December 26, 2007

بازی

 

بچه که بودم می‌دويدم وسط بازی بچه‌ها و می‌گفتم: من هم بازی!
بازیگوش در بازی جا خوش می‌کردم و خون به چهره‌ام می‌دوید، تب می‌کردم، داغ می‌شدم، و یادم می‌رفت که داشتم برای خریدن نان به نانوایی می‌رفتم، سیر از بازی، بی‌نان به خانه برمی‌گشتم. مادربزرگم می‌گفت: حالا چی بخوریم؟
بچه شده، پسر بچه! بازی می‌کند! با بیست ساله‌ها همبازی شده و می‌گوید من هم بازی! داغ می‌شود، یادش می‌رود نان بگیرد، بازیگوش است، و با هفتاد هزار جوان دارد بازی می‌کند، دیر وقت به خانه برمی‌گردد، خودش به خودش می‌گوید حالا چی بخوریم؟
خیال می کند که واژه خوردنی‌ست، خیال می‌کند واژه را در نانوایی‌ آویزان می‌کنند که شاید کسی گذشت و يکی خرید. نمی‌داند که دیگر نان نیست، تمام شده. آرد هم نیست، گندم هم نیست، آسیابان هم نیست. زمین هست. زمین بازی...

@ December 26, 2007 12:57 AM | TrackBack
Comments

آقای معروفی عزیزم سلام
من .یکبار دیگه از بازی جا موندم همه را بازی کره بودم. گرگم به هوا، شش ، بشین و پاشو… ولی نمی دونم چرا ته صفم! چشمامو که باز می کنم می بینم من هستم و یه دنیا غم و بی کسی. سخته. همیشه. هم همین طور بوده آدم وقتی احساس بی کسی می کنه که دور و برش آدم هست ولی اونها یا او را نمی بینند و نمیفهمند یا می بینندش ولی نمی فهمندش. چ ون درکشون آنقدر کمه که آدم از آدم بودن خودش خجالت می کشه . اینجا آدم نفس کم میاره. نه اینکه هوا نباشه. چرا هست. حتا عین هوای دود گرفته تهران هم نیست. ریه هات پر می شه از هوای تمیز. پره های بینی ات از دم و بازدم آنها جوری قلقلک می شه که دلت می خواد ثانیه این بازدم به دقیقه تبدیل بشه و تو سرخوش از این حسی که در وجودت ایجاد شده باشی ولی باز هم چیزی ته دلت گیر کرده. انگار کم آوردی. انگار دیده نمی شی. کم رنگی. یک مداد مشکی که روی یک صفحه سفید می تونه خط خطی کنه ولی بازتاب نورش انقدر کمه که دیده نمی شه. درست مثل من. من هم فکر کردم اول بازی برنده ام. جر نزدم، تقلب نکردم، همه مقررات بازی را رعایت کردم ولی دیدم آخر صفم. من بازنده شده بودم!

Posted by: fatemeh jalali/bahar shiraz at October 31, 2008 10:09 PM

فوق العاده بود.مرسييييييييييييييي

Posted by: Moji at August 26, 2008 9:43 PM

سلام دوست عزيز آقاي معروفي.
داستانهاي شما هميشه ذهن انسان را در برابر واقعيت داستانيتان متوقف مي كند و به گمانم هنر واقعي همين است و بس...
من نويسنده اي مبتدي هستم و از شما ياري مي طلبم اگر مايل باشيد اگر وقت داشته باشيد اگر...
منتظر ايميلتلن هستم.
ارادتمند: دانيال ناصري

Posted by: Danyal Nasseri at July 18, 2008 11:11 AM

دوست نویسنده عزیز
سلام
مطالب موجود در وبلاگ شما را مطاعله کردم . بسیار زیبا و پر محتوا انتخاب شده بود . با دیدن این آثار و نشستن گرد و غبار احساسات نویسنده اش . حیفم آمد که شما را به وبلاگ خودم دعوت نکنم تا بازدیدی داشته باشید . به امید دیدار .

Posted by: sajjad at July 10, 2008 6:24 AM

بچه که بودم، توی بازی راهم نمی‌دادند. گوشه‌ای می‌ایستادم و تنها چیزی که می‌گفتم این بود: دوستتان ندارم.

Posted by: jaleh at February 29, 2008 7:40 PM

معروفي جانك :
هنوز هم دلت لك ميزند براي يك داستان خوشمزه مثل هله هوله هايي كه با جناب رادي مي خوردي در ان سيني عزيز كه تك تك خاطراتت در ان بود .

هنوز هم دلت مي خواهد بازي كني وقت نان گرفتن حتي در پنجاه سالگي .

پس دست از لجبازي بردارو بنويس.با اهنگي كه دوست داري در حالي كه بستني ميخوري و.............................از بودن لذت ميبري.

