March 12, 2008

خواب صبح

 

اين روزهای ابری، بيدار شدن صبح، کار حضرت فيل است. خواب در خواب می‌شوم، رويا به رويا، و در هزارتويی گير می‌افتم که کندن از جايی و رسيدن به جايی ديگر، عين زندگی در رويا و چرخيدن به دنيای مردگان است. يا نه، مرده‌گی محض است که بايستی در دنيای زندگان نفس بکشی.
شيرينی خواب صبح چنان عميق است که تخيل با سرعتی عجيب، مرزهای تاريخ و جغرافيا را به هم می‌ريزد تا آدم چند دقيقه بيش‌تر در آن غوطه‌ور شود.
امروز صبح موقع بيدار شدن جايی می‌چرخيدم و مشغول زندگی خودم بودم. همسرم می‌گفت: «باسی پاشو، بايد بری سر کار.»
گفتم: «من! من که رفته‌م سر کار و دارم کار می‌کنم!»
پونه گفت: «پس اين کيه اينجا خوابيده؟»
«اين يه قديس راه گم کرده ست که اومده اين گوشه خوابيده. چکارش داری؟ بذار بخوابه بيچاره.»

ديروز هم همين‌جورها بود.
پونه گفت: «پاشو که داره ديرت می‌شه.»
گفتم: «دارم ميام.»
با تعجب پرسيد: «ميای؟ يعنی چی که ميام؟ از کجا ميای؟»
«آخه من اينجا نيستم.»
«کجايی؟»
گفتم: «من الآن توی يه باغ بزرگم که پر از درخت سيبه. می‌خوای برات سيب بچينم؟»
«نه. سيب نمی‌خوام. پاشو ديرت می‌شه!»
«خب دارم ميام.»
چند دقيقه آرام خوابيدم و باز صداش را شنيدم: «باسی! پاشو باسی.»
«نيم ساعت ديگه ميام.»
«نه. همين حالا پاشو.»
گفتم: «آخه من از ته اون باغ تا بخوام بيام نيم ساعت طول می‌کشه. می‌دونی چقدر راهه؟»

@ March 12, 2008 5:12 AM | TrackBack
Comments

سلام.
آقای معروفی چندی پیش در یک جلسه ی داستان خوانیِ خودمانی، از شما یاد می کردیم. نمی دانم اگر کسی پرسید "عباس معروفی چه کاره است؟" در پاسخش چه بگویم!؟ داستان نویس؟ وبلاگ نویس؟ انسان فوق العاده جذاب؟ می توانید برای یافتن پاسخم کمکم کنید؟
در ضمن در هنگام خواندن این پستِ شما، قاه قاه خندیم! چنین مشکلی را من نیز با مادرم دارم.
با تشکر
-------------------------------
سلام.
تلاش می کنم آدم باشم. يک آدم معمولی.

Posted by: فیدلیو at May 15, 2008 1:21 PM

آقاي معروفي عزيز
چند روز قبل مصاحبه شما را در شبكه تلويزيوني صداي آمريكا شنيدم و واقعا لذت بردم. مقايسه كتابسوزي زمان هيتلر با سانسور حاكم برجامعه ايران واقعيتي انكار ناپذير است و چه زيبا با مثال زدن ماجراي كتابهاي آيدين بيچاره حرف دل ما را عنوان كرديد. متاسفانه برخورد قيم مابانه وزارت ارشاد با كتاب منجر به ازدست رفتن حجم عظيمي از هنر و ادبيات اين عصر شده است. به راستي كه من هم مانند شما از امام زمان! خواهش مي كنم در حمايتش از اصحاب سانسور تجديد نظر بفرمايد تا تحت لواي آزادي بيان بتوان شاهد جريان آزاد و مداوم رشد فرهنگي و هنري جامعه بود.

Posted by: يك دوست at May 13, 2008 11:32 AM

دفتر مطالعات وتدوین تاریخ ایران

Posted by: دفتر مطالعات وتدوین تاریخ ایران at April 7, 2008 12:01 PM

كاش به خانه من بياييد...
از شعر بگوييم
شعرهايتان را در وبلاگتان همواره مي خوانم و ...

Posted by: شاه حسين زاده رويا at April 3, 2008 11:15 AM

من با حسينا سال را تحويل كردم
با نوش آفرين زندگي كردم
با سال بلوا عيد كردم
با آنها زندگي كردم
ممنونم

Posted by: شيما at April 3, 2008 11:11 AM

سالم باشيد و مانا .

سالها قبل دوران دانشجويي كه با كتابهایتان آشنا شدم و خواننده گردون بودم خدمت رسيدم براي يك مصاحبه . هنوز خاطره خوش آن روز در دفتر گردون را به خاطر دارم و به آن مي بالم .

بهاري هستيد و باشيد .

Posted by: bahar52 at April 2, 2008 12:36 PM

اميدوارم سالي پر از خير و خوشي در پيش رو داشته باشيد.

