July 25, 2009

کاظم اميری هم؟

.
کاظم اميری هم درگذشت. منتقد گوشه‌گيری که هربار آمد پيشم يک جوری ازش خواستم شماره تلفنش را بدهد که اگر خبری، برنامه ای، جمعی، نشستی بود بهش زنگ بزنم و دعوتش کنم، و او هربار سُر خورد گفت که خودش تماس می‌گيرد.
امروز دوست اهل قلمی گفت: «کاظم اميری پنجاه روز پيش مرده، و بالاخره همسايه‌ها پليس خبر کرده‌اند و دو روز پيش او را برده‌اند.»
«پنجاه روز پيش؟»
«آره، چيزی در همين حدود.»
«تا دو روز و سه روز بسيار شنيده بودم، ولی پنجاه...»
«آره، آدم منزوی و تنهايی بود. اوايل فدايی بود، بعد که از کار سياسی بريد، به نقد ادبی روی آورد...»
نقدهای بسياری روی رمان معاصر به‌ويژه کارهای گلشيری نوشت. چند نقد هم بر دو سه رمان من نوشته بود....
«آره، من از دوستانش پرسيدم شما چطور از غيبت طولانی او خبر نشديد؟ می‌گويند خودش نمی‌خواست.»
و حتا يکی گفته است: «آخرين بار که رفتم ديدنش، مرا از خانه‌اش بيرون کرد.»
نمی‌دانم بچه‌ی کدام شهر بود، فقط شنيده بودم که در يتيم‌خانه بزرگ شده، در جوانی و در سال‌های انقلاب به کار سياسی روی آورده، و بعد نامش در فهرست "قربانيان سياست در ايران" آمده است.
همين، آدمی بسيار مؤدب و بسيار خاموش و بسيار تنها، در غربت تمام کرده است.
کاظم اميری از سواد ادبی بالايی برخوردار بود، نقد ادبی می‌نوشت، و به ندرت با شاعران و نويسندگان نشست و برخاست می‌کرد. من چندباری ازش دعوت کردم که با "گربه ايرانی"، آخرين نشريه‌ی کاغذی مان در شهر برلين همکاری کند، قول داد که مطلب بفرستد، اما خبری ازش نشد.
آخرين بار پارسال ديدمش. نمی‌دانستم ديگر او را نمی‌بينم، و نمی‌دانستم در غربت يخ‌زده‌ی ما می‌شود که مردی در تنهايی خويش، پنجاه روز در خانه‌اش مرده باشد بی‌آنکه همسايه‌ها نگرانش باشند، نمی‌دانستم.
@ July 25, 2009 7:06 PM | TrackBack
Comments

salam jenabe ostad! man yak bar gahblan az Herat/ afghanistan khedamate tan az taregh emil arze eradat karda bodam shayad yade tan nabashd. yak noktaye jaleb: chand sale pesh dar iran dar majallaye SHER matlab we mosahbeyee az Kazem Amiri ba Yadoolahe Royayee khandae bodam ba nasre khas! yadam bod namesh we emshab dar Google serch kardam be sait shoma rasedam ke................

Posted by: نقیب آروین at July 12, 2010 9:23 PM

استاد عزیزم! من فکر می کنم امیری انتخاب کرد که بمیره و حقیقتا خوش بحالش که از شر این دنیا خلاص شد. اومدتها بود که با جهان زندگان خداحافظی کرده بود. رفتنی چنینم آرزوست در خلوت و به دور از هیاهو. مثل یک شاهکار هنری....حقیقتا مردن هم باید هنرمندانه باشد. یا حق!

Posted by: مهرداد at August 5, 2009 9:24 PM

سلام بر استاد خودمان
چطورید استاد
ولی حال کردم شخصیت را
ای ول
این پست را کپی می کنم در بلاگ
اجازه که می فرمایید
من خودم آرزوی چنین مرگی را دارم
خیلی هم زیاد
--------------------
من از تنها مردن نمی ترسم
از اينکه تنها زنده بمانم هراسانم
پيکر فرهاد

Posted by: نقره داغ at July 30, 2009 5:05 PM

بهای این بی خبری از هکه برای تنهایی می سازیم همینه دیگه چه در زندگی و چه در مرگ در تنهایی غریب.
روحش شاد به خاطر خدماتش به همه ی کسانی که خواست تنهاش بزارن.

Posted by: ونوس at July 30, 2009 4:49 PM

درديست غير مردن كان را دوا نباشت
پس من چگونه گويم كان درد را دوا كن


كاش امروز هم نمي شنيديمش از شما. شمايي كه دور به شنوايي ما مي رسيد. اين عادت نژاد ماست انگار كه وقتي ميميرد زنده مي شود.

