October 28, 2007

سفر زمستانی

                          
                             داستان منتشر نشده‌ای از مجموعه‌ی "و اين آلمانی‌ها"

1

ده سگ سورتمه‌ی مرد را می‌کشیدند و شش سگ سورتمه‌ی زن را. طوفان پیچ می‌خورد و دایره‌وار با برف و باد فرو می‌ریخت. روز کم آورده بودند و نفس‌هاشان را می‌شمردند که به کلبه برسند، اما طبیعت نیز همه‌ی تلاشش را می‌کرد تا راه را بر آنها سد کند و نگذارد برسند. زن گفت: «وای بر من!»

سگ‌ها سورتمه‌اش را برای چندمين بار بیراهه می‌کشیدند و در دشتی که جز برف و تیرک‌های راهنما چیزی دیده نمی‌شد مستانه می‌دویدند. لحظاتی بعد سورتمه‌ی مرد هم از پیچی بالا رفت و در طوفان سیاه ناگهانی با لایه‌ تازه‌ای از برف پیچان در آخرین نگاه زن در آن‌سوی شیب فرو رفت.

وقتی زن پشت سورتمه‌اش قرار گرفته بود، مرد برای چندمين بار تأکيد کرده بود: «حتا اگر روی زمين کشيده شدی سورتمه را رها نکن. وگرنه هیچ‌وقت به خانه نمی‌رسی.» و نگاهش را از توفان و کوه‌های سمت راست دزديده بود: «يادت باشد دست‌های تو زندگی توست. همه چيز را رها کن، اما دست‌هات را رها نکن.» و با دست چند بار زده بود روی زندگی.

زن محکم روی سورتمه ايستاده بود و به زندگی نگاه می‌کرد. منتظر مانده بود تا مرد برای آخرين بار دستش را بکوبد به دسته‌ی سورتمه و بگويد زندگی، بعد به طرف سورتمه‌اش برود که آن جلوتر به يک تيرک آهنی بسته شده بود. و سگ‌ها داشتند تيرک را از جا می‌کندند. بی‌قرار بودند، پا می‌کوبیدند، و خیال می‌کردند اگر طناب جلویی‌شان را بجوند، بال در می‌آورند و می‌توانند زوزه‌کشان در برف سینه کنند و بدوند و بدوند.

کجا؟
آنجا ايستگاه آخر بود، ته دنيا، و مرد به ياد نداشت که هرگز کسی جلوتر از اين ميدان رفته باشد. اسمش را گذاشته بودند دره‌ی جهنم. به آنجا که می‌رسيدند، ديگر توک روز ‌شکسته بود، هوا به تاريکی می‌افتاد، و بايد برمی‌گشتند. واقعاً که آخر دنيا بود؛ ميدانی وسيع که اينجا و آنجاش آهن سياه کاشته بودند برای جابجا کردن يا دور زدن سورتمه.

حالا چشم‌انداز زن برف بود. تابلو‌های راهنما کم‌کم بی‌رنگ و سپس محو شدند «دست‌هات...» دسته سورتمه را محکم‌تر چسبید و زبانش را به لب بالایی مالید. طوفان به وحشتش می‌انداخت.

صبح که از خانه راه افتادند هوا عالی بود. پانزده درجه زیر صفر، کمی آفتابی، و گاه که ابر آفتاب را می‌پوشاند، هزاران تاش رنگی درهم تابلویی می‌ساخت که آن را از آسمان آویخته بودند تا زن برای مرد دست تکان بدهد، با صدای بلند آواز بخواند و غریوش را در زوزه‌ی سگ‌ها رها کند. گاهی هم که مرد برمی‌گشت او را ببیند براش دست تکان می‌داد و به آسمان و کوه‌ها در سمت چپ اشاره می‌کرد.

سورتمه‌ی زن چند‌بار واژگون شده بود. یکی دو بار در جنگل‌های اول راه وقتی سگ‌های تازه‌نفس سورتمه را از دست‌اندازها می‌گذراندند تعادلش را از دست داد. یک بار هم در دشت‌های میان دو کوه؛ آن موقع روز که آفتاب از سمت چپ می‌تابید به راحتی سورتمه را به چنگ آورد و به آن چسبید و تمام راه را کیف کرد.

يک‌بار هم سورتمه را در دید‌رس مرد در ناچاری و ضعف رها کرده بود، و مرد با فریاد‌های پی‌ در پی‌اش و دویدن‌های بی‌سرانجام، یک‌جوری بالاخره سگ‌های مست او را به دام انداخته بود و سورتمه‌اش را در رکابش گذاشته بود.

 اما حالا همه‌چیز فرق داشت. هوا هر دم سیاه‌تر می‌شد. دانه‌های درشت برف همه‌ی دیدش را گرفته بود. و در سرش صداهای عجیب و غریب می‌پیچید. گاه حس می‌کرد صدای گرگ است، و گاه صدای پای خرسی سفید می‌‌شنید که درست پشت سرش نعره می‌کشد، پا بر زمين می‌کوبد.

