از دردهاي بشري و خيلي از بي عدالتي ها فقط سكوت مي كنم و سعي مي كنم جلوي گريه ام را بگيرم!

Posted by: sara at July 30, 2007 7:54 PM

شمع هوا مي خواهد
موم هم مي خواهد؛
چه شمع عشق
چه شمع شیخ بهائی

اگر همه یادشان میماند
هر روز برایش موم نو بیاورند
خاموش نمیشد!

شاد زید...
مهر افزون...

Posted by: at June 9, 2007 10:14 AM

سلام استاد

از متن زيباتون خيلي لذت بردم.
خيلي وقت بود كه يه متن ايراني نظرم رو جلب نكرده بود.
اميدوارم هميشه باشيد.

Posted by: soudeh at May 27, 2007 9:03 AM

سلام
مطلبت را خواندم . اشك روي چشمانم سرازير شد . سالهاست با اين پديده ها دست و پنجه نرم مي كنم. اما بنده اعتقاد دارم كه ما دقيقا از زماني كه سعدبن ابي وقاص به ايران حمله كرد دچار اين انحطاط شديم. و كوته فكران تاريخ نيز به آن دامن زدند.

Posted by: خان جوجه at May 27, 2007 6:30 AM

جناب معروفی تولدتون رو تبریک میگم براتون بهترینها رو در سال جدید آرزو دارم
دوستدار و ارادتمند شما افسانه

Posted by: afsaneh at May 19, 2007 9:20 AM

خوبه مثل همیشه یک عده دارند بهم نون قرض میدهند و دستمال به دست هم هستند ! برای کسی که ادعای روش ان فکری میکند ! و مثلن نویسنده هم هست شرم اوره این مزخرقاتی که نوشتی
سری به نقد خانم مهستی شاهرخی بزنید شاید کمی حجالت بگشید از این اندیشه والا اتان !

http://www.chachmanbidar.blogspot.com/

Posted by: هلیا at May 17, 2007 6:03 PM

سلام
اما من بسيار تعجب ميكنم كه فرهيختگاني چون شما چطور ديگر تعجب نميكنند؟
چطور آنقدر خودمان را در بيخودي گم شده كرده ايم كه از هيچ تعجب نميكنيم؟
اگر چه متن بسيارزيبايي بود و چشمم به دنبال ادامه اش ميدويد اما حقيقتش را باور ندارم استاد.
×××
راستي چه ميشود محض دلخوشي به من هم لينك بدهيد استاد؟

Posted by: سودابه رادفرد at May 17, 2007 2:31 PM

صعب روزي، بوالعجب كاري، پريشان عالميست، همه درمانده اند و حيران و سرگشته.

Posted by: somaye at May 17, 2007 2:21 PM

عباس عزیزم، از طریق مطلب مینو باخبر شدم سال‌روز تولد‌ت است. صمیمانه تبریک می‌گم و با خالصانه‌ترین آرزوها امیدوارم امسال‌ات از تمام سال‌های دیگر به‌تر باشد و پر رونق‌تر. دوست‌ات دارم آقای نازنین.

Posted by: هاله at May 17, 2007 1:43 PM

تولدتون مبارك

Posted by: آونگ خاطره های ما at May 17, 2007 12:04 PM

سلام
... انسان هاي ديگرگون شده با زمان وعشق هايشان ،انسان هاي جا مانده از زمان وعشق هايشان،انسان هاي پيش افتاده اززمان وعشق هايشان ،انسان هاي .... وكه مي داند كدام راه ازاين هزارراه تودرتو ختم به افسوس نيست؟!...
كتاب "خط تيره ،آيلين" روخونديد؟ خيلي زيباست از"ماه منير كهباسي"، ققنوس چاپ كرده ،با اينكه شما نيستيد اما اينجا هنوز آتش قلم روشنه !