Posted by: s at July 30, 2009 9:36 AM

همینکه مرگ بیاد وآدم اسوده بشه از گنداب زندگی خوشبختیه بزرگیه .میخوام صد سال سیاه هیچکی نفهمه چه بهتر

Posted by: فرانک at July 28, 2009 9:02 PM

در جهد بود دائم، تا واژگون کند
دیوار اندهی که خبر داشت
در دلم
مرگش به جای خالیش احداث می کند.
خندید و زیر لب گفت:
" اینجور وقت هاست
که مرگ
از وظیفه بی حاصلش
ملال
احساس می کند!"
53
تو بارها و بارها
با زندگی ت
شرمساری
از مردگان کشیده ئی،
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام.
53
در برابر تندر می ایستند
خانه را روشن می کنند.
و می میرند.
54
آه،از که سخن می گویم؟
ما بی چرا زندگانیم
آنان به چرامرگ خود آگاهانند.
54
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است.
54
شاملو
دشنه در دیس
سلام...

Posted by: کیان at July 28, 2009 6:32 PM

آزادی به راحتی آب خوردن
به شاهکار آریایی بیایید

Posted by: شاهکار آریایی at July 28, 2009 5:22 PM

سلام استاد عزیز
خیلی وقته بعضی حرفا رو دلم سنگینی میکنه.دوس داشتم واسه شما بنویسمشون.

مخالفا کسانی هستن که جریان شناور و جاری رو قبول ندارن.اونا تبدیل به یه جریان برانداز می شن.یه جریان دگرگونی.نتیجه این جریان دگرگونی میخواد به صورت تظاهرات و دست به اسلحه باشه یا با شکلات پیچ زرورق داری مثل گفتمان و فعالیتهای اصلاح طلبانه با شیب ملایم و فاصله زمانی زیاد، باز هم از میدون به در بردن حریفه.
منطق هر حکومتی حکم می کنه که باید برانداز رو نابود کرد حتی اگه حرفش درست باشه.
مخالف موی دماغ اقتداره. این قانون حکومته.
آخر سر همه ی این حرفا، چونه زدن روی قدرته...روی کم و زیاد اقتدار....!!!

Posted by: فریاد فرهادی at July 28, 2009 5:20 PM

دارم چند روزی می روم از این شهر. می روم همدان. تک و تنها. شاید آرامشی...
چه بی تابانه می سوخت
دلم
در سرمای دوستت دارم هات!
دلی
برای من نمی سوخت
تو که رفتی و
هیزم هم
دلی نداشت برای سوختن
حالا
من ماندم و خاکستری
همرنگ روزهای نبودنت

سورین

Posted by: سورین at July 28, 2009 2:32 PM

خبر ناگوار و تکان دهنده ای بود.واقعا متاثر شدم.روحشان شاد.البته این روزا اخبار تلخ و ناگوار فراوونه.تنها خبری که خوشحالم کرد مطلبی بود که آرش برای شما در مورد فعالیتهای آقای گنجی نوشته.الان احساس خوبی دارم.به امید رسوا شدن بیشتر این قوم جنایتکار.
به چیز دیگه.از یه نفر شنیدم که اگه هزاران نفر در قسمت سرچ در گوگل بنویسند
ahmadinejad is Not my president این به عنوان پیشنهاد گوگل برای کاربران نشون داده میشه.ما که میلیونها نفریم که به این جمله معتقدیم.پس حتما این کارو انجام بدید.در سرچ یاهو هم جواب میده
با سپاس

Posted by: م at July 28, 2009 2:13 PM

سلام
استاد
تسلیت می گم
خیلی ناراحت شدم...........بله این روزها مرگ از سرورویمان می چکد

Posted by: سحر شیر محمدی at July 28, 2009 1:04 PM

" خانم، آقا کلید من توی قفل شکسته، دو روز است حبس شده ام. خواهش می کنم برای آزاد شدنم کاری کنید.5336 سانتافه آپارتمان شماره 10." ورقه ها را از بالای نرده ها انداختم پایین. از چنین ارتفاعی امکان یک سقوط عمودی خیلی کم بود. کاغذها در باد غریبی که می آمد به حرکت درآمدند...
اما پنجمی روی پیاده رو افتاد. آقایی که می گذشت، آن را برداشت وخواند...
بالا رانگاه کرد. نگاه دوستانه ای به او کردم اما او کاغذ را پاره پاره کرد و با یک حرکت خشمگین آنها را در جوی آب پرت کرد...
...
خلاصه برای هفته های زیادی، همه جور تلاشی کردم...
...
حالا کاملاً راحت زندگی می کنم. اگر چه...
خیلی پیر شده ام.
به خودم اجازه می دهم افکارم هر جا که می خواهند بروند و روی هر شاخه ایی که دوست دارند بنشینند.
نه ترسی دارم نه آرزویی. خلاصه کلام، نسبتاً خوشحالم وخوشبخت.
...
زندگی در اتاق در بسته از فرناندو سورنتینو

Posted by: کیان at July 28, 2009 12:31 PM

سلام استاد عزیزم،

زیستن و مردن در زیر آسمان خاکستری غربت، آن هم در انزوا. حادثه و واقعیتی تلخ و دردناکی ست.

