November 25, 2008

اين صداها

...

دراز کشيدم و به شب کوير خيره شدم، به آن پردهی سياه که کشيده بودند روی همه چيز تا خدا نبيند چه بلايی دارد سرمان می‌آيد. 

صداي‌ سگ‌ آزاردهنده‌ بود. جوری در سرم می‌پيچيد که آرواره‌‌هام را قفل می‌کرد. دلم می‌خواست از آن تکهی آخر بیدغدغه بگذرم، و نمی‌شد. خدايا، اين صدا از کجاست؟ سگي‌ دنبال‌مان‌ كرده‌ که ما را از خاك‌ پدري‌ بيرون‌ كند و بعد آرام‌ بگيرد؟

گفتم: «میدانستی در مرزها صدای سگ میآيد؟»

گفت: «يعنی خيلی فاصله داريم؟»

«نمیدانم. فقط شنيدهام که برای تعيين خط مرزی به صدای سگهای مرز گوش میدهند؟ آنجا که صدا کمرنگ شود مرز است. سيم خاردار میکشند و اسمش را میگذارند مرز.»

کلافه بودم. صدای سگ در سرم هياهو می‌شد، و در شقيقه‌هام می‌کوبيد.

November 20, 2008

شرف زمانه

مطلب پيشين من، با عنوان «دامن لنين» يا «واژگان پادگانی» به حرمت نان و نمکی که با مهدی جامی خوردهام، و برداشتهای ناجور و تفسيرهای آتشتيزکن برخی افراد، از صفحهام حذف شد. بحث و جدلهای دشمن شادکن را برای مهدی جامی و نيز برای خودم، و بيشتر برای زمانه نمیپسندم. زمانه فرزند همهی ماست که برای باليدنش همه کار خواهيم کرد.
مهدی جامی از نظر مالی آدم پاک و مبرايی است. من آچار دست کسی نمی
دهم که برای جامی يا زمانه دم بگيرد. جامی اگر بلد نباشد بودجهاش را چگونه مصرف کند، و اگر در مديريت اداری و مالی موفق نباشد مهم نيست. مهم اين است که روزنامه
نگار خوبی است، البته اگر زير حرفش نزند.
اگر از اين پس زير حرفش نزند، می
تواند روی دوستیام حساب کند. من نه شبلی
ام، نه اشعری، نه حلاج، نه مهدی جامی، و نه هيچکس ديگر. من عباس معروفی ام.
«دشمن زمانه دشمن من است.» حرف نغز اوست که برای پايداری اين رسانه سروده. به پاس حرمت خوانندگان و نويسندگان زمانه، اين رسانه
ی آزاد را به کيفيتی درخور برسانيم و نگذاريم آتش افروخته خاموش شود.   

 

November 10, 2008

رفيق نورپرداز

 

دکتر برنارد گفت: «عباس، تو يک نورپرداز سراغ نداری؟»
«نورپرداز؟»
«آره، کسی که بتواند سايه روشن
های آپارتمانم را يکدست کند، جوری که با سليقه
ی من بخواند.»
خانه
ی کلنگی دنگالش را فروخته بود و به تازگی يک آپارتمان نقلی خريده بود و من براش يک کارت تبريک خانهی نو مبارک هم فرستاده بودم. قرار هم گذاشته بوديم که سری بهش بزنم و آنجا را ببينم، اما او اصرار داشت که صبر کنم هروقت تمام شد. خبر داشتم که چند روزی درگير بنايی و نقاشی بوده، پنجرهها را عوض کرده، حتا داده تخته تخته رنگهای برهم خوابيدهی روی درها را تراشيدهاند و چوبش را درآوردهاند؛ چوب گردوی صد ساله، و روغن جلا زدهاند. اين خبرها را داشتم، و داشتم فکر میکردم چشمروشنی يا خانه
مبارکی چی بگيرم براش.

گفت: «با يک شرکت نور و لامپ درجه يک صحبت کرده
ام، ولی به مشکل برمیخورم. اولاً میگويند بيستم ماه بعد میآيند که تازه شروع کنند، تو میدانی من تا آخر همين ماه خانه کلنگیام را بايد تحويل بدهم. همهاش دو هفته وقت دارم. ثانياً رقمی حدود شش هفت هزار يورو تخمين زدهاند. بهنظر تو گران نيست؟»

در تمام سال
های دوستیمان کمابيش رفيقهای مرا میشناخت، و میدانست همهجور آدمی توی رفيقهای من هست؛ نجار، دندانپزشک، راننده تاکسی، مهندس هواپيما، روزنامهنگار، کفشدوز، نقاش، نويسنده، مجسمهساز، جراح، صدابردار، داروخانهچی، آهنگر، مکانيک، فيلمبردار، و بارها پيش آمده بود که زنگ بزند و بگويد: «عباس، اين رفيق کفشدوزت میتواند مبل
های چرمی هتل را تعمير کند؟»

هتل
دار بود. پزشک و هتلدار. دو سه سالی در هتلش کار کرده بودم که آن اواخر آنقدر بلا سرم آورد داشتم میرفتم پای خودکشی. نفسم را بريده بود. غرورم را خرد کرده بود. و تا میآمدم حرفی بزنم می
گفت: «رفاقت را با کار قاطی نکن.»