Posted by: parisa at February 13, 2008 9:28 AM

من مادر بزرگ را
توی قصه ها خواباندم و
پا توی کفش سیندرلا
پا گذاشتم به فرار
یعنی به روزم

Posted by: زنی شبیه درخت at January 17, 2008 7:53 AM

سلام
من تازه به شما پيوستم.نوشته هاتون منو در مقابل خودم قرار ميده و مدهوشم ميكنه.پاينده باشيد

Posted by: anahit at January 15, 2008 5:27 PM

سلام ...هنوز با چندين شماره از گردون تو كه روزي روزگاري حال و هواي به من و من نوعي مي داد.مواقعي سر مي كنم.نمي خواهم بنويسم كه شكسته شدي .اما عبا س معروفي آن روزها كجا و عبا س معرفي اين روزها كجا..به وبلاگ ات گاهن سر مي زدم مي زنم..اما ترس از كامنت نوشتن ام براي خاطر اين بود شايد چيزي مطلبي بنويسم و مثل آن دوست شاعرت رويائي سانسور شود كه مطلب ام را كه از گذشته اش نوشته بودم به باد سانسور داد.اهل تملق و غلو كردن نيستم اما هنوز همان عباس معروفي هستي كه جوايز ي در حضور سيمين خانم و غزاله خانم و ديگران با آن تيپ جواني و قشنگ داشتي پخش مي كردي به نظر قلم زرين بود.در وبلاگ دوستي از تو نوشتم .دوست ام گفت چرا مستيقيمن به خودش نمي گوئي ..گفتم اخلاق بدم اين است كه براي هر كامنتي كه براي هر بزرگوار مي نويسم توفع پاسخ دارم واگر پاسخي نبينم...ديگر هيچ محلي به آن بزرگوار نه مي گذارم و نه سراغ اش را مي گيرم چرا كه.با اين نازنينان بزرگ شدم اگر چه زمين بازي ما يكي نبود .عبا س عزيز مواطب خودت باش و به خوبي مي دانم و به قولي تحت نظر گرفتمت كه خود را به حراج اين و آن هنوز نذاشتي..و يادم نمي رود وقتي دوباره براي باز گشائي گردون از محاق..تبريك براي ات نوشتم ..چه كيفي بهت دست داد كه گردن اين دايناسورها را به نوعي خم كرده بودي.يادم نمي رود..و مي دانم بعد گذشت اينهمه سال من و امثال من از خاطر تو پاك شده اند...و اين را بدان كه مقصر نيستي..كوچه ها در فاصله ها سرد مي شوند.خدا پشت و پناه تو...يه ايميل كوتاه برايم بفرست ..حداقل براي يادگاري..
-------------------------------------------------
رامين عزيزم سلام
شکسته شدنم را به حساب دقيقه ها نگذار، روزگار سخت تر از سرما بود.
عباس معروفی

Posted by: رامين at January 12, 2008 12:20 AM

سلام آقاي عباس معروفي استاد عزيز و نازنينم
دلم برايتان تنگ شده بود.
اشك هام رو كه جمع ميكنم باز تا صدا ِ نواي اينجا را ميشنوم سرازير ميشوند.
ممنون كه مينويسيد.
دلم ميخواهد همه دنيا را بدوم تا باز به حرفي نو از شما برسم و باز بدوم و ....باز ببينم دنياهايي را كه نشانمان ميدهي....با آن قلب بزرگ و سرشارتان...
احترام با تمام وجودم براي آن دستها با واژه هايي كه مينويسند
حقيقتا" شاد باشيد
هديه شايگي

Posted by: هديه شايگي at January 11, 2008 10:07 PM

سلام
وبلاگ قشنگی دارین
من با یادداشتی برای کیومرث پوراحمد به روزم
مرسی

Posted by: محمدرضا خالقی زاده at January 11, 2008 8:24 PM

چه خوشحالم که حالا این کلمات از زیر نگاه آهنگساز سمفونی مردگان گذشته و او پایینش برایم نوشته : فاطمه جان از لطف و شعرت ممنون. عباس معروفی.... چه روزگاریست ،،، کی فکرش رو می کرد من این رو یه روز واسش بنویسم . اگه نبود اصرار مسیح علی نژاد شاید هیج وقت الان بین کامنتاتون نمی دیدمش. باز هم ممنون . غزلخونه م کوچیکه اما گاهی توش یه گوشه ای واسه آدمای بزرگی مث شما هم پیدا میشه . خوشحال میشم سر یزنید و غزلهام رو ببینید.
با همه ارادت و مهر
فاطمه

Posted by: fatemeh at January 11, 2008 3:43 PM

وای چه لطیف ! اگر چه غم انگیزه اما زیبا ست . یادم به خودم افتاد و ادبیات و جیبهای خالی ام....

