November 20, 2007

تکه‌ای از يک داستان


گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را روشن کرد. چشم‌اندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به لب‌های غنچه شده‌اش برد تا  ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
«از خودتان بپرسيد!»
«من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد، جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمی‌دانم سر چی می‌خواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.»
خنديدم. و او ادامه داد: «من داشتم از نرده‌ی کنار اسکله می‌پريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!» به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!

@ November 20, 2007 2:20 AM | TrackBack
Comments

صدایم کن به وسعت همه ی لحظه هایی که بی تو ماندم بی تو مردم
نگاهم کن به اندازه ی اندوه لحظه های غریب دلتنگی...

Posted by: نازی at August 27, 2008 3:28 PM

من ميگم تكه اي از واقعيت نه داستان

خيلي عالي بود
موفق باشيد

Posted by: محمود اکبری at January 21, 2008 7:05 PM

سلام استاد!
تو رو خدا!
قسمت میدم کمکم کنی!
اگه کسی بدزدتت چی کار باید کنی؟
اگه کسی بخواد نوشته هامو بگیره...
من گیج شدم....
منو دارن محو میکنن....
خداااااااا...
استاد بیا پیشم... زندگیم داره نابود میشه استادم....

Posted by: متی at December 18, 2007 11:31 PM

زن بودن يعني دعوا كردن قهر كردن ناز كردن و مرد را به اوج رساندن

Posted by: احمد.ملکیان. at December 16, 2007 9:38 AM

چشمهايش


دو استخوان پا و اسكلت بالا تنه با پوست و يك سانتي متر گوشت كه رويش كشيده شده بود، تمام وجود او را تشكيل مي داد كه روبروي من ايستاده بود. فرق كرده بود. چشمهاش مثل هميشه نبود گود افتاده بود با اين كه فقط يك سال از هم دور بوديم به سختي شناختمش صورتش كبود شده بود و موهاي كنار گوشش به سفيدي مي زد .آرام دستهاش و روي شانه ام گذاشت و صدام زد.قطار چند دقيقه اي تأخير داشت، كلافه شده بودم ولي با ديدن صورتش همه چيز از يادم رفت.
پوست سرم مي كشيد وگنگ شده بودم . سلام كرد.جواب دادم اما چيز ديگه اي نگفت.
نگاهش مي لرزيد چند لحظه اي مات به هم نگاه كرديم .گفتم خوش اومدي لبخندي ساختگي زد و گفت : بريم؟
از كنار دو خط موازي راه آهن راه افتاديم ، وارد سالن شديم از آبخوري ايستگاه راه آهن يك ليوان آب گرفتم و سر كشيدم آنقدرسريع كه ازكنار لبم به داخل پيراهنم ريخت و من سرماي آب را بيشتر حس كردم و گرماي تنم را بيشتر.
دكمه ي پيراهنم را باز كردم تا خنك شوم اما مگه مي شد؟ مي سوختم درونم زغال سنگ ريخته بودند و از گوشم دود بيرون مي زد.
يك نفر با دو انگشت به شقيقه هايم فشار مي آورد، منگ شده بودم پاهام سنگيني مي- كرد كفشم تنگ شده بود و پامو مي زد. گرم بودم. به هيچ فكر مي كردم فقط مي خواستم هر چه زودتر به خانه برسيم راه افتاديم.
بدون توجه به مسافران از ايستگاه خارج شديم در تام طول راه دستش توي دستم بود نازك و استخواني ، سرد.انگاردستكشي بدون آنكه دستي درونش باشد در دست داشتم نه خوني و نه حسي سرد سرد.
كنار خيابان ايستاديم . اما اون روز انگار هيچ اتومبيلي از آن خيابان نمي گذشت.دستمو كشيد و به پياده رو رفتيم گفت مي خوام كمي قدم بزنم ، ببينم چقدر اينجا عوض شده.
اما در طول مسير نه به مغازه ها توجه داشت نه به من نگاه مي كرد .
تقريبا به خانه نزديك شده بوديم . نگاهش كردم ابتدا متوجه نشد .
دستشو فشردم، حس نمي كرد .با دو دست بازوهاشو گرفتم به چشمهاش نگاه كردم . فرق كرده بود . ايستاد نگاهم نمي كرد دستمو زير چونش گرفتم سرشو بالا گرفت گردنبند صليبش پيدا بود با زنجير كوتاه و نقره اي؛ سكوت بينمان بود. من حرف نمي زدم و فقط مات نگاهش مي كردم و اون هم نگاه مي كرد فقط سكوت بود و بي صدايي بينمان حرف مي زد .
لبهاش مي لرزيد و هر لحظه منتظر بهانه اي بود تا اشكهايش سرازير شود .اما انگار چشمهاش خشك شده بود ، سياه و بي برق ، مات و لرزان؛ گلوم سنگيي مي كرد خورشيد محكم مي تابيد، باد گرمي مي وزيد و سكوت همه جا جاري بود ، به زمين نگاه مي كرد عرق مي ريخت وگفت: سردمه. بغلش كردم .محكم ومحكم تر به اندازه ي يك سال در آغوشش كشيدم .بغضم تركيد بي هيچ توجهي به ديگران گريه مي كردم و محكم تر در آغوشم مي كشيدمش.
ازهم جدا شديم به چشمهاش نگاه كردم برق مي زد ولي هنوز ساكت بود . اشك مي ريختم ، پيشانيش را بوسيدم گرم بود عرق مي ريخت خيش خيش اما سرد و يخ .
دستايش را بوسيدم و دوباره در آغوشش كشيدم ، بغلش كردم به اندازه ي يك سال محكم و محكم تر.


