July 29, 2009

گاهی هم جهان

                                                            برای شکنجه‌ديدگان زندان کهريزک و...

گاه زلزله می‌شود
و صدای شکنجه‌ديدگان را
                            کشته‌گان آه می‌کشند
گاه خورشيد می‌گيرد
                   وقتی مادرم می‌گريد
 
                                     از دلتنگی
گاه باران 
         باد
             آفتاب گرم تابستان
عطر ميوههای خدا

گاه دلم غنج می
‌زند
برای اذان ظهر
کنار تو

*
گاهی هم جهان
قی می‌کند
و در ميان پلشت و نشت
                            احمدی‌نژاد
                                      بالا می‌آيد
.

پلشت و نَشت: کثيف. دو واژه‌ی هم معنی در زبان سنگسری، با دو "بار" متفاوت.
@ July 29, 2009 2:46 AM | TrackBack
Comments

من هم برای وطن یه چیزکی نوشتم، بخونین مطمئنم سر کیف میشین. البته افتخار بدین جناب معروفی‌، به هر حال خیلی‌ خیلی‌ خوشحالم می‌کنید اگر یه سری بزنید
------------------
چشم

Posted by: Nastaran at December 9, 2009 7:44 PM

من با شما کار دارم
باید کمکم کنی
خواهش می کنم
تقصیر شما بوده یعنی؟
نمی دونم اما اگه بهم کمک می کنی
من واست بگم چه اتفاقی افتاد اردیبشهت 85 تا خرداد 88
-------------
برام ای ميل بزنيد

Posted by: ریحانه at November 27, 2009 11:52 AM

من اينجا در سرابي كه نامش وطن است غريبه ام اخر اينجا بايد بودنت را خودت را پاي صندلي قدرت قرباني كني و من ياد نگرفته ام كه زانو بزنم و زنده به گوري را پيشه كنم ؟
با شما هستم كسي ميداند ايا گريزي هست ؟
ايا اميدي هم ....
هيچكس چيزي نميداند
امروز همه مثل نوشته ي من سرگيجه گرفته اندكه
شعر باشند
يا
متني ساده ؟

Posted by: زهره at November 13, 2009 12:40 PM

ريشه جاي ديگس

Posted by: مرتضي at October 10, 2009 5:00 PM

سلام ،بدترین لحظه های تیر ومرداد 88،لحظه هایی بود که یه خانواده توی آلبوم لعنتی پزشکی قانونی ،دنبال گمشده شون می گشتند ...شعر آلبوم رو همون روزها سرودم . تقدیم به پیکرهای گلگونشان

آلبوم
(نشست و عشق را گریست)
وچهره ها چه آشنا
همه جوان و سربلند
کدام چهره آن توست
که گم شدی میان این همه سکوت
(وابرشد رقیب او به هایهای ضجه اش)
الهام کریمی

Posted by: الهام کریمی at September 26, 2009 8:50 PM

سرباز می شوی در عصری که نمی جنگند
و تو خسته و کوفته از پست نگهبانی ات بر می گردی
و تا پست بعدی ات
تنها فرصت می کنی فکر کنی
به مزرعه ات
به هجوم بی امان آفتها.
تقدیم به پیکر فرهادم

Posted by: at September 8, 2009 12:27 PM

سلام دوست عزیز
از طریق دوست خوبم سعید با بلگتون آشنا شدم
نویسنده شاعر و منتقدم و به فکر می کنم هر دوی ما یک نقطه اشتراک داریم نسبت به آثار جویس و فاکنر!
مقاله ای دارم روی سمفونی مردگان تمایلی به خوندنش دارید؟
این آدرس ماست منتظر جوابتون هستم (taxi5.blogfa.com
موفق باشید

Posted by: b.abdi at August 28, 2009 7:50 PM

دو:......

تنها طوفان
کودکان نا همگون می زاید!

سمفونی مردگان!

سرزمین سونات ها برای انگشت هایت می نوازد !....

با احترام در سرزمین سونات ها نواختید !
رخصت....!

Posted by: sara bahramzadeh at August 24, 2009 7:27 AM

فوق العاده بود

Posted by: مرضیه at August 7, 2009 1:10 PM

درود براستاد عزیز
استاد خیلی وقت بود به شما سر نزده بودم و امروز خوشحالم که تونستم بیام دست نوشته هاتونو بخونم.
استاد روزهای خوب و بد با هم تو ایران با هم قاطی شده ، شکنجه دوستان ، از دست دادن دوستان و هم وطن دروغ و جنایت و کشتار شده بزرگترین دردای ما تو این روزا و از طرفی اگاه شدن مردم و مشق دموکراسی نوشتن شده خوبی این روزا تو این همه درد و غم و خون
عشق را کنار تیرک رابند تازیانه می زنند...عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است...خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد... روزگار غریبی است نازنین...
---------------------
سلام ماکپور عزیز
اين نیز بگذرد

Posted by: تنها از سنگسر at August 6, 2009 11:14 AM

استاد معروفي عزيزم
كشور خيلي ناآرام است. نا آرام تر از قبل. نه. خبري از راهپيمايي و تظاهرات نيست. پچ پچ عجيبي شده. انگار در سطح شهر هم مي شنوي اش. در هرجايي كه باشي بحث سياسي ميشود. به شهرستانها هم كشيده شده. احمدي نژاد ديگر سخنراني نمي كند و سفرهاي استاني لغو شده اند. همه منتظريم. منتظر اتفاقي كه قرار است رخ دهد. عده اي در انتظار عذاب و عده اي در انتظار آزادي. در عجبم چرا ما ايراني ها سرنوشتمان هميشه به استبداد شاه ها و حالا به ديكتاتوري به اصطلاح جمهوري ختم شده؟ آيا اشكال از مردم ما و زودباوري آنها نيست؟
مغزم دارد منفجر ميشود. همه ي بحث ها و خشمها در دلم كهنه شده. مي دانم روزي سر باز خواهد كرد. روزي دوباره مثل قبل خواهم بود. من هم منتظرم...
(توي پرانتز: استادم داستان را برايت ايميل كردم. كوتاه ترينش را كه اتفاقا آخرين نوشته ام است. ممنونم از فرصتي كه در اختيارم ميگذاري پيامبر شبهاي بي فانوسي...)

Posted by: سورين at August 6, 2009 5:58 AM

سلام عباس عزيز .
گاه واره ات را خواندم و سر اذان ظهر چشمانت را . خيس خيس مثل پوست معطر نارنج . روزي نه دير ، اشك هاي شوقت پيراهن مادر را از آب هفت درياي قصه ها خيس خواهد كرد . بعد آفتاب خواهد شد .

»اوين«
خورشيد همان آخته ترين و
دريا نقره ي خام
مي ماند تو و ساحل
با موج شكن ها
پلاژهاي اطراف و
موج و موسيقي در پيراهن دختران

شالي سبز بر گردنت مي پاشم
ليمويي به دست هام بيشتر مي آيد
آفتاب را شديد خواسته ام
كلاهي لبه دار
شلواركي سفيد
و ماسه هاي چسبيده زير زانوها

و بعد فوجي كبوتر از آسمان بالا مي گذرند
ماهيگيران تورهاي بلندشان را جمع مي كنند
درختان دوردست مي رقصند

كنارتان هستم
با شسكته ي استخوان ها و سوخته ي انگشتانم
چشم بسته
در اتاق بازجوهاي اوين
------------------------
سعید عزیزم
همه چيز با هم سر می آيد
هم قصه ی غربت ما، و هم عمر اين ديکتاتور کوچک احمق
آنوقت ايران را خواهيم ساخت

Posted by: سعيد دارائي at August 6, 2009 2:22 AM

نوشته بودی:
خدانگهدار
دیگر نمی نویسم.

تا زمانی که برگردی و بگی که شوخی کردی، من از غصه می میرم.
تو رو خدا شوخی کردی دیگه، هان؟
شوخی کردی؟

Posted by: دانیال at August 5, 2009 10:26 PM

بخشی از بیانیه ی حضرت آیت الله العظمی صانعی در پی برگزاری دادگاه های پس از انتخابات اخیر

آري، همه به نام دين و به نام آزادي برخاسته از اصول تشيع و براي پاسداري از آرمانها و ارزشهاي شهيدان بخون خفته آمده بودند تا بار ديگر آن هم پس از سي سال به دنيا نشان دهند که آزادي موهبتي است خدادادي و هيچ کس نمي تواند مانع و سلب کننده آن از درياي انسانها باشد. اما چه شد؟ به ناگهان فرزندان انقلاب به گوشه هاي زندان افتادند. جوانان عزيز طعم تلخ باتوم و گاز اشک آور را تجربه کردند و به ناگاه مجروحان و شهدايي بر جاي ماند. اين همه تنها به خاطر اين بود که مشروعيت انتخابات مورد پرسش واقع شده بود. و آيا سزاوار بود که پاسخ انتقاد و اعتراض آنها را چنين بدهيم و ناخواسته ايجاد بحران نماييم و تمام آن اعتراضها را به دول خارجي نسبت داده و بي محابا از سرنوشت محتوم تمام مستبدان و ظالمان ، آنها را وابسته به دنياي غرب بپنداريم؟ ظلم و تعدي تا آنجا پيش رفت که شاهد دادگاه کساني شديم که خود در تمام حوادث پس از انقلاب و دوشادوش تمام مسوولان حضوري فعال و چشمگير داشتند. دادگاهي که هويت و چگونگي آن از پيش مشخص بود،تا جايي که شاهديم نه تنها به مردم، بلکه به نخبگان آنان و کساني که عمر و جواني خويش را وقف خدمت به اسلام، انقلاب و جمهوري اسلامي نموده اند، نيز رحم نکردند و آنها را با انواع فشارهاي روحي و رواني و نگه داشتن طولاني مدت در سلول هاي انفرادي و قطع ارتباط با خارج از سلول و بي خبر نگه داشتن از همه مسائل روبرو ساختند و مهمتر از همه، خانواده هاي بي گناه آنها را از سرنوشت عزيزانشان بي خبر گذاشتند.