شنیده بود که خرس‌های سفید تمام عمرشان آرزو می‌کنند که یک زن پیدا کنند تا از او کام بگیرند. و شنیده بود که وقتی یک خرس زنی گیرش بيفتد او را به پناهگاه خود می‌برد، پاهاش را در عسل فرو می‌کند، و بعد آنقدر کف پاهاش را لیس می‌زند تا زن بی‌هوش شود، بعد لباس‌هاش را جر می‌دهد، و ازش کام می‌گیرد. اما نفهمیده بود که بعد چه اتفاقی می‌افتد. و یادش آمد که کسی گفته بود: «پس خاک بر سر مردها!»

زن لبخند تلخی زد و به پشت سرش نگاه کرد. برف بود و رگه‌های نور در دل تاریکی می‌رقصید. چشم‌هاش را بست و با تمام وجود لرزید.

سگ‌ها سربالایی ملایمی را طی می‌کردند و توفان از سرعت‌شان می‌کاست، و هنوز به بالای تپه نرسیده بودند که موجی از برف و یخ آنها را پس زد. و بعد زندگی روی یخ سر ‌خورد و یک‌وری به راهش ادامه داد.

زن با چشم‌های بسته بر شیب یخ کشیده می‌شد، و در قعر دره‌ای سفید فرو می‌رفت که تا چشم کار می‌کرد سفید بود و برف. و جايی تيزی يخی پيشانی‌اش را سوزاند و گذشت. «دست‌هات...» همه‌ی نيروش را گذاشت توی دست‌هاش، و با سورتمه کشیده شد. بعد سگ‌ها رفتند روی برف نرم، و تا سینه فرو می‌رفتند. و همین از سرعت سورتمه می‌کاست. و همين به زن فرصت می‌داد که سورتمه را روی پا برگرداند.

آنوقت محکم سر جای خودش مستقر شد، ترمزها را در اختیار گرفت، و  به جلو چشم دوخت؛ هیچ چیز دیده نمی‌شد. حتماً سگ‌ها هم چیزی نمی‌دیدند. بو می‌کشیدند و سورتمه را می‌کشیدند. حتماً چیزی نمی‌دیدند وگرنه سردرگم نبودند.

برف و کولاک در رگه‌های تند نور شیار می‌انداخت، تابلوهای مسیر هم به زن جان تازه‌ای می‌داد که احساس کند دارد برمی‌گردد. خیال می‌کرد تنها راه نجات او دیدن تابلوهای مسیر است که به شکل ضربدرهای قرمز راه را نشان می‌دهند، به همین سادگی؛ دو تخته‌ی قرمز ضربدری بر سر چوبی بلند نگاه را به نگاه بعدی می‌رساند. در رگه‌های خاموش نور از کنار هر علامت که می‌گذشت یکبار به زندگی ضربدر می‌زد. و هرچه نزدیک‌تر می‌شد بیش‌تر احساس امنیت می‌کرد. و با تمام وجود فهميد چرا مرد تنها به سفر زمستانی می‌رفت و او را نمی‌‌برد. شاید به خاطر همین سختی‌ها یا شاید همیشه فکر می‌کرد این سفر، سفر مرگ است؛ سفر دست و نگاه و راه.

و مردی که شبیه مسیح بود هر روز صبح برایشان شیر گوزن می‌آورد. و به هر بهانه‌ای حرفی در می‌انداخت: «ديروز فهميدم که شما آمده‌ايد، خودم را رساندم.»

معلوم نبود خانه‌اش کجاست. از پشت کوه‌ها و برف‌ها می‌آمد. پوستینی از خرس قطبی تنش بود و معلوم نبود از کجا فهمیده که آنها آمده‌اند. پرسيد: «هلندی هستيد؟»

زن به انگليسی گفت: «آلمانی.»

«بايستی حدس می‌زدم.» و با نگاهش زن را میخ‌کوب ‌کرد.

مرد گفته بود: «عزیزم، روی سورتمه به هیچ‌چیز فکر نکن جز دست‌هات.»

زن گفته بود: «یا عیسی مسیح! داری مرا می‌ترسانی؟»

«مسیح قطبی یا خود حضرت مسیح؟»

«اوه! دارم جدی حرف می‌زنم. تو مرا می‌ترسانی؟»

«نه. دارم بهت اخطار می‌کنم! اگر دست‌هات رها شود سگ‌ها سورتمه را می‌کشند و راه خودشان را می‌روند. تو می‌مانی و طبیعت. فکرش را بکن توی آن تاریکی و کولاک کی می‌تواند تو را پیدا کند؟»

زن غلتی زده بود و خودش را از بغل مرد جدا کرده بود: «پس می‌مانم توی کلبه. منتظر تو.»

مرد خندیده بود و زن را به آغوش کشیده بود و صورتش را بوسیده بود. موهاش را که می‌داد بالا گفته بود: «جا زدی؟» و به گربه سیاه ایرانی‌شان نگاه کرده بود که بالای متکای زن برای خودش جایی دست و پا می‌کرد. بعد که صدای خرخر گربه بلند شد، مرد خندیده بود: «دلم می‌خواست يکبار همراهم بيايی و ببينی سفر مرگ و زندگی يعنی چی.»

«بهتر نيست بمانم توی خانه؟ مثل همیشه.»