Posted by: فرشته توانگر at January 11, 2008 10:36 AM

تقدیم به آیدین ،قهرمان سمفونی مردگان

به یـــاد آر

روزی که تمام خاطراتم را
در مشتـی چوب قـابی کردم
و بر دیـوار کوبیدم
چــنان که روحــم را
زیر گامـهای بهــــت
و آن روز تو ســوختی
در گوشه ای از قرن سیاه اشتراک
قرن سیاه صلح
قرن سیاه جنگ
قرن سیاه برف
و من در معراج تنت
مرثیه ی سالهای سال شعر گفتن را
مدفون رنگ ها ی زمانه کردم
در گذرگاه
بوی نم در رگهایم پیچید
بوی غربت،بوی دود،
دود سیاه کارخانه
"لرد" دیروز مرد
در دود سیاه کارخانه محو شد
ومن دیروز نام تو را
لمس کردم
و دوست داشتن [این بسوده ترین واژه را]
و در پوتشکا دیروز
بوی تو پیچیده بود
در آنزمان که تو را به صلیب کشیدند
و تو
جزِیی از تاریخ صلح ملل شدی
وبرگی از اوراق مغشوش عصر
غریبانه سوختی
و باز من
تکرار کردم
دوست داشتن
[این بسوده ترین واژه را]

محبوب ترین نویسنده روزهای نوجوانی من سلام
این شعر رو ۶ سال پیش وقتی ۱۸ ساله بودم بعد از خوندن سمفونی مردگان برای آیدین نوشتم. گرچه محصول دوران ناپختگی ست اما خواستم با شما هم قسمتش کنم .. تا همیشه با منند نوشته های بی نظیرتان.
با تمام احترام و مهر
فاطمه
---------------------------
فاطمه عزيزم
ممنونم از لطف و شعرت
عباس معروفی

Posted by: fatemeh shams at January 10, 2008 8:18 PM

بگیر
سراغ مرا از کافه های قبل از انقلاب بگیر
از خیابان بو علی
از بیمارستان سینا که روانی شده است
به پرستار گفتم :
به جای این حرف ها
بگذار رگ خوابت را بگیرم

با سلام خدمت استاد عزيز
سنگ های جهنم به روز است و منتظر نقد و نظر شما

Posted by: علی رضا نوری at January 9, 2008 7:03 PM

کسی که با دستش کار می کند, کارگر وکسی که با دست وعقلش کار میکند,پیشرو وکسی که با دست و عقل واحساسش کار می کند هنرمند است.(شوپن)
استاد خیلی خوشحال و ممنون می شم سری هم به من بزنین و اگه قابل بودم در مورد نوشته هام نظر بدین.
ممنون.

Posted by: نواب at January 8, 2008 5:51 PM

سلام آقاي معروفي.چه خبر؟ما كه اينجا خبري نداريم.فقط يه خبر مهم دارم.اينكه حميد سمندريان و بهرام بيضايي تاتر روي صحنه دارند.استاد سمندريان نمايشنامه ي ملاقات با بانوي سالخورده رو اجرا مي كنه. و بهرام بيضايي نمايشنامهي افرا كه نوشته ي خودشونه.كاش شما هم ايران بوديد و كتابهاي جديدتون چاپ ميشد.به اميد اينكه هر چه سريع تر برگرديد.

Posted by: فراز at January 8, 2008 4:24 PM

سلام سلام
وب بسیار زیبایی دارید
از خوندن مطالبش لذت بردم
موفق اشید

Posted by: آیسان at January 8, 2008 4:20 PM

ايراني..
تبريك سال نو فرنگي!

Posted by: سروش رهگذر at January 7, 2008 11:33 PM

چقدر خوب است كه شماهستيد...

Posted by: ميم at January 7, 2008 5:00 PM

سلام آقاي معروفي
من الان ايرانم............... ايران؟ نه اينجا قبلا ايران بود ....الان يه ماتمكده عموميه سرشار از غم نان غم آب .....غم
راستي سال نو مبارك
به اميد ديدار

Posted by: sepideh at January 7, 2008 2:27 PM

چرا حرف نمی زنی؟

Posted by: پاراگراف at January 7, 2008 11:17 AM

سلام ميشه خواهش كنم اخر سمفوني را عوض كنيد مجازات اورهام مثل خفاش شب خيلي كمه ميشه گرگها پاره پارش كنن.ممنون از نوشته هاي زيباتون

Posted by: abr at January 6, 2008 9:14 PM

سلام

Posted by: vvv at January 6, 2008 8:02 PM

درود .
سیاه مشق هایتان را بازدید کردم و بهره ها بردم .
از اینکه قلم به دست دارید و ترویج اندیشه می کنید ، سپاسگزارم .
پایدار باشید .

