October 31, 2008

درخشش

شب غريبی است، شب تنگ و تاری که احساس گور بهم دست می دهد. از اينکه ما حاصل تجربههای ناکاميم، از اينکه حجلهی جوانی و ناکامیِ بچههای پرشوروشر ما مدام سر کوچه برپاست، از اينکه فرصت فواره زدن برای آدمهای خوشفکر يک آرزوی محال است. و چه تلخ است و ناگوار که ببينی برق چشمی در تاريکی‌ها خاموش و سرد می‌شود، اما هرگز نتوانی درخشش آن چشم‌ها را از ياد ببری.

من تجربهی شکست تا بخواهی در پروندهی زندگیام دارم، شايد بيشترين سياههی پروندهام همين شکستها بوده، مديريت ماهنامههای "گردون" و "آينه انديشه" و "گربه ايرانی"، سردبيری فصلنامهی موسيقی "آهنگ"، مديريت يا همکاری با آنهمه نشر و نشريه و رسانه، و بدنبال همهی اينها شکست و ناکامی و از دست دادن.

راديو زمانه حدود سی ماه پيش تأسيس شد، قرار بود بخشی از بودجه‌ی پارلمان هلند صرف يک راديو شود، ولی از دل آن يک سايت هم در آمد، يک بلاگ راديو، و يک جايزه‌ی ادبی سراسری و آن قلم زرين زمانه، و صد نويسنده با صدای خودشان داستان خواندند، و يک بانک صدای نويسندگان، و ...

قرار بود يک راديو باشد در حد همين قوطی‌های محلی، (من به راديوها و تلويزيون‌های محلی می‌گويم قوطی)، اما نامبروان شد و در رده‌ی بالا کنار بی بی سی صدساله ايستاد. از لحاظ شهرت عرض می‌کنم، از نظر محتوا ديگر مادر بزايد.

قرار بود يکی دو روزنامه‌نگار و چند کارمند بيايند و بودجه را بالاخره مصرف کنند تا تمام شود، اما زمانه حالا اتاق کار روزنامه نگاران جوان ماست، صدای زنده‌ی  نويسندگان و روزنامه‌نگاران مطرح ايران است، همه‌ی شاخص‌های ادبيات و قلم و انديشه و هنر در آن حضور دارند. و اين يعنی سرمايه‌ای هنگفت برای دموکراسی و ليبرليسم، اين يعنی درايت. يعنی نگاه تازه و سرشار. يعنی سيستمی که حالا يک اسب زين شده است و همچنان سرپا خواهد ماند، و بايد که بماند. زمانه يک رسانه ملی است، برای ماندنش همه کاری خواهيم کرد. 

و حالا سی ماه گذشته و مهدی جامی از مديريت اين راديو معلق شده است. نمی‌گويم مهدی بی‌عيب و نقص است، نمی‌گويم حرفش وحی منزل است، نمی‌گويم همه‌ی حق با اوست، ولی به جرئت می‌گويم مهدی جامی مدرن است، فکر نو دارد، دستاوردش حرفه‌ای و عاشقانه و تميز است، و...

مهدی به هنگام معلق شدن از مديريت زمانه خيلی چيزها نوشته است، اما اين چند سطرش اشک مرا درآورد: «زمانه تازهترین شعر من بود. طبعاً دوستترش میدارم. هنوز گرم است. هنوز از من جدا نشده، دور و سرد نشده است. بچه سرتق و اعصاب خراب کنی بود. جانم را میمکید. اما شیرینیاش جبران میکرد. هر قدمی که برمیداشت، هر دندانی که در میآورد، هر همسایهای را که به حسودی وا میداشت، میدانستم که این نوباوه پیشانیاش بلند است و آیندهاش درخشان است. هر چه خوبی بود از دیگران گرفته و جمع کرده بود. کوچک و کم سن و سال بود اما دلبر و دلاور شده بود. دیگر کمتر نگران حالش بودم. داشتم برای آیندهاش نقشه میریختم...» 

هميشه به اين فکر بودهام که ما آدم داريم، فکر داريم، طرح داريم، ولی چرا سرمايهدارهای ايرانی از آدمهای ما و از فکرهای ما حمايت نمیکنند؟ اگر ايران را دوست دارند، اگر برای ارتقای شعور و ادب و فرهنگ و تاريخ ايرانیها دلشان میتپد و حرفش را میزنند يا شعارش را میدهند چرا دستی بالا نمیزنند که ما يک راديو يا تلويزيون مستقل داشته باشيم؟ پارلمان هلند يکبار به ما لطف کرد و بودجهای در اختيار روشنفکران ما قرار داد تا برای خودشان رسانهای دست و پا کنند، چرا سرمايهدارهای ايرانی چنين همتی ندارند؟

مهدی با چنين پايانی برای نوشتهاش از زمانه رفت: «حالا زیر سرم است. نجات پیدا میکند؟ بچه عشق میخواهد. دایههای مهربانتر از مادر چه میتوانند کرد؟ من به کنار. اصلاً مادرِ بد. امروز زمانه به نیروی عشق همهی زمانهسازان نیاز دارد. همه را از من نخواهید. زمانه دیگر عشق عمومی است. اگر میخواهیدش باید نجاتش دهید.»

امشب داشتم فکر میکردم که من همهی عمرم را صرف ادبيات و داستان و روزنامهنگاری و چاپ و انتشار کردهام، و با تمام تجربههام، با تمام طرحها و فکرها و سليقههام، با تمام دعواها و دلخوریهايی که با مهدی جامی در طول کار داشتم، با تمام سختیهايی که برای زمانه تحمل کردم، با تمام شبهايی از رمان نوشتن و حتا از خواب واماندم، ای کاش خانهای داشتم تا بفروشم و پولش را در اختيار مهدی جامی بگذارم و بگويم: بيا عزيزم، برو زمانهات را منتشر کن. برو فواره بزن تا عرش. برو بدرخش.

