December 26, 2007

بازی

 

بچه که بودم می‌دويدم وسط بازی بچه‌ها و می‌گفتم: من هم بازی!
بازیگوش در بازی جا خوش می‌کردم و خون به چهره‌ام می‌دوید، تب می‌کردم، داغ می‌شدم، و یادم می‌رفت که داشتم برای خریدن نان به نانوایی می‌رفتم، سیر از بازی، بی‌نان به خانه برمی‌گشتم. مادربزرگم می‌گفت: حالا چی بخوریم؟
بچه شده، پسر بچه! بازی می‌کند! با بیست ساله‌ها همبازی شده و می‌گوید من هم بازی! داغ می‌شود، یادش می‌رود نان بگیرد، بازیگوش است، و با هفتاد هزار جوان دارد بازی می‌کند، دیر وقت به خانه برمی‌گردد، خودش به خودش می‌گوید حالا چی بخوریم؟
خیال می کند که واژه خوردنی‌ست، خیال می‌کند واژه را در نانوایی‌ آویزان می‌کنند که شاید کسی گذشت و يکی خرید. نمی‌داند که دیگر نان نیست، تمام شده. آرد هم نیست، گندم هم نیست، آسیابان هم نیست. زمین هست. زمین بازی...

December 18, 2007

کوکو؟

      

 منظومه‌ی عین‌القضاة و عشق / قسمت دهم

عین‌القضاة من!
روزها و شب‌هام
به جستجو می‌گذرد
و تنهایی‌هام خالی از من و تو
خالی از خدا.
حتا جنازه‌ی شعله‌ور خدایان
این تاریکی را درمان نمی‌کند.

دروغ
تاريکی‌ست.
در بازی‌های کودکانه
دروغ جزو شيطنت نبود.
شيطان اگر
خود را
کتک‌خورده‌ی آدم نمی‌خواند
قابل ترحم نمی‌شد.

پرنده‌ی ساعت لنگری می‌گفت:
کو کو!
و زمان می‌گذشت.

هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
از سوسوی سر انگشتانت
خورشیدی می‌سازم
تا خدایان به زمین باز گردند.

تاريکی
دروغی‌‌ست
که با نور برملا می‌شود.
و من به انتظار پيکری شعله‌ور
بر بلندای شهر
نگاهم را شعله می‌کشم
و

ساعت پايان نزديک می‌شود
نزديک‌تر از نبض تو
به گردن من.

کسی می‌خواند:
کو کو!
می‌خواند و پس می‌نشيند
در ويترين قاب‌شيشه‌ای.
پس،
می‌نشينم به تو نگاه می‌کنم؛
در ساعتی که نيست
سرت را بيرون بياور و
بخوان!
چون پرنده‌ای که نيست.

عین‌القضاة من!
زندگی
جنازه‌ی بردار شده‌ای است
که از پی شعله‌ی شمعی برافروخته باشند
اینجا برای خدایان حیاتی نمانده
تا از مرده بستانند
و مرده‌ها هنوز انتظار تو را می‌کشند.

هيچ آدمی بر ساحل نشسته نيست
هيچ نشسته‌ای نيست
هيچ ساحلی نيست
هيچ آدمی نيست.
نيست می‌شوم بی تو.

هرچقدر تاریک
باز تو خدای منی
هرچقدر تاریک
جنازه‌ها را
به جستجوی زندگی فروهشته
با تو پوست خواهم کند.
...
جنازه‌ها را
از کاه پر می‌کنی یا از خود؟

خودم را از تو پر می‌کنم
تا آخرين نگاهم
به رفتن تو باشد.
ديدی؟
ديدی زندگی سراسر
خارزار بود؟

 

December 3, 2007

همکاران

 

اين تکه کاغذ را که لای کيف زنانه‌ای فرسوده شده بود، امروز جايی پيدا کردم. چيزهای ديگر هم پيدا کردم که هر کدام سرنوشتی دارد و ماجرايی. علی‌الحساب نوشته‌ی اين تکه کاغذ را که از جانب يک دعانويس برای يک پزشک ارسال شده می‌آورم:

همکار ارجمند و بزرگوارم جناب آقای دکتر اسداله ملک
با عرض سلام و ارادت
مريض دعايی نيست، دوايی است.
حامل کاغذ خدمت حضرت عالی معرفی می‌شود. اقدامات مقتضی مبذول فرمايند.
با احترامات، نصراله ابوالمعالی