Posted by: neda at May 17, 2007 8:05 AM

سلام جناب معروفي عزيز
خوشحالم كه بالاخره مرده ها حرف نمي زنند پا به برلين گذاشت تا دم در تون
حاضر بشه و به حرفهاي استادش گوش بده
منتظرم ... لطفا با اين آدرسhttp://www.shaboo13.blogfa.com/

راستي مطالب قشنگتو خوندم مثل هميشه بود
همان معروفي عزيز

چاكرتيم

Posted by: شابو (روح اله نوروزی at May 16, 2007 11:27 PM

سلام دوست
بسيار عالي . اما اين سرگشتگي وحيراني در خود اين نوشته هم هست .آنجا كه در پايان گفته مي شود:شايد واقعيت اين است ؟
من هم گاه به اين فكر مي كنم كه اگر اين نشانه هاي امروزين زندگي اجتماعي برشمرده در نوشته ي تو در زندگي ام نباشد متعلق به امروز نيستم .خود را با واقعيت مطابق نكرده ام. خاموشم!

Posted by: قاسم at May 16, 2007 3:00 PM

بماند که سرگشتگشی جوهر این دوره است انگار...
یا شاید هم نه!
همیشه بوده!

حیرت ...
عدم تعادل

اگه غیر از این بود تعجب می کردم.

Posted by: گرگ صابونی at May 16, 2007 11:02 AM

سلام جناب معروفي
از ديروز بگم چند بار اين مطلب رو خوندم !؟
يادم نيست اما زياد خوندمش
از اون نوشته ها بود كه آدم با خودش مي گفت كاش تموم نشه تا هي بخونم هي بخونم...
خواستم كامنت بنويسم اما ديدم من چه دارم بنويسم در مقابل اين همه پختگي اين همه شيوايي قلم و اين همه دردي كه لابلاي اين نوشته موج مي زنه!؟
فقط رفتم ولينكش رو دادم بلاگ نيوز كه مردم بياين بخونين...

صدف هم وقتي خوندش يك نگاهي به من انداخت ...از همون نگاه هايي كه خودتون مي فهمينش

الآن ديگه طاقت نياوردم ننويسم گفتم هر چه بادا باد
آقاي معروفي از مينو به قد مينو انتظار داره... همين ، مگه نه؟
صدف سلام مخصوص مي رسونه
و شاد باشيد "نويسنده ي محبوب ما "
با احترام
مينو

عزيزم مينو
سلام، جز تشکر از لطف و مهربانيت چه دارم؟
به صدف نازنينم سلام برسان.
و همين.
عباس معروفی

Posted by: آونگ خاطره های ما at May 15, 2007 11:47 PM

تمام زندان های دنیا را هم بگردی
زندانی به این بزرگی نیست
که هم خودت
هم پدرت
هم مادرت
هم خواهر و برادرت
تمام همسایه هات
هم شهری هات
و هموطنانت
در آن باشند .

Posted by: ramin at May 15, 2007 10:12 PM

انجمن علمی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه علامه قصد دارد جلسه پرسش و پاسخ و نقد رمان (من او) آقای رضا امیرخانی را با حضور خود ایشان برگزار نماید. زمان جلسه دوشنبه 31/2/86 ساعت 10 صبح است و مکان جلسه اتوبان شهید چمران، پل مدیریت، خیابان علامه طباطبایی، دانشکده ی ادبیات فارسی و زبان های خارجی دانشگاه علامه طباطبایی، سالن شهید مطهری می باشد. برای کسب اطلاعات بیشتر با این شماره تماس بگیرید:
5-88694714 داخلی 26

Posted by: 310 at May 15, 2007 8:41 PM

استاد عزیزم
دوست دارم مکتوب بگویم که چقدر لذت بردم از این مطلب، و این که مدتی بود چنین کاری ازتان نخوانده بودم. توقع بیجایی است اگر بگویم کاش همیشه اینجور بنویسید، اما به شوق می آیم وقتی می بینم با همان ادبیات لایه لایه و نیشدار و در پس همه ی اینها غمگین توی رگ ما جاری می شوید.
ارادتمند

Posted by: کیا بهادری at May 15, 2007 4:21 PM

آن شمع روشن كه با قدرت هرچه تمامتر فوتش مي كنند تا بازمانده جرقه هايش نيز خاموش شود انسانيت است.

