September 17, 2008

يک دو سه

 
1 - «توی دلم گفتم عزيز دلم، با نگاهت مرا بدوز. به هرجا که دلت می‌خواهد بدوز؛ به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری.
در برابر نگاهت من ابر می‌شوم،
دود می‌شوم که بتوانی مثل باد بازی‌ام بدهی.
نفس گرمت را روی تنم فوت کن،
ببين چه‌جوری ناپديد می‌شوم...»
                                                  -  پيکر فرهاد
 
2 - (لطفاً اين نظر را تأييد نكنيد.شخصي است.براي شما...)
حق اين را دارم كه درباره‌ي برنامه‌ي شما در راديو زمانه پيشنهاداتي بدهم؟
به عنوان يك داستان‌نويس آماتور به همراه دوستانم نياز به يك‌سري آموزش‌هاي حرفه‌اي‌تر از نويسنده‌ي حرفه‌اي چون شما داريم. به‌طور مثال در برنامه‌هاي شما درباره‌ي شروع داستان كوتاه و رمان، و ويژگي‌ها و تفاوت‌هايشان صحبتي نشده است. اينكه اصلاً شروع چگونه بايد باشد و به‌طور خاص پاراگراف اول يك داستان كوتاه چه ويژگي‌هايي بايد يا مي‌تواند داشته باشد.
موضوعات ديگري كه برايمان اهميت دارند:
يک- راه‌هاي تقويت نثر... چرا نثر سلينجر، همينگوي، داستايوفسكي، و فلوبر با يكديگر متفاوت است؟ جايگاه و ويژگي‌هاي هر يك از اين نثرها كجاست و چگونه است؟
دو - در نقدهاي مختلف خوانده‌ايم كه به طور مثال كتاب تازه منتشر شده‌ي "كافه پيانو" ساختار يك رمان را ندارد. مگر ويژگي‌هاي ساختاري يك رمان چيست؟ ساختار رمان با داستان كوتاه چه تفاوت‌هايي دارد؟
و هزاران سوال ديگر كه مي‌توانند موضوعات مختلف برنامه‌هاي راديو زمانه باشند... اميدواريم در برنامه‌هاي آينده  به فرم‌ها و ساختارها بيش‌تر بپردازيد...
 