با توجه به آيه شريفه قرآن که به طور صريح و روشن هرگونه اعتنا به ستمکاران و ظالمان و اعتماد بر آنان را به خاطر جهاتي از جمله افزايش جرأت ظالمان و سرکوبگران آزادي هاي خداداي، گناهي خطرناک دانسته و با عنايت به کتاب و سنت و عقل، بر خود لازم مي دانم که يک وظيفه شرعي و حکم الهي را در شرائط امروز و مخصوصاً در رابطه با جلسه دادگاه حدود يک صد نفر از متهمان تذکر دهم. دادگاهي که اگر نگوييم در نظام قضايي جهان کم سابقه است، حد اقل در قضاي اسلامي بي سابقه و بدعتي نو به شمار مي آيد و قطعاً با گناهاني همراه مي باشد.
اما آن نکته اي که بايد به آن توجه کرد، صحت اين اعترافات نيست ، مسئله اي که بي ارزش بودن آن برهمگان روشن است، آن هم تنها به اين دليل که در زندان گرفته شده و حسب فرموده امير المؤمنين (عليه السلام) اقرار در زندان و حبس اعتبار نداشته و ندارد، و نه از آن جهت که عمده اعترافات گرفته شده، اقرار در حق ديگران است، که نه تنها بي ارزش، بلکه افترا و تهمت، معصيت کبيره و بر خلاف همه قوانين، حقوق و کرامت انسان هاست و همه کساني که به نحوي در نشر اين گونه اعتراف ها دخيل بوده اند، در گناه آن ها شريک و سهيم مي باشند و همه آن ها مستوجب عذاب افترا و تضييع آبروي مردم هستند، موضوعي که در اسلام از جان انسانها بالاتر است و خواه ناخواه در زماني نه چندان دور، قبل از جزای آخرت، کيفر و جزاي عمل خائنانه خود را در اين دنيا ودر محکمه اي صالح و عادلانه خواهند ديد.لکن نکته مهمی که بايد مورد توجه قرار گيرد، عبارت از بي اعتنايي به اين اعتراف گيري ها و عدم ترتيب اثر به آن هاست که ترتيب اثر دادن به آن ها هر چند بسيار ناچيز باشد، اعتماد و اعتنا به ظالمين به حقوق ملت و کرامت انسان ها بوده و مخالفتي روشن و آشکار با قرآن و وحي و حکم الهي مي باشد.

درخاتمه همگان بايد از خداوند توانا بخواهند تا استقامت همراه با مسالمت در راه احقاق حق و حاکميت بر سرنوشت خويش را به ما ارزاني دارد و از او متضرعانه بخواهيم که به برکت ايام با برکت شعبانيه و مولود منجي عالم بشريت، به ملت ما صبر و نصر و جزاي خير عنايت فرمايد.

Posted by: moghim at August 5, 2009 10:09 PM

آقای معروفی عزیز
سلام
امیدوارم که لحظه هاتون پر از بارش اندیشه های ناب و خلاقانه نطفه های داستانها و رمان های زیبایتان باشد.
این روزهای سخت مرا واداشت تا سعی کنم شرایطمان را به شکل مطلب یا داستان کوتاهی تبدیل کنم به نام "این منم که سبزم"
ممنون می شم محبت کنید این داستانک را بخوانید و بزرگواری کنید نظرتون را بگویید سپاسگزار می شوم.
پایدار باشید

کاوه
---------------------
سلام می خونم. ولی نظری ندارم. اگر خوب بود دوباره می خونم

Posted by: کاوه at August 5, 2009 9:26 PM

بعد از سلام،
همیشه دلم خوش بود که بعد از هفته ای باز بروم آنجا و شلوغش ببینم، پر از خنده های صاف، مثل همیشه ی آن روزهای نه چندان دور و نزدیک. شاید آن اوایل بود. نمی دانم! ولی دیگر نیست، خیلی چیزها دیگر نیست و چاره ای هم نیست. دیگر هم بر نمی گردد حتی اگر تو بهشان برگردی. چیزها تمام می شوند و ما محکومیم به تماشای اختتامشان تا آخر خودمان. ناراحت نیستم ولی خسته ام، خسته، خیلی خسته! هر جورش را که بخواهی: جسما روحا. فقط روزهام را به راه رفتن و راه رفتن بی هدف و مقصد و مقصود می گذرانم تا یک چیزهایی را نمی دانم فراموش کنم یا به یاد بیاورم! این ها که می گویم ناراحت نشوی که من هم ناراحت نیستم، فقط باید کنار بیایم باش. دلخوشی هم هست لابد. مثل همین «ای کاروان» نامجو!
تکراری نیست اگر بگویم زود گذشت. باز مثل همیشه ی این زندگی زودگذر.... آدم بزرگی نشدم آخر!
دانشگاه را بی درس و پروژه نمی خواستم. هیچ وقت تا قبل از دانشگاه! بعدش هم انگار می خواستم شاید. شاید هم نه. دوستی ها، فریبنده تر بود، بی آنکه بدانم محبت ها همیشه گم می شوند. توی همین خاطره ها که قرار است خاک بخورند و مثل خودت آنقدر کوچک شوند و سنگین و سخت، که آخرسر بپوسند و بسوزند و خاکسترشان را باد ببرد بپاشد توی صورت همه ی کسانی که تو را می شناختند و به یادت نمی آورند! که آه و اوهی بکنند و صورتشان را بشویند. و تو را.
افسوس هم می خورم حتما. برای عمری که رفت و کم هم نبود، که می خواستم بنای آینده ام را به شوق هدفم بسازم. ولی حالا... که انگار باز گم شده ام توی همه چیز. توی آشتی ها و قهر ها و محبت ها و فراموشی ها و تنهایی ها و دردها. توی نداشتن ها و توی نرسیدن ها. مثل لحظه هایی که خدا را ندارم.
یادم نبود و هیچ وقت یادم نماند که لحظه ها هماره می گذرند. که یکهو یادم افتاد که دارد تمام می شود. که شروع بشوم؟ کاش.
شاید بخواهم همه چیز را فراموش کنم. تا بتوانم کمی دیگر هم زنده بمانم. ولی سخت است. همه ی چیزهایی که به آرامش من و تو ختم می شوند سخت بدست می آیند. عجیب هم نیست، وقتی حتی من و تو هم سخت به دست می آییم. یا بدست نمی آییم شاید هیچ وقت. که همیشه از دست می رویم. هوووم... همیشه می خواهیم خودمان را بسازیم و همیشه ویران می مانیم!
نمی دانم به کجا ختم می شوم. همانطور که تولدم را هرگز به یاد نیاوردم، فکر نمی کنم فرصتی برای به خاطر سپاری خاطره ی «مرگ» داشته باشم! و تو می دانی.
همه ی این ها را از سر دلتنگی های همیشگی ام گفتم. که مدت هاست ننوشته ام. انگار دلتنگی هام، حرف هام را می خورند و رشد می کنند. می خواستم شاید بگویم از اینکه چند سال رفت، که چند سال نزدیک تر شود، آن لحظه ی موعود سیاه که گاهی می گویند سفید هم است و من باور ندارم! که دور شدم از همه ی چیزهایی که بخاطرش رسیدم اینجا. که هیچ چیز هم همانطور پیش نرفت که می خواستم و سال ها توی ذهنم ساخته بودمش، حتی یکی. که آخرش تصمیم بگیرم هیچ وقت هیچ خاطره ای را نسازم توی رویاهام، تا بماند برای واقعیت. رویاها سهم حقایق را می بلعند. مثل گرداب. آنقدر دور سرت می چرخانند که مثل یک فیلم، همه را تند و تند می بینی و آخرش می فهمی غرق شده ای. و هیچی برایت نمانده.
باز حرف آمد و گفتم. بگذار همین جا ببندم این دهان همیشه باز و همیشه بسته را. اگر خندیدم، اگر گریه کردم، اگر خوب بودم، اگر بد، اگر گاهی یادم می رفت سلام کنم...
چقدر مطمئن بودیم از اینکه داریم بزرگ می شویم، وقتی حتی سر بیست و پنج صدمی نمره تا بیست و پنج هزار تومنی پول دغدغه ی آشوبی داشتیم. و بزرگ شدن این نبود...
پ.ن.: دلتنگ بودم... همین.

Posted by: میترا at August 5, 2009 7:39 PM

آقای معروفی عزیز
خوشحالم که در کنار ما هستید ، که تنهایمان نگذاشته اید . می پرسید مگر قرار بود تنها بگذارم ؟ نه ! می دانم که نه . ولی حضورتان این جا چنان ملموس است که انگار همین دیروز رفته ام و آخرین شماره ی گردون را از مطبوعاتی سر کوچه مان گرفته ام و دارم ورق می زنم . اما نه مثل پیشترها که بعضی را می خواندم به شتاب و برخی را می گذاشتم برای فرصتی مناسب تر بلکه جرعه جرعه و با حوصله همه اش را به دقت می خوانم .
ممنون از آن صدای گرمتان در سوگ یعقوب بروایه و شعرهای شمس لنگرودی عزیز .
صدایتان هنوز در گوشم است . شما این جا هستید کنار ما .
--------------
سلام محبوبه عزیزم
مرسی از لطف شما

Posted by: محبوبه میم at August 5, 2009 7:04 PM

سلام استاد عزيزم . امروز براي دهمين بار سمفوني مردگان رو خوندم. دوباره رفتم يه دنياي ديگه. اين كتاب به من ارامش ميده. برام مثل يك داروي ارام بخشه. راستش من خيلي اتفاقي با شما اشنا شدم. زماني كه همه از من بريده بودن من نشون دادم كه هستم . شايد همه ي كسايي كه اينجان تجربه منو ندارن و فقط شما رو دوست دارن ولي من سارايي هستم كه عباس معروفي زندش كرد. بهش نفس داد. اي كاش ايران بوديد. خدا وقتي مي خواد يه نفرو نجات بده شما رو سر راهش قرار مي ده نگيد من لطف دارم اينا حقيقته.( عاشق هميشگي)
-----------------------------
عزیزم سارا
جز تشکر کاری ازم بر نمياد. فقط يه رمان خوب بنويسم

Posted by: سارا at August 5, 2009 6:59 PM

14 مرداد

ضرورت به روز کردن نقشه راه برای پیروزی نهایی.

چند نکته به نظر من می رسد که بیان آن ضرری ندارد:

1) رخدادهای انتخابات شتاب روند انحطاط و فروپاشی را بیشتر کرده است. باندهای قدرت امروز ناتوان تر از هر زمانی برای اداره کشور و تامین نیازهای جمعیت 70 میلیونی ایران هستند.

2) وظیفه ملی ماست که همه سناریوهای ممکن را بررسی و برای هر کدام آمادگی کامل داشته باشیم.
بدترین سناریوی ممکن ادامه کله خری این فرومایه گان بیسواد تا پای هرج و مرج، تجزیه و فروپاشی کشور است!

3) از هم اکنون باید هسته های خودگردان مدرن که در نقاط مختلف کشور و در دنیای مجازی (داخل و خارج) تشکیل می شود، این موضوع را در دستور کار خود قرار داده و برای مدیریت بحران ساختارها و شبکه های لازم را ایجاد کنند.