 

@ October 31, 2008 6:34 AM | TrackBack
Comments

امشب برایت یه سبد ستاره چیدم
باورم کن که من
جز صدای سخنت هیچ نشنیدم
تسبیحی خواهم ساخت برایت
به نشان اسمت به نشان عشقت
از ستاره هایی که باشند
به پاکی و زلالی روحت
گویم برایت ذکری از
یا رب یا رب یا رب
خودت نگهش دار به سلامت
چه کنم تقصیر دلم نیست
نگاهت زیباست

Posted by: majid at February 25, 2009 6:53 AM

سلام ای خالق نوش آفرین
دیار ما همیشه به دانشمندانی چون شما می نازد
صدحیف که به هیچ شما را غربت نشین کردند
دل ما حسینای عاشق دیگزی می خواهد
مونگارشو را مادرم برایم تا حدودی گفته بود ولی بارذیگر برمهندس گریستم و....
باسی جان بتویس با قلم مقدس جلال
افتخار خطه زرخیزی . سرزمین دلاوران عاشق . دیارحسینا
چشی بلا. . .
--------------------------------
حميد عزيزم
من بخدا دانشمند نيستم، يک نويسنده ی کوچيکم.
و ممنون از لطف شما
دستی بلا

Posted by: hamid at January 16, 2009 5:41 AM

سلام! توضیحاتی از طرف مدیریت جدید رادیو زمانه و آقای جامی در علت رفتن ایشون از مدیریت زمانه منتشر شد اما راستش الان اصلا نمیتونم با زمانه مثل اون موقعی که ایشون مدیریت زمانه رو داشتن ارتباط بر قرار کنم مخصوصا احساس می کنم تیم جدید گرایشات خاصی دارند اگر بتونم به خودم بقبولونم که تیم جدید همو فوبیا یا ترنس فوبیا نداشته باشند ولی مثل سابق تمایلی برای روشنگری و صحبت از بی حقوقی این اقلیت حد اقل تو ایران ندارند حرفها و مطالبشون شده بیشتر اینکه آیا قرآن رو خدا فرستاده یا محمد از خودش در آورده مطالبشون مثل سابق زیاد به روز نیست.. نمی دونم.. ولی اون زمانه دوست داشتنی من مرد!

Posted by: باران at December 18, 2008 10:55 AM

سلام سلام
2 سال پيش در نمايشگاه بين المللي كتاب بودم كه مرحوم قيصر امين پور را ديدم كه با چند تا از دوستان ش روي چمن مشغول خوردن ناهار بود. يكي از دوستان ش گفت به تو هم پول نميدن؟ پولتو هي ميخورن؟ فقط آهي كشيد و خنديد . از همان خنده هايي كه بيشتر شبيه خون گريه كردن است. امسال مرده اش در سمينار چهره هاي ماندگار اتفاقا ماندگار شد.
وقتي خانمش ميخواست جايزه را بگيرد با عصبانيت انگار جايزه را ميكشيد و ميخواست در برود.
اين هم يك مدل ديگرش.

Posted by: anisehjahanara at December 1, 2008 11:26 PM

ار بابت تعليق مهدي جامي بزرگوار متاسفم...زمانه كه آيينه دار زمانه ما بود و هست كودك نوباوه اي بود كه جان دل او آميخته با ياد جامي بود يقين مي دارم فردا ها رنگي و رنگي در قاب سرزمين مادري خواهد گذشت .

Posted by: farzad moshiri at November 11, 2008 10:58 PM

سلام آقاي معروفي عزيزم
شماره دوم همراوی نشریه تخصصی داستان منتشر شد
لطفا از نشریه ما بازدید و حتما نظراتتان را برایمان بگذارید (باعث دلگرمی ما خواهد بود)خیلی خیلی خوشحال میشیم آقای معروفی
فایل کامل شماره دوم به صورت pdf قابل دانلود مستقیم می باشد
در صورت تمایل ما را به لینک هایتان اضافه کنید
www.hamravi.blogfa.com

Posted by: همراوی at November 9, 2008 9:33 PM

انسان، تنهاست و ما تنهایانی هستیم که کنار هم نشسته ایم... هر چند مهربان!

دلت بهاري

Posted by: بهار هاشمي at November 9, 2008 5:38 PM

سلام آقای معروفی
شما گفتید برای کارهای ادبی و روشنفکری نیاز به کمک های مالی هم میهنات دارید تا کارهای شما را پشتیبانی کنند ولی
ما دو تا جوون بدون هیچ تجربه ای 3شماره نشریه در سنگسر منتشر کردیم (نشریه افق اندیشه)، مسائل مالی که از جیب خود ما حل شد ولی از نظر معنوی نیاز به پشتیبانی داشتیم که از شما ندیدیم فقط حرفای سرزنشی از بعضی همشهریامون شنیدیم که چرا دارین سنت شکنی میکنید چرا کارهای سیاسی میکنید چرا از شریعتی نوشتید چرا داستان عباس معروفی را نوشتید و ...
دو شماره از نشریه را برای شما فرستادیم که شاید هم مخالفت شما با دکتر شریعتی باعث شده که به ما توجه نکنید چون شماره اول آن ویژه نامه دکتر شریعتی بود نمیدونم چرا هیچ جوابی ندادید حتی تو وبلاگ ما هم کامنتی نذاشتید تا ما به این راهی که هدف اون آگاهی در سنگسر هست با انرژی بیشتری راهمونو ادامه بدیم.
به امید توجهی از شما
http://rahpouyan.blogfa.com/
-----------------------------------------------
ميثم عزيزم
من مدام به نشريه ی شما سر می زنم، و خوشحالم که چنين تلاشی را آغاز کرده ايد.
برای شما داستان هم می فرستم. و يادتان باشد که به حرف و حديث ها توجهی نکنيد. سرتان را بيندازيد پايين و کارتان را ادامه دهيد.
اميد که موفق شويد. من در کنارتان هستم.
عباس معروفی

Posted by: میثم.tanha at November 9, 2008 4:09 PM

عباس عزيزتر از جان
بغض قلمت و آن حسرت آخر گوشه ي چشم ما را تر كرد . ياد همه ي دردهاي بي درماني افتادم كه اين روزها آنقدر برايمان طبيعي شده كه فراموششان مي كنيم .
چشم انتظاريم مگر سپيده اي شايد .. .. ..

Posted by: انارام فروهر at November 9, 2008 7:06 AM

پيشنهاد:
فكر كنم باز هم يك داستان دارد تعبير ميشود و به بيرون از خودش تلنگر ميزند و آدم‌ها را به يك فعاليت جمعي دعوت ميكند:
1-دعوت عمومي از تمام وبلاگستان و نويسندگان و به‌وجود آوردندگان آثار فرهنگي در زمانه‏، به تهيه و تدوين يك اعلاميه به منظور واكنش عمومي(درخواست ابقاي مهدي جامي به عنوان سردبير و يا مدير) به عنوان بورد(هيئت مديره) زمانه- بر اساس اجماع يك شوراي منتخب-
2- تحريم و يا حمايت كليه‌ي امضاءكنندگان اعلاميه از زمانه‌ي هلندي (‌پس از واكنش بورد زمانه‌ي هلندي)و تصويب شوراي نويسندگان و هنرمندان و سياستمداران ايراني.
3- در صورت عقيم ماندن توافقات منطقي با هلنديها، و تحريم و يا حمايت و يا حتي چند دسته‌گي ايرانيان:
3-1)ايجاد يك سايت يا وبلاگ حرفه‌اي به همت مهدي جامي با توجه به برآورد و بضاعت مالي و ياري و همت تمام ايرانيان با نام زمانه‌ي ايراني و يا زمانه‌ي خودي؛
3-2) ايجاد يك زمانه‌ي خودي(ايراني) با نامي كه مقابله با استعمار را نشان دهد.-هر چند با بضاعت كم- لااقل به عنوان يك كار سمبوليك ضد استعماری در تاريخ بماند.