«نه عزیزم. اینها را می‌گویم که بدانی اگر دست‌هات را رها نکنی، هر جا سگ‌هات بروند بالاخره برت می‌گردانند به خانه. سگ‌ها مثل من و تو راه را نمی‌بینند، علامت‌ها را هم نمی‌بینند. مسیر رفته را بو می‌کشند و برمی‌گردند و این همه‌ی زیبایی و هیجان ماجراست. بارها افتاده‌ام به تاریکی و کولاک. بارها زخمی برگشته‌ام. ولی برگشته‌ام. یک شب سگ‌هام ایستادند و دیگر نخواستند که بروند، کولاک وحشتناکی بود. روی یک صفّه‌ی یخ خودشان را گلوله کردند، سرشان را لای دست‌هاشان گذاشتند و خوابیدند. من هر چه فریاد می‌زدم نمی‌توانستم راه‌شان بيندازم. از خستگی خواب‌شان برده بود یا شاید هم  می‌دانستند که نباید به راه ادامه دهند. من پشت سورتمه منتظر ماندم تا ببینم چه می‌شود. آنقدر خسته بودم که دلم می‌خواست مثل سگ‌ها خودم را گلوله کنم و سرم را لای دست‌هام بگذارم و بخوابم. اين اميد که تو منتظرم هستی سر پا نگهم می‌داشت.»

زن گفت: «تو خوبی، تو خيلی خوبی.»

«فکر کنم سه ساعتی گذشت، از سرما در حال مرگ بودم. بعد که کولاک آرام‌ گرفت سگ‌ها راه افتادند. وقتی رسیدم تمام صورتم از سرما سوخته بود. رسیدم، آره. اما دو روز تمام خوابیدم.»

«این بلا اگر سر من بيايد می‌میرم.»

«وقتی سگ‌ها تو را از لابلای تاريکی و وهم برگردانند، راه خانه را ياد می‌گيری.»

زن گفت: «نمی‌خواهم نگاهم به زندگی عوض شود. من تاب سرما و تاريکی را ندارم.» و خودش را بیش‌تر به مرد چسباند و دست‌هاش را به تن مرد سراند: «تو خوبی، خيلی خوبی.»

آنقدر از اين در و آن در حرف زدند که زن نفهمید کی خوابش برده است. صبح با صدای مردی که شبيه مسيح بود از خواب بیدار شد. شیر گوزن آورده بود و داشت با آن صدای رگه‌دار غم‌زده‌اش با مرد حرف می‌زد.

زن سراسیمه از رختخواب بیرون آمد. جلو آینه خودش را به تندی مرتب کرد و با همان لباس خواب گربه را از روی صندلی بغل زد و رفت جلو در. به انگلیسی گفت: «چه خبر شده؟»

شوهرش دست انداخت به شانه‌اش، او را به خود کشيد. و صورتش را بوسید.

مردی که شبيه مسيح بود با صدای محزونی گفت: «صبح بخیر خانم. سورتمه‌رانی ديروز خوب بود؟»

زن سرش را به شانه‌ی شوهرش تکیه داد و گفت: «سخت نيست. هميشه می‌ترسيدم، ولی همه چيز اين سفر مبهوتم می‌کند.» و بعد يک قدم جلوتر رفت و گفت: «بیایید تو با هم قهوه بنوشیم.» و به طرف اجاق رفت: «الآن درست می‌کنم.»

شوهرش گفت: «برای من هم درست کن!»

زن همین‌جور که گربه توی بغلش بود به قهوه درست کردن مشغول شد. طرح اندامش از زیر لباس خواب اغواکننده بود. چرخشی به موهای بلوندش داد و با لبخند به شوهرش گفت: «خیلی بدی.»

مرد گفت: «نگاهش کن! مثل خرس قطبی‌ نيست؟»

مردی که شبیه مسیح بود نمی‌دانست آنها چه می‌گویند. زن حرف مرد را بريد و به انگلیسی پرسید: «شما اینجاها زندگی می‌کنید؟» و او سر تکان داد.

«زن و بچه هم دارید؟»

«نه. من تنها زندگی می‌کنم.» و جوری سرتاپای زن را با چشم‌هاش ليس زده بود که مرد رنجیده بود.

«نمی‌ترسید؟»

«از چی؟»

زن گفت: «از گرگ، خرس یا هرچیز خطرناک دیگر.»

وقتی قهوه آماده شد، زن سه فنجان پر کرد و همانجور که گربه سیاهش را بغل زده بود گفت: «شنیده‌ام این اطراف پر از خرس است.»

مردی که پوستينی از خرس تنش بود، دست‌هاش را به تنش کشيد و خنديد: «خرس؟ چرا بايد از خرس بترسم؟»

توفان بیداد می‌کرد و زن محکم به سورتمه چسبیده بود. از کنار هر تیرک که می‌گذشت به زندگی یکبار ضربدر می‌زد. ناگهان روی یکی از علامت‌ها شال‌گردن شوهرش را دید که در باد پرپر می‌زد. پیچیده شده به ضربدرها چنان پرپر می‌زد که قلب زن می‌لرزید. با هم آن را خریده بودند، و دو سرش را که به هم نزدیک می‌کردند، همدیگر را ‌می‌بوسیدند، و باز زن شال را باز می‌کرد. بار آخر که دو سر شال را به هم نزدیک کردند، زن به سبک اسکیموها، بینی‌اش را مالید به بینی مرد.