4) پیروزی زودتر و کم هزینه تر در داخل، در گرو یک دیپلماسی فعال و خلاق در خارج است. رهبران جنبش این را دست کم نگیرند.

5) تا مشخص شدن نقشه راه به روز شده، به گمان من نباید اصرار بر تداوم راه پیمایی های تاکتیکی داشت. بهتر است نخبگان و رهبران وقت و تمرکز خود را روی تدوین استراتژی و به روز کردن نقشه راه، پس از بررسی سناریوهای ممکن، بگذارند.

6) فراموش نکنیم که هدف "فراگیر" برگزاری انتخابات آزاد در ایران است. این هم استراتژی است و هم تاکتیک. اصرار بر نوع جمهوری از هر طرف در این مرحله بی سیاستی و تفرقه افکنانه است. همچنین نباید فراموش کنیم که نکبت ولایت فقیه از همان اول جز فاشیسم خونخوار بیرحم توسط باندهای "مقدس"، ارمغانی برای این ملت رنجدیده نداشته است.

Posted by: آرش at August 5, 2009 6:28 PM

سلام به باسی بزرگ...
یک کارگروه بزرگ از دوستان وبلاگ نویی را پی ریختند...و همه از علاقه مندان شما هستند...و درخواست راهنمایی از شما را دارند که بزرگوارید...
داستان نویسان جدیدی هستند و قابل پیشرفت...

http://taxi5.blogfa.com
---------------------------
تبریک می گم
شروع کنند، ما هم بهشون می پیوندیم

Posted by: س.امید at August 5, 2009 4:20 PM

سلام استاد عزیز

من هم حدس زدم که این آهنگ را داشته باشید اما با خودم گفتم حتی اگر یک درصد آن را امروز نداشته باشید ارزش آن را دارد که بار دیگر گوش اش بدهید

وقتی شعری از فروغ کنار صدای ِحق فریدون به گوش می رسد واقعا شنیدنی ست

ممنونم استاد از حضور شما
و خوشحالم که در زمینه ی شعر پیش رفتی داشته ام
امیدوارم در داستان نویسی هم این گونه پیش روم

راستی من برای شما یکی از داستان های کوتاه ام را که طنز تلخی دارد ایمیل کردم . به اسم " مشت تقی نقت فروش" . این داستان را من از خاطره ای قدیمی از سالهای قبل از انقلاب نوشتم
این داستان حقیقی ست .
این داستان را برای کتابی تحت عنوان " برای روزهای مبادا 2" فرستادم . این کتاب در دو زبان چاپ خواهد شد.

با مهر
سید محمد مرکبیان

Posted by: سید محمد مرکبیان at August 5, 2009 12:50 PM

اگر مرگ داد است بیداد چیست ز داد این همه ناله و فریاد چیست

Posted by: کافه دار at August 5, 2009 12:45 PM

مرا مي نويسي با سه تا نقطه
قصه ام
تمام ميشود
بدون آغاز
و خط ميخورم
پيش از آنكه در چشمت
همچون كلمه اي برويم.
در داستان تو
رخصت سبز بودنم كجاست؟

از تو ممنونم بهترين استاد دنيا. چيز ديگري... چيز ديگري... باور كن نميدانم چه بگويم. يك جمله اي- كلمه اي ميخواهم كه پيدايش نمي كنم. شايد شعري نانوشته در وصفت... يا مجسمه اي از تو با ردايي سفيد و قلمي زرين در مركز دلم...
(توي پرانتز: من اولين بار كه نوشتم يك سال از اميرحسين بزرگتر بودم. و تا ده سال بعد كه نفر اول كشور در داستاننويسي شدم، همه از من خرده گرفتند كه:" اگر خيلي خلاقي بنشين داستان كودكان بنويس.تو را چه به اشك و آه و گريه و عشق؟" حالا دارم به اميرحسين خواندن و نوشتن ياد مي دهم. گاهي وقتها نيمه شب زنگ ميزند تا برايش قصه بگويم و بخواب برود. راستي استاد اميرحسين خيلي خوب نقاشي مي كشد. يكي از قشنگ ترين هايش را به من داده. تصوير خانه ي رويايي من را كشيده. يك كلبه ي چوبي وسط كوير. تقديمش مي كنم به تو. به شرطي كه كويرش، گلستان شود.)
-----------------------
ممنونم
و داستان اگر از کودکی نوشته ای چرا جدی اش نمی گيری؟
يکی از داستان هات را با ای ميل بفرست ببينم کجايی

Posted by: سورين at August 5, 2009 9:50 AM

راستي استادم
شايد من عكس تو را بالاي تختم نزده باشم و طوري دوستت ندارم كه روزي از تو نوشته هات بيزار شوم. اما تا جايي كه مي توانم به تو علاقمندم. نه به كلمه هاي سمفوني مردگان كه يك جايي ختم مي شوند. به مردي كه پشت چشمهاي تاتاري آيدين تار مي نوازد علاقمندم. و با چشم بسته عقايدت را مي پذيرم چون تو پيامبر مني و از تمام استاداني كه داشته ام استادتر...
خواستم همه ي اينها را ديروز برايت بگذارم اما گفتم چه اهميتي دارد. براي كسي كه مثل تو محبوب است چه فرقي دارد كه كسي تو را پيغمبرش بداند و يا كسي با افكارت مخالفت كند. اما پشيمان شدم. بالاخره حق دفاع از احساسم را دارم. (لطفا حمل بر منظور ديگري از جمله خودنمايي-خود شيريني و اعلام حضور نشود.) و اينها را نوشتم هرچند فرقي ندارد و در بين شاگردانت گم ميشوم...

مريدت:
سورين
--------------------------------
سورین عزیزم
سلام
همانطور که اميرحسين برای من عزيز است، آدم ها تک تک شان برای من اهميت دارند. من نه پيامبرم، نه رهبر، و نه هيچ چيز ديگر. يک آدم معمولی ام که برای نوشتن از چهارده سالگی تلاش کرده ام، و مدام خواسته ام که ياد بگيرم. در همين پنجره ای که باز است و ديالوگی برقرار شده، من بسيار چيزها آموخته ام که به من کمک کرده تا مثلاً نثرم را پاکيزه تر کنم. و خيلی چيزهای ديگر. و از طريق همين پنجره اتفاق هايی برای من افتاد که حتا سرنوشتم عوض شد
و اگر از اميرحسين چهارساله چيزی نياموزم، لابد از ديوار بی جان ترم
با اين حال نوشته ی پر از لطف تو کارم را کمی دشوارتر می کند که رمان بعدی ام را با دقت و هوش و کشش و نثر بهتری بنويسم.
چشم. اين کار را خواهم کرد
و ممنون برای تمام احساس و مهرت
عباس معروفی

Posted by: سورين at August 5, 2009 5:52 AM

با سروهای سبز جوان در شهر
از روز پیش وعده دیدار داشتم
دیوانگی ست
نیست ؟
اینک تو نیستی که ببینی
با هر جوانه خنجر فریادی ست
افسوس
خاموش گشته در من
آن پر شکوه شعله خشم ستاره سوز
ای خوبتر بیا
این شعله نهفته به دهلیز سینه را
چون آتش مقدس زردشت برفروز
ای خوبتر بیا
که محنت برادر من غرق در الم
کوهی ست بر دلم
گفتی که
آفتاب طلوعی دوباره خواهد کرد
اینک امید من تو بگو آفتاب کو ؟
حمید.مصدق

Posted by: کیان at August 4, 2009 11:36 PM

شاباش خون

رقاصه کان
همه بودند
امروز
در ضیافت مخفی رهبر
خمیده پیکر
و سر بزیر
با چهره های عبوس
رهبرفریب
--
وای
هارمونی "مقدس"
چه کامل شده بود:

لرزش شرافت
بر سینه های چروکیده،
حرکت موزون
دست ها و پاهای خونین
تکان تکان
کون های خواب رفته،
ناز و کرشمه
چشم های دریده،
چرخش ریا
در مهره های تسبیح...؛

وای
رهبر
چه به وجد آمده بود!
--
افسوس که اجل منگی رهبر
رخصت شاباش را
ارزانی تک تک قرهایشان نبود
تا
بر ناف سیاه
شکم پارگی شان
مدال نکبت امروز
آویزان شود.
--
اما
او
دلقک روسیاهی چهارسال گذشته
این مدال
تقلب و قتل و شکنجه را،
با افتخار تمام
بر ناف خویش
تا چاه جمکران
حمل خواهد کرد!

12 مرداد 1388

Posted by: آرش at August 4, 2009 6:54 PM

من از دیار درختانی هستم
که ریشه هاشان
در خاک هرزه میلولد...
من عشق را از مرگ هراسناکترم...
که مرگ را رویشی هست به پایندگی
اما
عشق را تراکمی ست به ذرات پایانندگی...

س.امید

Posted by: س.امید at August 4, 2009 6:19 PM

انتظار بیشتری هم از شما نیست.

Posted by: فرید صلواتی at August 4, 2009 5:11 PM

تازيانه ي عزيز
از قضاوت زودم شرمنده شدم. من هميشه زود قضاوت مي كنم. اميد كه مرا ببخشي. لحنت درست نبود خب حق بده گمان كنم تو هم يكي از همانهايي كه...
استادم از تو هم عذر ميخواهم. نميدانم چقدر به تو ارادت دارم. كمتر از تازيانه يا بيشتر از او. يا به اندازه ي خودم.

براي عشق تو
نفس كم مي آورم
و تو
نفس نفس كه ميزني...
شايد
من و تو
در هواي ديگري
هم نفس شويم...

