November 28, 2009

و خدا گاو را آفريد

.
و خدا گاو را آفريد، نمايشنامه‌ای است که در سال 1374 برای چاپ و اجرا ارائه‌اش کردم. پانزده سالی انتظار فايده‌ای نداشت، و هرگز اين کار در وطن اجرا نشد. اول اسمش را عوض کردند، بعد جلو اجرای حسين عاطفی و جمال اجلالی را بعد ماه‌ها تمرين گرفتند.
کار خوابيد، فقط ده دوازده سال بعد به همت نشر ققنوس متن نمايش با «آونگ خاطره‌های ما» منشر شد.
حالا اين نمايش در بال‌هاوس برلين کار به صحنه رفته. هفته‌ی آينده پنجم دسامبر 2009 کار رسماً به اجرا در می‌آيد. متن را دوستم مجيد عباسيان ترجمه کرده، و گروه اجرا به من گفتند که به زبان آلمانی روانی درآمده.
تفاوت اين اجرا با متن در اين است که به جای مرد، يک زن نقش را به عهده دارد، همان مردی که وارد ساعت‌سازی می‌شود اينجا يک زن است. من هنوز کار را نديده‌ام، چند روز آينده خواهم ديد، کمی هم هيجان دارم. شنيده‌ام که بسيار قوی و حرفه‌ای کار کرده‌اند. از خوش‌شانسی من، نمايش با بازی و کارگردانی تئاتری‌های حرفه‌ای تئاتر برلين به صحنه می‌رود.

کارت پستال و پوستر و بروشورش در برلين منتشر شده، اين هم تصوير کارت پستال نمايش «خدا گاو را آفريد»

اطلاعات بيشتر درباره بازيگران و کارگردان و سالن و زمان اجرا هم اينجا هست

November 16, 2009

بوی گندم

.
اين دو شعر را همينجور فالی از بين کارهای مهشيد برگزيدم، و داشتم فکر می‌کردم کسی که پيش از هجده سالگی در اين قالب‌ها چنين پرتوان با کلمات کار کند، چه آينده‌ای انتظارش را می‌کشد؟
حسی که به کارهای مهشيد دارم نخست يک مقايسه است با سن و سال خودم و جوانی‌ام، هنگام که هجده ساله بودم آيا بلد بودم با کلمه چنين بازی و کار کنم؟ باور کنيد نه.
البته من معيار نيستم، اما نان گندم را دست مردم که ديده‌ام. بوی گندم را می‌شناسم. و خب، يک آدم را تنها به شعرش که ارز نمی‌يابند، سوای اين توان رشک‌انگيز، من به اراده‌ و صبوری و چشم‌اندازش نيز احترام دارم.
در آنسو، بسيار کسان که به قول دوستم شمس لنگردودی؛ با يک تکه کاغذ و يک قلم و يک سيگار و کمی اختلافات خانوادگی شعر نو سر هم می‌کنند و سال بعد خودشان هم به آن باور ندارند، کاش بياموزند که چقدر مهم است اگر در قالب‌های شهر قديم، مثلاً در قالب غزل و رباعی و مثنوی و چهارپاره و ترجيع‌بند و غيره ذهن خود را ورز بدهند، آنوقت شانس پيکاسو شدن را خواهند داشت، چه اينکه او می‌توانست دست يا اسب را با قدرتی شگرف طراحی و نقاشی کند، از اين تمرين‌ها و مشق‌ها برگذشته بود که کوبيسم را در قرن بيستم برای بشريت به يادگار گذاشت.
همين. امشب ياد اين دوست بودم و دلم خواست يکی دو شعرش را با هم بخوانيم.
 