اميد عزيزم،
برام نوشته بودی «لطفاً اين نظر را تأييد نكنيد.شخصي است.براي شما...» اما حيفم آمد نمايشش ندهم. به چند موضوع مهم اشاره کرده‌ای که سعی می‌کنم به آنها پاسخ بدهم، و در برنامه‌های "اين‌سو و آن‌سوی متن" راديو زمانه به آنها بپردازم. نثر تشکيل می‌شود از: دانش، خواهش، کلمه، لحن، احساس، دقت، و وفاداری دقيقاً همزمان به يک مجموعه‌ی چند قسمتی مرکب از؛ کلمه، جمله، عبارت، صفحه، فصل، و کل اثر. برای نوشتن، همزمان بايد همه اين چيزها را در نظر گرفت.
ابوالفضل بيهقی با همان لحنی که سخن می‌گفته "تاريخ بيهقی" را نوشته. او با همين وقار حرف می‌زده، وگرنه نمی‌توانسته يکدستی آن اثر بی‌نظير را حفظ کند. بله، همينجوری حرف می‌زده که نوشته. اما در نوشته آرايش زبان کمی مرتب‌تر از حرف زدن است. حتا ريتم و ضرباهنگ نوشته و سخن گفتن را نيز می‌توان دريافت. يک نگاه به همان کتاب بينداز.
همينگوی اينجوری حرف می‌زده، بدون صفت و تصويری. سيمين دانشور هميشه مرا با حرف‌هاش زمانی طولانی نگه می‌داشت، برای گفتن هر خبر يا ماجرايی، از شهرزادش استفاده می‌کرد.
گلشيری ذهنش دايره بود، و اگر می‌خواست چيزی را تعريف کند، اول آخرش را می‌گفت، و هی لايه لايه برمی‌گشت به ماجرا. اما چيزهای بسياری در بين گفتنش حذف می‌شد و می‌ريخت.
دولت‌آبادی وقتی می‌خواهد چيزی تعريف کند، از اول شروع می‌کند. چيزی را هم جا نمی‌اندازد. محمد کشاورز برای نوشتن و حرف زدن، از يک معمار سود می‌جويد، يک معمار که می‌داند کلمات چگونه در جمله به‌کار بگيرد که بهترين استفاده را از آن ببرد. به همين‌خاطر هم آدمی‌ست کم‌حرف و کم‌نويس. او داستان‌نويس محبوب من است.
من نامه‌ات را مختصر ويرايش کردم، جای چند کلمه را تغيير دادم، اگر آنها را با هم مقايسه کنی درخواهی يافت که چگونه می‌توان از کلمه کار کشيد. يادم باشد در مورد «کارکشيدن از کلمه» در راديو زمانه  برنامه‌ای تهيه کنم. درباره‌ی تفاوت‌های رمان و داستان حدود ده برنامه طرح موضوع شده که به زودی آنها را خواهی ديد.
و يادت باشد در اين چند برنامه‌ی اخير، «تعريف داستان به روايت نويسندگان معاصر» را با دقت دنبال کنی. کار خوبی شده، و هنوز ادامه دارد. منتظرم بقيه‌ی داستان‌نويسان هم تعريف‌شان را برام بفرستند.
کافه پيانو هنوز به دستم نرسيده، فقط درباره‌اش چيزهايی خوانده‌ام. بگذار بخوانمش، راجع به آن هم خواهم نوشت. فعلاً يک رمان جمع و جور درجه‌ی يک از شهزاده سمرقندی خوانده‌ام، با عنوان «سندروم استکهلم». يکی از بهترين رمان‌های اين سال‌هاست، و به زودی توسط نشر گردون برلين منتشر می‌شود.
 
3 - شنبه اين هفته، يعنی شنبه 20 سپتامبر 2008  ساعت 4 بعدازظهر در هلند داستان‌خوانی دارم. اينهم مشخصاتش:
 *Koffiestraat  4*
*5473  RP  Heeswijk-Dinther*
www.mercedehashemi.com
قابل توجه علاقه‌مندان شرکت در برنامه هنرگاه
در پی پرسش‌های متعدددر مورد محتوای برنامه و نحوه‌ی رزرواسیون اعلام می‌داریم:
الف- برایرزرواسیون جا می‌توانید از 10 آگوست تا 10 سپتامبر اقدام کنید.به دلیل محدودیت جا وتهیه امکانات، بعد از 10 سپتامبر از فروش بلیت معذوریم
.
ب- محتوی برنامه بهشرح زیر است:
سخنرانی و قصه خوانی: عباس معروفی
اجرای موسیقی توسط گروه بامداد: علی صفویان- مرسده هاشمی- اتر ترابی- پیام امامی- بابک کامکار