Posted by: سعید گودرزی at January 6, 2008 7:35 PM

نمی دونم. خیلی به این مساله فکر کردم. این که چه چیزی فدای چه کسی بشه؟ این که اولویت های آدم های ما کدومن؟ این که آیا همین دسته های عظیم جوان های بیست ساله یک بار هم به فکرشون می رسه که فردی که استاد صداش می کنن و منتظر یه جمله ی اون هستن هم انسانه؟ و نیازهای روزانه ی یک انسان رو داره؟ و می تونه خوب باشه، نباشه، عصبانی باشه، نباشه، عاشق باشه، نباشه، اشتباه کنه، نکنه، مهم نیست... و هیچ کدومش مهم نیست. ولی این واقعیته که به مجردی که استاد دیگه نخواد استاد باشه و بخواد یه روز برای دل خودش بره و سیگاری دود کنه و به پول نونش فکر کنه، همین دسته های بزرگ بازی به سه دسته تقسیم می شن... اونایی که شماتت می کنن و اونایی که از یاد می برن و یه دسته ی کوچولو که می فهمن و درک می کنن. من به همین فکر می کنم که اون دسته ی کوچولو تعدادشون اون قدر اندکه که ... می دونی می خوام چی بگم باسی؟ آدم وحشت می کنه. یا شایدم از این همه نبودن تعجب می کنه. تعجب از وحشت کشنده تره...
من! همین من! من هم از اون دسته ی حماقت نشان و خودخواه هستم. همش فکر می کنم نجدی که مرد چقدر داستان رفت زیر خاک؟ باورم نمی شه که اون فکر هم می تونست بمیره. سرقبرش که می ریم -رفتی؟ لاهیجان؟ شیخ زاهد؟- می بینم که تموم شده. همین بوده و نیست. یوحنا چی کار می کنه؟ پروانه؟ هیچ آدمی می دونه؟ نجدی برای پروانه یوزپلنگ هاش رو به یادگار گذاشت؟ یوزپلنگ رو چند می خرن؟ ولی من به اینا فکر نمی کنم. به این فکر می کنم که چقدر تشنه ی داستان هایی هستم که نجدی ننوشت. فکر می کنم کجا و کی دوباره به دنیا میاد و داستان هاش رو می نویسه؟ یا نمیاد؟ یا میاد؟ من به فکر خودم هستم.
نمی تونم بفهمم کدومش مهم تره. این که یک انسان از خودش بگذره و تموم داستان هاش رو تعریف کنه؟ یا این که یک انسان بتونه بخنده و سفره ش رنگین باشه و خانواده ش خوش حال؟اصلن چرا این دوتا با هم متناقضه؟ باسی این مال مردم ماست؟ یا این یه اصله که فروغ سرش رو توی دستاش بگیره و برای پنجاه تومن گریه کنه؟

Posted by: شمسی خانوم at January 6, 2008 9:02 AM

سلام دوست عزيز!
سحوری با يک ماه تاخير با يک غزل تازه به روز شد:

هجومِ فاجعه
تبعيض
مرگ
استبداد
فغان از اين همه نامردمي، فغان ... فرياد !
دلي شكسته، تني خُرد، پيكري خونين
نفس... نفس زدنِ كوچه در برابرِ باد
در امتدادِ هياهوي اين مترسك‌ها
در اين حواليِ بي‌سرزمينِ مرگ‌آباد :
درخت‌هاي سَتَروَن كلاغ مي‌زايند
( كلاغ : منشاء يك نوعِ ديگرِ فرياد )
.................
.....
.............
.....

در سحوری به انتظارم.

Posted by: سحوري at January 6, 2008 8:36 AM

سلام.
خودزني يکي از حرف‌هام را به اطلاع مي‌رسانم.

Posted by: پژک صفري at January 5, 2008 11:18 PM

سلام / دنبال کودکی هام زیر آوار می گردم ...
آهای با شمایم / میان آوارهای خاطراتم چه می خواهید / دست نزنید / بیدارش نکنید / این تمام یک قبیله ی من ست
وقتی گفتید کودکی دوباره به (( بم )) پرت شدم
خیلی وقت است لینک تان را گذاشته ام / به جهنم من بیایید و اگر مایل بودید مرا به پیوند های تان اضافه کنید
راستی وارث کویر یادتان هست ؟!

Posted by: باغبان جهنم at January 5, 2008 10:53 PM

اما چه مي شود كرد كه اين زمين حالا ميدان مين است. از هر سرش كه بگذري بادكنكي زير پايت ميكروفن مي شود و ماغ مي كشي در عرصه اي كه هزار گوش چاه ويل مي شوند تا تو را ببلعند. صدايت را ببلعند و قانون پايستگي انرژي مي شود همان تاريخ كه صدايت تا ابد الآباد در گوشهاي(چاه ويل) اين ملت بي حافظه مدام مي شود.