Posted by: ماهگون at November 8, 2008 6:56 PM

سه خط پایانی نوشته ی شما را که خواندم دیدم باز به رسم مالوف این سالها دارند چند قطره ای هوس سرسره بازی میکند روی گونه هام.
بگذار بگویند احساسی هستی احساسی شدی و از زمانه گفتی.بگذاربگویند در غربت نشسته ای و دل میسوزانی برای بیگانه برای وابسته به بیگانه.بگذار بگویند ... که حافظ همه را قرنها قبل به خوبی جواب داده"با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی"
یاد این شعر زنده یاد مشیری افتادم که:
"گفته بودند هر که با ما نیست با ما دشمن است
گفتم آری این سخن فرموده ی اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن!قلبتان از آهن است؟"
ماندگار باشی نازنین روزگار غریب

Posted by: رضوانی at November 8, 2008 11:38 AM

سلام
امروز شبكه ي چهار فيلم جري رو پخش كرد كه موسيقي اون همين موسيقي وبلاگ شماست. خيلي خيلي زيباست.واقعن كه چه حسن انتخابي. يادم افتاد يه جايي براي كسي اسمش رو نوشته بوديد. توي كامنتها دنبالش گشتم ولي پيداش نكردم. اگه ممكنه يك بار ديگه هم براي من بنويسيد. راستي تو كامنتهاي قطار نيمه جان كه مي گشتم كسي از صداهايي كه مي شنوه حرف زده بود و شما گفته بوديد توي رمان جديدتون مي خواهيد روش كار كنيد. من هم بعضي وقتها صداهايي مي شنوم. مثلن صداي جيغ. يك جيغ زنانه ي دست جمعي. من هميشه فكرمي كنم فرشته ها از ترس جيغ مي كشن. درست وقتهايي كه نزديكه خطاي بزرگي بكنم. انگار فرشته هان كه عظمت گناه رو ميفهمن و از ترس جيغ مي كشن.

Posted by: هومن at November 7, 2008 10:02 PM

ايراني يعني همين: استقبال خوب بدرقه بد...

Posted by: sohrab at November 7, 2008 9:30 PM

آقای معروفی عزیز
یک جای کار زمانه می لنگد این که رادیو زمانه ی حرفه ای ؛ پر بار و همیشه خواندنی بودجه بگیر دولتی خارجی بود. ما که خیلی از نشریات داخلی را به چوب وابسته بودن به فلان شخص و فلان طیف می رانیم نمی توانیم از کنار این به راحتی بگذریم. قبول کنید.
این ما که می گویم یک مایی است که هنوز اینجا را با تمام مصائبش دوست دارد و دل می سوزاند...
این ما که عرض می کنم نمی تواند ببیند نویسنده ی محبوبش خالق سمفونی و سال بلوایش جدای از همکاری با زمانه اینقدر احساسی و تکان دهنده دل می سوزاند برای این رادیوی علناً وابسته...
بعد فکر می کنیم چه شده؟ نویسنده نسل ما اونور دنیا یک متن احساسی برای کسی و جایی می نویسد که ما اصلاً درک نمی کنیم.
به اینجا که می رسیم احساس بدی به مان دست می دهد... ما که عوض نشدیم... پس چه شده... چه کسی تغیر کرده؟
عمو باسی دیگر عمو باسی نیست؟ یا آیدین آدم بده شده؟ یا ایرج الگوی تمام چپ ها خودش رنگ عوض کرده؟
همش از خودم می پرسیدم کسی نیست این دکتر معصوم عوضی را یک چکی لگدی چیزی بزند؟ جگرمان سوخت بس که جفا دیدیم به خدا؟
آقای معروفی... این مرزهای لعنتی آدم ها را چه دور می کند از هم... چه دور

Posted by: محمد صادق at November 7, 2008 9:44 AM

آقای معروفی:
چند وقتست که نوشتن داستانی را شروع کرده ام...نامی نداشت اول بعد شد "از جذامی که رهایم نمی کند "و بعدتر شد"همه رستگاران زمین".شش نامه اول آن را روی وبلاگم که گذاشتم تلفن غریبی از یک دوست قدیمی و دشمن امروز به من شد که اگر یک خط دیگر بنویسی چه وچه می کنیم!!به هر حال چندید نوشته(از نامه های 6 تا 14 )را برداشتم و حالا هم یکی در میان و با حذف یک شخصیت محوری آن را در وبلاگم می گذارم.و این درخواستیست برای خواندن آن وبلاگ.این در خواست را از چندید نفر دیگر کرده ام که رفته اند بخوانند و برگردند .البته بگویم که نامه اول در وبلاگ ربطی به داستان ندارد و یک جور یادداشت چرند است.درخواستم را نوشتم و این هم آدرس وبلاگ:
Drarash2.blogfa.com
منتظرم و هر شب هم مي نويسم ....اگر خوانديد مي ژرسم سوالهاي حين نوشتنم را.

Posted by: آرش at November 7, 2008 8:02 AM

سلام وقت بخير ! دلم براي شعرهايي كه پارسال ميگفتين تنگ شده. با اجازه تون ادتون كردم .تو وب لاگم

Posted by: ماریه at November 7, 2008 5:32 AM

همیشه همان ، شب همان و ضلمت همان ، تا چون به لفظ سوار رسی مخاطب پندارد نجات دهنده ای در راه است .... ساعت 2 نصف شب مشهد هوای سرد پاییزی گفتم سلامی و یادی از جناب معروفی عزیز بگیریم ...

Posted by: حسین فاضلی at November 6, 2008 10:51 PM

اميدوارم هر دو اي ميل مرا دريافت كرده باشيد اقاي معروفي
ممنون

Posted by: david at November 6, 2008 2:20 PM

آه آقای معروفی همه ی ما می دانیم که شما در ایران چه زجرها و چه زخم هایی را که تحمل نکردید...
بوسه می زنم بر دستانتان که قلمی در قلب خود دارد.
می خواهم خودم باشم می خواهم شجاعت داشته باشم و نترسم از مترسک هایی که با یک نسیم از جا می پرند اما من خودم نیز مترسکی هستم پا در گل که دختر بودن ام مانع حضور من می شود.
من مصاحبه ی شما را در صدای آمریکا حدود دو سال پیش دیدم و آن زمان بود که شعر گلویم را فشرد و اشعارم فرزندانم شدند که برای حیاتشان، البته بعضی از شعرها، حاضرم جان بدهم...
همه ی ما در ایران آیدینی هستیم که فرزندانمان نماینده ی ما هستند...
به امید آزادی
و به قول شاملو:
من آن روز را انتظار می کشم
حتی اگر نباشم...