فریادزنان فرمان ايست داد، و پاهاش را محکم روی ترمز گذاشت. کمی جلوتر، سگ‌ها ایستادند و سورتمه میخکوب شد. زن چنگک ایمنی را نیز در یخ فرو کرد و چند بار پا کوبید که سورتمه محکم بماند. سگ‌ها نشستند و له‌له‌زنان منتظر فرمان حرکت شدند تا دوباره بدوند.

زن آرام گفت: «ايست.»

سگ‌ها آرام بودند، نشسته، له‌له می‌زدند و لابد بخار دهن‌شان ابر می‌شد که برف بیش‌تری ببارد. زن از سورتمه پايين آمد و به طرف شال‌گردن رفت، آن را باز کرد، بویید، آن را به گردنش آویخت، و بعد به طرف سورتمه‌اش برگشت. اما سورتمه‌ای در کار نبود.

تنها صدای پیچان توفان بود که دانه‌های درشت برف را می‌رقصاند. از کوهای سمت راست صدای غریبی می‌آمد که ته دل زن را خالی می‌کرد. گفت: «عجب مصیبتی!» شال‌گردن را دوباره بو کرد و به تیرک‌های راهنما چشم دوخت. چیزی دیده می‌شد و نمی‌شد، و آسمان یک‌سر برف بود و زمین برف بود و بوی برف تا قیامت ادامه داشت.

 

2
مرد به یک سه‌راهی رسیده بود و با اين‌که پا بر ترمز داشت و آرام می‌راند، نمی‌دانست چرا زن به او نمی‌رسد. جایی در کنار یک تیرک فرمان ایست داد. ترمزها را کشید، چنگک ایمنی را در یخ فرو کرد و چند بار با پا کوبید تا سفت شود، بعد کلاه قرمزش را از سر برداشت و به یک ضربدر آویخت. برگشت و به پشت سر نگاه کرد، هیچ خبری نبود. پشت سورتمه‌اش قرار گرفت و باز راند، آرام می‌راند تا زن به او برسد. نزدیک جنگل چراغ‌قوه سربندش را روشن کرد و به يک ضربدر آویخت. گوش‌هاش یخ کرده بود و از چشم‌هاش اشک می‌آمد و روی گونه‌اش يخ می‌بست.

باز راند و قدری جلوتر فرمان ایست داد. در کیسه‌ی سورتمه‌اش دنبال چیز چشم‌گیری گشت که قابل آویختن باشد، چیزی نیافت. کاپشن قرمز و آبی‌اش را از تن درآورد و به یک ضربدر دیگر آویخت. سعی می‌کرد هر جا نشانه‌ای بگذارد تا زن راه را پیدا کند. وحشتی بالاتر از سرما به اندامش رعشه انداخته بود. دلش می‌خواست برود لای تن سگ‌ها وول بخورد و خود را در گرمای آنها گم کند.

نکند سورتمه‌اش را از دست داده باشد؟ گفت: «عجب مصیبتی!» خواست تمام راه را برگردد. فکر کرد حتماً به راه دیگری رفته وگرنه به خانه می‌رسید. نمی‌دانست چه کند. سرگردان بود. پاش را از روی ترمز برداشت و فريادزنان راند و سگ‌ها در شیب و فراز جنگل دویدند، و برف تند می‌بارید.

وقتی به کلبه رسید همه جا تاریک بود. همه‌ی چراغ‌ها را روشن کرد و اطراف را پایید. هیچ صدایی نمی‌آمد. سگ‌ها آرام بودند و با زوزه‌های ریز‌ریز روی برف غلت می‌زدند.

مرد به طرف سگ‌ها دوید، حتم داشت که اتفاقی برای زنش افتاده و جایی زندگی از دستش رها شده است. بعد ناگهان چشمش به شش سگ زنش افتاد که با سورتمه‌ی در هم شکسته برمی‌گشتند. به سرعت آنها را زنجیر کرد و سورتمه‌ی خودش را راه انداخت.

فریاد می‌زد و پا می‌کوبید. سگ‌ها خسته بودند و کند می‌رفتند. او فریاد می‌کشید و هر چه می‌کرد نمی‌توانست سورتمه را به پرواز در آورد، برخلاف صبح که هر چه تلاش می‌کرد آرام‌تر بدوند و پاش مدام روی ترمز بود، حالا فقط غریو می‌کشید و می‌لرزید.

سگ‌ها بی‌جان بودند، خسته و گرسنه. و چه بسا که جایی در طوفان سرشان را لای دست‌هاشان می‌گذاشتند و به خواب مرگ می‌رفتند. اسم تک‌تک آنها را می‌گفت و بهشان التماس می‌کرد، قربان صدقه‌شان می‌رفت، احساس می‌کرد پوست پلک‌هاش ترک خورده‌اند.