Posted by: محمد جاویدان at December 15, 2007 7:00 PM

...

نه توان شناخت بود
و نه گفتاري به كلام
كه تفسير كند
تمام آنچه را در نگاه نمي گنجد
رهايش كردم
تا شايد راهي را باز يابم
تا او را به من باز بنمايد
رهايش كردم
و هيچ
هيچ باز نيفتم در اين رهايي
چهره پردازي شدم
به نقش هزاران تنديس لبخند
شايد باز يابم
هر آنچه را پس نهاده بودم
هزاران هزار تنديس لبخند
و هيچ باز نيافتن
هزاره اي گذشت
و هزاره اي در پس
به جست و جوي گمگشته اي
بي هيچ نشاني
در آغاز هزاره ي سوم
به رويا باز يافتمش
بي لبخند
بي نگاه
بي حضور
آغاز كرد
:
باز يافتي آن چه را مي خواستي؟
- نه
شناخت را راهي بود؟
- نه
لبخند زد
:
تنديس من
زن از براي عشق است نه شناخت
و رفت
بعد از آن ديگر هيچ تنديسي به لبخند سر بر نياورد

زن و اين همه احساس


Posted by: ترنج at December 13, 2007 2:00 PM

گفتم عباس معروفي زن رو بهتر از خودش ميشناسه
آيدا رو
سورمه رو
نوشا رو
زن روي قلمدان رو ! زن روي قلمدان! حقيقي ترين زني كه ديدم!
و همه اونايي كه توي جزيره آبي تر بودن!

چه حس آشنايي با شماست
چه خوب مينويسيد
بر دستت بوسه ميزنم!

Posted by: farnoosh at December 9, 2007 10:26 AM

سلام استاد عزيز اميدوارم كه خوب باشيد....

چيز زيادي از شما نمي خواهم فقط وفقط يك كلمه...


شما اگر مجبور بودید تنها یک کلمه بگویید چه چیزی می گفتید؟

Posted by: omid at December 4, 2007 4:09 PM

احتراز يا اعتراض
سنگ ها در بندند همه
سگ ها اما آزاد و یله
کدامین را چشمت اشارت می کند نازنین
یله اما خوار و هار
یا که بند و تاج خار و افتخار
کدامین را شیشه عمرت اشارت می کند نازنین
در ننگ
یا که
بر سنگ
کدامین راه
نازنین

Posted by: yashar at December 2, 2007 9:17 AM

جالب بود و عجيب.

Posted by: somaye at December 2, 2007 5:37 AM


سلام. خیلی با نوشته هاتون انس میگیرم. همیشه وبلاگتونو میخوونم و تازه به جمع وبلاگنویسان پیوسته ام شاید از این افسردگی لعنتی نجات پیدا کنم. به هر ترتیب آرزوی موفقیت براتون دارم.