می
خواستم خفهاش کنم. دروغ میگفت. تا خطای کارش را نشانش میدادم، مثل يک فئودال عربده میکشيد و راه اخراج را نشانم میداد که «میگذارمت کنار، همين! تو که میدانی با نصف حقوق تو می
توانم يک آدم سربراه بگذارم جای تو.»

و وقتی باهاش بحث می
کردم و میفهميد حق با من است میگفت: «شما ايرانی
ها بايد ياد بگيريد که حساب کار را از عواطف و دوستی جدا کنيد.»
و باز راهش را هموار می
کرد، و باز من چيزی در سينهام تلمبار میشد. هميشه فکر میکردم من چه رفاقتی با اين آدم دارم؟ به ازای حقوق بخور و نميری که میداد هفتهای شش شب از من کار میکشيد، هروقت با شهردار يا وزيری برای گسترش کارش ديدار يا جلسهای داشت، يکباره میشدم عباس عزيز، همراهش میرفتم و آنجا میشدم رونامهنگار و روشنفکر تبعيدی که او از من حمايت کرده، و رفتارش عادی می
شد.

روز بعد وقتی می
رفتم سر کار باز همان فئودال بینزاکت تازه به دوران رسيده بود. برای هرکاری فقط با زبان تحکم حرف میزد، جوری تحقيرم میکرد که احساس کنم چقدر شغل من ناپايدار است! به يک نخ آويزانم، با تلنگری بيکار میشوم و تا بيايم خودم را جمع و جور کنم، نمیدانم چه بلايی سرم میآيد. بهش گفتم: «تزلزل حافظه يعنی گمگشتگی. تو هميشه يکی از شخصيتهات را يکجايی جا میگذاری.» و آنقدر به اين روش خود ادامه داد که از رفتارهای احمقانه
ام مثل سگ پشيمان شدم، و اين باب را بستم.

هروقت به سفری می
رفت از دوبی گرفته تا ايرلند و لوکزامبورگ زنگ میزد: «عباس عزيز، تو در نيويورک دوستی داری که يکی دو روز اول هوای مرا داشته باشد؟» چون از من شنيده بود: «رفيقهای من میتوانند رفيقهای تو هم باشند برنارد، به شرطی که...» مرا شرمندهی رفيقم میکرد، که مثل طلبکارها در خانهاش ريخت و پاش کرده بود، و بعد حتا زنگ نزده بود يک تشکر بکند. اين باب را هم بستم. گفتم به من چه که او در شهر کلن در دورهی نمايشگاه بين
المللی سگ، هتل گيرش نيامده، به من چه که امير کمونيست نازنينم را در کلن گرفتار کنم که شب و روز يک آدم ناسپاس را با سه تا سگ سورتمه تحمل کند؟ مگر گناه کرده رفيق من شده؟

يکبار هم به من گفت که می
خواهد برای کليسای کاتوليک واندليتز که مادرش عضو است کمی هديه جمع کند که شب وايناختن پخش کنند. خودش شکلات خريده بود و از من هم خواست که از دوستانم کمک بگيرم شکلات جمع کنيم و بفرستيم. يک کارتن شکلات جورواجور فرستادم، پول پستش را هم خودم دادم، و دريغ از يک تشکر. حالا با تمام اين تلخی کابوس
وار زنگ زده بود که: «عباس، تو يک نورپرداز سراغ نداری؟»
«نورپرداز؟»

دودل بودم. دل دل می
کردم. و بعد به اين نتيجه رسيدم پيمان را بهش معرفی میکنم، شايد ياد بگيرد که دوستی يکطرفه نمیشود، شايد خودش را تغيير بدهد، شايد بفهمد که رفاقت يعنی بده بستان،  و باز خريت کردم:  «رفيقم پيمان دانشجوی نور و صحنهپردازی است، بهش زنگ می
زنم که بيايد کارهات را راست و ريس کند.»
«تو رفيق خوب منی عباس.»

پيمان رفت و مشغول به کار شد. قرار بود روزی صد يورو بگيرد. روز سوم برنارد زنگ زد که به پيمان بگويم کار را جلو بيندازد. می
دانستم که دارد تمام سيمکشیهاش را عوض میکند، کانالهای مخفی میکشد، و اگر بُکش کار کند تا آخر ماه تمام میشود، با اينحال بهش گفتم: «شبها هم کار کن پيمان، اضافه
کاری بنويس.»
و با خبر شدم که روزی چهاده ساعت کار می
کند، اما «عباس جان، شبها توی تاريکی مثل موش کور با نور موضعی کار می
کنم. با اينحال چشم.»