Posted by: محمد عرب زاده at January 5, 2008 8:54 PM

سرگردان بودم در دنیای کلماتم و دنبال دستی می گشتم که بکشدم بیرون از آن حال... ژوئن 2006 برایتان ای میلی فرستادم. جوابم را زودتر از انتظارم در کمتر از دو روز داده بودید اما ندیده بودم اش،چگونه؟ نمی دانم، ندیده بودم اش تا جولای 2007. اواسط جولای چند روز قبل از سفری به برلین در پی مرتب کردن ای میل هایم دیدم اش، شماره اتان را برداشتم. مردد بودم تو تمام خیابان های برلین که چه کنم؟ بازگشتم به خانه با همان تردیدها که کلماتم نبودند، گم شده بودند در روزمرگی ها و چیزی نمانده بود در من حتی برای بیان...
اما حس خوبی که داشتن یک شماره از بزرگواری که زوایای تیز کلماتم را دید و گفت: خوب اند اما نیاز به صیقل دارند، تا همین الان که دارم اعدادش را می خوانم با من است. حالا هوا که سرد می شود، برف که می نشیند و شب های کریسمس و سال نو که نور شادی از پنجره های پرده همیشه کنار زده ی خانه های آلمان به خیابان می پاشد، یاد شما می افتم و نوشته هایتان در سال های نه چندان دور. با خود می گویم خدا کند که برای اتان امسال بهتر از سال پیش باشد. به هر حال سال نو مبارک. گرم و داغ باشید حتی بیرون از میدان بازی...

Posted by: فروز at January 4, 2008 9:06 PM

http://naria.blogfa.com
.
.
لطفا برای استفاده از سايت از فيلترشکن استفاده کنيد.

Posted by: prdrj [, at January 4, 2008 5:04 PM

:) رنگي باشه...پس عباس آقا آدرسمونم گذاشتم گممون نكنين بي شكلات بمونيم
.من خواب نمي بينم كه با باباي آيدين حرف مي زنم...

http://tenderhands.blogfa.com/ 0

Posted by: تبسّم at January 4, 2008 1:09 PM

نه که از وقتی بزرگ شدیم... همه‌ی زندگی‌مون بازی نیست!
نه که همه‌ تو این بازی... جا خوش نکردیم و داغ نشدیم و...!
حالا تو این زمین... تو این زمین بازی... واژه که هیچ... تو خیال‌مون... عشق رو هم تو نانوایی آویزون می‌کنیم تا شاید کسی گذشت و....

Posted by: at January 4, 2008 12:21 PM

به هر تار جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست
...
یادش به خیر پاییز
با آن توفان رنگ و رنگ
که برپا در دیده می کند
...
با اون همه دکمه رنگی
...

Posted by: پری ناز at January 3, 2008 10:22 PM

بچه كه بودم.نزديكاي خونمون يه عباس آقا بود كه شكلاتاي خوبي مي فروخ.دختر خوبي كه مي شدم ماماني مي بردم پيش عباس آقا برام .... بزگ كه شدم كتاباي عباس اقا اومد به بازار.1شكلاتاي موماني....×مثه من تاب سواري /آلبالو/ بنفش پوشيدن/ چي كا مي كني قشنگ شده/ ..هر چي دختر خوبي ميشم مامانم من و جايي نمي بره ...هوا نيس خنكي نيس آرومي نيس داداشي نيس ..
عباس آقايه شكلات لطفاً.برادختركاي كبريت فروش خوب باشه.برادختركاي كبريت فروش د كترخوب باشه.آبي باشه.دريا بره.انگشتر فيروزه.جسدم باد نكنه.بادكنك زرد باد كنه.بازي بازي......گل نباشه ولي هميشه باشه..رنگي..

Posted by: at January 3, 2008 5:15 PM

تازه پیدایتان کرده ام آقای معروفی. مقصودم روی دنیای مجازی است...
من 15 ساله هستم، گاهگداری آدمهایی می گویند نویسنده ی خوبی می شوم، نمی دانم چرا یا چطور، اما می خواستم بپرسم، من کجام شبیه نویسنده هاست؟ هیچ کسی که وبلاگم را خواند نگفت. دریاروندگان جزیره ی آبی تر و همه و همه که از شما هستند و از سایرین فوق العاده اند.

Posted by: پریسا at January 3, 2008 3:46 PM

سلام
اما اینجا که آرد به قدر کفایت هست...نیست؟ با مالیات ..بی مالیات..
دلم برای تنور تنگ شده..

