July 29, 2009

گاهی هم جهان

                                                            برای شکنجه‌ديدگان زندان کهريزک و...

گاه زلزله می‌شود
و صدای شکنجه‌ديدگان را
                            کشته‌گان آه می‌کشند
گاه خورشيد می‌گيرد
                   وقتی مادرم می‌گريد
 
                                     از دلتنگی
گاه باران 
         باد
             آفتاب گرم تابستان
عطر ميوههای خدا

گاه دلم غنج می
‌زند
برای اذان ظهر
کنار تو

*
گاهی هم جهان
قی می‌کند
و در ميان پلشت و نشت
                            احمدی‌نژاد
                                      بالا می‌آيد
.

پلشت و نَشت: کثيف. دو واژه‌ی هم معنی در زبان سنگسری، با دو "بار" متفاوت.

July 25, 2009

کاظم اميری هم؟

.
کاظم اميری هم درگذشت. منتقد گوشه‌گيری که هربار آمد پيشم يک جوری ازش خواستم شماره تلفنش را بدهد که اگر خبری، برنامه ای، جمعی، نشستی بود بهش زنگ بزنم و دعوتش کنم، و او هربار سُر خورد گفت که خودش تماس می‌گيرد.
امروز دوست اهل قلمی گفت: «کاظم اميری پنجاه روز پيش مرده، و بالاخره همسايه‌ها پليس خبر کرده‌اند و دو روز پيش او را برده‌اند.»
«پنجاه روز پيش؟»
«آره، چيزی در همين حدود.»
«تا دو روز و سه روز بسيار شنيده بودم، ولی پنجاه...»
«آره، آدم منزوی و تنهايی بود. اوايل فدايی بود، بعد که از کار سياسی بريد، به نقد ادبی روی آورد...»
نقدهای بسياری روی رمان معاصر به‌ويژه کارهای گلشيری نوشت. چند نقد هم بر دو سه رمان من نوشته بود....
«آره، من از دوستانش پرسيدم شما چطور از غيبت طولانی او خبر نشديد؟ می‌گويند خودش نمی‌خواست.»
و حتا يکی گفته است: «آخرين بار که رفتم ديدنش، مرا از خانه‌اش بيرون کرد.»
نمی‌دانم بچه‌ی کدام شهر بود، فقط شنيده بودم که در يتيم‌خانه بزرگ شده، در جوانی و در سال‌های انقلاب به کار سياسی روی آورده، و بعد نامش در فهرست "قربانيان سياست در ايران" آمده است.
همين، آدمی بسيار مؤدب و بسيار خاموش و بسيار تنها، در غربت تمام کرده است.
کاظم اميری از سواد ادبی بالايی برخوردار بود، نقد ادبی می‌نوشت، و به ندرت با شاعران و نويسندگان نشست و برخاست می‌کرد. من چندباری ازش دعوت کردم که با "گربه ايرانی"، آخرين نشريه‌ی کاغذی مان در شهر برلين همکاری کند، قول داد که مطلب بفرستد، اما خبری ازش نشد.
آخرين بار پارسال ديدمش. نمی‌دانستم ديگر او را نمی‌بينم، و نمی‌دانستم در غربت يخ‌زده‌ی ما می‌شود که مردی در تنهايی خويش، پنجاه روز در خانه‌اش مرده باشد بی‌آنکه همسايه‌ها نگرانش باشند، نمی‌دانستم.