روز جوان به همه ي شصتي هاي خوب ايرانم مبارك...
--------------------
باز هم ممنون

Posted by: سورين at August 4, 2009 11:09 AM

وقتي سمفوني مردگان را خواندم اصلن فكرش را هم نمي كردم يك روز عباس معروفي شعرهاي من را بخواند. و حالا دارم از خوشحالي ميميرم

Posted by: هومان at August 3, 2009 10:32 PM

از غم چو زخم خورده پلنگی نشسته ایم
چون تیغ کوه بر سر سنگی نشسته ایم
نسبت به تیر چرخ رسانیم زین سبب
بر سینه فلک چو خدنگی نشسته ایم
بنشسته در نشیمن دهریم وز اضطراب
گویی مگر بکام نهنگی نشسته ایم
چون شیشه تن بحادثه در داده وز سپهر
آماده نوازش سنگی نشسته ایم
داریم شورشی و عتابی به زیر لب
با خویش با زبر سر جنگی نشسته ایم
یاران چو برق توسن توفیق تاختند
ما در خلاب چون خر لنگی نشسته ایم
گردون پی زدودن ما صیقل است و ما
بر تیغ روزگار چو زنگی نشسته ایم
زین کارگاه بوقلمون گرچه یک دلیم
هر دم چو روزگار برنگی نشسته ایم
جامی بکف بگوشه میخانه وجود
فارغ ز قید نامی و ننگی نشسته ایم
دایم چو «طالبیم» گریزان ز روزگار
گوئی مگر بقید فرنگی نشسته ایم
طالب آملی

Posted by: نیک زاد at August 3, 2009 9:02 PM

و من همیشه دلم برای تو تنگ می شود و تو "همیشه" را همیشه پاک می کنی.
و من تو را لای ورق پاره ها بیدار می کنم. خون را روی صورتت با لبهای خودم پاک می کنم.
دلم برای زیستن ات تنگ است. تو را صدا می کنم. " کجا بودی؟" من از تو سوال می کنم. و تو به یاری حنجره ایی جواب می دهی :" نمی دانم که این"چهل روز" کجا بودم." نمی دانم. و من بدون یافتن شواهدی بر گناهکار بودنت، این مکالمه را تمام می کنم. در قطعه دویست و پنجاه و هفت! ندا، اشکان، سهراب و...
" من باور نمی کنم، مگه شکست چیه؟ آدم میره خونه ش. گفتم:
میان دنبالت، خونه ت رو میگیرن..."

روز تولدم را با خواندن "وداع با اسلحه" جشن گرفتم.
این کتاب قدیمی بود ترجمه ر. مرعشی. ترجمه بهترش چیست؟ یه خرده اینترنت را دید زدم گرچه فکرمی کنم این سه تا نایاب باشند اما به هر حال داریوش، دریابندری یا گلستان؟ دارم سعی می کنم به بهانه کتاب سرخودم را گرم کنم تا وقتی که اهل خانه مثل دربانان جهنم با من رفتار می کنند و نمی گذارند از خانه بیرون بروم. شایدهم به بهانه کتاب بتوانم بیرون بروم. بابا همیشه اسم کتاب که می آید نرم می شود اما این روزها که...
این روز ها خودم هم نمی دانم دارم چه کار می کنم؟؟؟!!!
زندان هم که نیستی، همه جا را زندان می کنند... خانه ات را زندان می کنند... وطن را، خانه را، همه جا را...
-----------------------
آره همينطوره.
ترجمه نجف دريابندری بهترينه
فقط همون رو بخون
بقيه رو بريز دور

Posted by: کیان at August 3, 2009 8:17 PM

شرمنده می کنی ما رو استاد عزیز
ممنونم
نظرتان در مورد شعرم چیست؟

راستی این آهنگ دانلود کنید . خوشتون میاد حتما
شعر از فروغ فرخ زاد و خواننده فریدون فرخ زاد
http://www.4shared.com/file/122421277/9d68031e/Farokhzad_negah_kon.html
------------------------
سلام محمد جان
مرسی. اين آهنگ رو دارم عزيزم
خيلی قديميه
شعر قبلی ت که برات هم نوشتم خيلی بهتر بود
ولی کار سختيه نظر دادن. و به نظرم کار درستی هم نيست.
اگر شعری قوی و خوب باشه خواننده باز بهش رجوع می کنه. مثل شعر قبلی ت که دو سه باری خوندمش

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at August 3, 2009 6:10 PM

ما/در ایران عزیز
با هیچ دختر بچه ای
همکلاسی نبوده ایم
و پلیسهای زن
زیاد ندیده ایم
***
چند سالی پیش از این
در کشور کوچک همسایه
ـ کشور دوست و برادر ـ
زنی که چشمان زیبایی داشت
و هفت تیرش را
به کمر باریکش بسته بود
به من فرمان ایست داد
چند سالی می شود که
قلبم ایستاد
***
مرد حیز
از پشت تفنگ
همه چیز را
زیر نظر داشت
لعبتان حور را
غلمانهای جوان را

او هرگز به خاطر خدا
و بهشت
شلیک نکرد
***
زندگی
ابتدای مرگ است
من
با تو زندگی نخواهم کرد
***
بین 26 تا 34 سالگی ام (ساخت باز/ روایت شخصی)
هشت سال بیشتر نیست
بعد از آن رو به پیر سالی خواهم گذاشت

Posted by: حبیب محمدزاده at August 3, 2009 1:48 PM

می دانم
اگر زمزمه ی تنهایی ام را
نمی شنوی
اما شوری بغض هایم را
از دریا طلب می کنی
و من این جا
به تقلای تو
برای شکستن دیوارهای شیشه ای
فقط می توانم
سنگی باشم
تا باری دیگر
دستهایت من را بخواهند
و من در فریاد
از تو دور شدن
سکوت کنم.
------------------------
عزيزم آسا
قلب تو تماما عشق است، و انارام اين را خوب می داند
هر دو شما را می بوسم
اميد که به زودی ببينم تان

Posted by: آسا at August 3, 2009 8:04 AM

استاد عزيز سلام.مي خواستم خواهش كنم هروقت فرصت كرديد يك سري هم به صفحه ي من بزنيد تا بقول يكي از دوستان كه همينجا گفته بود، بدانيم بياييم بشينيم يا برويم بميريم.مي شود اين لطف را بكنيد؟
راستي من با اجازه لينكتان كردم
----------------------
هومان عزیز
من صفحه ات را دیده ام
شعرهات را هم

Posted by: هومان at August 2, 2009 10:07 PM

فکر می کنم دارم خواب می بینم.
جشن تولدم است. هدیه را از لای زرورق باز می کنم. یک هیولای زشت ریز اندام از توی جعبه بیرون می افتد.
برادرم تولدم را به من تسلیت گفت. از قضا روز تنفیذ محمود آقا است!
چه سالی است امسال! چه جشن تولدی برایم گرفتند! چه مصیبتی!
این تاریخ را از یاد نمی برم!
-------------------------
تولدت مبارک
نگذار این منحوس خرابش کند

Posted by: کیان at August 2, 2009 8:44 PM

تاریخ خودکامگی چه سهمگین و سنگین است. عباس معروفی عزیز، این روزها چقدر سنگین است و چقدر خاکستری است هوا. می گذرد ولی چه دشوار. می گذرد ولی پاره هایی از زندگی که باید گذاشت و گذشت دل آدم را می سوزاند. زندگی مان بر باد می رود و زندگی دیگری رقم می خورد. آنچه ساخته بودیم بر باد بود بر آب بود بر خیال بود. حالا واقعیت همه اش را به هم کوبیده. سال دشواری است.

Posted by: واحه at August 2, 2009 6:10 PM

درود
دیگر این روزها فرصت نمی شود روز سر بزنم ببینم آیا نوشته اید یا نه. خوشحالم که باز نوشتید. تازه باید گفت. باید نوشت. خوشحالم بر پایید...
این روزها آفتاب نداریم. روز سراسر شب است. شبی دراز که ذره ذره وجودمان می خراشد... به سپیده ایمان داریم اما...

پلشت را که باید همه از شعر شاملو بشناسند لااقل. اما آیا سنگسری را می توان زبان طبقه بندی کرد؟

درود بر شما
بنویسید. بیشتر بنویسید....

Posted by: بابک at August 2, 2009 5:29 PM

آه..
خسته شدم از بس صبر کردم.

Posted by: المیرا at August 2, 2009 4:37 PM

آخ ...

كه گلوي آزادي را دريده اند...

مي ديدمش*
اكنون مرده بود...
و اشك هاي من
به درازناي طناب دار
به زمين كشيده مي شود
لابه لاي نفس هايم درد،ضجه مي زند
ديگر
سرخي عقربه هم به ما رحم نمي كند
پرده اي ديگر مي افتد :
اعترافات كذايي!
شگفتي با دهان باز ، بغضم را مي خورد
و گوش هايم پرده مي درند...!

هرچه به مغز له شده ام فشار مي آورم
حالم بدتر مي شود
واژه ها متولد نشده اند
آن ها را بالا آورده ام!

مادرم مي گفت
صدايت را خفه كن
مي بيني كه...

حكايت غريبي است
چونان روزگار غريب شاملو

دست هايم بالا!
من نبودم!
همه چيز را بينداز بر گردن از مو باريك تر قلم...!
-----------------------------------------------------------
*شهيد عليرضا داوودي دانشجوي آزاديخواه دانشگاه اصفهان كه پس از آزاد شدن بر اثر شكنجه افسردگي گرفت وسرانجام در بيمارستان رواني بر اثر ايست قلبي در نهم امرداد درگذت"روحش شاد .راهش پر رهرو باد"

Posted by: فروغ ف at August 2, 2009 4:05 PM

سلام استاد
با خودم گفتم
شما که فرصت نمی کنید به ما سر بزنید
بگذار من شعرم را اینجا بنویسم

نمی دانم خواب بودم یا بیدار
مست بودم یا هوشیار !
فقط به یاد دارم
صدایی چون گلوله ای به پرده ی گوش ام فرو رفت : " صندلی‌‌ ِ سلطنتی !!"
به خود می پیچیدم..
سعی می کردم چشمانم را باز کنم
اما
نمی شد!‌نمی توانستم!
دستی بازویم را محکم گرفت و روی صندلی نشاندم
بار دیگر صدا!!
گلوله ای به سوی دیواره سفید ِ گوش ام!
" شلاق‌ ِ سلطنتی!!"

ترسیده بودم!
خدایا ! من کجا بودم!
ضربه ای به روی دستانم خورد!
نمی دانم چه شد که ناگهان
چشمانم باز شد ؛ من در اتاق ام بودم
مادرم بالای سرم ایستاده بود
با صدایی لرزان به او گفتم:" مادر مگر زندانبانان سلطنتی نمرده اند !!‌ "

سیدمحمد مرکبیان / تابستان هشتادوهشت
------------------------
محمدجان
من اين شعر رو توی وبلاگت خونده بودم
مرسی

Posted by: سیدمحمد مرکبیان at August 2, 2009 1:14 PM

سلام استاد
اين شعر مرا ياد حرف ابراهيم گلستان در مصاحبه اش با مسعود بهنود در بي بي سي انداخت، آن جا كه گفت هنگامي كه تاج گذاري شاه را در آن وضعيت اسف بار ايران ديدم استفراغ كردم.
شايد از استفراغ روشنفكران ما در زندانها و در تبعيدها و در قبرهاي گمشده و در غربتها و غربتها و غربتهاست كه احمدي نژاد زاييده شده.