تاریکی جنگل را که طی کرد و به دشت افتاد. دیگر نه کوهی دیده می‌شد، نه آسمانی. تاریک روشن بارش برف چیزی را نشان نمی‌داد. چشم‌هاش را دراند و باز راند و باز فریاد کشید. کاپشنش را بر یکی از تیرک‌ها دید و گذشت و باز فریاد کشید و زنش را صدا کرد. چراغ‌قوه‌ی سربندش را دید و گذشت. کلاهش را دید و گذشت و باز پا کوبيد و زنش را صدا کرد. دهنش کف می‌کرد و دور لب‌هاش می‌ماسید. بعد به سه‌راهی رسید. همان‌جایی که شال‌گردن را آویخته بود. باید همین‌ جاها باشد. به هر چهارطرف زنش را صدا زد. طوفان صداش را می‌خورد و به سادگی محو می‌کرد. جایی فرمان ایست داد، و سگ‌ها را برگرداند و این‌بار از مسیر دیگر سه‌راهی راند.

تند ‌راند و فکر ‌کرد اگر کند می‌راند شايد اتفاقی اينجا می‌ديدش، کند ‌راند و خيال ‌کرد اگر تند می‌راند او را پيدا می‌کرد. عقلش داشت از کار می‌افتاد. از ناتوانی خود ديوانه شده بود.

سگ‌ها برف‌های کنار جاده را لف‌لف به پوزه می‌کشیدند که کمی خنک شوند. بريده بودند. راه را نمی‌شناختند و نمی‌رفتند. بعد به خیابانی پهن افتادند که یخ زیر برف چغر شده بود و پنجه‌هاشان می‌لرزید و تعادل‌شان به هم می‌ریخت. بی‌فایده بود، این راه به جهنم می‌رفت.

دوباره برگشت، به سه‌راهی رسید و از آنجا مسیر خانه را پیش گرفت. حالا سگ‌ها لنگ‌لنگان می‌رفتند. تمام قوایش را جمع کرد و زنش را صدا کرد. صداش می‌لرزید. گفت: «عجب مصیبتی!» و اصلاً نفهمید کی به خانه رسید. برخلاف همیشه سگ‌ها را به لانه‌هاشان زنجیر نکرد. احساس می‌کرد عقلش را از دست داده است. می‌لرزید، ناله می‌کرد، و سرفه‌های پی در پی امانش را بریده بود. خودش را به خانه کشاند و همانجور با لباس کف اتاق افتاد. هیچ نیرویی نداشت و جادوی خواب رگ و پی‌اش را سست کرده بود. گرمای داخل خانه او را در خواب محو کرد.

صبح که خورشید دمید، برف دست از باریدن کشیده بود و مرد هنوز خواب بود. گربه سیاه ایرانی لب هره‌ی پنجره به راه نگاه می‌کرد یا شاید به سگ‌ها که در طناب‌شان دور هم پیچیده بودند. مرد به سختی چشمش را باز کرد و بست. هنوز نمی‌دانست چه بلايی سرش آمده است.    

 

October 27, 2007

تکرار خوشبختی



نی لبک خريده‌ام
نمی‌دانم باهاش چکار کنم
!

يک قلم درشت هم دارم،
با کلی خرت و پرت
ديگر.
يک گلوله نخ کاموا هم دارم
نمی‌دانم باهاش چکار کنم
!

شب‌ها در پارک
راه می‌روم
و به عکس ماه در آب - اگر باشد - سلام می‌کنم
.

تاريکی از سوت می‌ترسد
.
سوت می‌زنم
         و خوشبختم.

October 18, 2007

سکوت

                                                         به ياد و احترام زنده‌ياد، شيوا بنی‌فاطمی

هميشه دلم می‌خواسته در باره‌ی سکوت حرف بزنم.
سکوت، همان که بر زندگی آدمی حاکم است، مثل ماری چمبره زده روی کول زندگی، و خيره نگاه می‌کند.
سکوت، همان که در موسيقی اگر نباشد، کمر ساز می‌شکند. پرده‌ها دريده می‌شود. بشر از کره‌ی زمين کوچ می‌کند. و صدای خدا هم در می‌آيد.
سکوت، همان که هست، و تو خيال می‌کنی که نيست، و گاهی نيست و تو فکر می‌کنی که هست. وقتی نيست صداهای عوضی آدم را عاصی می‌کند، وقتی هست صداش چنان تو را می‌بلعد که انگار در قعر اقيانوس از خواب پريده‌ای و نمی‌دانی کدام سو را بگيری تا به زندگی بازگردی. همه‌ی راه‌ها به نيستی ختم می‌شود، و همه‌ی توان تو دست و پا می‌زند تا بر هراس خود سوار شوی و تصور کنی که زنده مانده‌ای.
بارها به نبودن فکر کرده‌ام، و بی‌آنکه ياد زندگی باشم، بی‌اختيار به بودن ادامه داده‌ام. و بارها به زندگی فکر کرده‌ام، و ناچار با مرگ راه رفته‌ام، غذا خورده‌ام، حرف زده‌ام، عکس يادگاری گرفته‌ام، و خوابيده‌ام، بی‌آنکه به نبودن انديشيده باشم.
نبودن، سکوتِ بودن است. ايستگاه آخر زندگی. اما هيچ نسبتی با آن ندارد، باهاش فاميل نيست، از جنسی ديگر است، بيگانه‌ای که بی‌وقت در خانه‌ات را می‌زند، و پيش از آنکه عدد بعدی را بشمری نفس قبلی‌ات را بريده است.
صبح‌ها که بيدار می‌شوم، گذشته‌هام خواب آشفته‌ای بيش نبوده، و شب‌ها که می‌خوابم، آينده‌ام صبحی آشفته است از پس خوابی آرام.
در خواب، جهانم سنجيده و به‌اندازه و بی‌مرز و مطلوب من است، و خوب می‌دانم که عمر کوتاه خوابم مثل زندگی يک پروانه زود تمام می‌شود، و ناچار بايد به زندگی برگردم و باز در اين آشفته بازار به مرگ فکر کنم، به زندگی، به بودن يا نبودن.
اصلاً چه فرقی می‌کند؟ بال پروانه باز باشد يا بسته، چه فرقی می‌کند؟ فقط اين اهميت دارد که بدانم يک پروانه در طول عمر کوتاه خويش چند بار بال‌هاش را از هم می‌گشايد و می‌بندد. و نيز بدانم سکوت موسيقی عميق‌تر است يا سکوت بال پروانه؟
اين مهم است. واقعاً مهم است. به اندازه‌ی راه رفتن تو، يا خواب ديدن من. کاش می‌دانستی چقدر راه رفتنت را دوست دارم. آنقدر که جايی دور از چشم تو، پشت پنجره‌ی مه‌گرفته‌ای می‌نشينم، شيشه را به اندازه‌ی کف دستم پاک می‌کنم، و جرعه جرعه راه رفتنت را می‌نوشم.