مرسده هاشمی / پروانه مؤذنی
 

September 1, 2008

قطار نيمه‌جان


باز ذهنم شروع کرده به آهنگسازی. چند شبی است که همين‌جور پشت سر هم آهنگ‌های قشنگی ساخته و اجرا می‌شود، و من انگار که هدفون روی گوش‌هام باشد، آهنگ‌ها را تمام و کمال يکی پس از ديگری می‌شنوم، و بعد لحظه‌هايی سکوت است، يا صدای پای زن همسايه‌ی بالا، و يا صدای ماشين‌ها؛ بعد آهنگ بعدی.
مدت‌ها بود که آهنگی نمی‌شنيدم، نمی‌دانم اگر چه حالی باشم ذهنم آهنگ می‌سازد. ولی می‌دانم به هنگام بطالت و نوميدی يک آهنگ مبتذل می‌افتد توی کله‌ی آدم، و بعد می‌بينی که داری زمزمه‌اش می‌کنی، يا با سوت می‌زنيش. اين وضعيت را همينگوی در يکی از داستان‌هاش ضبط کرده، و من در سال‌های جوانی گاه دچارش می‌شدم و خيال می‌کردم من و همينگوی اين حس را مشترک داريم. بعدها ديدم خيل نوميدان روزگار، صفی است تا ابديت، که دارند  آهنگ‌های مبتذل را سوت می‌زنند، و خيال می‌کنند هرچه بيش‌تر سوت بزنند زودتر از بطالت نجات می‌يابند، حالی ‌که راه نجات‌شان از اين وضعيت غم‌انگيز، خيز به کار خلاقه است.
مجيد هم در رمان «فريدون سه پسر داشت» همين وضعيت را دارد، دری وری می‌گويد، پاچه‌ی اين و آن را می‌گيرد، اما در کارگاه تيمارستان، به محضی که چوب‌ساب را  روی چوب می‌گذارد، ذهنش تظيم می‌شود، و تاريخ انقلاب شکل می‌گيرد.
حالا که ذهنم دوباره آهنگسازی را شروع کرده، دارم فکر می‌کنم چه دوره‌هايی اينجوری بوده‌ام. يادم هست يکی دو سال قبل از نوشتن سمفونی مردگان در سرم به شدت موزيک می‌شنيدم، موزيک‌هايی چندصدايی، با سازبندی عظيم، موزيک‌هايی که حاضر بودم يکيش را ضبط کنم و بعد بميرم. 
زمانی هم موقع خواب همين که چشم‌هام را می‌بستم رنگ می‌ديدم، آبی، و طيف آبی‌هايی که هيچ‌کدامش را با چشم نديده بودم. آبی‌‌هايی که اصلاً در دنيا وجود ندارد. يا قرمز، زرد، سبز، سبزی که زوربا هم نديده، و تمامی نداشت.
گاهی هم تابلو نقاشی می‌ديدم، تابلوهايی که لنگه‌اش را تا به حال نديده‌ام. دلم می‌خواست پا شوم، قلم‌موها و رنگ‌ها را بياورم بساط را پهن کنم و يکيش را بکشم. اما آنقدر از خودم کار می‌کشم، و آنقدر خسته‌ به رختخواب می‌روم که ديگر محال است بتوانم از جام بلند شوم.
چند سالی هم تابلوهای فيگوراتيو می‌ديدم، از چهره‌های خبيث، شيطانی، و ترسناک. اما اين يکی دو سال گذشته همه‌اش رنگ ديدم و تابلوهای آبسترک با رنگ‌بندی‌ها و فرم‌های بی‌نظير.
گاهی به‌خاطر می‌سپردم که وقتی بيدار شدم يکيش را اقلاً بکشم. اما صبح که بيدار می‌شدم چيزی در يادم نبود، مثل اکثر خواب‌هام.  
هميشه فکر کرده‌ام کاش امکانی وجود داشت برای ضبط خواب‌هايی که آدم می‌بيند، يا ضبط آهنگ‌هايی که در ذهن اجرا می‌شود، يا رنگ‌هايی که می‌آيد و می‌ايستد، والور عوض می‌کند، دل می‌برد، و بعد می‌رود.
چند شب اخير که ذهنم موزيک می‌ساخته، نمی‌دانم کدام شب روی کاغذهای کنار تخت يادداشتی نوشته‌ام که خيلی از کلماتش را حالا نمی‌توانم بخوانم. يادم هست يکی از آهنگ‌ها که با گروه کر اجرا می‌شد، شعرش فارسی بود، با اين ترجيع‌بند:
... در اين قطار نيمه‌جان.
يادم نمی‌آيد اين شعر را جايی خوانده يا شنيده باشم. تصاوير و کلماتش آشنا نيست. و احتمالاً در خواب يادداشت کرده‌ام.