Posted by: مهرانه at December 2, 2007 2:53 AM

استاد گرامي مانند هميشه زيبا بود
و با اجازه شما لينك شديد...

Posted by: L.B at December 1, 2007 8:07 PM

سلام ...

Posted by: Arezoo at December 1, 2007 5:03 PM

دروود
بیش از اینها حساس...

Posted by: مهرنوش سعادتی at December 1, 2007 2:50 PM

اما همي زنان اينقدر احساس ندارند
دختران امروزي سخت ترين و سنگ ترين نسل آدمي هستند
عشق به فراموشي سپرده شده است.

Posted by: blacklife at December 1, 2007 8:56 AM

برای شما نوشتم..........بازم میگم............چاپلوسی نیست.....من که سیاست مدار نیستمممممممممممممممممممممممم
الف رحیمی: تفاوت امثال من و عباس معروفی : منتظریم ۱۰۰۱ دلیل هُلمون بده به سمتِ نویسنده شدن. عباس معروفی٬ ۱۰۰۲ دلیل رو هُل میده به سمت اینکه٬ ۱۰۰۱ دلیل٬ هُلش بده به سمت نویسنده شدن. ( دلیل هزار و دوم: منتظر ۱۰۰۱ دلیل نباش٬ که... قلم و کاغذو بردار و بنویس. بنویس. فقط بنویس...اینجوری٬ هزاران خواننده یِ حال(شُهرت) و هزاران خواننده یِ آینده(جاودانگی) هُلت میدن به...) اگه نابغه نیستی زیاد زور نزن رفیق... به لالایی ابدی٬ مرگ٬ قناعت کن. شاید به شهرت برسی٬ به جاودانگی نه...(باسی! یهویی وقتتو با این بلوندایِ خوشگل تلف نکنی٬ ها!... اینجا یه عالمه گِدا گُشنه یِ کلمه٬ منتظرن. منتظرشون نذار. ببخش اینهمه گفتم " هُل..هُل.." باشه؟ ببخش اینجا مولوی هست٬ کوئیلو و اُشو میخونن...باشه؟

Posted by: خرمگس خرفت at December 1, 2007 6:38 AM

سلام و درود.
به آزروي سلامتي و موفقيت شما

Posted by: daryabari at November 30, 2007 3:39 PM

لحن زیبای تو و یاد "چشم اندازی درمه" به کنار پنجره می کشاندم. کافی است دستم را از پنجره به بیرون دراز کنم.
"به خدا عباس دارد باران می بارد."

Posted by: حمیدرضا سلیمانی at November 30, 2007 7:14 AM

تا باز برگردم چه قد دلم تنگت مي شه استاد
چه قدر زياد....

Posted by: HiCRaN at November 29, 2007 12:43 PM

آقاي معروفي عزيزم. ممنون از نوشته هاي زيباتون.
من با جمله جمله ي نوشته هاي شما زندگي ميكنم آقاي معروفي.آيدين سمفوني مردگان يه تيكه از وجود منه.
خيلي دوستون دارم.براتون هميشه آرزوي سلامتي ميكنم.

Posted by: فرشته at November 29, 2007 7:43 AM

مرگ را به روز کردم !

Posted by: س.عمید at November 29, 2007 7:21 AM

برای این مطلب قبلا نظر شخصی خودم رو گذاشتم .
و هدفم از حضور دوباره دعوت از شما است که به وبلاگ من سر بزنید . این برای من افتخار بزرگی هست که شما خواننده حتا یکی از پراگرافهای وبلاگ من باشید.
و همچنین اگر تعقیب کننده سینما هستید , خوشحال میشوم در نظر سنجی وبلاگ هم شرکت کنید .

http://www.stalker.blogfa.com

Posted by: هومن at November 28, 2007 10:51 PM

سلام جناب معروفی
در تماس تلفنی فرمودید آدرس سایت را برای لینک بدهم. یکی دو بار ایمیل دادم بی‌جواب ماند. خوب و خوش باشید. (برنده‌ی قلم زرین زمانه/جهت یادآوری)

Posted by: امیر حسین یزدان‌بد at November 28, 2007 8:26 PM

سلام.
ايميلي برايتان ارسال كرده ام و بي صبرانه منتظر پاسختان هستم.