تسلیت به جامعه ادبی.

Posted by: فیروزه at July 28, 2009 11:14 AM


حتي تو هم با دست هاي كاغذي نوازش مي كني
"دوستت..."
نه خفه مي شوم
كلمه ميان لب هايت مچاله شده
دست هايت را دور مي گيري
دست هايم را دير مي.....
گريزي.
بي اختيار ياد اين شعر افتادم كه چند روز پيش جايي نوشتم.
روحش شاد

Posted by: سميه حسيني زاده at July 28, 2009 9:21 AM

واقعا جای تاسف داره.
مردن در غربت و تنهایی و اینقدر تنهایی که حتی جنازه ات پس از چندین روز پیدا می شود و شاید به خاطر تعفن بدنت.
بد چیزی است این غربت لعنتی.

Posted by: مرتضی اصلاحچی at July 28, 2009 8:47 AM

سلام.
نمیدانم براستی هیچ اتفاق خوبی نمی افتد...یا اینکه فقط گوش های ما
نسبت به شنیدن فجایع حساس شده!
یاد این شعر افتادم
دلا رو کن به تنهایی
که از تن ها بلا خیزد.

Posted by: نیلوفر آبی at July 28, 2009 6:50 AM

شاید این طور زیستن که بعد از پنجاه روز تازه خبرت به زبان ها برسد آسایش غریبی داشته باشد
شاید....
روحش شاد

Posted by: هجران at July 27, 2009 10:44 PM

سلام استاد!


ما جنازه بر دوشان خود جنازه اي سرديم

كه از ازل به دنبال روح خويش مي گرديم........

Posted by: ميثم at July 27, 2009 10:29 PM

اين پستتون خيلي ناراحت كننده بود.راستي استاد چرا بعضي آدما اينجوري ميشن؟ از همه فراري، تنهاي تنها.من خودم يه برادر دارم كه اينجوريه.هميشه براش غصه مي خورم

Posted by: هومان at July 27, 2009 9:28 PM

این محشره که آدم هم دوره ی نویسنده ی مورد علاقه اش باش من این شانس رو دارم که با شما هم دوره ام شانسی که گوته نسبت به حافظ نداشت عشقی که رهی به سعدی داشت ولی نتونست بهش بگه من یه خوش شانس و اقعی ام
---------------
من هم ممنونم فاطمه عزيزم

Posted by: فاطمه زنده بودی at July 27, 2009 8:51 PM

مروری بر پروژه های ضروری جنبش

دوستان گرامی

تردیدی نیست که این روزها در یکی از حساس ترین و تعیین کننده ترین مقاطع تاریخ کشورمان بسر می بریم. باید یک بار و برای همیشه به فریب و قلدری و زور در اداره کشور پایین دهیم.

این که یک نفر و یا یک عده باورشان شود که از کون خدا افتاده اند، یا از یک جای طلایی بیرون آمده اند؛ و حق شان است که با فریب و زور و زندان و شکنجه و اعدام بر دیگران حکومت کنند، باید برای همیشه از این سرزمین ریشه کن شود.

هیچ رویکردی غیر ار “رقابت دمکراتیک”، نمی تواند هم اختلافات و تفاوت های ما راحل کند و هم باعث آزادی و آبادی و پیشرفت و سربلندی کشور ما شود.

“ابزار” آن هم چیزی جز “صندوق رای” نیست.

یک عمر مرثیه خوانی و شعار و شعر و مقاله نوشتن کافی است. مسائل را بیخودی گنده و پیچیده نکنیم که بخواهیم قدرت خود را در روده درازی به رخ دیگران بکشیم. بیایید همه “عمل” کنیم. بایید بسازیم. بیایید خلق کنیم.

سیر انحطاط و قهقرا… فقر و عقب ماندگی و فساد… و جنایاتی که در کشور ما رخ داده و می دهد… روشن و واضح است. به اندازه کافی وقت و انرژی برای افشاگری صرف شده. اکنون وقت “عمل” است برای “نتیجه گیری”.

مجموعه ای از پروژه های ضروری ولی بی صاحب دور و بر ما در فضا میچرخد و ظاهرا کسانی نیستند که مسئولیت آنرا بپذیرند و سیستماتیک آن را دنبال کنند و به “نتیجه” برسانند:

۱) رهبری، سازماندهی و تشکیلات جنبش. حال چگونگی آن باز است؛ ما که نمی گوییم حتما یک تشکیلات سنتی. خلاقیت بخرج بدهیم و تشکیلات مناسب این جنبش را طراحی کنیم و استحکام ببخشیم. (ظاهرا آقای موسوی دارند رو ی این کار می کنند)

۲) پروژه جلوگیری از به رسمیت شناختن دولت کودتا. این جوری نباشد که غرب به طور رندانه و سمبولیک با جنبش سبز ابراز همدردی کند. اما در پنهان با دولت کودتا و ذلیل بر خلاف منافع ملی ما نرد عشق ببازد. تجربه نشان داده که سوداگران از یک حدی بالاتر از شعور و میهن دوستی ما خوششان نمی آید. دمکراسی و حقوق بشر یادشان می رود و ترجیح خواهند داد با لات و لومپن ها، رشوه گیرها، و فناتیک ها سر میز مذاکره بنشینند.