Posted by: andiisheh at May 15, 2007 1:40 PM

استاد معروفي عزيز!
آن وقت كه پادشاهان، پيامبران عدالت، فيلسوفان اخلاق‌گرا، دين‌فروشان زاهد، سياسيون مردم ‌گرا و و و ... زندگيشان كلكسيوني بود از معشوقه‌هاي جورواجور و خيانت پشت خيانت، پاشاندن خانواده و ظلمهاي زنهاي زير دستان، چرا جواب هر حرفي اين بود كه اي بابا واقع بين باش، او رئيس جمهور خوبي است، او فيلسوف خلاقي است، او عالم دانايي است. تفكيك‌كنيد حالا زندگي خصوصيش به خودش مربوط مهم اين است كه عادل است و منصف و ... .
من از هيچ خيانتي دفاع نمي‌كنم اما شما بهتر از من مي دانيد كه وقتي ترازويي را ساليان سال با زور يك كفه‌اش را پايين نگه‌داري، وقتي رها مي‌شود بارها بالا و پايين مي‌رود تا به تعادل برسد. مي‌خواهم بگويم چطور است كه حالا تا خطايي مي بينيد اتفاقن فمنيست بودن و حق برابري‌خواهي را پررنگ مي‌كنيد؟ كه اتفاقن باز من با شما موافقم كه اين موضوع حساس‌تر است ولي فقط مي‌خواستم انصاف و تجربه شبيه آن در مورد مردان را يادآوري كنم.
مي دانيد استاد! ما اصولن عادت كرديم آنقدر سخت بگيريم كه زنها نتوانند از جايگاه تاريخيشان تكان بخورند.
بدون اينكه منظورم اين مثال خاص شما باشد، گاهي ساختن روي خرابه‌ها ممكن نيست. گاهي لازم است به كل خراب كرد تا چيزي از نو ساخت.
هر گذاري قرباني دارد، فروپاشيدن خانواده هايي براي رسيدن به برابري اجتناب‌ناپذير است.
پاينده باشيد

Posted by: پرستو at May 15, 2007 9:04 AM

تك تك كلماتتون يك حرارت بخصوصي داره استاد...به شدت حقيقيي اند..و من حقيقت و دوست دارم..ولي امان از اين زمانه...

سرافراز و سلامت باشيد استاد...

Posted by: arash at May 14, 2007 11:56 PM

شمع هوا مي خواهد استاد؛
چه شمع شيخ بهايي
چه شمع زندگاني.

شايد هم برخي از فرط وسواس
فوت كردند تا هوا بيشتر يرسد,
خاموش شد!

شاد باشيد

Posted by: pooneh at May 14, 2007 9:42 PM

نیک اندیش ، درود
آری ، من نیز مدت ها ، اگر غیر از این باشد متعجب می گردم !

Posted by: بی رنگ at May 14, 2007 9:15 PM

شاید هم آنقدر شمع روشن کرده اند که نورش چشممان را زد....یادمان رفت شمع مان کدام بود .........

Posted by: mahsa at May 14, 2007 8:46 PM

حرف دل بود و به دل نشست. سلامتان باد!

Posted by: سام الدين ضيائي at May 14, 2007 8:02 PM

سلام
من فقط این رو نمی فهمم که چرا اینقدر دیر باورش کردید!
استادم،سرورنازنینم
آفریننده ی شور و سوز و درد
خیلی وقته که "گردش کواکب به دور خود باقی نیست"
وقتی که برادری به برادرش مغز چلچله داد این رو نمی دونستین؟!
یا زود تر از اون، وقتی اخوان فریاد می زد که"خانه ام آتش گرفته است
آتشی جانسوز" ؟!
شما اونقدر رئوفی که نمی خواستی عمومیت اون رو باور کنی.

دیگه گردش کواکب به دور خود باقی نیست...

Posted by: at May 14, 2007 6:43 PM

تعجب آنجاست که اصلاً چرا انتظار تعجب داشتید؟
البته ساده لوحی است که فکر کنید شیخ فقیه حتی در خیالشان به انرژ هسته ای می اندیشیده اند.

Posted by: وحید at May 14, 2007 6:43 PM

من به اين ميگويم رسيدن به ته دنيا....به آخر آخرش ...وقتي كه ديگه هيچ چيز نميتونه آدم رو شگفت زده كنه....وقتي كه ديوار باورهاي خيالي آدم فروميريزه و با بيابان واقعيت هاي عجيب و غريب مواجه ميشه...يكجور هايي حس مرا بيان كرديد وقتي كه با واقعيت ها مواجه ميشوم. با خودم ميگويم همين است ديگر...

Posted by: Fer at May 14, 2007 6:17 PM

كي بود ميگفت ما همان بهتر كه پشت كتابهايمان خوابمان ببرد ....