Posted by: mohamad at November 28, 2007 4:34 PM

هر موقع ميرم كتابخونه و رديف كتابهاي شما سال بلوا رو مي بينم دلم يه جوري ميشه ..بعد از اين هم هر چقدر داستان بنويسيد از شيفتگي من به اون كم نميشه آقاي معروفي ..
الان كه اين تكه رو هم خوندم با خودم گفتم ..زن و اينهمه احساس ؟..
شادكام باشد نويسنده قلم طلايي فرسنگها دور ..

Posted by: آرزو at November 27, 2007 4:03 PM

چقدر خوب می نویسید

Posted by: azamvisme at November 27, 2007 2:56 PM

سلام دوست عزیز
باور میکنی به روزم ؟
چوپان دروغگو شدم ؟ (شاید)
ولی فکر کنم این بار به روز بمانم !
بچه ها دیکته دارید ، تقلّب سخت است
هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است
منتظر نظراتت ارزشمندتان هستم
قربان شما
پدرام

Posted by: yaser at November 27, 2007 2:53 PM

آخرین شعرم رو تقدیم می کنم به استاد عزیزم عباس معروفی :


خوابم خواهد برد
در امتداد بوی نتهای وحشی
در خیابانی سرد
که سیاه است از تن مورچه ها .

بوی پیراهن پیر زنی را می گیرد
شعور دخترکی
که صعود کرده در نگاه هرزه خرمگسی پیر ،
لای لبهای مردی
لبهای زنی دود می شود
و ساعات که از نیمه شب بگذرد
تاریخ آبست
از بکارتهای تروریست می شود.

Posted by: mostafa saifiy at November 27, 2007 11:25 AM

سلام استاد واقعا با اين تكه داستان خودم را با تمام احساسم يافتم

منونم براي تمام احساسات پاك شما

يا حق

Posted by: sanay at November 26, 2007 11:09 PM

سلام
چند فایل صوتی و چند تصویر بزرگ و کوچک ، همه آن چیزی است که از چهره و صدای شما دارم . به اینها اضافه کنید کیلومترها فاصله را . دیشب برایم اتفاق عجیبی افتاد . مرز بین رویا و واقعیت کمرنگ شد . شما را در خواب دیدم . این خواب را هر کسی می تواند ببیند . اما خواب من چیز دیگری بود . با همین عشق و علاقه ای که به شما دارم ، با هم گفتگو می کردیم . گویی سالهای سال همدیگر را می شناختیم . احساس عجیبی بود . رویا نبود . شاید من دوست ندارم رویا باشد . شیرینی اش را هرگز فراموش نمی کنم . حقیقت برای من همین دوست داشتن شماست .
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم ...

Posted by: محمد at November 26, 2007 8:22 PM

چرا این همه احساس ؟!
درسته بالاتر ازین حرفا حتی گاه خیلی اغراق آمیزتر
و متاسفانه همین احساسات اغراق آمیز همین حساسیت ها و حسد ها وجزءی نگریها و ......
نگذاشته زن این خلقت ظریف خداوند خود را در دنیای مردان به اثبات برساند تا جاییکه حتی به بارزترین خصیصه اش یعنی احساس شک میکنند!
احساس را اصلا با زن باید شناخت.

Posted by: http.//www.khoshnazar.blogfa.com/ at November 26, 2007 6:47 PM

خرمگس نویسنده: اینجا ایران است. اثر باستانی ِباشکوهی را کوبیدند و یک برج مدرن ساختند. عده ای در دفاع از این اثر و گذشته ی باشکوهش٬ نوشتند. خرمگس ِنویسنده هم نوشت: " آنگاه که در w.c طبقه یِ همکفِ این ساختمانِ مدرن٬ به عملیاتِ دفع مشغولید٬ سی ثانیه٬ فقط سی ثانیه٬ فکر کنید: "

Posted by: خرمگس خرفت at November 26, 2007 1:47 PM

سلام آقاي معروفي عزيز و بسيار نازنينم
استاد دنياها ممنون كه مينويسيد.....
واقعا" چه طور ممكنه آقاي عباس معروفي .... شما يك مرد ِ مرد و اين همه احساس....؟
احترام بي حد براي دستان پرمهر و هنرمندت
هديه شايگي-24 ساله

Posted by: هديه شايگي at November 25, 2007 10:10 PM

دورود /

واقعيت همين است .. همين يك قطعه داستاني ..
زنها به نسبت ما مردها ... انگار چند چشم اضافي ... اضافي كه نه .. ملزوم
دارند و بيشتر ميبينند ...
حس و حساسيت .. بيشتر متعلق به آنهاست .