۳) پروژه تشکیل پرونده و بازداشت و محاکمه عوامل جنایتکار رژیم در یک دادگاه بین اللملی. ( آقای گنجی دیروز یادداشتی در این مورد نوشت).

۴) پروژه تاسیس رسانه ملی.

۵) پروژه شناسایی فرماندهان نظامی و مذاکره برای جلب آن ها به جنبش و یا خنثی سازی آن ها.

۶) تشکیل کمیته حقیقت یاب و تسکین آلام ملی. بسیاری از هموطنان ما در این سی سال بستگان شان به فجیع ترین وضع زندانی شکنجه و به قتل رسیده اند. بدون یک اقدام جدی در این مورد آشتی ملی میسر نخواهد بود.

حتما پروژه های دیگری هم هست که باید به این لیست اضافه شود. بیایید با شرکت فعال در این پروژه ها نبوغ و شایستگی خود را برای داشتن کشوری آزاد، دمکراتیک و پیشرو به نمایش بگذاریم.

فراموش نشود منظور مقاله نوشتن و انشا نوشتن نیست. اقدام و نتیجه گیری است.

Posted by: آرش at July 27, 2009 5:47 PM

باسی یه کتاب فروشی تو شهر ما هست
از همه ی کتاب فروشی ها معتبر تر و معروف تره
یه عااااالمه کافه پیانو مونده بود سرش...

Posted by: ن گار at July 27, 2009 4:38 PM

آقای معروفی عزیز، باورم نمی شود که پنجاه روز از مرگ کسی گذشته باشد و کسی نبودن اش را حس نکرده باشد، آیا می شود گفت که این انسان قبلن نیز زنده نبوده است، چرا که از مدتها قبل خویش را از زنده گی دیگران بیرون کشیده است ...
نه فکر نکنم این گونه قضاوت کردن منصفانه باشد چرا که این انسان صاحب اثر است و هیچ صاحب اثری تنها به حضور خلاصه نمی شود، او وجود است و شاید در یاد خیلی ها زنده بماند ولی دردناکی مرگ این چنین چیزی نیست که با این کلام تسلی یابد، کاش جور دیگری می بود تا جور بهتری می مرد.

Posted by: لیلا at July 27, 2009 2:49 PM

تسلیت میگم، خیلی غمگینه، روحش شاد و ...

Posted by: at July 27, 2009 11:09 AM

روحش شاد

Posted by: مهسا at July 27, 2009 10:43 AM

سلام شوالیه معروفی عزیز
این گرانقدر را تا چند ثانیه پیش نمی شناختم. زندگی سیاسی و ادبی اش را بگذاریم کنار. این آدم زندگی انسانی اش! چطوری بستایمش؟
تنهایی شاهکار است استاد معروفی، اصلاً نیازی به افسوس و اندوه نیست، اصلاً. و این مطلب جالب بود برایم چون، من ماه هاست که روی مادرم را ندیده ام، فقط گاهی اگر ظهر زنگ می زد خبری می گرفت و می گفت: «دلم تنگ شد، پس کی میای؟» پس پریروز تا پریروز خوابم را دید که ناراحت ایستاده بودم جلویش و یا داشتم می نوشتم.
«خودت را بشناس تا همه چیز را بشناسی» اگر این طور است می گویم پس همه باید از تنهایی بی هیج تماسی با بیرون، ساعات طولانی بی اینکه حرفی از دهنت خارج شود که خطاب به کسی باشد و ماه ها اسم خودت را نشنوی، بگویی می نویسم: بنویسی، بگویی می خوانم: بخوانی، بگویی گشنه ام است: غذا درست کنی و بخوری. دوران جالبی ست، و یک چیز اذیتم می کرد و آرزویش می کردم که برآورده نمی شد و هیچ وقت هم: کاش توی تاریکی می شد کتاب خواند و نوشت. اما نوشتن را توی تاریکی بارها تمرین کردم و حالا سطرم کج هم نمی شود.
شوالیه ی بزرگوار، این دوران عالی ست. من نمی گویم کاظم امیری بیچاره! چه بدبخت بود! بدبخت؟ بیچاره؟ او فرمانروایی می کرد، امپراطوری می کرد. بر دنیا مسلط بود، این بیچارگی و تیره روزی ست؟
امروز آمده ام که بعد از ناهار نروم خانه ی مستقل و اتاقم که با هیچ چیز عوضش نمی کنم، فقط برای این که برای مادرم تسلی باشد، که بگویم من حالم از تو بهتر است و هزار بار از تو خوشحال تر و راحت ترم، که بگویم این منم که روحم اذیتم می کند که: من اینجا خوشحالم و مادرم ناراحت.
حالا که از احوال این گرانقدر خبر دارم، می بینم تنها من بر تخت شاهی نیستم.
روحش شاد نباد، چون شاد است
------------------------------
نوشته های کاظم اميری رو بخون کيهان عزيزم