Posted by: خلوت ليلا at March 20, 2008 9:33 AM

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و بجام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگه ماست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست

استاد نوروزتان پيروز باد

Posted by: طاها بذري at March 20, 2008 7:55 AM

سلام خسته نباشید
وبلاگ خیلی خوبی دارید من شما رو لینک کردم
شما هم به من سر بزنید اگر مایل بودید منو لینک کنید
موفق و پیروز باشید _ سال نو مبارک

Posted by: دومان قره قانلو at March 20, 2008 6:32 AM

توبه از می وقت گل

دیوانه باشم گر کنم

Posted by: ميم در محاق at March 20, 2008 1:04 AM

سلام
سال نوتون مبارك

خيلي خوبه كه شما هستيد


Posted by: ميم در محاق... at March 20, 2008 1:02 AM

سال جديد شمسي ات مبارك استادم...

Posted by: سروش رهگذر at March 19, 2008 9:47 PM

سلام

عباس آقا جانم چه كنم با نبودنت ؟ چه كنم با اين حسرت زجر آور دوازده ساله ؟ سالهايي كه نوروزشان را با بغضي غريب آغاز كرده ام . بغضي كه هرسال خودش را چسبانده به تك تك ثانيه هاي آن سال .
عباس آقا جانم عجب دردي مي كشم در اين لحظاتي كه قرار است زمين از اين شاخ به آن شاخ پرت شود آب توي كاسه موجي بخورد و سيب در هوا چرخ بزند و دل من بلرزد و چشمم جاي خالي ات را تاب نياورد و پر شود از اشكي كه حتا – آب دريا ها – در برابرش حقير جلوه كند...
*
راستي هفت سينمان را چيده ايم :
سمفوني مردگان و سال بلوا ي تو – ساربان سرگردان سيمين دانشور – سگ ولگرد صادق هدايت – سبز مثل طوطي سياه مثل كلاغ گلشيري – سوزنبان آنتوان چخوف و سيميا ( مجله ي تازه ي علي دهباشي . فصلنامه ي تخصصي ادبيات نمايشي )
خيلي هاي ديگر هم هستند . چوبك و گلستان و فروغ و سهراب و شاملو و داستايفسكي و سيمين بهبهاني و مارسل پروست و ويرجينيا وولف و دولت آبادي و جمازاده و كيارستمي و فالكنر و ابولحسن صبا و خيلي هاي ديگر .
*
امسال كه نشد اما مي شود آيا كه سال آينده را با بوسه ايي بر گونه هاي خيس ات آغاز كنم ؟
--------------------------------------------
محمدرضا، عزيزم
وطن حالا ديگر برای من خاک و مرز جغرافيا نيست، عادت کرده ام که يادها را وطن کنم .
وطن حالا ديگر برای من همين چيزهاست.
شاد و سلامت و بيدار می خواهمت
عباس معروفی

Posted by: محمدرضا پريشي at March 19, 2008 5:09 PM

سلام آقاي معروفي عزيز!
سال نو مبارك! اميدوارم سال خوب و شادي داشته باشيد و پويايي و هنرتان هر روز بيشتر باشد!
يكي از كتاب هاي عيد امسال من درياروندگان جزيره ي آبي تر است! مي دانم كه چون بقيه ي آثارتان برايم لذت خواهد بود.