وقت خوش ././././././././././././././.

Posted by: گنجشکک اشی مشی at November 25, 2007 10:15 AM

سلام عباس جان . باورت نمي شود ، نمي دانم چه بنويسم . فقط اينكه : هميشه يك نفر از نرده ي كنار اسكله مي پرد و مرد نگاه نمي كند . شايد بي چاره مردها !

Posted by: انارام فروهر at November 24, 2007 9:14 PM

آقای معرفی قشنگ می نویسید ، قشنگ...

http://sibetorsheman.blogfa.com/

Posted by: سیب ترش at November 24, 2007 8:07 PM

احساس چي چي هست؟!
اون هم احساس يك زن...؟

Posted by: پروانه at November 24, 2007 4:39 PM

عجب تکونی خوردم با این پایان .
چقدر خوبه که آدم از این روزمرگی خفقان آور به تو پناه بیاره تکه ای از یک داستان عزیز.
قربانت
مهتاب

Posted by: Mahtab at November 24, 2007 7:49 AM

مثل هميشه قشنگ بود.

Posted by: ali at November 24, 2007 6:21 AM

سلام باسی
شنیدی
یه اثر باستانی دیگه رو خراب کردن و یه ساختمون مدرن..........خرمگس نویسنده نوشته............میشه بخوای و بیای بخونی؟
خونسار..........

Posted by: خرمگس خرفت at November 24, 2007 6:15 AM

با سلام
يك پيام برايتان گذاشته بودم گفته بوديد ادرس ايميلم را بنويسم. من همان دانشجو هستم كه راجع به مطبوعات ... ادرسم را براي شما ارسال مينمايم.

Posted by: ali at November 24, 2007 1:40 AM

همه فصل زنانگیم برای تو
اما حق نداری
زیبایی راکد و مسکوت یک اسکله را ندیده بگیری.

Posted by: stalker at November 23, 2007 8:18 PM

salam aghaye Marufi, moteasefane modathast emkane estefade az barnamehatono nadaram.

Posted by: fariba at November 23, 2007 4:00 PM

دلم بازويت را مي خواهد
و وجب به وجب خاكمان را زير پرچم قرمزمان!

گفته بودم كه
مرا با فلسفه و تفكرات بي كران كاري نيست

تنها بازويت كه بپچيم به آن....
و همين پرچم سرخ رنگ " خودمان "
و وجب به وجب " خاكمان "
همين!

Posted by: hicran at November 23, 2007 2:35 PM

دعوا هميشه سر همين بود : نگاه!
نگاهي كه بايد مي كرد ولي نكرد هرگز.....
نگاهي كه به جايي كه نبايد دوخته شد....
و نگاهي كه هرگز معني اش را نفهميد!
اما هر چه باشد
توي هيچ دعوايي حريف موسيقي نمي توان بود!
يا من اين طور فكر مي كنم.
هر رنگي كه بنويسيم رنگ موسيقي چيز ديگري ست!

دوستت دارم استاد
با هر نگاهي كه باشد
با هر صدايي كه باشد

Posted by: hicran at November 23, 2007 2:32 PM

زن و اين همه احساس؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
زن يعني نقطه ي عطف احساس!
هر چند مرد هرگز نفهمد.

دارم سعي مي كنم بتي رو كه ازتون ساختم حفظ كنم
و هي به خودم بگم استاد از اين جمله منظور بهـــــــــــــــــــــــــــــتري داشتن لابد!

Posted by: hicran at November 23, 2007 2:11 PM

از اون جايي كه قرار بود موجود نخراشيده ي زشتي را عاشق بشوم زن افريده شدم.