Posted by: مهدي at August 2, 2009 11:47 AM

من رفته ام خیابان، شب ها خون بالا آورده ام که امثال تو بگویند طرفدار ا. ن هستم؟؟؟؟!!!!
تو حق نداری تهمت بزنی...
من هم دهه ی شصتی هستم
آخرین روزهای دهه ی شصت!

Posted by: تازیانه at August 2, 2009 10:19 AM

و بعد هم "سورین" عزیز!
اگر تو یک بار سمفونی مردگان را خوانده ای، من بیست بار خوانده ام.
من تک به تک حرفهای باسی را هزاران بار خوانده ام...
اگر تو استادت را دوست داری فقط، من عکسش را زده ام بالای تختم!

تو چه میفهمی این ها را
فقط آمده ای و تهمتی میزنی که اظهار نظر کرده باشی...
حرفی داری درباره ی خودت و استاد معروفی، میتوانی بگوئی
ولی کسی حق ندارد به دیگری تهمت بزند. تو اگر متاسفی، برای خودت باش که قضاوت را از روی باد هوا میکنی.
تو حق نداری به من هر تهمتی که میخواهی بزنی!

Posted by: تازیانه at August 2, 2009 10:17 AM

حرف من مثل حرف دوستی که برایتان کامنت گذشته اند غزل نابی نیست
من تلخ شده ام
...
من در اوج جوانی، پیرم
پر از دردم...
...
خسته ام
...
حرف من برایتان خوش نیست
من ناخوشم...
نا خوش
------------------
اميدوارم خوش باشيد

Posted by: تازیانه at August 2, 2009 10:08 AM

"سورین" عزیز
گویا فکر میکنی هر کسی که مخالف رها کردن وطن است، طرفدار ا. ن است!؟
من به خیابان رفته ام، آنقدر ها هم که در فکر شما ها نگنجد باتوم خورده ام... و تا صبح از درد بیداری ها کشیده ام.
من یک پارچه سبز بوده ام و همه ی این مدت را اشک ریخته ام.

مگر هر کسی از ایده ی کسی مثل استاد معروفی خوشش نیاید، که وطنشان را گذاشته اند و رفته اند یعنی که طرفدار ا. ن است؟؟؟؟
متاسفم برای تو....تو که نمیدانی...تو که اینطور زود قضاوت میکنی...

واقعا شرم آور است...آلمان یا فرانسه؟ چه فرقی میکند...اینها بازی با واژه ها هستند...خارج از ایران، فرقی نمیکند کجا...و آلمان، بهتر از فرانسه!

هر کسی که آنجاست، فقط از دور دارد نگاه میکند و گهگاهی هم دلش می سوزد، مخصوصا کسی که رفته است نه برای دفاع از ایده اش و چند روز پیش حتی نوشتن را هم میخواست ترک کند!
الکی دفاع نکن...
به واقعیت با چشم باز و به دور از تعصب نگاه کن...
میدانم...
استاد میدانم هیچ دوست نداری مرا و حرفهای مرا...
من عاشق ِ نوشته هایت بودم...
چقدر دوست میداشتمت...تو بی وفائی کردی
ما را رها کردی
هیچ نمیخواهمت دیگر
هیچ نمی خوانمت دیگر

Posted by: تازیانه at August 2, 2009 10:05 AM

سلام عزیزم
آخرین تیر اصابت کرد
و سرم رو بالا گرفتم.
قبله ی عالم رو تا چند روز دیگه زیارت میکنم
ببخشید یه کمی اینجا درد و دل شخصی کردم.
از راهنماییهاتون ممنونم
دادگاهها برگزار شد.بازم سیرک ،بازم خیمه شب بازی
اما دز بطن این دولت به ظاهر آرام جنگی بر پا شده که فکر کنم خیلی تلفات داشته باشه
استاد
روزهای آینده باید خبرهای داغی همراه خودش داشته باشه.

Posted by: at August 2, 2009 9:58 AM

ostad in zabane sangsari ke barash mesal avordi hamash kurdiye ke
chera nemigid dar kurdi.
zabane kurdi dar salat chizi kam nmiyare.drod

Posted by: Behrouz at August 2, 2009 8:59 AM

درود.نام آنها می شود بهانه ای برای ما که ثابت کنیم چرا از سیاهی و نکبت منزجریم و روزی ما شکایت می کنیم از آنان که دوستانمان را در بند می کنند و می خندیم به آنها که مقابلمان جلیقه ضد گلوله پوشیده اند حال آنکه خود قلبمان را نشانه می روند و ما بی دفاع فقط به حضور از جان گذشته یارانمان می نگریم.

Posted by: الناز at August 2, 2009 8:55 AM

استاد جان
با نوشتن آشتي كردم
با يك جعبه شيريني
يك بسته كاغذ
و يك روان نويس سياه.
شايد بشود نوشت... نميدانم.
راستي فردا روز جوان است. پيام زيبايي دريافت كردم:
اي فريب خورده
اي دست آويز بيگانه
اي مخل امنيت اجتماع
اي خس و خاشاك
جوان!
روزت مبارك
----------------
روز جوان بر تو مبارک
اميد که خوشبختی و سرسبزی به ايران بازگردد

Posted by: سورين at August 2, 2009 8:48 AM

آفرین استاد! به دل نشست! ارادتمند همیشگی
-----------
سلام آقای ضيايی
مرسی از لطف شما

Posted by: سام الدین ضیائی at August 1, 2009 8:40 PM

سلام استاد
اگر مایل بودید بگذارید تا بچه ها بخوانند
اختتاميه هفدهمين دوره مسابقات قرآني، فرهنگي و هنري دانشكده ها و آموزشكده هاي فني كشور را فقط 800دانشجو ديدند! اختتاميه مسابقات قرآني سانسور يا بهتر است بگويم بايكوت شد!
اختتاميه ساعت 10 شروع شد و آقاي دبستاني رئيس آموزشكده انقلاب اسلامي از زحماتي كه كشيده بودند ميگفت، بماند ما جز غذايش هيچ را نپسنديديم، شب وقتي مي خوابيديم براي نماز كه بيدار ميشديم خيس عرق بوديم، كولر و چيلر با هم كار ميكرد! هواي داخل خوابگاه شرجي و دم كرده بود! امكانات هم كه.....! بگذريم. بعدش هم آقاي نمي دونم چي چي مسئول نميدونم كجا سخنراني كرد! بعدش آقاي فلان رئيس بهمان جا درپراني كرد! از اول شروع مراسم ميگفتند معاون وزير آموزش و پرورش جناب آقاي رهي مي آيند! خلاصه تا ساعت 11و30ما را سركارگذاشتند تا آقاي رهي بيايند!
ايشان آمدند و وقتي حالت حدود800دانشجو از خستگي و كلافگي را ديدند، فرمودند من زياد حرف نميزنم و بهتره نفرات برتر را اعلام كنيم! يكي از بچه ها دست گرفت و گفت ميشه يك شعر بخوانم! حس نيما دهقانيش زده بود بالا! جناب معاون هم گفتند بفرماييد. شعرش قافيه و وزن و هماهنگي خاصي نداشت اما حرف دل ما را ميزد! از كمبود امكانات و بدي رسيدگي به دانشجويان فني گفت، از اينكه تمام بودجه براي دانشگاه ها و رشته هاي نظري است گفت و با تشويق جانانه بچه ها مواجه شد. از اين گفت كه رئيس آموزش و پرورش هم نظري است و درد دل ما را نمي فهمد و بچه ها هم سوت و دست و...! گفت نمي دانيم مدركمان ديپلم پيشرفته است يا فوق ديپلم؟ گفت نمي دانيم مهندس آچار به دست اين مملكت هستيم، كاردانيم، كارگريم يا مهندس آشغال جمع كن! بچه ها ديگر دست خودشان نبود، صداي سوت، تشويق و.... از كم شدن ظرفيت ورودي دوره كارشناسي و اينكه بايد پولمان را بريزيم داخل جيب جناب آقاي جاسبي گفت!
در پايان حرفي را زد كه بچه ها را منفجر كرد و مسئولان را بهت زده، گفت : وزارتخانه اي كه نمي تواند 2تا مدرسه را را اداره كند چطور مي تواند دانشگاه را اداره كند؟ سالن آمفي تئاتر منفجر شد، صداي سوت و تشويق، آقاي معاون وزير هم گل كاشتند، دست شاعر ما را گرفتند و گفتند از جايش جم نخورد! ميكروفن را گرفتند، گفتند شما قرآني نيستيد، شما هنري هستيد! گفتند شاعرمان كلاغ است كه به دنبال چاه فاضلاب هست و ماهم كلاغاني جوگير شده به دنبال كلاغ شاعر! خردمان كرد، تحقيرمان كرد، چند نفر از بچه ها گفتند خوت كلاغي، حراست بردشان! آقاي معاون از خلقت گفت، از محمد(ص) گفت، ولي ما نمي دانستيم چه ربطي دارد!
دست شاعر ما در دستش بود كه خداي نكرده فرار نكند! هرچه معاون ميگفت بچه ها هويش ميكردند، ظروف يكبار مصرف كه داخلش موز و آب ميوه و كيك بود كه به ما داده شده بود و دورش كش بود را، بچه ها كش هايش را ميكشيدند و رها ميكردند، سمفوني بود جاودانه در ذهن تك تك حضار، آقاي معاون وزير مثل بچه 2ساله ونگ ميزد، آقاي معاون وزير كه براي آمدنش 1ساعت و نيم وقت ما را گرفتند، همه را به خنده انداخته بود، همه را عصبي كرده بود، موبايل يكي از بچه ها كه در حال فيلم گرفتن بود را گرفتند، بچه ها فقط هو ميكردند، ميان حرف هايش دست ميزدند، چندنفر از ته سالن بلند شدند، مسئولان خطر را حس كردند، مجري مثل تير از چله رها شده پريد وسط حرف معاون وزير، معاون حرف ميزد، مجري حرف ميزد، بچه ها هو ميكردند، وضع عجيبي بود، اگر چند دقيقه ديگر طول ميكشيد معلوم نبود چه ميشد، مسئولان به سرعت آمدند روي سن و مي خواستند اسامي نفرات برتر را اعلام كنند، بچه ها آرام تر شدند، معاون وزير در بين حرف هاي مجري پريد، همه را ياد مناظره انداخت! گفت از زحمات مسئولان اين دوره از مسابقات متشكرم!
آقاي معاون وزير، فراموش كردي با كارت، حرف هايت، زحمات مسئولان كه هيچ آبروي وزارت خانه ات را به باد دادي؟ آقاي معاون وزير متوجه نشدي قاريان قرآن، مفسران قرآن، هنرمندان قرآني را كلاغ و احمق و... خواندي؟ آقاي معاون وزير مگر در نماهنگ هايي كه 100بار برايمان پخش كردند حرف بنيان گذار جمهوري اسلامي را نشنيدي كه گفت : هنر دميدن روح تعهد در كالبد انسان است؟
آقاي معاون وزير، خودت، رئيست، و رئيس رئيست را براي 800دانشجو و100مسول خراب كردي، آقاي معاون وزير، ما كلاغ نيستيم، تو كلاغي كه قار قار ميكردي، آقاي معاون وزير تو در پي فاضلاب بودي تا روي دو*لت خالي كني، آقاي معاون وزير يك شيرمرد ترك حقارتت را فرياد كرد، آقاي وزير خودت هم ترك بودي، اما او كجا و تو كجا! آقاي معاون وزير چه بلايي به سر شاعرمان آوردي؟
متاسفم براي نظا*مي كه قرآنيان را سانسور ميكند، چرا هيچكس حرفي از مراسم اختتاميه هفدهمين دوره مسابقات قرآني، فرهنگي و هنري دانشكده ها و آموزشكده هاي فني ايران نمي زند؟ چرا سايت ها خفه خون گرفته اند؟ چرا صد*ا سيم*ا لال شده؟ باز هم سا*نسور؟ باز هم پدرسوخته بازي؟ باز هم؟ قاري قرآن كلاغ است؟ مفسر قرآن كلاغ است؟ شاعر و گرافيست و كاريكاتوريست و نقاشان قرآني كلاغ هستند؟ وبلاگ نويس و كليپ ساز قرآني كلاغ است؟ به دنبال فاضلاب است؟
موبايل هاي بچه ها كه در حال فيلمبرداري بود كجاست؟ موبايل هايي كه بر رويش صداي عبدالباسط و انورشحات
موبايل ها چه شد؟ شاعرمان چه شد؟ بچه ها چه شدند؟قرآن چه شد؟
http://www.mojtaba-dehghan.blogfa.com/post-92.aspx