Posted by: بهناز at November 5, 2008 9:41 PM

سام استاد. من اولين باري هست كه براتون كامنت ميذارم ولي تا حالا خيلي زياد از مطالب زيباتون استفاده كردم و بي اندازه از شعراي زيباتون لذت بردم. خواهش ميكنم باز هم از شعرهاتون در اين پستها استفاده كنيد. منتظرم.

Posted by: گلناز at November 5, 2008 6:31 AM

اميدوارم هر دو اي ميل مرا دريافت كرده باشيد
ممنون

Posted by: david at November 4, 2008 11:01 PM

چيزي براي گفتن كه نمي ماند...
فقط بغض قديمي (حسرت سوز اميدوار ) بروز ميشود

Posted by: مهسا at November 4, 2008 6:56 PM

"چرا سرمايه‌دارهای ايرانی از آدم‌های ما و از فکرهای ما حمايت نمی‌کنند؟"
خب معلوم است . هر سرمايه داري جايي سرمايه گذاري مي كند كه سود داشته باشد . اشكال از ما است كه ياد نگرفته ايم كه همانطور كه پول مي دهيم براي نوشابه. بايد براي محصولات فرهنگي هم پول داد.
من در نظر خواهي راديو زمانه هم گفتم: بااينكه دانشجو هستم حاضرم ماهيانه 20 يورو براي راديو مورد علاقه ام پرداخت كنم

Posted by: kourosh at November 4, 2008 5:36 PM

سلام
امروز باز هم اومدم
من هر وقت ميام تو نت بايد مزاحم شما بشم
ببينم اينجا چه خبره اما شما...........
من كه از رو نمي رم
از دوباره خوني دل نوشته هاي شما هم سير نمي شم
http://yashmesiah2.blogfa.com/
http://yashmesiah.persianblog.ir/
اين يه شعر از خودمه گوش كنيد تا براتون بخونم

براي ديدن فرشته ها
به آسمان نمي روم
زمين نگاه مي كنم
به سنگ فرش بيكران
به خاك نازنين تن
كه بوي عطر نفسش
دچار مي كند مرا
به عشق بودن خودم
به عشق پرشدن زعشق
زلال آبي شوم
به سوي بيكران دل
دلي كه يك شبي زعشق
پر از نشاط مي كند مرا
شبي كه روي خاك بيكران
دراز مي كشم دمي
و سقف مخملي بلند
پر از نگين اطلسي
نگاه مي كند مرا
وو عده مي دهد به من
كه شهباز تيز پا
سوار مي كند مرا
به روي بالهاي آرزو
و سوي بيكران بيكران عشق مي برد مرا

Posted by: soody-سودابه شهبازوند at November 4, 2008 3:08 PM

به روزم جناب معروفي .....

Posted by: بابک at November 4, 2008 10:15 AM

هر بار كه ميايم اينجا ، حس می کنم عقبم از زمانه !!

چه قدر دلم برلین میخواهد و دیدنتان را از نزدیک ! :)

Posted by: عطیه at November 4, 2008 9:10 AM

با سلام
جناب اقای عباس معروفی و رادیو زمانه
خانم کبری محمدی همسر سابق مرید شما محمد رضا پریشی زنده هستند ونفس می کشند. کمی بیشتر در مورد مرید مرشد بازی های خود فکر کنید تا این طور سر کار نروید. جهت اطلاعات بيشتر با وبلاگ شاعر بزرگ آذربايجان آقاي بهزاد قاسمي كه برايتان فرستاده شده تماس بگيريد.

Posted by: غريبه at November 4, 2008 8:49 AM

سلام آقاي معروفي
نمي خواهم مثل بقيه براي دعوت كردنتان به وبلاگم صغري كبري بچينم! فقط مي گويم هميشه مي خوانم و لذت مي برم . اگر ممكن است شما هم يك دفع بياييد بخوانيد و اگر شد لذت ببريد.
ممنونم

Posted by: حدیث جمالی at November 4, 2008 7:50 AM

سلام استاد اگرچه مهدي جامي را جز در هي نوشت هاي شما نمي شناختم اما دلم براي دلتان گرفت. نوشته تان را كه خواندم ياد حرف يداله رويايي افتادم كه " آن كه مشغله ي لغت دارد، مشغله ي پيش از لغت دارد، مشغله ي ازل دارد و لغت ميهمان ازلي ماست...(كتاب : عبارت از چيست)
صحبت اين شخص و آن شخص نيست صحبت كلمه هست چه براي شما كه به اندوه آن ديگري اين ها را نوشته ايد؛ چه براي مني كه به اندوه شما مي شكنم. من با كلمه عاشق شدم بر كلمه عاشق شدم؛ و حالا، براي اندوه هركه در اين عشق با كلمه هم آغوش است دل مي تركانم از درد.

Posted by: سميه حسيني زاده(شباهنگ) at November 4, 2008 5:33 AM

سلام استاد اگرچه مهدي جامي را جز در هي نوشت هاي شما نمي شناختم اما دلم براي دلتان گرفت. اما دل گرفتگيم فقط به خاطر اين نيست. نوشته تان را كه خواندم ياد حرف يداله رويايي افتادم كه " آن كه مشغله ي لغت دارد، مشغله ي پيش از لغت دارد، مشغله ي ازل دارد و لغت ميهمان ازلي ماست...(كتاب : عبارت از چيست)
صحبت اين شخص و آن شخص نيست صحبت كلمه هست چه براي شما كه به اندوه آن ديگري اين ها را نوشته ايد؛ چه براي مني كه به اندوه شما مي شكنم. من با كلمه عاشق شدم بر كلمه عاشق شدم؛ و حالا، براي اندوه هركه در اين عشق با كلمه هم آغوش است دل مي تركانم از درد.

Posted by: سميه حسيني زاده(شباهنگ) at November 4, 2008 5:32 AM

آقایِ معروفی، نویسنده‌ِ پرمایه‌یِ نازنین،ممنون كه توضيح داديد، به‌حس من توضیح‌تان کاملاً در خور بود.

Posted by: آگالیلیان at November 3, 2008 11:32 PM

چقدر قشنگ گدايي مي كنيد.