Posted by: مریم بیات at January 3, 2008 3:00 PM

سلام عمو باسي.
الكل نامه را با وجود همه ي كارايي كه مي خواستم روش انجام بدم و ندادم!و با وجود همه كم و كاستي كه داره منتشرش كردم.هميشه اولين كسي بودين كه دوست داشتم اين جور خبرهام و باهاش قسمت كنم.اين بارم شما،عمو باسي من بودين.(از اينكه خيلي لوس بود جملاتم بايد ببخشيد)
-----------------------------------------------
سلام
خوندمش.
قشنگ بود . و مرسی
عباس معروفی

Posted by: درنگ هاي نابهنگام at January 3, 2008 10:26 AM

salam

tarjomeh ye englisi e symphony e mordegan belakhareh resid behem...kheyli ba karhaye motarjem ashnaie nadaram vali midoonam az ghadimi haye bbc hast, agar eshtebah nakonam...

vali tarjomeh ra ASLAN doost nadashtam...joda az inkeh haal o havaye dastan ro montaghel nemikard (ke aslan fekr nakonam hich tarjomeh ie betooneh in kar ro bokoneh) loghat be loghat tarjoneh shodeh va bedoone e khallaghiat e loghavi "useless objects", "nothingness" va az in ghabil....

man almani balad nistam vali shenidam tarjomeh ye almani shahkar boodeh...

ta hamin ye zarreh ie ke khoondam az ketab va bedoon e inkeh edde'aaye english balad boodan bokonam, be onvane yek khanandeh va eradatmand fekr mikonam ketab jaye baz bini dareh...shayad nazaram ghalat bashe, khoshhal misham nazar e baghieh ro ham beshnavan

pirooz bashid
-------------------------
Azizam Sara
merci az inke nazar daadi dar morede tarjomeh.
naashere aalmaani am ham hamin nazar ro daare.
baahaatoon tamaas migiram.
Abbas Maroufi

Posted by: sara at January 2, 2008 8:50 AM

سلام
همیشه به خونه ی شما سر می زنم و نوشته هاتون را بسیار دوست دارم .
پرستو

Posted by: parasto at January 2, 2008 6:59 AM

بادرود
سال نو خوب برايتان ارزوميكنم.

Posted by: daryabari at January 1, 2008 11:28 PM

من هي ميپرم وسط حرف آدما ميگم : چي؟ همه ميگن : باز اين از آسمون افتاد...

Posted by: سوماپا at January 1, 2008 9:32 PM

سلام بر شما استاد گرانقدر
هنوز به ياد دارم حس مبهم و سكر آور سال بلوا رو با زني كه خاك ميخورد
زني كه شايد اگر از سرو بود بوي سرو ميداد
دوستتان دارم

Posted by: zahra at January 1, 2008 7:47 PM

خيلي دوست ميدارمتان .
.
راستش جرات نمي كنم اينجا چيزي از خودم بنويسم!
جز عرض ارادت...

Posted by: sargashteh at January 1, 2008 6:32 PM

کریسمس مبارک
کریسمس مبارک
کریسمس مبارک
کریسمس مبارک
کریسمس مبارک
کریسمس مبارک
کریسمس مبارک
کریسمس مبارک[گل][گل][گل][گل]

Posted by: zaman at January 1, 2008 2:13 PM

درود بر شما.استادگرانقدر

دوستدارتان از اردبيل...

Posted by: sargashteh at December 31, 2007 8:27 PM

آب
بابا نان داد
اشك پسرك دفتر چرو ك اش را خيس كرد ، يكي از شاگردها بلند شدو گفت خانم اجازه! رضا باباش شهيد شده .

Posted by: لي لن باز at December 31, 2007 2:07 PM

درود بر آنان كه "فكر " مي كنند
حقيقت آن است كه دگر هيچ نيست
نه ناني, نه گندمي, نه زميني و نه دهاني كه حقيقت نان را بجود...
ديربازيست كه زمين هاي بازي و گونه هاي سرخ شده از فرط جهش زندگي در تاريك سراي ذهن خاك ميخورد
دگر هيچ نيست
حرام کسری از واحد زمان است که چشمان من در حفره ی خود، سخت یخ بسته...
با آرزوي زايش خلوص
نقطه

Posted by: سار at December 31, 2007 8:56 AM

فرق دارد بازي با چيزي و بازي با واژه .گمانم در اين دومي اين واژه است كه ما را بازي مي كند. مثل كنش انديشيدن كه فاعلش فعال ما يشا’ نيست. اين كه در زبانيم گاهي وسوسه مي كند آدم را كه ما به آن پاساژ باز نمي كنيم كه در ساحت واژه بودن انگار چيزي از جنس مواجه شدن است.در سپهر قرار گرفتن. بازي زبان بايد فرق كند با زبان بازي انگاري در بازي زبان نا خود آگاهي جلوه اي مسلط دارد.نظر شما چيست؟
موفق و پاينده باشيد.

Posted by: الف ت at December 31, 2007 7:09 AM

آری....
و این شعر نیست که نان را تقسیم می کند
این نان است که شاعران را تقسیم می کند.......

Posted by: هجران at December 30, 2007 11:08 PM

من هم بازي..!!

