April 9, 2008

ديشب


مسيح بر ويلچرش عرض آن خيابان وسيع را طی می
کرد که در انتهای ميدان مهآلود تصوير مبهمی از ساختمانهای دور به جا میگذاشت، ساختمانهایی که در نرمه باران و مه دم غروب تابلو نقاشی ناتمام مانده بود.
سرعت ماشين
ها در شيب آن خيابان وسيع يکطرفه به قدری سرسامآور بود که در چشم بههم زدنی میتوانست هر حادثهای رخ دهد، حادثهای دلخراش که پژواک فرياد تا ابد در گوش
هات بماند.
مسيح با دو دست چرخهای ويلچرش را جوری تاب میداد که بتواند از مهلکه نجات يابد، و جوری خيز برمیداشت که انگار دارد به دنيا میآيد؛ دستهاش پشت سرش جا میماند، و سرش در بين ماشينها تصوير مبهمی از دسته
ای موی صاف بود که در عکس  هزاران بار تکرار شده بود.
می
خواست به هر جان کندنی خود را از بين ماشينها برهاند، میخواست به آن سوی ميدان برود، اما هنوز دو رج از ماشينها را نگذرانده بود، و هنوز قطاری که از آن دورها کله کرده بود به وسط ميدان نرسيده بود، و هنوز دوازده رج ديگر ماشين میگذشت، و سرعتها گيجکننده و دلهره
آور بود.
مسيح خيز ديگری برداشت و در رج چهارم ماشين
ها يک لحظه من موهای صافش را ديدم که مثل پرده
ای صورتش را دور زد، روی ابروها و چشمهاش لغزيد، و هزاران بار در نيمرخش تکرار شد.
میدانستم تا آن سوی ميدان جان سالم بهدر نمیبرد، میدانستم لای ماشينها گير افتاده است، اما صدای کرکنندهی لاستيکها ديوارههای جمجمهام را میشکافت، نمی
توانستم کمکش کنم.
دل دل
زنان از خواب پريدم، و در تاريکی نيمه شب ديدم که ميدان تماماً نور بود.