Posted by: کیهان اردبیلی at July 27, 2009 10:39 AM

این روزها مرگ از سر و رویمان چکه میکند.
...
مردی که گوشه گیری و سکوت را انتخاب کرده بود، چه خوشنود است که توانست مرگش را هم پنجاه روز در سکوت، مخفی نگاه دارد.
خدایش بیامرزد

Posted by: بهاره at July 27, 2009 10:35 AM

روانش شاد!

درود بر اکبر گنجی. سرانجام طرح ارجاع پرونده جنایتکاران رژیم به یک دادگاه بین المللی و دستگیری آن ها به محض خروج از کشور، با شروع آقای گنجی و همکاری دیگران امیدواریم جنبه عملی بخود بگیرد.

حقوقدان های ما در خارج لطفا بیشتر همکاری کنند. اگر آن ها هم همکاری نمی کنند باید وکیل خارجی استخدام کرد. هزینه ها را همه تقبل می کنیم.

الان دیگه گند رسوایی این جنایتکاران درآمده. بجای صرف وقت برای افشاگری باید وارد "عمل" شد و آن ها را به دست عدالت سپرد:


"اگر چه علی خامنه ای از کشور خارج نمی شود، اما محمود احمدی نژاد و اعضای کابینه اش، یعنی مجریان جنایات رژیم، دائماً به کشورهای مختلف سفر می کنند. ما می توانیم و باید جامعه ی جهانی را قانع سازیم تا به محض خروج احمدی نژاد از کشور، وی را به اتهام جنایت علیه بشریت بازداشت کنند. از همین امروز باید این فعالیت در دستور کار جمعی قرار گیرد. این تحریم و محاکمه نه تنها موجب افزایش درد و رنج مردم ایران نمی شود، بلکه امید به عدالت و آزدای و دموکراسی را در مردم ایران افزایش می دهد. این کاری است که بیشترین صدمه را بر رژیم سلطانی وارد خواهد آورد."

http://www.roozonline.com/persian/opinion/opinion-article/article/2009/july/27//-f89c03965a.htm

Posted by: آرش at July 27, 2009 6:13 AM

چه غم انگیز..
اما خیلی وقتهاست که در جمعیم و غریبیم. بدون هیچ نشانه ای
اگر سفره ی دلها گشوده شود، طیفی ست مفصل از این غریبیها و تنهایی ها

دیروز که این متن شما را خوانده بودم، در خانه در جستجوی قصه ای که چنین ماجرایی را شرح می داد، بین صفحات کتابهایم (بخصوص داستانهای هدایت) گشتم، تا دوباره بخوانمش. ولی نیافتم. قصه ی بزرگمردی بود غریب و متواری با سر و روی آشفته که در گاراژی زندگی می کرد و عاقبتش، مرگی پنهان از نظر حتی همسایه ها بود. اگر داستانی با این مضمون در خاطرتان هست، نامش را برایم بنویسید.

Posted by: Mah at July 27, 2009 6:02 AM

چه غم انگیز چه دردناک
از شنیدن این که ایشان روی کارهای گلشیری نقد نوشتند تعجب کردم چون اصلا این نوشته ها به دستم نرسید
چگونه می توان این نوشته هارا پیدا کنم؟
از راهنمایی تان پیشیاپیش سپاس گزارم

Posted by: rita at July 27, 2009 5:10 AM

سلام .
آقای معروفی ... کاش میشد که جزوه های ادبیات داستانی رو اگر امکانش باشه یک جا روی سایت بگذارید... رادیو زمانه هم فیلتره ...
ممنون بابت توجهتان به دهه شصتی ها...

ما هنوز، بودیم ...

Posted by: بابک at July 26, 2009 10:08 PM

مهم : دوستان توجه داشته باشید که طی امروز و روزهای بعد ممکن است از این

ادرس برای شما ایمیلی بیاید - به هیچ وجه این ایمیل را باز نکنید - این

ایمیل لیست تمام ایمیل ادرس های موجود شما را میخواند:


Moje sabs@Googlegroup.co

Posted by: محمود at July 26, 2009 9:55 PM

تنهایی را بسیار دوست دارم. اینکه در خلوت خودم بنشینم و هر کاری که اراده کردم بکنم و هیچ‌کس نباشد که ملاحظه‌اش را بکنم و مزاحمم بشود.
اما گه‌گاه فکر کردن به همین صحنه است که آزارم می‌دهد. صحنه‌ی مرگ غریبانه؛ با فاصله‌ی آشکار شدن بسیار.
گاهی هم البته فکر می‌کنم که مهم نیست؛ بلاخره هر کسی روزی می‌میرد؛ به طریقی: حادثه‌ای، تصادفی، بیماری‌ای... چه اهمیتی دارد؟! مهم انسانی است که مرده است و فرصت زندگی برایش مهر ابطال خورده است. گاهی فکر می‌کنم ما زندگان همواره دنبال تراژدی می‌گردیم و هیچ سوژه‌ای بهتر از مرگ برای خلق تراژدی مناسب نیست. از سرنوشت ناخواسته‌ای که ممکن است برای ما هم پیش بیاید می‌هراسیم؛ می‌ترسیم؛ تراژدی می‌سازیم و به حال دیگری (و در واقع به حال خود) غصه می‌خوریم. تنهایی را بسیار دوست دارم اما انزوا را نه. انزوا است که این تراژدی را می‌سازد نه تنهایی.
------------------------
راست ميگی مسعود عزيز
اين يه تراژدی دردناکه

Posted by: مسعود برجیان at July 26, 2009 9:36 PM

حکایت غریبی ست
حکایت پنجاه شبانه روز بی خبری

نوشتار این پنجره را تلخ و شیرین دوست دارم.

Posted by: مریم اسحاقی at July 26, 2009 8:52 PM

بسمه تعالي

حضور محترم حجج الاسلام والمسلمين آقايان خاتمي، کروبي و دوست مکرم جناب آقای مهندس ميرحسين موسوي و ساير امضا کنندگان محترم نامه مورخ3/5/88

بعد التحية و السلام؛
تظلم هاي کتبي شما بزرگان که گوياي تعهدتان به اسلام و اهداف مقدس جمهوري اسلامي که توسط امام امت (سلام الله عليه) ترسيم گرديده دريافت شد.
همانطور که همگان می دانند ميزان رأي ملت است و مردم طبق منشور قانون اساسی بايد بر سرنوشتشان حاکم گردند. بر اين اساس بايد به سمتی حرکت کنيم که منطق، آزادي بيان، صدق و راستی و دفاع از حقوق انسان ها جايگزين ظلم، ستم، دروغ و شکنجه روحي و جسمي ـ که ماحصل دولت های غير مردمي، مستبد و خودخواه است ـ گردد. اما متاسفانه همانطور که در نامه شما اشاره شده، مدتي است که شاهد افتراء، دروغ و تضييع حقوق مردم، بازداشت و زنداني نمودن، ظلم و آزار و شکنجه هاي روحي و حتی کشتن مردمي که براي دفاع از حق خود تظاهرات مسالمت آميزي را داشته اند، هستيم.

اينجانب به حکم لزوم جلوگيري از ظلم ظالمين به همه کساني که سبباً يا مباشراً در ضرب و جرح و قتل و زنداني کردن انسان ها از اقشار مختلف مردم دخالت می کنند و به اذيت و ايذاء آنها در زندان ها و سلول ها ـ که خود ظلم مضاعفي به آنان مي باشد ـ مي پردازند می گويم که اينگونه ظلم ها به کساني که هيچ پناهگاهي جز خداوند ندارند از گناهان کبيره به شمار می رود و آنقدر بزرگ و خلاف انسانيت و معصيتی فوق العاده است که سه امام معصوم به سه فرزند خودشان(عليهم السلام) که آنها هم امام بوده اند و برای درس به ديگران وصيت کرده اند که بايد از آن فاصله گرفت و به آن نزديک نشد: «اياک و ظلم من لايجد عليک ناصراً الا الله» لذا اميدوارم تا دير نشده زمينه آزادی تمام زندانيان و اجازه برگزاری مراسم به خانواده شهدای حوادث اخير داده شود و آمرين و عاملين و محرکين و همه آنها که به نحوي در بروز حوادث اخير دخيل بوده اند توبه نموده و رضايت مضروبين و آسيب ديدگان را جلب نمايند و در يک جمله به نصايح خيرخواهانه آيت الله هاشمي دامت افاضاته توجه کرده و به آن عمل نمايند تا پرونده دولت بيش از مسئله انتخابات و عدم مشروعيت شرعي و مقبوليت که بوسيله قانون اساسي با رأي قطعي و بدون ترديد توده مردم حاصل مي شود، سنگين تر نگردد و حقوق اوليه مردم تضييع نشود و به جاي توجه به اعتراض توده هاي مردم در داخل و خارج، سينه وقلب جوانان را نشانه نروند که همه ظلم ها و اذيت ها و اعتراف گيريها و دروغ پردازي ها نه تنها منجر به تقويت حکومت نمي شود بلکه موجب ضعف و بغض مردم نسبت به حکام خواهد شد و در نهايت ناله مظلومان، قطعاً ذلت و گرفتاري ستمکاران را در زماني نه چندان دور به دنبال خواهد داشت.