Posted by: فاطمه at March 19, 2008 2:03 PM

به نام خداوندي كه عباس معروفي رو به من نشون داد، تا آينه اي صاف و جلي از خود خودم، توي دستان اورهان از سمفوني بلند مردگان اطرافم ببينم. توي سال بلوايي كه گذشت حرف دل عاشقمو به عزيزترينم بزنم، و اكنون در آستانه ي نوروز، پيكر خودم رو در غياب پيكر فرهاد عباس معروفي، بي جان و دست از جان شسته، كنار اين اتاق سرد و دلگير ببينم، و اونقدر از اطرافيانم دلزده بشم و افسرده، كه تنها همدم لحظات دلگيري خودم رو، موسيقي ملايم و روح نواز حضور خلوت انس، باز به ياد آوردم و دوباره اومدم تا كمي سبك بشم...
سلام استاد
منم، علي، علي نوريان. ميخواي بگي كه پارسال دوست، امسال آشنا، نه؟ به خدا حق داري بگي، ولي استاد، دلم خونه، دلم خونه از اين جماعت چشم و گوش بسته، كه خداوند عقلشون رو در انتهاي مردمك چشمشون قرار داده.
آره، اين منم، همون كسي كه هميشه پيش بهترين يارش، كه ميخواد باهاش ازدواج كنه، به خودش ميباله و ميگه كه من، من همون كسي هستم كه عباس خان معروفي،كسي كه از نام تمام مردگان بهره گرفت، يحيي رو زنده كرد،توي سمفوني زيبا و بي نظيرش آيدين رو به آتش ميكشه، توي قطار مينشينه و چمدون حاوي پيكر فرهاد رو به دوش،يحيي رو ميكشه و توي اون مغازه ي كوچيك و سرد، گلدونهاي خوشكل گلي ميسازه، و در نهايت، دستانش رو به سوي اون پيرمرد خنجرپنزري دراز ميكنه، گويي كه ميخواد يه شاخه نيلوفر كبود بهش تعارف كنه... آره، من همونم، من همونم كه استاد معروفي، تا به حال نشده كه پيام هايي كه براش مينويسم رو بي جواب بزاره. هميشه ي خدا پيام هام رو پاسخ داده، هر چند كوتاه، ولي دلنشين و غرور انگيز.
استاد، دلم گرفته. خيلي دلم گرفته. از اين مردم ناجوانمرد، كه همه چيز رو براي ديگران ميخوان،براي سربلندي و سرافرازي جلوي ديگران، نه خودشون، نه براي دل خودشون، فقط و فقط براي ديگران. حتي مرگ رو هم فرصت مناسبي ميدونن تا خودشون رو به ديگران نشون بدن.
استاد، قلبم ميسوزه. چرا كسي نيست كه به دل عاشق و باخته ي من نگاه كنه؟ چرا هيچ كس تا حالا يكبار هم از من نپرسيده كه آيا دوستش داري با نه؟ چرا مدام از آينده اي كه هنوز نيومده و معلوم هم نيست وجود داشته باشه دم ميزنن؟ چرا؟ چرا كسي نميخواد باور كنه كه من دوستش دارم؟ استاد، شما ميدوني چرا؟
شما ميتوني با قلم جادوييت، دلمو جادو كني، مگه نه؟ ميتوني صبر و تحملم رو دو صد چندان كني، مگه نه؟ آره، ميدونم كه ميتوني. آخه تو استاد خود من هستي، عباس خان معروفي، بزرگ مردي كه خيلي از چيزهايي كه الان داريم و نداريم، مديون حضور حلوت انس اون و انجمن ادبي گردون دگرگون شده اي كه شما رو به خاطر اون اتفاقات از سرزمين آبا و اجداديمون روندن.
مثل هميشه، از اينكه با شما صحبت كردم خيلي خيلي خوشحال و خرسندم.
مثل هميشه براي شما آرزوي موفقيت دارم.
مثل هميشه ميگم، منتظر آثار جديدتون هستم.
مثل هميشه ميگم، به اميد روزي كه شما رو توي تهران ملاقات كنم.
و مثل الان ميگم، استاد عزيز، عباس معروفي، هر روزتان نوروز، نوروزتان پيروز...
شاد و پيروز و سربلند باشيد، مثل هميشه.
يا حق
----------------------------------------
علی عزيزم
من صدای چرخ های ماشين روی آسفالت رو دوست ندارم. صدای آمبولانس رو دوست ندارم. برای همين هميشه با موسيقی برای خودم يک ديوار صوتی درست می کنم که بعضی صداها رو نشنوم.
مردم من و شمايم. همه ی ما خوب نيستيم. همه ی ما بد نيستيم. خوب و بد قاطی داريم زندگی می کنيم.
من ياد گرفتم فقط صداهايی رو که دوست دارم بشنوم. صداهای ناجور که با روحم ناسازگار باشه پشت ديوار جا می مونه.هيچوقت به آدم هايی که دوست ندارم پرخاش نمی کنم. جيغ نمی زنم. ول شون کن، بذار راهشونو برن. شايد خوب شدن. و اين دنيا به اندازه ی کافی آدم خوب داره. به اندازه ای که من بتونم باهاشون حرف بزنم.
ولی بدها و خوب ها کنار هم زندگی می کنن. با هم سوار اتوبوس می شن. با هم از قطار پياده می شن.
پدر بزرگ می گفت: توی دستات چند تا انگشت داری، باسی؟
می گفتم ده تا.
می گفت: به اندازه ی انگشت های يکی از دست هات می تونی رفيق پيدا کنی. تا آخر عمر.
آره.
نوروز هم با بقيه ی روزها فرقی نداره، فقط ما لباسامون مرتب تر می شه. ولی نوروز با بقيه ی روزها فرق داره. چون ما لباس های مرتب و تميز و شيک می پوشيم.
نوروزت مبارک
عباس معروفی

Posted by: علي نوريان at March 19, 2008 12:17 PM

استاد عزيزم
جناب آقاي معروفي
اميدوارم سال جديد سال خوبی باشد هم برای شما ،‌ هم برای ما .
دوستدار :
محمد امامي

Posted by: mohammad emami at March 19, 2008 11:58 AM

در تمام روزهای دراز آن سال های عزیز تنها به یاد مریم میخوابیدم و هر بار خوابش را میدیدم. همان روز هایی که هزار بار قربانش میرفتم و او نمی فهمید و همیشه سیب کوچکی را گاز میزد و تکه های له شده ی سیب دور لبش میماسید و به من زل میزد و نمیفهمید. همان روز های گرم تابستانی که به زور پنکه میخوابیدم و با وز وز پشه های اُتاق به یاد مریم می افتادم و هر بار آرزو میکردم کاش مریم بزرگ میشد و دیگر سیب نمیخورد .