Posted by: لي لن باز at November 23, 2007 8:32 AM

ارزشمند خوانشي بود ...
بدرودي
امپراتوري

Posted by: امپراتور at November 23, 2007 7:19 AM

zan va in hame ehsas? az in jomle booye tahghir be masham mikhore aghaye maroofi.

Posted by: karane at November 22, 2007 11:24 PM

دهانت را با بوسه خواهم بست

و دست‌هايت را با اشك‌هايم

Posted by: نقطه سر خط at November 22, 2007 11:08 PM

سلام من يه داستان نويس تازه كارم ممنون ميشم در مورد اولين داستانم منو راهنمايي كنيد.
عروسکها
همه جای اتاق دخترک پر بود از عروسک
پدر آمد که اتاق را مرتب کند
وهمه عروسکها را به دیوار و سقف آویزون کرد.
پدر چرا همه عروسکها رو آویزون میکنی؟
برای اینکه چیزای خوب همیشه بمونن عروسک خوشکلم
* * *
ماشین پلیس و آمبولانس و همهمه مردم
مردم می گفتند : خودکشی کرده
یکی گفت : نه . انگار پدرش دختره رو کشته .

Posted by: جعفرپوردرگاه at November 22, 2007 8:19 PM

به آخر داستان كه رسيدم انگار خودم جاي خانومه بودم! مي خواستم سر اول شخص داستان رو ببرم بذارم كف دستش!
استاد! لينك تون كردم

Posted by: عالیه at November 22, 2007 7:33 PM

سلام،
http://zanenarenji.blogspot.com/2007/11/blog-post_22.html

Posted by: زن نارنجی at November 22, 2007 6:48 PM

سلام.... این همه احساس؟؟؟؟؟......
راستی چرا هر چه بیشتر احساس داشته باشی بیشتر فراموش می شوی؟؟؟ کجای این حضور پر احساس تلخ است که همه لب ور میچینند؟؟؟

Posted by: وحید at November 22, 2007 3:16 PM

سلام آقاي معروفي عزيزم
همه ترس من از اينست كه مجبور شوم با كسي زندگي كنم كه نفهمد احساس را و بگويد كه زن و اينهمه احساس؟؟؟ مثل نوشافرين و اون دكتر معصوم احمق!!!

Posted by: azam at November 22, 2007 9:18 AM

عزيزم سلام
ديشب باز گرگ چشم هايت را نبسته بودي
تا صبح يكريز باران آمد و پنجره ها باز بود
من بيرون از خودم مي لرزيدم
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.قربون دستت اون پنجره رو ببند

Posted by: زنی شبیه درخت at November 22, 2007 7:17 AM

گفته بودم؟؟
شما با دستان ... ( چه صفتي بگويم؟ معجزه گر؟ شما خودتان معجزه ايد .. .) اين همه احساس را افريديد و حالا به تماشايش نشسته ايد؟
غوطه مي خورم در اين همه سبز...

Posted by: نیوشا at November 21, 2007 10:27 PM

اين همه احساس؟
براي چي؟
فقط براي نواختن كردن هزاران هزار كلاويه ي آغوش تو
همين
...
استاد عزيزم
باز هم من و به دنياي زيبايي برديد
كه تنها در توان شماست كه خداي آن باشيد
ممنونم و سپاسگذار
براي هر آنچه قسمت مي كنيد
...
دوستدار هميشه گيتان
ترنج

Posted by: ترنج at November 21, 2007 12:31 PM

سلام باسی
برای دومین بار متوالی بروز شدم

مخلصیمممممممممم

Posted by: خرمگس خرفت at November 21, 2007 10:39 AM

مصمم بودم كارهايم را با ترتيب زماني از گذشته به نقد بگذارم تا به امروزِ خودم برسم، اما انگار براي دوستاني اين امر خوشايند نبود و خواسته بودند زودتر كارهاي امروزم را ببينند. به خاطر احترام به مخاطب و همچنين حفظ خط سير موردنظر، كار جديدي را در كنار كاري قديمي‌تر قرار داده ام. حتمن نقد كنيد:

وقتي كه مي‌رسم به حوالي‌يِ خانه‌اَت
گُم مي‌كنم من از هيجانم نشانه‌اَت...........