Posted by: niaz at December 30, 2007 3:01 PM

آقاي معروفي بسيار عزيزم سلام اميدوارم كه شاد و خوش باشيد
اگر كسي مثل شما بنويسد يا شما زود زود بنويسيد من حاضرم به جاي نان واژه بخرم واژه واژه نوشته هايتان را و مطمئنم كه بيشتر از نان سيرم خواهد كرد
دوستتان دارم
اعظم

Posted by: azam at December 30, 2007 7:10 AM

سلام آقاي معروفي
خيلي خوبه كه شما هستيد...

Posted by: mim at December 29, 2007 6:43 PM

آخرش هم فكر نان به خيره سر سربازها فرو نرفت كه نرفت
نشان به آن نشاني كه هر بار ديدمشان
يا خربزه مي خوردند
يا پاي لرزش نشسته بودند!

خیلی قشنگ بود استاد. مرسی!

Posted by: آدمیزاد at December 29, 2007 6:34 PM

اين بار كه اشك در غم ما پرده در شد ميام واميستم دستامو ميگيرم بالا ميگم ببين حنا گذاشتم !

Posted by: بهار نارنج at December 29, 2007 6:17 PM


{ بعضی ها باواژه نام می سازند و ازخمیر نام نان خورا می پزند}

اقای معروفی سنگسر بخاطر داشتن فرزندان برومندی مثل جنابعالی .حیدریه.اعظمی و ....... به خودمی بالد.

اقای معروفی یکی از دوستان در باب اداب و رسوم ایل سنگسر در خیل وشهرمطالبی جمع اوری کرده است بنده به ایشان پیشنهادکردم که قبل از هر کار از نظر جنابعالی بهره مند شویم حالیه چگونه میتوانیم این سطور را برای حضرتعالی ارسال کنیم

Posted by: چالژ at December 29, 2007 6:48 AM

تو نابغه اي مرد ! دلتنگ نوشته هايت هم... تعظيم و احترام

Posted by: رویابیژنی at December 29, 2007 5:38 AM

با سلام و عرض تبريک به مناسبت عيد غدير
استاد شايد انتظار بزرگيست اگر بخواهيم از نظرات ارزشمند شما هر چه بيشتر بهره گيريم ... با اينهمه چشم انتظار حضور سبز شما بودن خالي از لطف نيست

Posted by: کانون وبلاگهای ادبی پرشین بلاگ at December 28, 2007 2:35 PM

بازي كردن بهتر ست كه آدمو توي بازي راه ندن .بعضي وقتا آدمو به حساب نمي آرن اما يكي پيدا ميشه كه خودشو به بازي تحميل مي كنه چون هم توانايي ش از اونا بيشتره و هم بدون اون نمي تونن .خوش به حالت معروفي عزيز بي تو نمي توانند بازي كنند چه بخواهند و چه نه .بگذار نان نباشد اما بازي باشد .يادت هست چقدر مي خواستند كه رادي دربازي نباشد كه به حساب نيايد ؟ يادت هست آن عذر خواهي اجباري اش را ؟ خدايا چرا مردم اين سرزمين با هنرمندانشان چنين مي كنند ؟ خدايا چرا ما را دوست نداري و اين طور مجازاتمان مي كني ؟ خدايا چرا ...
اگر نباشي در بازي و بازي نكني ديگر ما به چه عشق و دلي به تماشا بنشينيم .نان را ولي بازي مي خورد .

Posted by: محبوبه میم at December 28, 2007 9:51 AM

زمین را به بازی میگیرد و بازی را به زمین مقروض میدارد دریغ از این که بداند زمین به تحیر گناهش دوباره به قیام بر خواهد خواست

Posted by: زائل at December 28, 2007 8:06 AM

نه زمینی مانده و نه دل خوشی برای کاشت یک دانه گندم
گندمی که بازی میدهد کاکل طلاییش را برای انسان تا بداند که
فردا او نیز رفته است.

Posted by: استاکر at December 28, 2007 7:44 AM

سلام آقای معروفی. خدا میداند از کی شما را میخوانم(میفهمید که؟) و تا حالا چند بار شده که خواسته ام چیزی برایتان بفرستم و نشده.
من خودم مینویسم اما نه تا به حال مسابقه ای شرکت کردم و نه...
این قدر که دوست داشتم شما داستانم را بخوانید را نمیتوانم به حرف بیاورم . اول خواستم همینجا بفرستم اما گفتم شاید نخوانید آدرس ایمیلتان را هم ندارم. شما را به نوشته هایتان قسم میدهم آدرس میلتان را بدهید تا من برایتان بفرستم. خدا کند که جوابم را بدهید.
----------------------------------------
abbasmaroufi@gmx.de

Posted by: hessam at December 27, 2007 10:11 PM

salam ba yek khabare siyasi dar daneshgahe esfahan be ruzam

Posted by: ghazale at December 27, 2007 8:51 PM

سلام.
آمدم اينجا... مي دونستم كه هنوز اينجا ميشه پيدات كرد.
لينكم رو نمي خواين عوض كنين؟
يعني اينقدر؟؟؟!!!