Posted by: at August 1, 2009 5:55 PM

نزدیک به یک ماه و نیم هست که فقط اشک می ریزیم و انتظار عبث داریم امروز هم دادگاهها شروع می شود و فاصله ای تا تنفیذ نمونده...
تهران بوی خون گرفته ، بوی چرک و زخم

Posted by: آدم برفی at August 1, 2009 2:33 PM

استادم راستي همين حالا كه كامنتهات را خواندم يكي نوشته بود :" تو چرا حرص میزنی استاد؟
تو که میان شانزلیزه حالت را میکنی..."
. يادم آمد بگويم عباس معروفي در برلين است. باسي دقت كرده اي طرفدارهاي احمدي نژاد اصولا نمي دانند پاريس در فرانسه است نه آلمان. و همينطور كه ترا نمي شناسند شصتي هاي دور و برت را هم...
آه... جز آه كشيدن چه ميشود كرد؟؟؟؟

Posted by: سورين at August 1, 2009 1:19 PM

گمان مي كردم چند روزي تنهايي را نفس بكشم، عقده هام خالي مي شوند. اگر چند روزي جايي باشم كه كسي نميدانم كيستم و از كجا آن چنان نوميد آمده ام. اما نمي شود استاد. هيچ چيز عوض نميشود. وقتي وارد عليصدر شدم، هنوز گوشه ي اتاقم نشسته ام و كاغذ هام را خط خطي مي كنم. كاش چيزي بود كه حال و روز مرا...
(توي پرانتز: اميرحسين چهارسالش است ولي هرازگاهي براش كتاب ميخوانم. جاهايي از سال بلوا را براش خوانده ام. شب قبل از اينكه بيايم همدان. در آغوشم خوابش برد. راستي اسم نوشا را هم خيلي دوست دارد...)

Posted by: سورين at August 1, 2009 12:47 PM

استاد سلام . ایمیل من به دست شما رسید ؟
--------------------
سلام
متاسفانه خیر

Posted by: moghim at August 1, 2009 12:14 PM

قشنگ گفتید، به خصوص این قی کردن جهان رو.

Posted by: Mah at August 1, 2009 11:11 AM

سلام
خوشحالم که اين نمايشنامه داره وجه و جايگاه اصلي خودشو پيدا مي‌کنه! ممنونم که گفتين! اميدوارم بشه در تئاتر شهر هم به زبان فارسي اجراش کرد! به اميد يه همچون روزي!

Posted by: فرزاد موسوي at August 1, 2009 10:46 AM

آقای معروفی سلام
روز روزگار بر شما به روز و بهین باد
پرسشی دارم که اگرچه با موضوع نوشتارهای اخیرتان ارتباطی ندارد اما شما صاحب صلاحیت و مرجعی برای پاسخ به آن هستید آن را مطرح می کنم.
اخیرا با عبارت شخصیت زدایی در داستان برخورد کردم که البته این را هم یک نفر در صحبت هایش گفت بدون آن که تعریفی از آن ارائه دهد یا منبعی برای رجوع و مطالعه معرفی کند. لطفاً در باره ی شخصیت زدایی برایم بگویید.
با سپاس از شما
دوستتان ریتا
نشانی ایمیل من: daeva_5555@yahoo.com

Posted by: rita at August 1, 2009 4:46 AM

بسیار زیبا بود...
اما یک سوال فنی این واژه نشت و پلشت در زبان فارسی دری هم به کار میرود خواستگاه آن زبان سنگسری است یا دری؟
-------------------------
زبان سنگسری يک گويش پارسی قدیمی ست
مثلاً پسر: پور
دختر: دُت
شب ماه نگار: مونگارشو
هذيان: سرواژه
ناهار: چاشت
روز: روژ
سرخی: سوری
زن: ژن
ظهر: پيشين
غروب: نمُژدِر
کانال: لوژنگ
و هزاران واژه ی ديگر
و خب طبيعی ست که گاهی با واژگان دری نيز هم سر و هم سنگ شود

Posted by: arghavan at August 1, 2009 12:51 AM

لذت بردم
ممنونم

Posted by: مصطفی at July 31, 2009 11:25 PM

سلام استاد.
دلم برای صدایت تنگ بود.
باز هم در سکوت تک تک آن صفحه های مقدس را ورق زدم.
سال بلوایی را خواندم که به چشم میبینم.
برای بار چندم نمیدانم صفحه های مقدس سمفونی مردگان را خواندم و گریه کردم.
در نبود تو استاد.نازنین من.
وقتی تو نیستی نه هستهای ما
چونان که بایدند نه باید ها.
هر روز بی تو
روز مباداست
ممنون که باز اومدین استاد.
ممنون.
------------------
امیر عزیزم
مرسی برای بودنت و مرسی برای اینهمه احساس

Posted by: امیر at July 31, 2009 10:12 PM

salam
up hastam b man sar bezanid va nazaretuno raje b sheram begid

Posted by: dust at July 31, 2009 9:31 PM

تقدیم به کسی عباس معروفی که فقط به عشق خواندنش زنده ام
مگر قرار نشد آسمان من بشوي؟
ميان مخمصه تاب و توان من بشوي؟
تو در تراژدي مرگ من چه مي ديد
كه خواستي تم بي رحم اين رمان بشوي؟
كمي دچار غزل درد مي شوم وقتي
كه تو شكنجه ي روح و روان من بشوي
زبان مادري ام را به خاك بسپارند
تو حاضري كه بيايي زبان من بشوي؟
همان كه بودم و هستم-همان كه مي مانم!
همين كه خواسته بودي همان من بشوي!
تو آمدي كه بماني،نيامدي بروي
اگرچه آمده اي به زيان من بشوي...
----------------------------
آفرين بر اين غزل ناب و اين بازی زيبای کلمه ها
و مرسی
نمی دونم چه جوری سپاسگزار باشم از اينهمه لطف

Posted by: فاطمه زنده بودی at July 31, 2009 7:13 PM

روزگار غریبی است، نازنین .......... سلام

Posted by: پیردانشمند at July 31, 2009 5:20 PM

استاد عزیزم
فکر کنم گنگ نوشته بودم
منظورم از این 4 سال ، 4 سال عاشقی بود و پرستش عشق
4 سال دلدادگی بود و پرستش دل
استاد
از بی وفایی و بدفهمی انسان های دنیای مدرن
استاد
از این چیزا
از سرمایه ی 4 سال که در نهایت دیگه سرمایه ی من نیست.
وگرنه که رفتن از اینجا ،مرز ، دیوار ،سیاست نمیتونه بین ما جدایی بندازه
ما از نقطه ی دیگری به هم وصل میشیم
ما از نقطه ی مقدس (( زبان )) به هم وصلیم و و صل خواهیم موند.
شاید حالا که این معشوقه ی بی وفا اینطور گذاشت و رفت ،دیگه این خاک هوایی برای نفس کشیدن نداشته باشه.
اما حساب ایران از ایرانی ها جداست .
متشکرم به خاطر همدردیتون
------------------------
يکبار ديگه تلاش کن شکيب
آخرين تيرت رو هم بنداز
و اگر نشد، سرت رو بالا بگير.

Posted by: شکیب at July 31, 2009 4:34 PM

دلم برای خودم سوخت یعنی من خودم تنها را میگویم در طی ۸ سال جنگ کاری نکردیم چه بی انصافند انها . نسل سومی ها چه میگویند آنها ندیده اند صداقت را ،ایثار را .

Posted by: sima at July 31, 2009 4:00 PM

باسی عزیز...
خوشحال ترین انسان روی زمینم...
وقتی که کامنتت را خواندم پرواز کردم...
خیلی بزرگواری...خیلی....
روح گلشیری بزرگ شاد...
و تو یگانه بزرگوار مانا و پاینده باشی...
----------------
سلام
من هم ممنونم

Posted by: س.امید at July 31, 2009 3:49 PM

باسی عزیزم....
چهار طبقه ی منفی در زیر زمین مخوف وزارت کشور...
زندان کهریزک که قبلا جایی بود برای بازپروری معتادان...بی هیچ امکانات بهداشتی....
احمدی نژاد و چهره ای که شناخته شده است...
گفتیم و گفتیم و گفتیم...
در روزگار تلخ مصیبت اما دیدیم....
که ماهی سرخ چه آسان در عمق
به زشتی کرمی مبدل میشود....

باسی عزیزم....
سال بلوایی بود...
چه ناگهان ابرها آمدند و سرما شد...چه خونها ریخته شد...چه چهره ها واقعیت مخوفشان را بروز دادند....و چه نداها و محسن ها به خون غلتیدند...
سال بلوا بود؟بود...