پُر مي‌كند مشامِ مرا، من كه تشنه‌اَم
محبوبه‌وار عطرِ نجيبِ شبانه‌اَت

در باز مي‌شود، بدني داغ پشت دَر
درگيرِ آن «نمي‌شود» ِ كودكانه‌اَت

سُر مي‌خورد نگاهِ پُر از شرم‌اَت از تن‌اَم
چون بند تاپ قرمزت از روي شانه‌اَت ............

با دو غزل در سحوری به انتظار نقد نشسته ام!

Posted by: سحوري at November 21, 2007 9:30 AM

سلام
با متنی درباره آخرین رمان مارکز به روزم.خوشحال می شم سر بزنید و اگر شایسته بودم،از دوستانتان هم دعوت کنید.

Posted by: ديماد at November 21, 2007 8:05 AM

سلام خیلی حس قوی بود راستی من عاشق نوشته هاتونم خفن

Posted by: پگاه at November 21, 2007 7:16 AM

"چشم اندازی در مه" نام یکی از فیلمهای کارگردان معروف یونانی آنجلو پلوس هست .
که در اینجا چقدر زیبا استفاده شده .
فقط اون سطر سوم داستان اگر " دستم را گرفت و نشاند"م " کنار مبل تکی کنار پيانو " بود شاید روان تر بود .

Posted by: هومن ایواز at November 20, 2007 11:04 PM

اون زن و اين همه احساس يا زن و اين همه احساس ؟؟

Posted by: mehrnoosh at November 20, 2007 10:56 PM

درود بر آقاى معروفى
اي كاش اسم داستان رو هم مي آوردي
احساسي كه شما با داستان داري كه اون رو كامل خوانده اي يا نوشته اي با مني كه نخوانده ام از زمين تا آسمان فرق مي كند

خوشحال مي شوم به من هم سر بزني

Posted by: بچه جنوب at November 20, 2007 10:00 PM

استاد بقيه اش را هم بنويسيد.مي دانيد كه چقدر مشتاقيم.بنويسيد،بنويسيد

Posted by: neda at November 20, 2007 11:59 AM

آقاي مغروفي ميدونين؟ بعضي وقتا آرزو مي کنم کاشکی هیچ کدوم از کتاباتون رو نخونده بودم که میتونستم دوباره اونا رو برای بار اول بخونم و اون لذت و گیجی ناب رو دوباره تجربه کنم
به امید دیدار آقای معروفی
ایام به کام

Posted by: سپیده at November 20, 2007 11:13 AM

گباسی
چی میشد همه ی داستانو بذاری
خببببببببب
خوشت میاد بذاریمون توی کفففففففففففففف
بنویسمش
باقیشو
دعواشون سر چی بود؟
بنویسم
هان
اجازه میدی؟

Posted by: خرمگس خرفت at November 20, 2007 11:04 AM

اين تازه يه مشت از خروارشه

Posted by: مريم بانو at November 20, 2007 10:25 AM

سلام
داشتم واقعآ نگران مي شدم .خيلي طول كشيد اين بار كه پست جديد بنويسيد.

Posted by: kourosh at November 20, 2007 7:53 AM

سلام

"زن و اينهمه احساس؟" زن كه همه وجودش احساسه!!
مثل همون "نوشآفريني " كه خودت آفريدي !!

Posted by: دنياي بهتر at November 20, 2007 7:51 AM

سلام! چه حسي

Posted by: آقای کلمه at November 20, 2007 7:11 AM

خودش خوب می داند دلتنگش که می شوم دعوا راه می اندازم و دلگیر که می شوم سکوت می کنم. دلم برای دعوا تنگ شده است...

دلت بهاری

Posted by: بهار هاشمی at November 20, 2007 6:25 AM

دلم مي سوزد
براي همه ي اشك هايي كه ريختم
براي همه ي نامه هايي كه نوشتم و تو حتي يكي از آنها را نخواندي
آري، خدا هيچ گاه به من و لحظه هاي از دست رفته ام نينديشيد.

Posted by: sanaz at November 20, 2007 6:03 AM

بلكه هم بيشتر ...

Posted by: hm at November 20, 2007 3:54 AM
Post a comment









Remember personal info?