سال های غریبی بود. یادم هست مادر مریم چشم دیدن من را نداشت و هر بار که دزدکی از دیوار خانه شان بالا میرفتم تا مریم را ببینم ، مثل نگهبان بُرجک مرا میدید و با جاروی کُلفتی که همیشه در دستش بود دنبالم میدوید و میدوید تا خسته می شد و من از نفس می افتادم و مریم میخندید. بعد هم چقلی ام را پیش مادرم میکرد و من پیش مریم و مادرش کتک می خوردم و آرزو میکردم : کاش بزرگ میشد و دیگر سیب نمیخورد و من کتک نمیخوردم.

خوب به یادم مانده که تازه به کلاس دوم رفته بودم و به زور چهار کلمه مینوشتم. یک بار برای مریم نامه نوشتم و از دیوار خانه شان به حیاط پرت کردم ، هنوز متن نامه به یادم مانده : « سلام مریم ، من تو را دوست دارم ، تو چرا مرا دوست نداری ؟ »

و بعد ها که فهمیدم مریم هرگز نمی تواند نامه را بخواند چون هنوز به مدرسه نرفته بود و چقدر آرزو کردم کاش مریم بزرگ میشد و درس میخواند و دیگر سیب نمیخورد و من کتک نمی خورم.

کاشکی همان روز ها بر میگشت و من در آرزوی مریم میمردم. سال های غریبی بود و تمام افکار من رنگ ِ مریم داشت. شب ها با یاد مریم میخوابیدم و روز ها با یاد مریم زندگی میکردم و تمام حواسم پی این بود که اگر مریم از من بچه ای داشت شبیه به من بود و یا شبیه مریم و چقدر این فکر لطیف بود. حتی یک بار ته کوچه ی بازاری ها که دزدکی گیرش آوردم در گوشش گفتم اما مریم گریه کرد و همه چیز را به مادرش گفت و بعد من کتک خوردم و کتک خوردم و کتک خوردم و مریم نمی فهمید و من باز هم آرزو میکردم : کاش مریم بزرگ میشد و درس می خواند و دیگر سیب نمی خورد و می توانست بچه دار شود و من کتک نمیخوردم.

اما حالا از تمام آن سال ها جز خاطره ای چیزی نماند . مریم بزرگ شد و درس خواند و دیگر سیب نخورد و ازدواج کرد و بچه دار شد. اما باز هم نفهمید که تمام آن سال ها این من بودم که دوستش داشتم.

Posted by: حسام at March 19, 2008 9:50 AM

دوستان عزیز سال نو به همه شما مبارک باد.

بهار آزادی

چه با وقار
سر به آسمان می سايد
اين فلات پر شکوه!
چه عاشقانه
نفس می کشد
اين سرزمين پاک!
چه شکيبانه
فرو می خورد
بغض های نجيب
رويش ما را
اين مادر عزيز!

بنفشه ها
با آرامش علف ها،
پونه ها
با آهنگ جويباران،
و شقايق ها
با صدای پای دختران کوهسار،
متولد شده اند...

بر هر کوه و دشت
فرش شقايق گسترده ايم!
در هر خانه
بر هر نهال
هزار جوانه رسته است!
در هر کوی
هزار درخت
جامه ی عروسان پوشیده اند!
تن خيس هر ديوار
مجمر عطر ياس هاست!

نگاه کن
ياسمن و نسرين و نسترن،
همه جا
چه سرخوشانه
پای کوبانند!
آی
عروس آزادی
قدم بگذار!
عروس آزادی
قدم بگذار!
عروس آزادی
قدم بگذار! قدم بگذار! قدم بگذار...

Posted by: آرش at March 19, 2008 7:05 AM

سال نو مبارک آقای معروفی عزیز.
امیدوارم سال خوبی داشته باشید با خستگی های کمتر و خوشبختی های بیشتر.امیدوارم امسال، سال نزدیکتری باشد.

Posted by: ویدا at March 19, 2008 12:05 AM

عباس عزيز ..سال نو وعيد نوروز بر شما و خانواده ي محترم ات مبارك و خجسته.
در سال جديد سعي مي كنم از كسي ..البته اگر كسي باشد شاكي نشوم و گله گذار نگردم..و اما ايكاش در پايان اين سال و اوايل و اواخر همه ي سالها ...اين يدالله رويائي از تو نازنين ياد بگيرد كه چگونه با سعه ي صدر مهرباني و مهر توامان با ملايمت پاسخ مخاطب و يا مخاطبان ات را مي دهي...نمونه اش...پاسخي كه براي امير نوشتي..
راستي عباس عزيز ..نكند پيري و كهنسالي يدالله رويائي را اينگونه بي حوصله و نا صبور .......كرده!
سري به من بزن كه مي دانم وقت اش را داري.دلنوازي بد نيست نازنين..