Posted by: گل نرگس خريده ام at December 27, 2007 7:13 PM

دورود /
محظوظ كلام زيباي شما ...
پاينده باشيد .
و شاد .
وقت خوش ./././././././././././././.

Posted by: گنجشکک اشی مشی at December 27, 2007 12:11 PM

بگذار بازي كند !بايد بازيگوش بين بچه ها برود خون به چهره اش بدود و بازي كند .ما بي نان هم سير مي شويم .ولي او بايد بازي كند .همين بازي ها برايش مي مانند . او تا پنجاه شصت و شايد كمي كمتر يا بيشتر بدنبال نان خواهد دويد . او تا آخر عمر براي نان براي اينكه بچه هايش بازي كنند نان خواهد خريد ...پس بگذار بازي كند . بگذار فكر كند واژه را در نانوايي بين گندم ها كه عرق دست زلالي هاست آويزان كردنند تو فكر نكن وژه را در اين مغازه هاي لوكس كه كزت را هميشه بدنبال خود مي كشيد واژه اي است .. بگذار كه بازي كند ...
كه من ديگر نمي توانم بازي كنم ...
كه تو كه آنها ......نمي توانند ...............كه صف نان عمر را تمام مي كند .

Posted by: Arezoo at December 27, 2007 10:47 AM

اكبر رادي هم نيست استاد... رفت... به آسمان... آسمان هفتم شايد...
اكبر رادي به روايت سوم شخص آخرين پست "اول شخص مفرد" شد.

Posted by: اول شخص مفرد at December 27, 2007 7:56 AM

نان
هيچ واژه اي مترادف با نان نيست
بابا نان داد
بابا نان آورد
بابا نان نياورد
او نان را از بابا گرفت

Posted by: بچه جنوب at December 26, 2007 10:55 PM

خیال میکند که واژه خوردنی است....
یه وقتایی واژه واجب تر از نون شبه واسه آدم.
مخصوصاً که واژه ،واژه ی شما باشه آقای معروفی ِ عزیز ِ من.
من که واژه به واژه ی حرفهاتون رو با لذت میبلعم.
آرزو ميكنم هميشه شاد باشين و سلامت

Posted by: فرشته. at December 26, 2007 8:52 PM

...
غريب حكايتيست
غريب جداليست
پنداره اي از كلام
در ستايش واژه هايي ناگفته و شنيده
پندا ره اي از كودكي
گمشده در ميان نقوش بازي
نقش هزاره ي سكوت
نگاره ي ياد
!
...
به نقش درد
به نقش احتضار
به نقش
...

Posted by: ترنج at December 26, 2007 7:59 PM

آدمها وقت بچگي نان را به بازي مي فروشند و وقتي برزگ وعاقل شدند بازي را به نان

Posted by: sha at December 26, 2007 7:36 PM

http://www.youtube.com/watch?v=mrorLmclJu0

این فیلم رو از بیرجند نگاه کنید

Posted by: khodam at December 26, 2007 7:27 PM

واژه شاید نان نسازد عباس جان اما نان آور چرا.
کار ِ بیراهی هم نمیکند این بچه. آرزو میکند شاید : کاش بیست سالگی خودش هم مثل اینها بی کله بود.

بازي مدرن و بي قاعده ايست ولي. كاغذ چيز ديگريست.

Posted by: یکشنبه های بهشت at December 26, 2007 5:52 PM

واژه هم نيست...
هست؟!

Posted by: Sareh at December 26, 2007 3:23 PM

آي آدمها
مهرباني
رفاقت
اندكي هم نان شب
چيز زيادي خواسته ام آيا من از شما

Posted by: sykbu at December 26, 2007 10:54 AM

ولي چه خوب بود دوران كودكي!وقتي بي خيال و بدون هيچ دغدغه اي فقط به بازي فكر مي كردي وقتي نهايت توبيخت همون حرفاي مادر بزرگ بود وقتي مسئوليتت خريد نون بود...حيف كه ديگه بر نمي گرده و ما الآن آدماي بزرگي هستيم اما فقط در ظاهر!

Posted by: yasna at December 26, 2007 9:29 AM

بعضي چيزهاباعث ميشه احساس غرور كنم كه ايرانيم ,يكي از اون چيزا عباس معروفي.

Posted by: reza at December 26, 2007 9:02 AM

شعر كه مينوشتم پدر ميگفت: ببر نانوايي ببين يك لقمه نان ميدهد؟!

Posted by: parnian at December 26, 2007 8:39 AM

حكايت ماست با جناب احمدي نژاد

Posted by: پگاه at December 26, 2007 7:02 AM

:)

Posted by: amelie at December 26, 2007 2:45 AM
Post a comment









Remember personal info?