هبوط
بن‌بست سرنوشت به من سنگ می‌زند
باران دوباره روح مرا چنگ می‌زند
حس غریب مردمکان سیاه تو
کابوس‌های تلخ مرا رنگ می‌زند
ناقوس مرگ در تپش لحظه‌های من
خیلی غریب نیست که آهنگ می‌زند
در آسمان چشم تو مصلوب می‌شوم
قلبم شبیه وحشت آونگ می‌زند
خالی‌تر از هجای میان دو لحظه‌ام
روحم میان خالی خود زنگ می‌زند
انگار در هبوط خودم غرق می‌شوم
تو می‌روی و نبض دلم تنگ می‌زند
 
  
بهانه
غروب‌های همیشه چقدر دلگیرند
و لحظه‌هام تو را هی بهانه می‌گیرند
دقیقه... ثانیه... ساعت... تمام روز و شبم
در انحنای نگاهت هنوز درگیرند
سکوت یک شب پاییزی و من و باران
و خاطرات تو انگار... نه... نمی‌میرند
شبیه حادثه از گریه‌هام می‌گذری
شبیه حادثه‌هایی که دست تقدیرند
و بعد رفتن تو دست‌های کوچک من
غریب و خسته و غرق بهانه می‌میرند.
 
* عنوان شعرها از من است.

November 7, 2009

آزولو، ونيز، فلورانس

.
تمام ماه سپتامبر در سفر بودم.
روز يکم سپتامبر در شهر آزولو، جايی در نزديکی ونيز به فستيوال بين
المللی فيلم آزولو وارد شدم، و همان روز با هم به ديدار نمايشگاه کاريکاتورهای نيک‌آهنگ کوثر رفتيم. 
روز بعد يعنی دوم سپتامبر پنجمين روز فستيوال بين
المللی فيلم آزولو بود که من هم دربارهی سانسور در ايران سخنرانی داشتم؛ در کنار يکی از نويسندگان معروف آمريکا، دنيس واتلينگتون. 
درباره‌ی مسئله‌ی سانسور حرف‌های زيادی به ميان آمد، از سينما پاراديزو و تورناتوره آغاز شد، در دوره‌ی فاشيست‌های ايتاليا و اروپا چرخيد، به آمريکا رفت، و بعد به دوره‌ی فاشيست‌های اسلامی ايران ختم شد.
آخرين حرف من اين بود که شماها از غذا خوردن و خوب جويدن غذا حرف می‌زنيد، مزه‌ی غذاها را در دهان‌تان داريد، ولی من از ايران حرف می‌زنم، از آرواره‌ای که تمامی دندان‌هاش را خُرد کرده‌اند و از بين برده‌اند، و جامعه‌ی ما به وضعی درآمده که فقط پوره به خوردش می‌دهند، و از لذت جويدن و چشيدن و مزه کردن غذا محرومش کرده‌اند. راستی شما می‌دانيد وقتی جامعه‌ای مثل آرواره‌ای بی دندان باشد، مزه‌ای حس نمی‌کند؟ چيزی در آن نقد نمی
شود؟