Posted by: رامين at March 18, 2008 9:58 PM

سلام.
آقای معروفی جونم عیدتون مبارک

Posted by: فرشته at March 18, 2008 9:04 PM

اين آموزش داستان نويسي براي دوستان هم در ايران براي ما كه ايرانيم فيلتره!

Posted by: سنا at March 18, 2008 5:25 PM

نوروز را به آقاي معروفي خيلي عزيز شادباش مي گويم. همچون خود نوروز پايدار و برقرار باشي.
-------------------------------------
محمود عزيزم
سال خوبی برات آرزو می کنم.

Posted by: Mahmoud at March 18, 2008 10:27 AM

عباس خان آب و هواي برلين آدم و كسل مي كنه يا شفق بهار...؟
نوروزتان مبارك...

Posted by: philldoost at March 18, 2008 10:16 AM

هر شب به عشق اون نيم ساعت قبل از بيداري به خواب مي‌رم، لحظه‌هاي نابيه، يه چيزي بين خواب و بيداري، رويا و واقعيت يه جور خلسه است مي‌شنوي و نمي شنوي،‌آخ كه چه برزخ خوبيه و چه شيرينه آدم توي اين دنيا باشه و نباشه ،مدام بره و برگرده (!)؛ ديگه قاليچه سليمون هم لازم نيست كه تو رو ببره به اون دور دورها، خودت مي ري و برمي‌گردي!

سال نو مبارك!

Posted by: آنيتا at March 18, 2008 8:19 AM

استاد؟ دور شدي؟ نگاهي به آرشيو بلاگت بنداز... شايد اين فقط احساس من باشه شايد واقعا اين طور نباشه, شايد اصلا زيادخواه و خودخواه باشم اما احساس ميكنم قديم تر ها بيشتر از ايران و آنچه اين جا ميگذشت حرف ميزدي... شايد الان من دلم گرفته و دارم به غلط تو رو نشونه ميگيرم براي خالي شدن دلم نميدونم, نميدونم, اين جا كجاست كه قدم به قدم راه رفتنت بايد توام با وحشت باشه, كجاست كه هر كس و ناكسي به خودش حق ميده راجع به شخصي ترين مسائلت نظر بده و محكومت كنه به خاطر رنگ يه شال كه به اجبار موهات رو باهاش از آفتاب محروم كردي! كجاست كه تعفن برش داشته, ما اين جا...
آيدا! خاموش!
ببخش كه اين جا رو باخزعبلاتم پر كردم
....
دوستت دارم , خودت و قلمت و عقايدت رو...
سال بهتري باشه اين سالي كه داره نو ميشه...

Posted by: آیدا at March 18, 2008 8:10 AM

سلام جناب معروفی
باز هم که خالی بستی
سر ملت را شیره مالیدی که آن چهل داستان منتخب هیأت فخیمه هفت نفره داوران قلم زرین زمانه ات را در مجموعه داستانی چاپ می کنی آن هم توسط نشر گردون برلین!!!!!! ماه ها گذشت و....خبری نشد.
از حق نمی گذرم ، چون داستان های خوبی هم داخل آن جهل داستان پیدا می شد . بعد از جشنواره هم در هر جلسه داستانی که می نشستیم می شنیدیم قرار است کتابش دربیاید. ما که از همان اول کار به دوستان نویسنده گفتیم به همین خیال باشید..
---------------------------------------------------
امير خان يا جان؟
شرط داستان نويسی برای هر انسانی ادب است.
کتاب هم به زودی منتشر می شود.
لطفاً در ادامه ی راهت با ديگران، مهربان و مؤدب باش.
به سراغ من اگر می آيی...
عیدت مبارک
عباس معروفی

Posted by: امیر at March 18, 2008 1:09 AM

سلام
استاد کاش سیب را نمی چیدید
هبوط یعنی رفتن به سرکار!
خواب دم صبح چیزی مانند قدم زدن در بهشت است!
سال نوی شما هم مبارک

Posted by: محمدرضا at March 18, 2008 12:30 AM

سلام . سال نو مبارک و خوبي‌ها و خوشي‌ها نثار شما و آرزوي موفقيت‌هاي بهتر و بيش‌تر ...

Posted by: پژک صفري at March 17, 2008 10:43 PM

عباس معروفی زیبا می نویسد. هر بار، نوشته هایش یک چیزهایی دارد که به آدم بدهد. این بار هم باغ نوردی عاشقانه اش هنگام خواب.
سال بلوایش را گرفته ام تا شب عید بخوانم. فکر کنم قشنگ باشد. کارهای عباس معروفی همیشه قشنگ است. مثل بلاگش.
موندگار باشی.
تا بعد رفیق...
:)

Posted by: سعید ابوالقاسمی at March 17, 2008 12:16 PM

اگه يه روز از اون باغ هيچ بر نگشتيم ؟
اگه يه روز تو همون باغ بين عطر سيب و عاشق ماندن بلبل و شرمساري گل ..مخفي شده خوابمان برد ؟
اگه يه روز توي ته ته باغ يه كلبه ديديم عين نقاشي ها دود از دودكشش بالا ميره ؟
ميشه ديگه بر نگرديم ؟..
پيشاپيش روزهايتان همچون بهار پر لطافت آقاي معروفي عزيز ..