در خاتمه همانطور که قبلاً گفته ام، بار ديگر به شما و همه ملت شريف و عزيز ايران اسلامي در داخل و خارج و همه کساني که تلاش مي کنند صداي مظلومين معترض به انتخابات را بگوش جهانيان برسانند عرض مي کنم که مبادا فشارها و اذيت ها و حق کشي ها موجب يأس و نا اميدي شما گردد و خواسته ستمکاران تحقق يابد بلکه بايد راه احقاق حق را بدون خشونت و با رعايت حفظ امنيت و رفتار مسالمت آميز ادامه داد. خداوند را شاکرم که شما آقايان با حفظ وحدت، که رمز پيروزی شماست و اتحاد توده های مردمی را نيز به دنبال خواهد داشت، توانسته ايد همگام و همفکر با يکديگر به جلب و جذب مردم مخصوصاً نسل جوان بپردازيد و شهد شيرين دفاع از حقوق انسان ها و حاکميت مردمی را به يادگار بگذاريد.
يوسف صانعی

4/5/1388

Posted by: moghim at July 26, 2009 7:52 PM

اقاي معروفي اميد وارام اين همه غم يه روز تموم شه. ( عاشق شما )

Posted by: سارا at July 26, 2009 7:26 PM

سلام استادم

دلم غمگین شد. مثل خودت... اینقدر این روزها خبر مرگ شنیده ام که...
چه بنویسم
جز آرزوی چرخیدن قلم جادویی تو بر صفحه ی کاغذ... تا ابد؟
مانا باشی استاد خوبم.

با چشمانی پر از اشک نریخته:
سورین

Posted by: سورین at July 26, 2009 6:45 PM

درد، مردن نيست!
درد ، غريب در غربت مردن است...!
خدايش بيامرزاد

فروغ ف

Posted by: فروغ ف at July 26, 2009 5:31 PM

متاسفم واقعا
و مرسی که متن قبلی رو به دهة شصتی ها تقدیم کردی
می بوسمت باسی نازنین

Posted by: سارا at July 26, 2009 5:31 PM

می خواستم چیزی بنویسم
اما
خوب
کاظم امیری هم ...

اطلاعات عمومی
راستی حساب کردم کل دیدن سایت من 5 دقیقه و 40 ثانیه وقت می خواهد.
اصلا جسارت دعوت شما برای دیدن سایتم رو ندارم.

Posted by: صدرا at July 26, 2009 4:45 PM

درود بر شما
این روزها فکر می کنم برخی از ما از روز تولدمان و در میان دیگران فراموش شده ایم. عباس معروفی عزیز! با وجود تلخی 50 روزی که گفته اید، ما ملت همیشه نگرانی هستیم که به راحتی نگران همدیگر نیستیم! عباس معروفی! ما چقدر بد بزرگ شده ایم! چرا ؟ از این همه تلخی خشونت بیرونی آدم باید بر دوش کشد یا از خشونت پیدا و پنهان کنج خانه ها؟! خشونت همه اش زد و خورد نیست که! گاهی نادیده گرفتن است گاهی پنهان شدن است. مگرنه؟
--------------------
آره عزيزم
همينطوره. جامعه ی بشری به شدت خشن شده

Posted by: واحه at July 26, 2009 4:34 PM

اول سلام.این یعنی جهان مبتذل ما در دنیای جدید.هر چند وضع دنیای دیروز هم بهتر از این نبود!بگذریم....
عرض کرده بودم که دست بیگانگان همیشه در کار بوده است و این قصه ی قدیمی است و جهان شمول و شما فرمودید که به مردم اعتقاد دارید.
استاد من شما چگونه به مردم اعتقاد دارید در حالی از این نوع بازیها بسیار دیده اید؟
اگر حوصله ای بود سری به من بزنید.به عنوان کسی که شما-و رمان هایتان-را قبول دارد خوشحال می شوم.

Posted by: مجید at July 26, 2009 4:14 PM

سلام جناب معروفی
تسلیت عرض می کنم.
عجیب بود و البته دردناک. عمری در تنهایی زندگی کنی و آخرش هم در تنهایی و بی خبری بمیری. یعنی نهایت بی انصافی این دنیای مسخره که از صبح تا شب بخاطرش هزار کار جور و ناجور می کنیم. این هم دستمزدمان.
راستی آقای معروفی ما تا کی باید تشته لب رمان تازه تان بمانیم؟
پاینده باشید
--------------------
رمان دست ناشر است و همه منتظريم مجوز بگيرد

Posted by: mahmood at July 26, 2009 11:19 AM

واقعا دردناكه.چه لحظه شومي. به همه تسليت ميگم. روحش شاد. ( عاشق هميشگي)

Posted by: سارا at July 26, 2009 11:09 AM

سلام

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد ....

درود بر استاد بزرگوار

و تسلیت بابت فوت این منتقد محترم ...

Posted by: حسام at July 26, 2009 11:09 AM

چقدر
دلم گرفت...