October 14, 2007

داستان وجود


شخصی به‌نام گوماتا گفت: «نه ماده وجود دارد، نه روح، نه خودِ وجود. همه چيز در حال حرکت است، و همه‌ی امور در حالِ شدن.»

اما داستان از اين قرار است: «هم ماده وجود دارد، هم روح، و هم خودِ وجود. تنها يک چيز وجود ندارد که اسمش تاگوما است. من هم نمی‌دانم اين تاگوما چيست يا کيست، ولی وجود ندارد. جايی هم نديده و نخوانده‌ام که به وجود آن گواهی داده باشند. به جای آن ماده و روح و خودِ وجود، وجود دارند، و همين نشان می‌دهد که همه چيز در حال حرکت است، و همه‌ی امور در حال شدن.
و اين يعنی به فعل درآمدن داستان. و داستان با جوهر و خون و اشک نوشته می‌شود.»
همين.

October 7, 2007

طویله‌ی مذاکره

                                  باز هم يک تکه از "پتک آهنين"؛  هوشا ناصری:

بیا کوچولو. بیا اینجا بگیر بشین تا بهت بگم که بوسک چرا بوسک شد، و من، چرا من شدم. ببینم، خرمای بم نیاوردی بخوریم؟ [نه.] خب عیبی نداره.

بله کوچولو.

یه روز داشتم زیر سایه استراحت می‌کردم، دیدم یه ابَرچپشت که شاخاش اندازه‌ی شاخ گوزن بود اومد و به من گفت: «من اگه قول بدم که از شاخ‌هام جز مقاصد صلح‌آمیز استفاده نکنم، تو می‌ری شاخای خودتو بشکنی؟»

گفتم: «نخیر قربان!»

گفت: «چرا؟»

گفتم: «یا باید شاخای هر دوتامون شکسته بشه، و یا باید هر دومون شاخدار باقی بمونیم.»

چهار ماه گذشت. دیدم ابَرچپشت یه پیشنهاد دیگه ارائه داد.

گفت: «پس بیا یه قرارداد امضا کنیم که تو از این به بعد، شاخای خودتو بزرگ‌تر از این که هست نکنی، و من هم شاخ‌هامو در همین حد متوقف می‌کنم.»

گفتم: «نَع ع ع ع، من مغز خر نخوردم که بیام این پیشنهاد نابرابر تو رو بپذیرم دوست عزیز. تو الآن شاخات از من بزرگ‌تره و در زمان نامناسب داری این پیشنهاد رو به من ارائه می‌دی.

گفتم یا باید شاخای تو بریده بشه تا حد شاخای من، یا باید شاخای من بره بالا تا حد شاخای تو! ـ در چنین شرایطی، من و تو قرارداد منع رشد شاخ‌ها رو امضا می‌کنیم.»

یادمه داد زد: «نه آآقاااا! این بزرگی شاخ مربوط به گذشته است. و درثانی، بریدن شاخ عملی بغایت دردناکه!» و از این‌گونه بهونه‌های بنی اسرائیی.

گذشت کوچولو. یک سال گذشت و

تا اینکه یه روز من شخصاً بلند شدم و رفتم به سازمان ملل گوسفندان.

خلاصه. رفتم اونجا و گفتم: «بَع ع ع ع ع ع !

یا باید همه‌ی چپشت‌ها شاخ‌هاشون شکسته بشه، و یا همه باید شاخدار باقی بمونن! به خدای علف‌آفرین سوگند! ـ زمانی فرا می‌رسه که شرایط ویژه و استثنایی بر این کره‌ی زمین حاکم می‌شه. شرایط قحطسالی و فقدان آب، بلاهای غیر قابل پیش‌بینی، سرد شدن خورشید و یخبندان‌های طاقت‌فرسا!