Posted by: آرزو at March 17, 2008 8:39 AM

سلام آقای معروفی ... صبحتون بخیر!!! بیدار شدن صبح خیلی سخته همون طور که خوابیدن شب مخصوصاً اگر کتابی از شما دست آدم باشه ... مخصوصاً اگه پیکر فرهاد باشه ... صبح آدم با جملات شما شروع می شه : صبح به خیر آقای معروفی ! راستی بابت اون آموزش ها من که کلی ذوق کردم : مرسی ...

Posted by: مرجان at March 16, 2008 7:41 PM

خوابهایم تکراریند
خوابهای گذشته که تعبیر امروزم بود
خوابهایت تکراریند ؟

Posted by: آخرین ققنوس at March 16, 2008 5:06 PM

سلام آقاي معروفي گرانقدر
تقدير اين بوده كه وقتي شما ابنجا ( ايران ) بوديد فرصت نكنم سلامي داشته باشم . به هر روي حالا غنيمتي است همين زماني كه به دست آمده تا به پيشگاهتان سلام كنم

آيا شود بهار كه لبخندمان زند از ما گذشت ‘ جانب فرزندمان زند
ما شاخه هاي سركش سيبيم عين هم يك باغبان بيايد و پيوندمان زند

( شعر از كاظمي )

Posted by: lale bazri at March 16, 2008 11:07 AM

سلام اقاي معروفي عزيز !

پياده رو با : واپسين گفت و گو با فدريكو گارسيا لوركا / 7دقيقه از زندگي شاملو با صداي آيدا/ جاي کلمه در شعر / استحاله ي جوهري شراب به نور / گفت‌وگو با آدونيس (علي احمدسعيد) / گزارش دهمين جلسه ي نقد و بررسي کتاب گلستان / شعري از رضا براهني / شعري ازراحا محمد سينا ( سيد احمد مير احسان ) / شعرهايي از کريستينا لوگن / خوانش شعر " ري را " سروده ي نيما يوشيج / شعرهايي ازسيروس رادمنش / سايت ادبي جغد ( کارگاه شعر و داستان ) / حافظ به روايت عباس کيارستمي / مقاله اي از مرتضا پورحاجي / شعري اززنده ياد ايرج کياني / خبر انتشار نوشتاي ششم و ... به روز شد .

Posted by: میثم ریاحی at March 16, 2008 12:38 AM

نيم ساعت دنياي شما چه طولاني بود در دنياي من . عزيزترين .
انقدر طولاني كه مهلت اجاره خانه ام سر امد . كوله بارم را بسته ام كه بروم . دلم لك زده براي خوابيدن دم صبح در اغوش كسي .
اما هر روز تنها در رختخواب بيدار مي شوم . كسي نيست بهش بگويم نيم ساعت ديگر .
دم صبح تنها از خواب مي پرم . تنها ملافه ها را پس مي زنم . تنها از خانه بيرون مي زنم و شب تنها بر مي گردم خانه .
تمام روز مي دوم كه تنهايي را فراموش كنم كه مثل كنه چسبيده به من .
چرا اينها را براي شما مي گويم؟
شايد به خاطر مزه ي خواب دم صبح در اغوش كسي . كسي كه نيست...

Posted by: نیوشا at March 15, 2008 9:01 PM

ارزوي 12 ماه شادي 52 هفته خنده 365 روز سلامتي 8760ساعت عشق 525600دقيقه برکت 315300ثانيه دوستي سال نو پيشاپيش مبارک

Posted by: at March 15, 2008 5:43 PM

سلام.شاد زی
ارزوي 12 ماه شادي 52 هفته خنده 365 روز سلامتي 8760ساعت عشق 525600دقيقه برکت 315300ثانيه دوستي سال نو پيشاپيش مبارک

Posted by: یه انسان at March 15, 2008 5:41 PM

باسی. قدیس راه گم کرده. سیب. شب های بعد رو احتمالن گلی خواهی بود در مه آلود جنگلی هندی که توی پیچ و خم جنگل راهش رو گم می کنه و یا پدربزرگی که نوه ش روی پاش خواب رفته و اگر کوچک ترین حرکتی داشته باشه، ممکنه بچه رو هم بیدار کنه...