Posted by: sogol fathi at November 3, 2008 8:39 PM

.عهد کردم به سکوت تا انتها

Posted by: گــــــــلاره at November 3, 2008 1:50 PM

سلام آقاي معروفي،
من و همسرم نزديك يك سال است كه به قصد تحصيل به هلند آمده‌ايم و در جنوب شرقي اين كشور در شهر نايمخن(Nijmegen) اقامت گزيده‌ايم. با ديدي مثبت وارد اين كشور شده‌ايم و به طور معمول رفتار ناروايي از كساني كه با آنها برخورد داشته‌ايم، نديده‌ايم.
اين بماند...
شنبه گذشته به همراه دوستي كه از سوئد آمده بود به تماشاي موزه ون گوگ در آمستردام رفتيم. سه طبقه موزه كه به آثار ون گوگ و نقاشاني كه در زندگي او نقش داشته‌اند، اختصاص داشتند را پشت سر گذاشتيم و پايمان به طبقه زير همكف موزه رسيد كه گزيده‌اي از آثار هنري جهان را در خود داشت. در سالن كوچكي كه به مينياتور هند اختصاص داشت با حسرت به هنر ايراني فكر كرديم كه بازيچه خودخواهي سياستمداران بي‌هنر شده‌است و به ايرانمان كه آوازه فرهنگ و هنر از دنيا بر مي‌چيند.
با جستجوگرانه پيش رفتيم تا به كره جغرافيايي بزرگي رسيديم، ايران را بر آن جستجو كرديم. يافتن آن دشوار نبود چرا كه منحني نگهدارنده كره كه به سان نصف‌انهار آن را در بر مي‌گرفت از ايران ما گذشته بود. حتماً اگر "محمود احمدي نژاد‌‍" اين را مي‌ديد مي‌گفت به خاطر نقش مهم ايران در گردش جهان است؛ ولي آقاي معروفي بغض به گلوي ما آمد، چرا كه هرچه تلاش كرديم، نتوانستيم نام خليج فارس (Persian Gulf)- يا جايگزيني براي آن[!]- را از زير آن نگهدارنده بخوانيم. و اين شروع درد بود، چرا كه كمي آن طرف‌تر مينياتوري از ايران به چشممان خورد كه شامل تصاويري چند از دوران قاجاريه بود، زنان روبنده به رو و مردان عبا به دوش... ولي در آن ميان صحنه تهيه ترياك توسط مردان بود كه با توضيحي كه در كنار اين مينياتور نصب شده بود- با اين مضمون كه در اين تصوير تهيه ترياك را مشاهده مي‌كنيد كه توليد و مصرف آن هم در آن روزگار در ايران ممنوع بوده‌است و هم دراين دوره ممنوع است- مثل پتكي به سر ما خورد. ناگهان ياد سؤال شما افتادم: "ايران يعني چه؟". گفتم ايران ريشه من است و تبر به دستان و پراكنده كنندگان سموم كمر به خشكاندن آن بسته‌اند.
چه بايد كرد آقاي معروفي؟ درد را به كه بايد گفت؟ شكايت را بر درگاه كدام قاضي بايد برد؟ به چه چيز بايد اميد داشت؟
پي‌نوشت. نمي‌توانم توصيف كنم كه فقط چند ساعت بعد از آن مشاهدات، با رويت خبر تعليق مهدي جامي از مديريت راديو زمانه- كه وجود آن اميدي بود در اين غربت، نويدبخش وجود اندكي آزادي و مدارا- و جايگزين شدن ايشان با يك خارجي كه ظاهراً از ايران چيزي نمي‌داند چه حالي شدم.

Posted by: فرانك at November 3, 2008 11:10 AM

با خواندن این مطلب تمام درد های از یاد رفته ام ریخت روی درد هائی که محال است از حافظه ام پاک شوند . شما از عشق و مهربانی نوشتید ، از این دو کلمه و بیشتر عشق که نم نم درحال پاک شدن است و چه بسا من گمان میکنم ، در حال پاک شدن است ولی خوب که دقت میکنم میبینم پاک شده است از حافظه ی جهان و آدمی . در ازای عشق مگر چه چیزی گیر می آورند ؟ قطعا دلار نیست !! آقای معروفی عزیز این روز ها پول داران تمام جهان در حال نقب زدن به مناطق بکر جهان هستند تا قطر پول هاشان را ضخیم تر کنند و سود فراوانی به جیب بزنند . هر گز نمی توانم به این سئوال جواب بدهم : برای چی ؟؟ راستی این همه پول چقدر برای این سرمایه دار ها آرامش می آورد ؟ جوابش را میدانم : هیچ . ولی قدرت مند ترشان می کند و میتوانند برای دقایقی احساس کنند ، ارباب هستند و ملت بیچاره رعیت .. تعدادی اندک اند مهدی ها و معروفی ها و ... که دل در گرو عشق نهاده اند و جز با لمس و درک این کلمه به آرامش نمی رسند ..مافیا دیگر متعلق به ایتالیا نیست . روی هر رنگ این همه کشور بیچاره یک شعبه باز کرده است و اگر از اعضایش باشی ..به همه جا میرسی و اگر نباشی پرتابت میکنند به کورترین نقطه ی جهان ..و این بازی جبار آدم خواران جهان است که مثل قارچ مدام در حال تکثیر است و رشد میکند و می بلعد و هر انسانی را در نقطه ای به نام او دفن میکند ..
سلام

Posted by: مینو نصرت at November 3, 2008 9:08 AM

سلام
ايرانه و دولت ايران
نمي دونم چي بگم
شايد اين سر نوشت نويسندگان ايرانيست
اما خب عالمي داره
××
اينجا كارگاههاي داستان نويسيتون هك شده
من كه نمي توننم بازش كنم
شما نمي آييد داستانهاي منو بخونيد
من از كي منتظرتونم
دلم مي خواد داستانامو بخونيد و كمكم كنيد
http://yashmesiah.persianblog.ir/


Posted by: soody at November 3, 2008 8:34 AM

سلام.آب مسیر خود را خواهد یافت...

Posted by: kaveh at November 3, 2008 7:11 AM

واژه ي سرمايه دار يعني كسي كه سرمايه را براي خود حفظ كرده و سرمايه را دارد و به كسي نمي دهد و براي هيچ كار مثبتي از آن استفاده نمي كند و بعدا تاوانش را پس مي دهد. ولي معني ديگر سرمايه دار يعني كسي كه سرمايه اش برايش دار مي شود و به مسلخ مي رود. يكي از عزيزان ايراني در نزديكي درياي كارائيب سرمايه هايش كجا رفت؟ مزدك مهمان من از اروپا آمده و سلام شما را مي رساند.
----------------------------------
سلام برسان

Posted by: Mahmoud at November 3, 2008 2:00 AM

این نامبر وان گفتنت واقعا برازنده کسی که ادعای نویسندگی و پارسی زبانی دارد نیست . آنهم به پارسی نوشتنش نه لاتین

Posted by: فرشاد at November 3, 2008 1:51 AM

سلام استاد عزيز
فقط مي توانم بگويم اگر حتي فقط نيمي از ايران عباس معروفي بود الان ايران گلستان بود .........
مردم شعار زياد ميدهند مخصوصا منفعت طلبان ولي خوب شعار است پول كه به پايش نيست كه !!!!!
در اين دوره هر كس از پول بگذرد مرد است
دوستتان دارم با تمام وجود و نوشته هاي شما را از بر دارم ......
در پناه خدا ...