در چنین موقعیت مرگباری ای گوسفندان! یقین بدانید که فرمانروای مطلق جانداران، نه عقل و نه منطق، که پادشاه غریزه است و نبرد برای بقاست.

و در چنین بن‌بست هولناکی، این است فرمان غریزه:

[بکُش

تا زنده بمانی!]

بله.

 

در چنین شرایطی، اولین گوسفندی که قربانی می‌شه، نه اون ابَرچپشت شاخداری که اونجا نشسته، بلکه آن گوسفند بی شاخ و بی آزار سویسی و بلژیکیه، که تمدن را نه در شاخ‌های بزرگ، که در مغزهای بزرگ می‌بینند.

خدا وکیلی من که تا به‌حال حتا برای یکبار ندیدم، که مثلاً گوسفند دانمارکی و یا سوئدی بیاد وحشیانه وارد مزرعه‌ی گوسفندای دیگه بشه. ولی قلدرمنشی و وحشیگری اون ابَرچپشت را بارها و بارها شاهد بوده‌ام.

این تهدیده که باعث می‌شه سلاح دفاعی چون شاخ بر کله روییده بشه ای گوسفندان! اگر منبع تهدید خشکیده بشه، اصلاً خود طبیعت شاخ رو از کله حذف می‌کنه. امروزه اگه از تمامی گوسفندان دنیا سؤال بشه، که وحشی‌ترین گوسفندی که کره‌ی زمین رو تهدید می‌کنه کیه؟

همه‌ی سُم‌ها به سوی ابَرچپشت نشانه خواهد رفت.

بروید حضار محترم! ـ بروید از گوسفند آفریقایی سؤال کنید.

بروید از قوچ‌های آمریکای لاتین بپرسید.

بروید با بره‌های آسیا مصاحبه کنید. بدون شک اکثریت آنان به شما خواهند گفت،که کدام چپشت به اسهال فرهنگی دچار شده، و زندگی و سلامت گوسفندای دیگه رو تهدید می‌کنه.

و من خدا سرشاهده در حیرتم! که این ابَرچپشت، برای یکبار هم که شده

 ننشسته از خودش سؤال کنه که چرا

تا بدین حد

مورد نفرت همگانی واقع شده.

این خفت‌آوره ای گوسفندان!

برای سازمان ملل، این خفت‌آوره که حقیقتی بدین وضوح رو نبینه!

این خفت‌باره برای این سازمان جهانی، که به بز اتيوپی بگه تو شاخ نداشته باش، و در همان حال به وضوح ببینه که این ابَرچپشت، نه تنها به شاخ‌های طبیعی بسنده نمی‌کنه، بلکه طویله‌اش را پر از شاخ‌های خطرناک و مصنوعی کرده!

من هم طرفدار صلحی پایدار برای همه‌ی گوسفندانم حضار محترم. و برای رسیدن به این صلح پایدار، خلع سلاح بدون قید و شرط همه‌ی چپشت‌ها را پیشنهاد می‌کنم. اگر سازمان ملل حقیقتی بدین آشکار را نبینه، باید با کمال تأسف بگم که روی چنین سازمانی باید شاشید، و به عنوان اعتراض، بنده همین‌جا طویله‌ی مذاکره را ترک می‌کنم.

October 3, 2007

جنون و نبوغ

از هوشنگ ناصری گفتم و کتابش که تازه درآمده. راستش هوشنگ ناصری کشف من است. مثل گل کوچولويی که نازکانه جايی دور از خاک برآمده بود  و برای دلش می‌نوشت.
دلم می‌خواهد "پتک آهنين" را به شما معرفی کنم. مدت مديدی بود کتابی به اين توان نخوانده بودم. تنهايی، عصيان، بلوغ، و صداقت در اين کتاب قد می‌کشد. يک خودزندگينامه و افشای درون و رمان مدرن است که صادقانه و در نهايت جنون سروده شده. بايد آن را خواند.
  

تکه‌ای از "پتک آهنين"

«ببین شعله، من می‌خوام به خودم شهامت بدم و یک احساس گزنده رو با تو در میون بذارم. احساسی که هرگز تا به حال بهت نگفته بودم.

شعله، من انسانی نیستم که بتونم با وجدان خودم در بیفتم. با هر خدا و دیوی در خواهم افتاد، اما با وجدان خودم هرگز. من فقط یک گوهر زیبا در درون خود می‌بینم، و اون هم اسمش صداقته. و فکر می‌کنم اگه این گوهر از نهادم زدوده بشه، تمامی شعرام اون جاذبه و غنای خودشو از دست می‌ده و آثارم طبل تو خالی و چندش‌آور از کار درمیاد. تا به حال هر زخمی هم که در زندگی خوردم، نه از جانب صداقت، که از طرف ریاکاری بوده.

اینها رو به این‌خاطر دارم می‌گم که نشون بدم که چرا تا بدین حد، من روی واژه‌ی صداقت حساس شده‌ام. بگذریم.

شعله

من احساس گناه می‌کنم دوست من.