///

کاش کمی هم از خوبی ها میخواندیم این روزها

///

چقدر خسته ام باسی
یعنی میشه آدم یه شب بخوابه و دیگه تا هزار سال بیدار نشه؟
کاش میشد...

Posted by: ن گار at July 26, 2009 8:39 AM

سلام
وضع هواي فاصله ها ابر تر شده
يعني دلم براي تو بي صبر تر شده!

Posted by: fatetmeh zendeboodi at July 26, 2009 7:46 AM

من یکی از همون دهه شصتی ها هستم که بدجور سرخورده است از سیاست.
مرسی که برگشتید

Posted by: صبا at July 26, 2009 7:45 AM

متاسفانه در برخی از شهر های ایران هم وضع به همین صورت است اقای معروفی...همسایه همسایه اش را فقط به سلام و احوال پرسی می شناسد و نه بیشتر...
راستی اقای معروفی.گروهی جمع شده اند و سعی دارند کتاب جمعه ی شاملو را به مرور روی اینترنت اسکن کنند.شما نمی توانید همین کار را با گردونتان بکنید؟این کار برای دهه شصتی هایی که ان زمان سنشان به این چیز ها نمی رسید و الان هم به مجله ی خوب ادبی دسترسی ندارند خیلی ارزشمند خواهد بود
-------------------------
سلام داويد عزيزم
بارها بهش فکر کرده ام. بايد به ايران برگردم و بعد انجام دهم. در حال حاضر توان پرداخت هزينه اش را ندارم، چون نمی خواهم پی دی اف کنم، می خواهم مثل خودش صفحه آرايی شود
و مرسی

Posted by: david at July 25, 2009 11:38 PM

سر عاشقان سلامت

Posted by: moghim at July 25, 2009 11:24 PM

فکر میکنم بعد از این تنهایی و گمنامی داره روزهای شهرت ایشون و جاودانگی ایشون میرسه.
با اسمشون آشنا نبودم.
متشکرم از خبر رسانیتون و تسلیت به جامعه ی ادبی

Posted by: شکیب at July 25, 2009 11:02 PM

!!!!!!!50rooz

Posted by: eli at July 25, 2009 10:37 PM

سلام. دنيا جاي كثيفيي . همه يه جورايي دارن عوضي مي شن . ادم گاهي هوس ميكنه بميره. دنيا جاي خوبي نيست. زندگي مي كني كار مي كني همرو خوشحال نگه ميداري. يه عمر زحمت ميكشي تا اخرش 50 روز بميري هيچكس نفهمه.( يا مادرت تو دستات جون بده) زندگي به همين نكبتيي كه هست. من هوس كردم بميرم. (عاشق هميشگي)

Posted by: سارا at July 25, 2009 9:27 PM

خدا بیامرزتش... آدم غصه اش می گیرد... در تنهایی زندگی کردن که آنقدر دلگیر است، چه برسد به اینکه در تنهایی بمیری... آن هم توی غربت... نه قبل تر از خودت داشته باشی، نه بعدتر از خودت. یک نقطه که یکروزی روشن می شود، و روزی دیگر خاموش. انگار که معلم یک چیزی پای تخته بنویسد، و قبل از اینکه شاگردها مجال بیابند مشقش کنند، آن را پاک کند...

حسین پناهی: ما تماشاچیانی هستیم، که پشت درهای بسته مانده ایم!/ دیر آمدیم!/ خیلی دیر...

خدا رحمتش کند... بهتان تسلیت می گویم.

Posted by: میترا at July 25, 2009 9:05 PM

سلام . اره مي دونم خيلي سخته. خيلي درد ناكه. اره انگار با مغز رفتي تو چاه. 1 نفر محكم گلوتو گرفته داره فشار ميده. يه دفه تو دل خالي ميشه. منم تازه يه عزيز رو از دست دادم. ساعت 7 صبح بهم گفتن. ولي باسي تا او نميشكني منم نميشكنم. باسي من با تو هم دردم. ساده دل كندن سخته. ( عاشق هميشگي)

Posted by: سارا at July 25, 2009 8:54 PM

چقدره دیگه؟
چندتای دیگه ؟

هروز در گوشه ای از این کره ی خاکی کاظم امیری ها می میرند!
اما واقعا به چه جرمی .. !
روح شان شاد.

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at July 25, 2009 8:43 PM

]چه اندوهی..................
غرق در خویش بی خویشیم.

Posted by: ... at July 25, 2009 8:26 PM

متاسفم
تحمل این تلخی حتم خیلی مشکله؛ پنجاه روز!
...
تسلیت

Posted by: کیان at July 25, 2009 8:04 PM

سلام
همه چیز وحشتناکه اینجا
یکی دهانش خرد شده
یکی سینه اش شکافته شده
با چشمهای سیر از آب،
من فقط اومدم کمی درد دل کنم عباس معروفی عزیز
فقط درد دل...

Posted by: خدایی که شکست خورد at July 25, 2009 7:44 PM
Post a comment









Remember personal info?