Posted by: sany at November 2, 2008 11:09 PM

آقای معروفی، چیزِ دیگری من را متاثر می‌کند، چرا همه‌چیزِ یک رسانه باید پیوند بخورد به یک شخص؟ پس گروه، جمع، حرکتِ اجتماعی که ما قحتش را این‌جا داریم چه می‌شود؟ من که آقایِ جامی را نمی‌شناسم، قاعدتاً باید ظرفیت‌هایِ بسیاری داشته باشد که این مدت اسمش از عبدالرحمان جامی بیشتر در این دنیایِ مجازی ساختِ غربی‌ها ذکر شده. اما دردم سر شخص نیست. سر این است که همیشه گروه‌بازی، همیشه یک اسم نه همه حتا اگر آن اسم محترم باشد!
---------------------------------
من اين متن را فقط به اين خاطر نوشتم که مديری حدود سی ماه کار کرد و يک راديو و سايت راه انداخت، و رفت. اما در بيانيه ی معلق کردن او نامش را هم نياوردند و از او يک تشکر خالی هم نکردند. انگار يک ساواکی کشف و اخراج کرده اند. بيانيه دوستانه نبود. همين. وگرنه سيستم زمانه قوی و محکم است و روی پاهاش خواهد ايستاد و به راهش خواهد رفت.
عباس معروفی

Posted by: آگالیلیان at November 2, 2008 11:02 PM

سلام دوست عزیز
همیشه نوشته هایت متأثر کننده است. من هم این چند خط را به نقل از «حاجی آقا» می آورم، البته با کمی تغییر درباره ی این افرادی که شما گفتید، سرمایه دارهای ایرانی:
اینها وجودشان دشنام به بشریت است، نباید هم معنی شعر را بدانند که اگر می دانستند غریب بود. اینها هیچوقت در زندگی زیبایی نداشتند و ندیدند و اگر هم دیدند، سرشان نشده. یک چشم انداز زیبا هرگز ایشان را نگرفته، یک صورت قشنگ یا موسیقی دلنواز تکانشان نداده و کلام موزون و فکر عالی هرگز به قلبشان اثر نکرده. تنها اسیر شکم و زیر شکمشان هستند. حرص می زنند که این زندگی ننگین که دارند در زمان و مکان طولانی تر بکنند. از کرم، از خوک هم پست ترند، پستی را با شیر مادرشان مکیدند. کدام خوک جان و مال هم جنس خودش را به بازیچه گرفته یا پول آنها را اندوخته و یا خوراک و دوای آنها را احتکار کرده؟ ایشان خون هزاران بی گناه را از صبح تا شام مثل زالو می مکند و کیف می کنند و اسم خودشان را «انسان» گذاشته اند. این محیط پست ننگین هم امثال ایشان را می پسندد و تقویت می کند و قوانین جهنمی این اجتماع فقط برای دفاع از منافع خوک های جهنمی افسار گسیخته مثل ایشان درست شده و میدان اسب تازی را بهشان داده... تف به محیطی که ایشان را پرورش داده... اگر لیاقت اخ و تف را داشته باشند.

دوست عزیز، شما از اینها توقع کمک دارید؟
به امید روز آزادی.

Posted by: دانیال at November 2, 2008 10:14 PM

استاد عزيزم
چند وقت بود هر روز اينجا سر مي زدم تا به محض اينكه چيز جديدي نوشتيد من هم چند خط ناچيزي كه نوشته بودم را تقديمتان كنم.ولي حالا مي بينم دل استاد عزيزم شكسته و حال و روز خوبي ندارد.متاسفم.واقعن متاسفم.

Posted by: هومن at November 2, 2008 9:45 PM

باز هم سلام آقای معروفی عزیز
می خواستم یه چیزی بگم اینکه سراسر عمر شما صرف نوشتن و خواندن و ادبیات و روزنامه نگاری شده اینکه کارهای بزرگتان به دلیل عدم حمایت به بن بست رسیده اینکه گربه ایرانی توی دایره بی پولی و فروش نرفتن بهای کمی که پول یک نوشابه بیشتر نبود محبوس ماند و اینکه حالا زمانه به آرشیو هنریتان اضافه بشه
سخته.
ولی وقتی امروز برای بار دیگه سری به اینجا زدم اینجا که هر وقت دلم حسابی می گیره با پرسه زدن توی لایه های نوشته هاش آروم می شم و این را صادقانه می گم تا باور کنید که با آمدن به اینجا که درش روی همه بازه نفس هام بلندتر کشیده می شه و تازه می شه یک حسی به من دست داد اینکه نتیجه اینهمه سال تلاش بیهوده نبوده
آقای معروفی عزیز اینکه اینهمه طرفدار با هر نظر و سن و گویش و مکانی به شما توجه دارند نوشته هاتون را می خونند با شما انس می گیرند و شما را استاد بزرگ آقای معروفی عزیز مهربان دوست داشتنی و بسیار بسیار عزیز خطاب می کنند ماحصل همان استواری و بی ادعایی شما در عرصه هنریتان است.
اینها بار و ارزش مادی نداره. اینها مشکلی از مشکلات مادی را برطرف نمی کنه ولی اینها مطمئنم به شما روحیه می بخشه. با اینهمه طرفدار حس می کنید دیگه مال خودتان نیستید روز و شب و دقایق زندگی عزیزتان باید خرج بشه. خرج همین طرفدارها و شما حق مطلب را خوب ادا می کنید. با این زندگی ماشینی و مشکلات خاصش رسیدن به کارها اینچنینی وقت گذاشتن برای دیگری و ادامه راهی که عاشقانه اینهمه سال در
آن هستید و تمام ناملایماتش را به جان خریدید ناخودآگاه آدم را وامی داره که برای شما احترامی فراتر از دیگران قائل باشه.
دیگه اینکه این روزها مشغول درس خوندنم. به مدرسه می رم تا جای خالی خیلی چیزها را پر کنم. تا وقتی دلم برای ایران تنگ می شه با سرک کشیدن لای کتابها و جزوه های به زبان آلمانی دلتنگی و بی قراریهام را تسکین بدم و هم اینکه بیهوده ثانیه های زندگی ام به هدر نره. دلم برای دیدن شما تنگ شده. ما خیلی دور نیستیم ولی گاهی فاصله ها اندازه نداره. در اولین فرصت به دیدنتان میام.