چند ماه بعد پيمان را ديدم که می
گفت: «چرا اين رفيق تو به ای ميلهای من جواب نمی
دهد؟»
«چی شده؟»
«هيچی، می
خواستم مانده حساب را تسويه کنم که جواب نمی
دهد.»
«چقدر مانده؟»
«هزار و دويست يورو ازش گرفته
ام، بجز هزينه
ی راه، دويست يورو ديگر مانده.»
باز هم مدتی گذشت. شبی در هاوانا داشتيم غذا می
خورديم که بهطور اتفاقی برنارد سراسيمه وارد شد. میدانستم دنبال ژاله میگردد. کنار ميز ما ايستاده بود، چشمهاش اينطرف و آنطرف میگشت، و مثل احمقها گفت: «می
دانستم اينجايی، گفتم سری بهت بزنم.»
گفتم: «ژاله مدت
هاست که ديگر اينجا کار نمی
کند.»
وارفت. انگار آب سردی روش ريخته باشی. نشست، و کمی طول کشيد تا آدم شود. بعد سفارش غذا داد و ما از هر دری حرف می
زديم. و همانجا موضوع مانده حسابش را با پيمان پيش کشيدم، گفت که مدتی در سفر بوده، چيز شده، نبوده، استرس داشته، خب ولی حالا می
تواند باهاش تسويه کند.

اما شب ما را خراب کرد. تمام آن شب آن دو نفر سر اختلاف حساب بحث کردند، و برنارد نمی
پذيرفت که بايد دويست يورو بپردازد، داد میزد: «من از اول گفتم روزی صد يورو، ديگر زير بار اضافهکاری نمیروم.» و پيمان میگفت: «پس آن شبهايی که تا صبح نخوابيدم چی؟» رستوران داشت تعطيل میشد، مشتریها چندتا چندتا از هاوانا بيرون میرفتند و آنجا داشت سوت و کور میشد، آخرش دخالت کردم و گفتم: «هردو شما رفيقهای منيد. اگر موافق باشيد من يک پيشنهاد می
دهم که ماجرا فيصله پيدا کند.»

هردو ساکت شدند و منتظر بودند که من ادامه بدهم. گفتم: «مطمئنم که پيمان کارش را تميز انجام داده، تو هم قرار بود به يک شرکتی‌ چند هزار يورو بپردازی، اما با هزار و پانصد يورو قالش را کنده‌ای، کل مبلغ اختلاف هم همه
اش دويست يورو بيشتر نيست. من پيشنهاد میکنم به خاطر اينکه من بين شماها ايستاده
ام بياييد به نصف اين مبلغ صلح کنيد.»
پيمان گفت: «روی حرف تو حرفی نمی
زنم.»

برنارد يکباره با حالت پرخاش به من خيره شد: «چيزی که قبول ندارم چرا بايد نصفش را بپردازم؟ من برای خودم اصولی دارم که به همان عمل می
کنم. حرف کسی را هم نمی
خوانم.»
کافی بود بپرسم مگر تو از من نخواستی اضافه
کاری کند؟ و مگر خودت نگفتی که میپردازی؟ و خرابش کنم. توی دلم گفتم اه، رفيقی که حاضر نيست برای حرف رفيقش صد يورو هزينه کند چه رفيقی است؟ داشتم فکر میکردم برای همين است که حتا يک رفيق توی اين دنيا ندارد. ديدی؟ حتا اگر همهی حق با او بود، اجازه نداشت رفاقت مرا به صد يورو بفروشد. و حسابی بور شده بودم. سرم را پايين انداختم و به کفشهام نگاه کردم. پيمان دستش را گذاشته بود به شانه
ام: «ولش کن، مهم نيست.»

برنارد گفت: «مسئله
ی من پول نيست. من به خاطر صد يورو که حرفم را پس نمیگيرم. تعجب میکنم چرا موضوع به اين روشنی را نمیفهميد. شما ايرانیها بايد ياد بگيريد دقيق باشيد، و از حرفی که می
زنيد عدول نکنيد... من...»

توی دلم گفتم: دروغ، نقاب وحشت است. زير قول نماندن نشانه
ی گريز به موقعيت بهتر، و تزلزل حافظه يعنی گمگشتگی. قيمتش مهم نيست، مهم اين است که تو برای هر مبلغ ناچيزی به دروغ متوسل نشوی، وگرنه دروغ بزرگ برای مبلغ
های بزرگ گناه نيست، رندی است.
توی دلم گفتم: راست راست راه بروی و همه
ی آدمها را با چوب برانی و خيال کنی هميشه حق با توست، هميشه مصلحت آن است که تو می
گويی، هميشه در رفاقت اين ديگرانند که بايد خدمت کنند، هميشه رفاقت يعنی حفظ منافع تو، به هر قيمتی، به هر قيمتی، به هر قيمتی...
و بعد ديگر صدای قلبم را می
شنيدم. از جا بلند شدم و گفتم: «برنارد! من شاشيدم به اين رفاقت.»