July 20, 2009

مسکن‌های آنی

                                               تقديم به دههی شصتیها
 
سياستمداری که با مسکنهای آنی و کوتاهمدت اقدام به مداوای بحران کند، کارش به جنون گاوی میکشد. کسی که اولين خون را ريخت و بر آن پا گذاشت، ديگر ابايی ندارد که در خون راه برود. به همين خاطر سراغ نداريم ديکتاتوری را که خود از پلههای قدرت پايين آمده باشد، بلکه هميشه کسانی او را به زير کشيدهاند و خردش کردهاند.
بنابراين نمی
توان اميد داشت که رهبر و يا رييس دولت کودتا چرخشی نرم به نفع ملت انجام دهند. پس تکليف اين آقايان معلوم است.
در ساختار ديکتاتوری، سرکوب مردم يعنی تزريق مسکن، اعمال خشونت همواره بهعنوان چارهانديشی موقتی به کار گرفته میشود، و چون معمولاً در کوتاه مدت جواب داده، ديکتاتور چارهای نداشته جز اينکه همين نسخه را هرروز بپيچد و ادامهاش دهد، و ادامهی ماجرا هميشه نتايجی بسيار روشن به بار آورده است؛ هرچه دامنهی خشونت وسيعتر و وحشيانهتر بوده، شکست ديکتاتور خونينتر و مالينتر تمام شده است. ديکتاتور هرچه بيشتر به مردم سخت بگيرد، سختتر و سنگينتر شکست میخورد.
در چنين موقعيتی ترس يکی از عناصر مهم فضای حاکم بر دو سوی معادله است.
ديکتاتور مسکن‌‌پيشه از شدت ترس روزی هزار بار قالب تهی میکند و مدام برای جنايتش دنبال توجيه میگردد، و چون در حالت دفاعی قرار دارد، مدام گاف میدهد، و نزد مردم رسوا میشود. آنقدر در توجيهسازی گرفتار میشود که همهی توجيههای خود را باور میکند، تا جايی که حرف هيچکس را باور ندارد.
جهان از منظر هيتلر همان فضای "کرنش و فرمان"ی است که او را احاطه کرده. رهبرانی چون استالين، چائوشسکو، صدام حسين، خامنهای در چنين فضايی نفس میکشند. به همين دليل ديکتاتوری که دچار جنون گاوی میشود، از موضعش پايين نمیآيد و آنقدر در جنايت خرابی میکند تا او را به زير آورند و ناکارش کنند.
از سوی ديگر مردم هم از کتک و زندان و شکنجه و مرگ میترسند، و حق طبيعیشان است که بترسد، اما چون در حالت يورش و حرکت قرار دارند، فکرشان هم شورشی و حرکتی است. در فعليت میسازند، و در فعليت نوآوری میکنند.
بحران سياسی زکام نيست که با چند مسکن فينفينش بند بيايد. اسمش بحران است. آن هم در جامعهای که مردمش ايرانیاند (با تمام تعريف فرهنگی و تاريخی کلمه) و به شدت احساس میکنند به آنها توهين شده، و میدانند که در انتخابات به شکل وسيعی تقلب صورت گرفته، و رأی آنها دزديده شده و به نفع ديگری مصادره گرديده است.
دولت کودتا طبق نسخهی نخنمای بقيهی ديکتاتورها، برای عبور از اين بحران دست به خشونت زده و به خودش مسکن تزريق کرده است. اين مسکن يعنی سرکوب علنی توسط اوباش چماقدار، ربودن و زندانی کردن فعالان سياسی، مخدوش ساختن چهرهها، قلع و قمع فرهنگی و مطبوعاتی، و عاقبت؟ اين مسکن چقدر دوام میآورد؟ و آيا قرار است مقدار اين مسکن را بالاتر و بالاتر ببرند؟ تا کجا؟ چطور میخواهند اين بحران را درمان کنند؟ با همين روش؟ يعنی حکومتی نشسته بر سرنيزه؟ کی بدوزد؟
شاه با آن ارتش و ساواکش نتوانست بيش از شش ماه روی اين سرنيزه بنشيند. از 17 شهريور تا 22 بهمن شش ماه هم نکشيد. تازه انقلاب اسلامی 1357 در ذهن آدمها عمق نيافته بود، اکثر مردم نمیدانستند چه میخواهند. خيال میکردند اگر طاغوت سرنگون شود، مولا علی جای او را میگيرد؛ همان که ياور يتيمان است، امامی که نان جو سق میزند، عدالت از در و ديوارش شره میکند. نمیدانستند وارد چه تونلی میشوند و سر از کجا درمیآورند. نمیدانستند که بچههاشان را برای جنگ هديه خواهند داد، و بعد منافق و خس و خاشاک لقب خواهند گرفت. نمیدانستند. با اينحال شاه را سرنگون کردند.
حالا همين مردم، يعنی فرزندان آن مردم با رفتارهای متمدنانه حضور خودشان را نشان دادند و با زبان انسان گفتند که چه می‌خواهند.
و از آن روز هم که دولت کودتا به اين رفتار زيبايشان با دروغ و توهين و کتک و گلوله و زندان پاسخ داد، مردم به روشنی گفتند اگر انفلاب بهمن 1357 در خيابان رخداد، شاهی رفت و باز شاهی جاش نشست، سرانجام انقلاب در ذهن مردم به وقوع پيوست و به پيروزی رسيد، گرچه در خيابان به خون کشيده شد.
اين را حتا در نماز جمعه تکرار کردند و با حضور سرخوشانه‌ی خود نشان دادند. اينها بيشترشان دههی شصتی نام دارند. عجيب است!
عجيب است که اين سالها بسيار بحث و جدل داشتهام با افرادی که اکثر دهه شصتیها را ناباب میخواندند، و من جور ديگری فکر میکردم. هميشه معتقد بودم که همين دههی شصتیها ايران را پاک خواهند کرد، چون تکليفشان با خودشان روشن است، میدانند چه میخواهند، میخواهند زندگی کنند، میخواهند خوشبخت و آزاد باشند. جمعيت کثيری از اينان به يکی دو زبان خارجی، يا به يکی از هنرها مسلطاند، و من هميشه در چهرهها و نگاههاشان رازی میبينم که شکست در آن راه ندارد، و اين اميدوارم میکند.