Posted by: fatemeh jalali/bahar shiraz at November 2, 2008 1:03 PM

استاد عزيزم سلام
بعد از اينهمه تحمل
بعد از خوندن نوشته هاتون در مورد مسيح و گلشيفته
بعد از اين روزهايي كه سخت و آروم جلو ميرن
.........
استادم آروم باشين
همدرد من را خموش كن
من را فريب ده
با من بگوي كه
در اين فراخناك
يك مرد زمزمه خواهد كرد
در انزواي خويش كه آنها
در قحط سالي شوم
با عشق زيستند
و با شمشير
بر خاك ريختند
(نصرت رحماني)

Posted by: m.n at November 2, 2008 12:27 PM

حضرت آيت الله العظمي صانعي: اساس اسلام بر ارزشهاي انساني، احياي عدالت و حفظ حقوق مردم استوار است

Posted by: moghim at November 2, 2008 7:42 AM

سلام.

اول- مگر این‌که "جامی"‌ها بروند و استاد لب به سخن بگشاید.

دوم- فکر کنم گذشت زمان کارها را روبه‌راه سازد. نباید شتاب‌زده قضاوت کرد.
آقای جامی با آن ایده‌های بکرش، می‌تواند دنباله‌ی کار را در کانادا پیگیری کند.
خود من در نظرسنجی زمانه رای به عدم استفاده از پول هلندی‌ها دادم.
به هر حال پیروز باشی استاد.

Posted by: رستم at November 2, 2008 12:28 AM


آقای معروفی عزیز سلام.
خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم چون دلم از این زمانه پر بود از آدمهاش شعارهاش و زندگی تکراری روزانه اش. دلم گرفته بود چون فکر می کردم شاید کسانی پیدا شوند که بتوان به آنها اعتماد کرد. کسانی که از جنس دیگری باشند. ولی فهمیدم آنها نوع لباس پوشیدن حرف زدن خندیدن نگاه کردنشان متفاوت است اما فکر و عقیده و شخص خودشان فرقی با دیگرانی که هر روز تو کوچه و خیابان می بینم ندارد.
آقای معروفی عزیز:
همیشه کسانی هستند که دلشان قد یک دریا بزرگ است و سخاوتمندیشان بی نهایت اما دستهای مهربان و گرمشان خالیست.
نوشته زیبا و پراحساستان را خواندم. خیلی قشنگ نوشتید. دل من هم شکست. به خدا دلم خیلی شکست. من هر از گاهی سرکی به زمانه می زدم. دوستش داشتم چون شما را داشت و ایمان داشتم شما اعتبار آن را بیشتر می کنید و آبرویش را نگه می دارید. خیلی حیف شد که می خواهند نفسش را بگیرند و از حرکت بازش دارند. من هم امیدوارم کمی این سرمایه داران مایه دار قلقلک شوند و سرمایه شان را در راه اهلش خرج کنند.
پاینده و برقرار باشید.
---------------------------------------
بهار عزيزم
کجايی؟ چرا سر نمی زنی؟

Posted by: fatemeh jalali/bahar shiraz at November 1, 2008 9:34 PM

متاسفم...

Posted by: گل نرگس at November 1, 2008 8:20 PM

...
راستی، یادت هست یکی دو سال پیش در یک کنسرت ایرانی میز کتاب گذاشته بودی؟ ورودی آن کنسرت از 30 یورو به بالا بود. بیش از 15 هزار نفر ژیگول پیگول آنجا بودند. بهای یک لیوان کوکاکولا 5 یورو بود، یک لیوان آبجو 4 یورو، یک ساندویچ اولیویه 6 یورو، ساندویچ کباب 8 یورو وغیره. آنهایی هم که از شهر های دیگر برای کنسرت آمده بودند، برای هتل باید شبی 100 تا 120 یورو می پرداختند. آن شب کتاب زیادی نفروختی چون کتابهایت را گران می فروختی، مثلا 10 یورو یا 15 یورو. شاهد بودم که چند نفر که تا آن لحظه شاید بالای 100 یورو خرج کرده بودند، می گفتند: “آقا کتابهایتان گران است.” آن هم در کشوری که بنجل ترین کتاب 300 صفحه ای از 20 یورو به بالا است.

انتظارت زیادی است. واقعیت این است که جامعه ایرانی در خارج از کشور توان پاسخ به این انتظارها را ندارد. همان گونه که جامعه ایرانی شهر برلین که نخستین شهر اروپایی است که از 1310، از دوران رضاشاه به بعد میزبان روشنفکران ایرانی بوده و یکی از مراکز مهم فعالیت فرهنگی ایرانیان در خارج از کشور است و کسانی چون بزرگ علوی را داشته است، ظرفیت آن “خانه هدایت” که راه انداخته ای را ندارد.

به هزارو یک دلیل!

Posted by: نویدار at November 1, 2008 6:22 PM

"زمانه" به‌ترین رسانه هنری در طول سال‌های اخیر بوده...
با نام عزیزانی که برای همیشه در خاطره باقی خواهند ماند.

Posted by: حمیدرضا سلیمانی at November 1, 2008 3:48 PM

سلام آقاي معروفي عزيز. يك بار تجربه كرده ام كه كاري را پروراندم بزرگ شد زبان باز كرد و آمدند گرفتند و بردندش. بعدها ديدم كه به يتيم خانه سپردندش. دلم مي سوخت ولي بدي اين زندگي اين است كه از رو نمي روم و باز هم فرزندخوانده مي پذيرم و داغ جديد مي پذيرم انگار. يادم نرود بگويم دوستتان دارم و از ذوب شده خبر بدهيد لطفا.
-----------------------------------------
مريم عزيزم
کتاب رفته برای اجازه ی انتشار.
دارم روی تملاما مخصوص کار می کنم.
عباس معروفی

Posted by: مريم at November 1, 2008 1:13 PM

سلام استاد
من دیدم شما فرصت نمی کنید به وبلاگ من سر بزنید
با خودم گفتم همزمان با به روز کردن وبلاگ ام ؛ شعرم را اینجا برای شما بنویسم

.
فاحشه ای بعد از لحظه های کثیف
از آن سوی خیابان
به طرف پسر می آید ..
.
پسر زیر سایه خنک درخت بلوطی ایستاده است
و چون همیشه لبخند می زند ..
.
دختر با هر قدم که به پسر نزدیک می شود
قلب اش تندتر می زند
با عشق به او نگاه می کند
با عشق به او می خندد
و به عشق بودن با او
در دل ذکر می گوید
.
رو به روی هم می ایستند
دست یک دیگر را می گیرند
دختر به هیچ چیز کثیفی فکر نمی کند ..
پسر بو می کشد!
بوی بلوط از کجا می آید ؟‌ .