Posted by: شمسی خانوم at March 15, 2008 12:37 PM

سلام!
خداي من باورم نميشه!يعني اينجا همونجاست؟جايي كه محبوبترين نويسنده ي ايرانيه من توش مينويسه!!!الان نميتونم احساسات خودم رو كنترل كنم!خيلي خوشحالم !بي اندازه خوشحالم !
همان ادمي كه شخصيتهاي آيدا و آيدين واورلان رو برام ماندگار كرد !همو ن كه ميگفت فريدون چهار تا پسر داشت نه سه تا!!!!!!
خدايا شكر !
آقاي معروفي خيلي دوستتون دارم !
اردبيل شهر من چطور توي سمفوني مردگان به اين زيبايي توصيف شده بود !همون جايي كه فضاي سرد وبي هنرمندانش آدم را به نابودي ميكشاند ....!

Posted by: یک انسان نه چندان معمولی at March 14, 2008 2:27 PM

باسي ،استاد عزيز چقدر خوبست كه هنوز كسي،مردي مثل تو هست كه نه تنها اين امدن و رفتن هاي دم صبح و آخر شب را بارو مي كند كه خودش هم تجربه مي كند،جوابي حسابي دادي به همه آن آدم هايي كه فكر مي كنند كودكي در كودكي مرده و تمام شده، با تبريكات پيشا پيش جهت فرا رسيدن سال نو و بهار.

Posted by: Orkideh at March 14, 2008 11:17 AM

اين روزهاي ابري
بيدار كه مي شوم
بوي نم مي آيد
ناي پاشدن نيست
اين روزهاي ابري
هواي دل ابري ست
و آسمان چشم
در پي رعدي
تا باريدن آغاز كند
اين روزهاي ابري
خورشيد شهر من انگار
سالهاست مرده است

Posted by: هومن at March 13, 2008 11:36 PM

اين روزها كه مي آيند
اين روزها كه مي گذرند
حال و روزم همان است كه بود
هنوز:
نگاهم تلخ،
زبانم گنگ،
وجودم سرد،
خنده بر لبهايم محو،
واشك از چشمانم جاريست.
اين روزها!!!!
اين روزها گويي بويي از شادي هم به مشام نمي رسد.
اين روزها گلهاي احساس همه پژمرده اند.
اين روزها دل هميشه دريايي ام ،
چونان روزني تنگ شده كه تنها غباري از آن عبور مي كند.
اين روزها !!!
اين روزها از رخشاني هاي آسمان،
سياه چاله اي هم نصيب من نيست!!
اين روزها دوست داشتن هم قاعده اي نو يافته.
واز عشق تنها نامي باقي مانده كه لغلغه ي زبانهاست.
اين روزهاي بي حوصله
اين بي حوصلگي هاي ناگذران را،
مي گذرانم،
براي روزهاي شايد شاد.

آقاي معروفي عزيز اميدوارم خوب باشيد والبته سر حال و هيچ وقت خواب آلود نباشيد....سال نو راهم پيش پيش به شما و همسر محترمتان تبريك مي گويم و شادي شما آرزوي من است.

Posted by: omid at March 13, 2008 5:24 PM

ته باغ بودم ، ته باغی که انتهایی نداشت ، ته اون باغ بودم که تو را دیدم . چشمانت به رنگ باران بود ،نگاهت مرا به ژرفایی عمیق تر می خواند . چشم بر نمی داشتم از آن رنگ بارانی بی انتها ، سرمست و مسخ شده بر جای مانده بودم . سر خوشی بیرحمانه مرا از خواب بیدار کرد . دلم می خواست تا ابد در خواب بمانم ...

پرستو

Posted by: at March 13, 2008 7:15 AM

سلام آقاي معروفي
ديشب كتاب سال بلوا را تمام كردم
امروز اولين باريست كه به بلاگتان آمدم
اين باسي اين پست كه كوته شده نام عباس است به باسي بخشهاي آخر آن كتاب مربوط است؟ راستش ديشب كه صفحات آخر كتاب را ميخواندم باسي به نظرم خيلي عجيب آمد ولي او دختر بود نه؟
ممنون ميشوم اگر جوابم را بدهيد

آويشن

Posted by: Avishan at March 13, 2008 12:28 AM

برای رانده شدن
سیب را بهانه نکن

هبوط
تجسم ِ رهاییست
و باغ ِ خیال
نهایت ِ سقوط
...
سیب بهانه است

Posted by: ترنج at March 12, 2008 11:58 PM

به لحظه های نرسیدن امید می بندم...
چقدر طول کشید تا از ته باغ برگردی، کم کم داشتم نگران میشدم.

Posted by: ویدا at March 12, 2008 9:56 PM

تمام خوابهاي شب و صبحم تا اين روز قرباني تقلا براي جا نماندن از اين قافله ي نامعلوم شده, بيدار باش استاد كه طلوع تماشاييست...
هر چند اگر طلوع را استعاره از آزادي و اميد و... فرض كنيم اين جا هميشه شب است, زمين خوابش برده, نميچرخد...
كپك زدم, زديم...

Posted by: آیدا at March 12, 2008 9:50 PM

... تو كه اومدي اونجا ته باغ .. يه سري هم ميزدي بمن ..