July 12, 2009

خدا نگهدار

 

ديگر نمی نويسم

 

July 5, 2009

تهران

.
حالا خوب نگاه کن. اين شهر من است؛ شهری که از هر جا نگاه کنی، در هر کوچه و خيابانی سر بچرخانی آن کوه را می
بينی. اگر بزرگترين نشانهی شهرم را بدانی و اگر دود شهر را نبلعيده باشد، هرگز گم نمیشوی. دستش را بگير. من با کوه در جغرافيای هستی برقرار شدم.
اين شهر من است، شهری که در آن زاده شدم، درس خواندم، کار کردم، و روزی رسيد که ديگر نمی
شناختمش، و از آن میترسيدم. پر از روشنايی و پر از تاريکی بود. روشنايیاش فقط مردم بودند. اما به هر تاريکی گذر میکردی، شبحی عربدهکشان خودش را يلهی می‌کرد که راه بر آدم ببندد، و با صدايی موحش بر کار خود بخندد. بعد کارد زنگ‌زده‌اش را بر در و ديوار می‌خراشيد و باز لخ‌لخ‌کنان در تاريکی گم می
شد.
آدم وقتی می
افتد توی دست بازجوها، و مثل توپ پاسکاریاش میکنند، مثل اين است که پشت ديوار مردم جا مانده، صداها و شور گنگ زندگی را میشنود، اما انگار کور و کر در تونل تاريکی به مقصدی نامعلوم برده میشود. تونلی که سرنوشت آدم
هاست، و هر کدام سر به راهی دارد.
زمانی اين وضعيت غم
انگيز میشود که زير نگاه بیتفاوت و سرزنشگر ديگران از تنهايی و درد سرت را به ديوار بکوبی. به آنان بگويی که زنجير اين سرنوشت به گردن همهتان خواهد آويخت، اين شتر بر در سرای همه‌تان خواهد خوابيد، و باز بر تو بخندند و حساب خود را سوا کنند. حالی که تو میبينی و به يادگار برايشان مینويسی: «مغولی در بيابانی به جماعتی رسيد که میرفتند. گفت کجا میرويد با اين شتاب؟ همينجا صبر کنيد تا من بروم شمشيرم را بياورم. آنها ايستادند. مغول رفت شمشيرش را آورد و آن جماعت را گردن زد.» و می
گذری.
تونل من، مقصدش آلمان بود. قصد سفر نداشتم، سرم به کار خودم بود ولی نشد. در ايران هر کس بخواهد سرش را بيندازد پايين و به کار خودش مشغول باشد، يا گردنش را می
شکنند، يا چنين وضعيتی محال است. و امروز همهی مردم به اين ناخواسته گرفتار آمدهاند. همه گرفتار شده
ايم.
حالا تو به شهر من آمده
ای. از فاصلهی چند هزار کيلومتری آن کوه سربلند کنارت، از دور بهت خوشامد میگويم. به شهر من خوش آمدی. از پنجرهی خانهی خدای من، چتر نگاهت را بر سر شهر باز کن، بخشی از هستی و نيستی ما برابرت میرقصد شعلههای آتش. میبينیو نمیبينی، میشنوی و نمی
شنوی؛
هميشه هر شهری دو چهره دارد؛ زشت و زيبا. تو زيبايی
ها را تماشا کن، چشم به سرسبزی بگردان، و به اين فکر کن که هنوز جا دارد سبزتر شود؟ هر جا که دود و غبار راه نگاهت را بست، يا هروقت ريا و دروغ و خشونت، شاعر درونت را مچاله کرد، و يا اگر زشتی روزگار به گريهات انداخت، برگرد به او نگاه کن و لبخند بزن. کارش را بلد است، در کمال آرامش تصويرت را عوض میکند، همانجور که ايمان و اعتماد را جرعه جرعه باورم داد، از من چنين آدمی ساخت که دوری را  مثل خاک زندهبهگوری با اميد مزه مزه کنم و با خاطراتش سر پا بمانم؛ به  هيئت آن سنگ منتظر، مجسمه
ی دلتنگی. 
* * *
باران خون خيابان را شست
من اما احساس عميق کودکی
ام را
فراموش نکرده
ام
خاطره
های ديروز
يادم نمی
رود
لبخند او
در چشم
های بارانی
ام
دشت سبز را
شقايق
های پرپر 
چراغانی می
کنند.