Posted by: baharenarenj at May 14, 2007 4:35 PM

سلام آقاي معروفي عزيز
سلام معلم گرامي
اشكالي نداره كه كلاستون جاي خالي براي يك شاگرد جديد رو نداره، من صبر ميكنم تا يه جاي خالي باز بشه و يا شايد از اون بهتر كلاس شما وسعت بيشتري پيدا بكنه، من همچنان مشتري پر و پا قرص شما ميمونم.
متن فوق العاده اي بود درست زماني كه چند روزي بود تو اين فكر بودم كه ديگه هيچ چيز تو اين ملك تعجب برانگيز نيست:
اصلا متعجب نشدم وقتي شنيدم: يه آقا پسر بسيجي بالاخره به جاي 4 سال بعد از 6 سال از دانشگاه در اومد و صاف رفت نشست پشت ميز مديريت عاملي يكي از مهمترين كارخانجات خودروسازي كشور.
اصلا شاخ در نياوردم وقتي شنيدم: مالك يك شركت پيمانكاري (تو بخون استثماري) تو عروسي پسر يكي از مديران همون شركت قبلي 10 سكه طلا كادو (نخوني رشوه كه آقاي مدير اصلا تو ملاء عام رشوه نميگيرند) داد.
اصلا برام غير قابل باور نبود وقتي شنيدم: دختر 9 ساله همسايه رو 5شنبه پيش جلو در مدرسه پيش چشمهاي متحير مادرش ربودند و فرداي اون روز يعني جمعه جسدش رو جلو در خونه پدر و مادرش گذاشتند، البته فراموش نكردن زنگ خونه رو بزنند تا مباد بوي تعفن جنازه خاطر ما انسانها رو ناراحت كنه، اين اتفاق به هيچ عنوان برام عجيب نبود چون من ميدونستم كه درست زماني كه دختر 9 ساله از جلوي دبستان ربوده شد و فريادهاي مادر رو كسي نشنيد ماموران محترم انتظامي درست يك كوچه بالاتر جلوي در دبيرستان دخترانه اي مشغول امر خطير مبارزه با بدحجابي بودند و قدرت بي مثال خود رو به نمايش گذاشته بودند.
از اينكه وقت شما رو گرفتم عذرخواهي ميكنم ببخشيد آقاي معروفي كاش هنوز هم توي دنياي ما خبرهايي وجود داشت كه آدم حيرت زده بشه.
من دردهامو گهگاه تو شتك خالي ميكنم،خوشحالم ميكني اگه يادم بدي كه چطور ميشه بهشون التيام داد.

Posted by: alireza at May 14, 2007 3:52 PM

هان!‌ به اين می‌گويند وليعهد خوب! می‌بينی وقتی خودت هستی، چقدر خوب می‌نويسی؟ وقتی حرف دل‌ات را می‌زنی و بی‌پيرايه می‌نويسی چقدر دل‌نشين است. مقصودم اين بود که فرق است بين کار و خود آدم. چيزهايی که برای زمانه می‌نويسی،‌ داستان نويسی است، رمان است، کار است. کار دل با کارِ کار فرق دارد. ندارد؟

خوش‌مان آمد. به شرط اين‌که دوباره از فردا وبلاگ‌ات نشود نسخه‌ی رونوشت راديو زمانه! در زمانه کار راديو زمانه را بکن، در وبلاگ‌ات، وبلاگ‌ات را بنويس! می‌خواهی دستور بدهيم چاکران درگاه برای‌ات لینکدونی جدا درست کنند؟ مگر همين اين سو و آن سوی متن اين کار را نمی‌کند؟ تو را سر جدت قسم، توی وبلاگ‌ خودت، خودت باش. توی زمانه، زمانه‌ای باش. می‌بينی نازک الملکوت هم سعی می‌کند شأن رياست‌اش را از شأن سيبستانی‌اش تفکيک کند. تو را به خدا اين ارض ملکوت را بی‌وليعهد نکن! بگذار يک گوشه بنشينيم ماست‌مان را بخوريم!

قبله‌ی خوشحال!

قبله ی عالم به سلامت
ما کی اوامر همايونی را سرمه ی چشم نکرديم ؟
وليعهد شادمان

Posted by: قبله‌ی عالم at May 14, 2007 3:33 PM
Post a comment









Remember personal info?