و چقدر هم سعی کردم که با ابزار توجیه به نحوی بتونم با وجدانم کنار بیام. اما نشد. مثلی هست که می‌گن: در سکوت، صدای وجدان به وضوح شنیده می‌شه. شعله‌ی عزیز، من فکر می‌کنم رابطه‌ی پنهانی من با تو در غیاب آقای سلطانی، کاری بس موذیانه و ضد اخلاقیه که اصلاً با ذات و جوهر من سازگاری نداره. هر چه نباشه این مرد پدر خونده‌ی من محسوب می‌شه و منو بزرگ کرده. نه تنها آقای سلطانی، که حتا من با دوست و دشمنم این چیزها رو جایز نمی‌دونم. من یا نباید با همسر دوستم عشقبازی کنم، و یا که اگه کردم، باید صادقانه این موضوع رو با دوستم در میون بذارم. تنها در این صورته که یک عمل موذیانه، با اندک صداقتی به زیبایی ناب تبدیل می‌شه.

نزدیک به هشتاد درصد از زنان انگلیس، در غیاب شوهرشون با مردای دیگه رابطه‌ی جنسی برقرار کردند. این نظرسنجی در بین مردها شصت و پنج درصد اعلام شده. این نشون می‌ده که جامعه‌ آزاد شده، اما آزاده نشده.»

«پس بنابراین هر دوی ما گناهکاریم.»

و تکه‌ای ديگر:

گفتم: «بابا، مُرگ چرا آب می‌کوره، اینطوری سرش بالا می‌کنه؟»

«شکر خدا می‌کنه بابا جان، شکر خدا می‌کنه.»

«آب می‌کاام.»

و خش‌خش ساقه‌های خشک در جمجمه‌ام می‌پیچید و چکه‌های روغن از سر و روی پدرم سرازیر می‌شد. کودکانه به دنبالم می‌آمد، با انگشتان کوچکش خوشه را بر می‌داشت: «آ! یکی پیدا کَدَم.» و نازکانه توی کیسه می‌انداخت.

«آفرین بابا جان! جمع کن.»

«آآآآب.»

«حالا بذار این کارمون تموم بشه بعد.»

خیره شدم بر گل کوچک، و سعی کردم گونه و انگشت پسر کوچولويم را در گور مجسم کنم.

«آب می‌کاااااااام!»

گفتم: «باشه بابا جان الآن می‌ریم.»

باد، کتاب هزارتوی تنهایی را ورق زد، و با طنین گریه به عقب نگریستم.

گفتم: «چته چرا گریه می‌کنی؟»

«عِع ع ع ع ع آب می‌کاااااااام....»

دستش را گرفتم و پای کوچولوش بر خاک کشیده شد: «بیا بریم!»

درِ مشک باز شد و با عجله مقداری آب در لیوان ریختم. کوچولو دستش را به طرف لیوان دراز کرد. مردی از دور فریاد کشید: «هااااای!» و سیلی محکم بر دهان پدرم وارد شد.

لیوان پرت شد به روی خاک و عرق و آب بینی پدرم بر صورتم پاشيده شد.

«این آب مال شما نیست!»

آب بینی‌ام را بالا کشیدم و همایون مرا از گور جدا کرد: «بلند شو بسه دیگه. بلند شو خودتو ناراحت نکن.»

 

«آه همايون.

من اين نجوای باد کيهان و اين موسيقی حزن رو چطوری تحمل کنم. آآی مسافران! مسافران،

مرگ خواهد آمد!

مرگ خواهد آمد و الاهه‌ی باد

                                   ما را خواهد برد.

بلور شويد مسافران!

بلور شويد!»

 

و تکه‌ای ديگر:


آدم اگه شطرنج بازی می‌کنه، باید به قانون بازی احترام بذاره. نه تنها به قانون بازی، بلکه باید با سپاس و زیبایی به رقیبش خیره بشه. و قادر باشه در حین نبرد، اون موسیقی کیهانی که در فضا منتشر می‌شه بشنوه. و من جانوری رو دیدم که در غیبت من سریع مهره‌ها رو جابجا کرد، تا من بیام و با حیرت براین جهالت خیره بشم.

گفتم: «بلند شو!»

گفت: «بریم سیگار بخریم؟»

«آره بلند شو!»

بلند شد. در را باز کردم و گفتم: «بیرون!»

گفتم: «حالا برو مثل تپاله خودتو بنداز پای گلبوته‌ها، تا بعد بتونی مثل یک شاخه گل رُز وارد معبد من بشی.»

«هُل نده مردکه‌ی روانی چکار داری می‌کنی؟!»

گفتم: «آره من روانی‌ام و رفتار آدم روانی غیر قابل پیش‌بینیه.»

نوشتم: «محاله شما بتونید به این زودی منو بشناسید.»

عظمت‌های این کوتوله در عمق خوابیده و شما روی همان لایه‌ی نخستین و فریبنده دارید موج‌سواری می‌کنید. حال آن‌که من مثل پیاز می‌مونم. لایه در لایه و بُعد در بُعد.

 

جهانی سحرآمیز

جمجمه‌ای به زیر اختران

پچ‌پچی رازناک در تاریکی...