Posted by: ماسک at March 12, 2008 8:45 PM


و خاک
خاک پذیرنده
اشارتی ست به تنهایی؟؟؟

طولانی تر از سکوت...

Posted by: منیژه رزاقی at March 12, 2008 8:16 PM

واي اقاي معروفي جونم خيلي دير بيدار شدين
من كه از دلتنگي داشتم مي مردم
تورو خدا مارو انقدر تنها و چشم به راه نذارين

Posted by: مهشاد at March 12, 2008 8:07 PM

cheghadr deltang boodam bare neveshetaha.......... ............

Posted by: mahsa at March 12, 2008 7:15 PM

سلام.
آقاي معروفي
فريدون 3 پسر داشت را امسال براي بار دوم خواندم وباز حال وهواي عجيبي مرا فراگرفت.
ايرج را چه زيبا ترسيم كرده ايد ويحنه هايي كه عكس شدند ودر ذهن مجيد حك شدن رو تو ذهن من هم .
اما بنظرم جايي ايراد دارد آنجايي كه بعد خادثه 7 تير
سعيد ومجيد باز هم مي توانند بروند پزشك قانوني و...
بسار ممنون كه چنسن اثري آفريديد

Posted by: soheil at March 12, 2008 6:14 PM

كنده شدن از يه دنياي فانتزي براي يه نويسنده ي حرفه اي و متغلق شدن به دنياي رئال كار حضرت فيله به قول خودت

Posted by: گوریل فهیم at March 12, 2008 5:15 PM

سلام.
هزار اويرو براي نيم ساعت خواب!
کجا گیر میاد؟

Posted by: مانی ب at March 12, 2008 4:40 PM

از آن‌ور باغ تا اين‌ور باغ كه مي‌آمدم به تو فكر مي‌كردم
صداي تو جايي ميان خش‌خش برگ‌ها گم بود
به عرياني درخت‌ها نگاه مي‌كردم
و به ماه
كه از ميان اسكلت دو درخت روي سطح آب افتاده بود
به تنهايي تو فكر مي‌كردم
و به تافته‌ي مويي كه در باد مي‌وزيد
به عمق عشق، كه با تو آموختم‌اش
عشقي كه تاج عقلم شد
و حالا حافظ بي‌ديوان من بودي
سرگردان
جايي ميان باد
جايي ميان همهمه‌ي برگ‌ها
از آن‌ور باغ تا اين‌ور باغ
تا بركه‌ي آب
گفتي:«عزيزم حميدرضا، او رفته، براي هميشه رفته»
نقشِ همه‌ي‌ نقاشي‌هات بود كه رفته بود.
گفتم:«تا كي خيال‌اش را در آغوش مي‌كشي؟»
گفتي«تا هستم»
آغوش باز كرده بودي كه ببنيديش، و باد امانت را بريده بود.
«در آغوش مي‌بندمت، نرو»
باد تنه‌ي لاغر درخت‌ها را خم مي‌كرد.
و نم گونه‌هات را مي‌گرفت.
كاري از من ساخته نبود
جز آن‌كه حيران نگاه كنم
به خورشيدي
كه به دور ماه‌اش مي‌چرخيد.

Posted by: حميدرضا سليماني at March 12, 2008 4:19 PM

هذیان گفتی باسی
یه روز از یه ترکه میپرسن داری کجا میری؟
میگه من که نمیرم. دارم میام
. . . دقیقاٌ مثل تو

Posted by: بابی at March 12, 2008 4:14 PM

آه که چه قدر شما عزیز هستید... بعد از یک روز احمقانه بین آن همه آدم دیوانه، من یه همین زیبایی راهم را کج می کنم می آیم همین گوشه پیش شماو به همین سادگی سادگی سادگی لبخند به لب من می آورید، ارزش دارد!! چون دلم برایش تنگ شده بود...
منم آخه صبحها یه عالمه از همین "خب دارم میام" ها دارم..

Posted by: chevalier at March 12, 2008 3:05 PM

زيبا

Posted by: گیس طلا at March 12, 2008 2:35 PM

سلام...

تا ریشه در آب است امید ثمری هست ...

Posted by: نبی at March 12, 2008 2:16 PM

همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به در
کین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمی شود.

Posted by: hamid raya at March 12, 2008 1:01 PM

×برای مطایبه است×
آقا با تفاسیری که شما از متن می‌کنید من باید بپرسم این رویا کدام رویاست.
مستدام باشید عزیز.

Posted by: سوشیانت at March 12, 2008 11:25 AM

و اگر باغي بود پر از ديدني ها و نفس كشيدني ها كه...
كم است نيم ساعت!

Posted by: sareh at March 12, 2008 8:26 AM

و من هميشه صبح دم در باغ هستم مثل كسي كه شب تا صبح سرتاسر باغ گردش كرده سيهاش را چيده و حالا منتظره كه با سبد پر از سيب روز را آغاز كنه !

Posted by: maryam at March 12, 2008 6:57 AM
Post a comment









Remember personal info?