باسی عزیزم...
خسته ایم....
همین....

Posted by: س.امید at July 31, 2009 3:01 PM

تو را همیشه خواستم
حتی در دورترین سلولهای جهان
تو را سروده ام
در همه خطوطهای حامل صدا دار
و
تو را می جویم در تک تک کلماتی که بوی یک عشق ناب را میدهد .
خوشحالم می نویسید معروفی عزیز .
-------------------
سلام
و ممنون . من هم نوشته هات را می خوانم

Posted by: استاکر at July 31, 2009 9:34 AM

سلام
قصه غریب مرگی کاظم امیری بدجوری خرابم کرد. مرگ و غربت و بی کسی اش بدجوری تلخ بود. روحش شاد.

Posted by: فریبا at July 31, 2009 1:21 AM

از روزگار دلم گرفته
از اين تکرار دلم گرفته
دلم مي خواد گريه کنم بارون ببار دلم گرفته...
استاد عزيز ممنون از اين که تنهامون نذاشتي ، ممنون از اين که با نوشته هاتون از راه دور به ما تصلي خاطر ميدين !
-------------------------
دوستم محمد چرمشير، يک مطلب خوب در اعتماد ملی نوشته بود، پيداش کن و بخون.
يک هفته پيش حدوداً

Posted by: Sadaf at July 31, 2009 12:36 AM

معروفی بزرگوار!
من احمدی نژاد را نزیسته ام باهش تاریخ /حکایت تلخ وشیرین ندارم.تنها بلحاظ انسانی مشترکاتی داریم.
اما احمد ...های را می شناسم که نامشان رایجه ملایمی دارد مانند: احمدشاملو.
وقتی دلم ازین احمد... گرفت به آن احمد ... رومیآورم واما نمی توانم به زیبایی شما اززبان یک احمد، احمد دیگرارا رویت کنم.
قربانت
باردودواحترام
ارادتمند....
دریاباری
-------------------
سلام آقای درياباری

Posted by: دریاباری at July 30, 2009 11:28 PM

سلام استاد
نمیدونم از حماسه ی چشم خیس براتون بگم
یا از حکایت دل شکسته
یا از بی حیایی این انسان 2 پای 8 چشم
یا از ثانیه ثانیه های این 4 سال عاشقی
استاد
یادمه یه بار گفتین آدم منشت مشت خرج میکنه و بعد افسوس میخوره
نمیدونم درست میگفتین یا نه
ولی
حتما از یه طرف که بهش نگاه کنی همینی میشه که شما گفتید
استاد
امشب تموم شد
همه چی تموم شد
به خاطر 4 برگ دفتر
به خاطر نداشتن شناس نامه
هویت
به خاطر نفهمی ها
به خاطر کج فهمی ها
استاد
امشب تهران خاک و خونه
اما
تو تمام این مملکت هر کسی به یه شکلی دلش خاک و خونه
هر کسی که به یه شکلی به نام ایران ربط پیدا میکنه
استاد
حرف ها دارم
-------------------------
سلام شکيب جان
اميدوارم نشنوم که ناچار به رفتن باشی
اميد که بمانی تا وقتی برمی گرديم دور هم باشيم
نفرين و نفرت بر اين ديوارها و سياست ها

Posted by: شکیب at July 30, 2009 10:19 PM

تو چرا حرص میزنی استاد؟
تو که میان شانزلیزه حالت را میکنی...
گهگاهی هم یاد ایران به سرت میزند،
وطنت است دیگر
نمی شود که!

نصف بی خیالی را طی کرده ای و رفته ای آنجا
بقیه اش را هم طی کن و و بجای اینها که نوشته ای از زیبائی های پاریس بگو!!!!

...
حالم بهم میخورد!

Posted by: تازیانه at July 30, 2009 7:41 PM

سلام استاد
زیبا بود ...........دلم گرفته دنیای کثیف این حوالی........... نزادهای زیادی دارد ..............که قانو ن های کثیفتریشان مردم را به ستوه آورده است....
باز 53 نفر تکرار شدند استاد می بینید در زمان دیکتاتور بزرگ ایران رضاخان 53 نفر در زمان دیکتاتور کوچک این زمان 1000 ها نفر .......
تو این خفقان حنجره ام بد جوری زخمیه

Posted by: سحر ..... at July 30, 2009 6:32 PM

خوشحالم که اينبار حرف شما عمل نداشت!
فکر کردم برگردم تا با اون مطالب کهنه دوباره يادي تازه کنم، ولي حالا مي‌بينم تازه شدي!
پدرم مي‌گفت: «پسر اينقدر ندو و داد بزن! نشستن و گفتن باعث ميشه همه حرفتو بفهمن! وقتي نشستي و نوشتي يعني مي‌خواي بهش عمل کني پس بيشين بينويس!!!»
ضمناً «آونگ خاطره‌هاي ما» مهر اجرا ميشه! يادتون هست؟! ميخوام با نام اصلي اجرا بشه! از نظر شما اشکالي نداره؟
-------------------------
سلام فرزاد عزيزم
اين نمايش در ماه دسامبر حدود دی ماه در برلين به زبان آلمانی ميره روی صحنه
چه همزمانی جالبی!
و مرسی

Posted by: فرزاد موسوي at July 30, 2009 4:55 PM

گاهی لازمه آلودگی به درجه ای برسه که امسال این مضحکه بیان بالا وتمام.

Posted by: ونوس at July 30, 2009 4:51 PM

سلام آقای معروفی، این روزها وقتی به‌وبلاگ‌ها سر می‌زنم می‌بینم آن‌هایی که از همین روزها نمی‌نویسند نوشته‌شان رنگ گذشته‌ی خودش را ندارد ، عجیب نیست زیر این‌همه فشار، وقتی دیگر نتوانی آن‌چه در دلت هست بنویسی حالا شوکه شده باشی یا سرطان سانسور حنجره‌ت را فشرده باشد این‌طور می‌شود دیگر، از خودت جدا می‌شوی. ممنون که از این فاصله باز با مایید و با اکنون، ممنون که باز می‌نویسید.
---------------------------
سلام آگاليليان عزيزم
اميدوارم اين لحظه های سربی تمام شود به طلوع يک روز بلند

Posted by: آگالیلیان at July 30, 2009 4:33 PM

سلام وممنون از شعر.
یادش به خیر شاملو که می گفت:
باش تا نفرین جهان از تو چه سازد..........

گاهی....
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی
ازین زمانه دلم سیر می شود گاهی.
اقای معروفی مثل اینکه حکومت در حال اجرای توصیه های(فرامین!) آقای هاشمی است.
من که هر چی فکر می کنم تصویری از این پازل آشفته نمی آرم به دست.
سری می زدیند به ما خوشحال می شدیم.
------------------------
حتما سر می زنم

Posted by: مجید at July 30, 2009 3:38 PM

استاد سلام . ایمیل من به دست شما رسید ؟
---------------------
سلام محمد جان

Posted by: moghim at July 30, 2009 2:21 PM

سلام باسي عزيزم. اين ظلم پايدار نميمونه . خدا به داد دل اين همه بي گناه ميرسه. اين جوون ها جاشون تو بهشته. اين شعر واقعا عالي بود. دستتون درد نکنه. شما زخم هاي وجود مارو مرحم مي گزاريد.هميشه پايدار باشيد ( عاشق هميشگي شما)
------------------------
سلام سارا خانم عزیزم
مرسی از لطف شما

Posted by: سارا at July 30, 2009 1:52 PM

شما بنشين كنار گود و بگو لنگش كن كافيه
زحمت شعر گفتن نكش قربان

Posted by: نكته سنج at July 30, 2009 12:31 PM

خالق آیدین و ایرج سلام
با این خبر چطورید :"داریوش پیرنیاكان: «خانه موسیقی نامجو را موزیسین نمی‌داند كه از او دفاع كند»"
علی رغم اینکه نامجو را و هنرش را جدی نمی گیرم ( چرا که او خودش با عذر خواهی و توبه از کاری که کرده بود و بعد برگشت از توبه و لج بازی در اجرای مجدد آن کار نشان داد که کارهای اش را چندان جدی نمی‌گیرد و با سردی کردن و گرمی کردن قدرت در ایران او نیز سردتر و گرمترش می‌شود)، جمله جناب پیرنیاکان را چنین سپیدخوانی می‌کنم که « نامجو آدم نیست تا از او دفاع بشود».
این خبر را با شعر شما چندان بی ربط نداستم چون خانه موسیقی گویا وجبی از انسانها دفاع می‌کند. و این یعنی نه تنها که جهان گاهی قی می‌کند بلکه هنر را هم می‌توان چنان به قدرتش آمیخت که بد جوری تا یقه اش زردی بالا بزند.

Posted by: داریوش at July 30, 2009 10:31 AM

پشت این دیوار خون بسته اماسیاه
چیست ؟!
رهایی یابم به کدامین امید!
وقتیکه پشت این سد خونی
سیاهی موج میزند از پس سیاهی
شب نرو صبحی نمی خواهم
دراین سیاهی
شمعی اکتفا میکند حال مرا

استاد نظرتون چیه ؟ حال کردین؟


Posted by: احسا at July 30, 2009 10:06 AM

استاد کجایید ببینید این سال بلوا را؟؟

Posted by: at July 30, 2009 9:59 AM

سلام به استاد باسی عزیزو همه دوستان... حتما دلتون واسم تنگ شده بود میدونم امریکارو پیدا کردم کافکارو میگم استاد جریان این زنک مصری واقعا چیه ؟ آیا واقعا دادگاه ساختگی علیه مسلمونا بوده؟ راستش من ماهواره ندارم واقعیت زیادی مشخص نیست-- روزنامه های ایران هنوز دست ازسرش برنداشتن خوبه که این همه زنه خوشگل درایران مرد

Posted by: احسا at July 30, 2009 9:23 AM

شعر قشنگي بود استاد...

پلان 1:
اميرحسين(4ساله): خاله چي مي خوني؟
من: پيكر فرهاد
اميرحسين: از اون نقاشي هاي قشنگ هم توش داره؟
من: نه خاله
اميرحسين: كي اينو نوشته
من: عباس معروفي

پلان2: خاله تو كه داري كتاب مي خوني باز
من: آره خاله
اميرحسين: تو معتادي آخه بابام به من گفت كه من معتاد كامپيوترم.
من:آره خاله
اميرحسين:اين يكيو كي نوشته؟
من: همون عباس معروفي

پلان3:
زن عموم: اميرحسين جان ميخواي چيكاره بشي؟
اميرحسين: عباس معروفي!!!!!