Posted by: سید محمد مرکبیان at November 1, 2008 9:54 AM

دورود /

واقعن در مي مانيم ... پس فرق اينور آبي ها .. با آن طرفي ها چيست ؟
سياست رسانه اي ... سياست رسانه ايست ..
زمانه و راديوي دولتي هم نميشناسد ..
مرز هم ندارد ..
جاي افسوس مي ماند براي "ماي مخاطب" كه صاحب و مشترك مان
مي خوانند و در فرمايشي ترين حالتش هيچ كس حتي يك نظرمان را هم
نمي پرسد و نمي خواهد !
افسوس بر رفتن مهدي جامي اما دريغ ناي همكارانش است .

وقت خوش ././././././././././././././.

Posted by: امید صیادی at November 1, 2008 12:34 AM

استاد چی می توانم بگم ..
دلم گرفت
به یاد ایران افتادم
یاد چراها ! یاد نباید ها ! یاد بی عدالتی ها ! ...

هروز وبلاگ شما را چک می کردم تا نوشته ی جدید شما را بخوانم .. و حالا که خواندم خوشحالم .. اما چه غمگین
نمی گویم غصه ی شما را در دلم می شناسم
اما از غم شما ؛ غصه خوردم ...

استاد شما بهترینی .

Posted by: سید محمد مرکبیان at October 31, 2008 10:41 PM

1-فكر مي كنم ترس علت عدم كمك به روشن فكران برون مرزي باشد.مي ترسند ممنوع الورود شوند و يا...
2-من نمي دانم علت بيرون انداختن مهدي جامي چه بوده.اما زمانه تا اين لحظه بهترين رسانه اييست كه ديده ام.هميشه براي من سوال بود كه چرا همه بزرگان و نوابغ اين مرز و بوم زير يك سقف جمع نمي شوند؟روز انلاين تا حدي به اين هدف نزديك شد.حضور مسعود بهنود.احمد زيدابادي و... .اما مواضع راديكال ان ها باعث شد كمي نااميد شويم.بعد از ان چشممان به زمانه روشن بود.عباس معروفي.ابراهيم نبوي و... و مقاله هاي تمام انديشمندان و روشنفكراني كه زمانه منتشر مي كرد.از نقد هاي گنجي تا جوابيه هاي مهاجراني و...
3-من متوجه نشدم كه دوست عزيز در كامنت بالايي چه گفته.يعني زير سر اقاي نبوي است؟با توجه به شناختي كه دورادور از ايشان دارم بعيد به نظر مي رسد.به هر حال كتاب هاي ايشان هنوز هم در ايران پيدا مي شود و مي شود او را با كمك ان ها بهتر شناخت.
4-اقاي معروفي.شما سابقه ي نشريه ي ماندگاري چون گردون را داشته اييد.چرا سعي نمي كنيد به مديريت زمانه خط بدهيد؟حتما حرف هاي شما را بهتر مي پذيرند چون در ايران كارتان همين بوده و گردون از موفق ترين نشريات بود...
5-زمانه روزگاري راديو داشت.دوستان من همه زمانه گوش مي دادند.اما از وقتي كه طبق سياست هاي اقاي جامي بيشتر حالت ان لاين پيدا كرد نفوذش را در ميان عامه از دست داد و بين روشنفكران و طبقات متوسط به بالاي جامعه جا پيدا كرد.احتمالا هيتي كه اقاي جامي را كنار گذاشته نفوذ رسانه برايش اهميت بيشتري داشته.به هر حال اميدوارم زمانه هرگز راديكال نشود و جنبه هاي فرهنگي اش حفظ شود و جا همه ي انديشه هاي انديشمندان باشد...

Posted by: D&O at October 31, 2008 3:05 PM

چه تلخ است و ناگوار که ببينی برق چشمی در تاريکی‌ها خاموش و سرد می‌شود،
ممنون آقاي معروفي
به خود فرو رفتم
آه...
راستي خوشحال مي شم
به وبگاه فرسنگ سري بزنيد و ما رو از نظرتون بهره مند كنيد
بدرود

Posted by: مسعود at October 31, 2008 2:41 PM

دوستان دو نکته را ميخوام اينجا روشن کنم:
1- ابراهيم نبوی و مهران براتی و تيم پرس نيو عاملان اصلی ماجرا هستند زمانه قرار است بشود رسانه ای صد در صد مخالف جمهوری اسلامی و نه آنچه تاکنون بوده يعنی آگاهی دادن و منتقد و معترض حکومت بودن.
2- در تمام پنجاه شست ايميلی که من تاکنون از همکاران زمانه ديده ام همه ميخوان همه کاری کنن جز کناره گيری از ادامه همکاری با زمانه بدون جامی. چرا حتی يک نفرشان نمی گويد با اين شرايط من حاضر به همکاری نيستم؟ با عدم همکاری و کنارگيری نويسندگان و خبرنگاران و گزارشگران قراردادی و غير قراردادی، زمانه که ديگر زمانه نيست. مدير جديدش برود از يوگسلاوی (صربستان) همکار وارد کند!

Posted by: احمد at October 31, 2008 2:01 PM

اي بابا من همين الان براتون آرزوي......
لعنت به اين زندگي كه تاب ديدن آرامش ما رو نداره و هميشه بايد يه جوري غير منتظره حالمون رو بگيره كه همه چيز مثل شير مادر از دماغمون در بياد
داشتم براتون ميگفتم
درست مثل وقتي كه از گردش شبانه بر مي گردي و تا در حياط رو باز مي كني سوزش سيلي دستي ناپيدا از پشت در همه ي خنكاي خوشي رو از سرت مي پرونه
واقعا متاسفم

Posted by: mercede at October 31, 2008 10:08 AM

همين الان براتون آرزوي ........
اي بابا
يك روز نشد كه بي دغدغه سلانه سلانه براي خودمون خيابون رو گز كنيم و درد اين زخم هايي كه خنجر پول به بازوي فرهنگ مي زنه رو نخوريم
لعنت به اين زندگي كه تاب ديدن آرامش ما رو نداره
هميشه با يك سيلي غير منتظره حالمون رو مي گيره
درست مثل وقتي كه از يك گردش شبانه بر مي گردي و تا در خونه رو باز مي كني توي تاريكي اولين چيزي كه حس مي كني سوزش سيلي دستي منتظر از پشت در حياط است.

Posted by: at October 31, 2008 10:03 AM
Post a comment









Remember personal info?