July 9, 2007

بوی کباب



کلاغه می‌ره پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! صبر کوچیک خدا چقدره؟»

قاضی می‌گه: «چهل سال.»
برمی‌گرده به آشیونه‌ش. همن وقت بوی کباب می‌شنفه. يه جايی زیر يه درخت، کسی داشته یه تیکه گوشت نذری کباب می‌کرده. کلاغه دو تا بال داشته، دو تای ديگه هم قرض می‌کنه، جست می‌زنه گوشت کبابی رو از تو منقل بلند می‌کنه می‌ندازه تو لونه‌ش. نگو یه تیکه آتيش هم چسبیده بوده به کباب.
کلاغه که از خوشحالی غش‌غش خنده‌هاش به آسمون بوده، جست می‌زنه که ببينه ديگه چی پيدا می‌کنه. يه هو می‌بينه آشیونه‌ش آتیش ‌گرفته و جوجه‌هاش کباب ‌شده‌ن.
برمی‌گرده پیش قاضی و می‌گه: «قاضی! مگه نگفتی صبر کوچیک خدا
چهل ساله؟ پس این چه بلایی بود که سر جوجه‌هام و سر آشيونه‌م اومد؟»
قاضی می‌گه: «اين مال حساب پدرت بود، مال خودت هنوز مونده!»

July 3, 2007

حق با توست




آره عزيزم!
مثل يک کودک تازه به دنيا آمده
فقط
يا می‌خندم
يا گريه می‌کنم
خب، اينجوری‌ام.