( حالا بگوييد كه اسطوره نيستيد!!)
------------------
سلام سورین عزیزم
این نشون میده که چقدر برای امیرحسین محبوب هستی
و خب برام مهمه که او خواننده ی آثار من باشه
و مرسی

Posted by: سورين at July 30, 2009 6:45 AM

واقعن گاهی جهان قی میکند...
این بهترین حس است..
خامنه ای مار به دوش ..
اصولا درخت انقلاب اسلامی از همان آغاز با خون جوانان ایران آبیاری شد ودر
طول هر دهه عده ی زیادی از جوانان زیبای وطن طعمه ی ماران به دوش شد.
اگر خامنه ای سر نوشت ضحاک مار به وش را دوباره بخواند سر نوشت خود را
به عینه خواهد دید.

Posted by: نیلوفر آبی at July 30, 2009 6:01 AM

با سلام .
“كمپين دفاع از بازداشت شدگان معترض” كه در حدود 40 روز است فعاليت خور را به عنوان اولين مجموعه ي متشكل از وكلاي برجسته،وبلاگ نويسان و تعدادي از فعالين از گوشه و كنار ايران كار خود را آغاز نموده و تاكنون بازدهي خوبي را از خود بروز داده اشت و توانسته چشم هاي نگران خانواده ها را وضعيت فرزندانشان آگاه كند،نيازمند كمك همه ي دوستان منجمله شما مي باشد.
لطفا حمايت خود را از طريق شماره ي تلفن 09360254350 و يا EMAIL:azmcampeyn@gmail.com و يا با مراجعه به سايت كمپين به آدرس http://azmcampeyn.blogspot.com/ اعلام داريد.
همجنين ما مجدانه پيگير به دست آوردن حتي يك نام جديد از افراد بازداشت شده ميباشيم. كميته ي وكلاي كمپين نيز آماده ارائه خدمات رايگان ميباشند.مارا فراموش نكنيد.
به اميد آزادي تمام زندانيان ، شما و ما.

Posted by: محمدحسين نادعلي at July 30, 2009 2:19 AM

این روزها کم می خوابم
آینه را از یاد برده ام
زیبایی را از یاد برده ام
جوش صورتم وتب خال روی لبم آزارم می دهد
گریبان چه کسی را بگیرم
دستم به آسمان نمی رسد!

Posted by: زیبای وحشی at July 30, 2009 12:18 AM

سلام استاد
دوستتون دارم
و دوست دارم این پست بنده را ملاحظه بفرمایید
درباره الی ... در یک پیش پرده و سه نیم پرده
زنده باشید
www.Busalik.blogfa.com
----------------
چشم حتما می خوانم

Posted by: حسام at July 30, 2009 12:15 AM

ممنونتم استاد زندگی من

Posted by: at July 29, 2009 11:48 PM

http://server6.theimagehosting.com/image.php?img=054cb3877e.jpg&public_view=1

Posted by: se7en at July 29, 2009 11:46 PM

سلام آقای معروفی عزیز

انگار یادتون رفت غیر از ا.ن. دنیا چه کسانی رو بالا آورده که تا نسل ها نمیتونه پاکشون کنه

موفق باشید و شادکام

Posted by: یوسف at July 29, 2009 11:10 PM

گاهی هم..
صغر ناخن میکنندو شارب خضاب کرده، وضو میگیرند..
یکصدوبیست وچهار هزار صلوات دود میکنند و
سوزن داغی زیر ناخن های دخترک سبز پوش فرو میکنند قربتاالی الله
گاهی هم تجاوز میکنند،
فریب میدهند،
غصب میکنند،
تقلب میکنند، میدزند، کودتا میکنند؛ قربتا الی الله،
گاهی هم...
نشئه میشوند تا بتوانند بکشند، بدررررند، پاره کنند، بسوزانند، قربتا الی الله
چرا که باور ندارند:
انا لله و انا الیه الراجعون...
پس لباسی از دروغ میبافند برای حفظ جان،
بارگاهی از دروغ برای چند نفس بیشتر در دود:
پس ندا را میکشند و شکایت میبرند به قاضی الجنایات مرتضوی!
و نمیترسند از قضاوت علوی!
پس میکشند زندگی را با شعار خدا،
و با امانت ملک ایران، حذف میکنند ایرانی را...
گاهی هم مثله میکنند خدا را قربتا الی الله...
http://2rugh.blogspot.com/2009/07/blog-post_28.html
....
یک حکومت و دو نایب امام زمان!
رمز گشایی راز مشایی و حکومت آقای خامنه ای. نایب امام زمان اصلی پشت پرده کیست؟
( http://2rugh.blogspot.com/2009/07/blog-post_24.html )

Posted by: ماهگون at July 29, 2009 10:05 PM

درود بر شما جناب معروفي عزيز:
قلم شما ، احساس شما و قلب پاك و زلالتان ستودني است
و اين ستايش وامي است بر گردن من
من نه ، ما...

سپاس از اينكه يك ادبياتي متعهديد
و اين روزها مي نويسيد

فروغ ف

Posted by: فروغ ف at July 29, 2009 9:58 PM

زير سايه‌ي درخت‌ِ سبز
نفسي تازه ميكنم
شال سبز را روي صورتم محكمتر مي‌بندم
و فقط براي چشمهام روزني دارم
استاد! نه قرار دارم چيزي بگويم؛ و نه ديگر ميخواهم بشنوم
براي امروز تي‌شرت سبز، زير پيراهن مشكي پوشيده‌ام
كنار همه‌ي سبز پوشان شهر راه مي‌روم/راه مي‌رويم
اواخر بهار ياد گرفتيم كه با چشم‌هامان حرف بزنيم
سخت نبود، خيلي زود ياد گرفتيم
كه چشم‌هاي خيس آشناترند
.
.
.
آقاي عباس معروفي، ببخشيد كه بار قبل وقتي نوشتيد "خدا نگهدار" ، من آنطور گستاخانه نوشتم. تو را به خدا من رو ببخشيد.


Posted by: آرش at July 29, 2009 8:58 PM

خواستم بگم
من شاعر نیستم
شعر هم نمی توانم بگویم
این سهم من است از درد
دردی که به هیچ شکل دیگری بیان نمی شود

Posted by: کیان at July 29, 2009 8:41 PM

بعد از خواندن گوشه ایی از وقایع کهریزک به قلم یکی از نجات یافتگان
...
سر ستون ها کج می شوند
و چهره ی تو در هم می رود
سقف فرو می ریزد
و گلوله و سر نیزه ها برق می زنند

در مطلق ِ تاریکی
صدای تو را دنبال می کنم
با هر دم ِ نفس ات
بعد از تو
زندگی را در خودم حبس می کنم
تا صدای بعد

سر نیزه ها به جنون هلهله می کنند
و من
همهمه ی خشم را
در دلم
خاموش می کنم

صدایشان هنوز مرا دنبال می کند
سر به میان نوشته ها ی تو
در دلم
تا صبح عربده می زنم

" چه فایده؟"
و من خشم از چشمم شره می کند
بی هیچ واهمه ایی
درد های تو را فریاد می کنم

Posted by: کیان at July 29, 2009 8:38 PM

خوشحالم که تصمیم رفتین دوباره بنوبسین ...

مرسی!

Posted by: پوریا منزه at July 29, 2009 3:24 PM

"صدای شکنجه دیدگان را کشتگان آه می کشند."
عالی بود.

Posted by: مرتضی اصلاحچی at July 29, 2009 2:24 PM

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد...

Posted by: مهرنوش at July 29, 2009 2:07 PM

احمدي نژاد نمرد و اسمش در شعر هم آمد

Posted by: هومان at July 29, 2009 1:31 PM

و گاه مادری چشم به راه جوانش
تا صبج آرادی مویه می کند
گاه موجودی موهوم مستمسکی می شود
برای
شکنجه و داغ و گلوله
گاه دین مقدس در اسارت پلشتان دهر
ابزار دست نایب موهوم می شود
تا نقاب بر چهره خورشید حق کشیده شود
آری برادر
سهم ما از همه خوبی ها
نه احمدی نژاد ورهبرش
که آزادی ست
امروز و فردا و هر روز
آزادی را فریاد میزنیم
بر تمام منارها که
از سرهامان ساخته اند
ما سربه داریم عزیز.

پاینده ایران

Posted by: مسعود دهکایی at July 29, 2009 12:37 PM

امروز یهو یاد عباس معروفی افتادم (نویسنده ی اسطوره ای من) مطمئن بودم که تو حال و هوای الان ساکت نمیشینه! واسه همین سایتشو پیدا کردم برای اولین بار! از این به بعدم یکی از پای ثابت هاش خواهم بود.
مرسی از شعر زیباتون!
چقدر دلم میخواد شما هم مطالب منو بخونید و نظرتون رو بگید.
بی اندازه خوشحالم می کنید اگه جوابمو برام mailکنید

Posted by: سیاوش at July 29, 2009 12:25 PM

وعده ما فردا پنج شنبه ۸ مرداد ساعت ۶ بعد از ظهر مصلی تهران چهلم شهدای راه آزادی با حضور موسوی و کروبی. هر کس به ۱۰ نفر اطلاع دهد تا نشان بدهیم که ما خس و خاشاک نیستیم. رسانه شما اید.

Posted by: sara at July 29, 2009 11:02 AM

ضجه ای، ناله ای،شیونی ،همچون همیشه ،از دور دستها می آید و ذهنهای خسته امان را می خراشد و در ژرفای روحما ن شرمی مذاب جاری میشود .خفقان فرو میدهیم و خشم بالا می آوریم.واین وهن راپایانی نیست.

Posted by: فرانک at July 29, 2009 8:40 AM

سلام
آقای معروفی عزیز
خیلی وقت بود که سر نزده بودم و امروز این شعر را با حال و هوای غریب این روزها می خواندم که در پایان واژه ...نام او را نمی خواهم حتی بزبان بیاورم
حیف نبود شعرتان که آلوده نام آن جنایتکار شود؟

Posted by: فرزانه at July 29, 2009 8:40 AM

چقدر از اینکه " نوشتید " خوشحال شدم .

Posted by: لیلا at July 29, 2009 8:30 AM

بغضم ترکید....چه بگوییم دردی میکشیم بینهایت....از چه است که ما اینگونه میسوزیم؟ آخر به کدامین گناه جوانان ما گرفتار ضحاک شدند؟

Posted by: Fereshteh at July 29, 2009 3:28 AM
Post a comment









Remember personal info?