روز بعد هم در شهر کوچولوی آزولو گشتیم، و درباره‌ی تاريخ و سوابق فرهنگی آن شهر حرف زدیم، شهری که از 365 روز سال را با 240 روز ويژه‌ی فرهنگی از قبيل کتابخوانی و فستيوال و مسابقه و شب شعر و نمايشگاه نقاشی و مجسمه، و ده‌ها برنامه‌ی فرهنگی و هنری نفس می‌کشد، راستی اين شهر کجاست؟ شهری که دو تا خيابان بيشتر ندارد، ولی 240 برنامه بزرگ و مهم فرهنگی در طول سال در آن برگزار می‌شود.
پوستر فستيوال امسال هم از آن پوسترهای به ياد ماندنی بود. روز آخر يکی از آن پوسترها و تی
شرت و ساک دستی و بروشور به ما هديه کردند که قصد دارم پوستر را قاب کنم و کنار تابلوهای نقاشیام در راهرو خانه بياويزم، به ياد پوسترهايی که بر در و ديوار شهر آزولو بالا رفته بود و هر طرف سر میچرخاندی يکيش را میديدی.
بعد ديگر آنجا برنامه و کاری نداشتيم و می
بايستی فستيوال فيلم ونيز را درمی
يافتيم. همان شب به طرف ونيز راه افتاديم. می‌دانستم که ونيز خيابان ماشين‌رو ندارد، با قايق و گُندولا بايد اينطرف و آنطرف رفت، قايق‌های تاکسی يا اتوبوس که از جايی تو را می‌برد به جايی ديگر. اما وقتی ماشين ما به آخر جاده رسيد، ناچار وارد کشتی شديم تا به آنسوی جزيره برويم، و آنجا تازه فهميدم ما به جزيره‌ی ديگری می‌رويم که همه ساله فستيوال فيلم ونيز آنجا برگزار می‌شود، يعنی شهر ليدو که برعکس ونيز ماشين‌رو است. اما چه ماشين‌رويی؟ اصلاً جای پارک پيدا نمی‌شد، و چاره‌ای نبود جز اينکه گوشه‌ای ماشين را رها کنيم و با خط يازده در ليدو بچرخيم.

هتل‌ها و سالن‌ها و کافه‌ها و شهر در اين ايام همه در خدمت فستيوال ونيزند. اتفاقاً در يکی از هتل
ها سينه به سينه
ی مرد موقری شديم که اسمش تورناتوره بود، کارگردان محجوب و محبوب فيلم سينما پاراديزو، يک آدم کوچولوی خجالتی با صدايی آرام.
ما در خانه‌ای اقامت داشتيم که وقتی در را باز می‌کرديم، ناچار روی فرش قرمز پا می‌گذاشتيم، و شب‌ها تا دم‌دمای صبح پشت پنجره
مان صدای سوت و شور و هيجان و فرياد علاقهمندان بود که ما هم پابه‌پای مردم بيدار می
مانديم، و تا لنگ ظهر می‌خوابيديم که درست با نیض شهر جور در بياييم.
روز بعد
با کشتی به ونيز رفتيم. ونيز را من بارها ديده‌ام، اما اين بار با چشم مرکب به در ديوار و شهر نگاه کردم. دو روز پياپی تمامی زوايای ونيز را چرخيديم، چيزی حدود بيست ساعت راه رفتن از اين کوچه به آن کوچه، از اين ميدان به آن کافه، شهری که تماماً در آب می‌زيد، با صدای مردی که به محض تاريک شدن هوا در کوچه‌ها و کانال‌ها می‌پيچد: «آهااااای‌ی‌ی!» يکی از سناتورهاست لابد که به محض تاريک شدن هوا خبری از اتللو می
دهد.

روز ششم بعد از يک مصاحبه
ی زنده که دربارهی سانسور با تلويزيون صدای آمريکا داشتم، آن
هم در استوديوی باز، درست در شلوغی جمعيت کنار فرش قرمز و برابر در ورودی سينما، به طرف فلورانس راه افتاديم.
فلورانس، شهری است که هميشه مرا ياد اصفهان می
اندازد، و هرگز هم دليلش را نفهميدهام. شايد هم سی و سه پلش مرا هوايی اصفهان میکند، نمی
دانم.
چهار روز در اصفهان، ببخشيد، در فلورانس چهار موزه
ی مهم را ديديم. داود و آثار ميکل‌‌آنژ و لئوناردو داوينچی، و آنهمه اثر هنری که اگر بخواهم نام ببرم يک روز بايد اسم تايپ کنم، آنهمه مجسمه و تابلو نقاشی، و آن کليسای بزرگ، و آن بازار، و آن دستفروشها که بسياریشان ايرانیاند و شنيدهام که اغلبشان آرشيتکتاند ناچار آنجا کيف و کمربند و شال و زيورآلات میفروشند، و آن ميدان مرکزی شهر که دورتادورش شب و روز زنده است و قديمی است و زيباست، و آن هنرمندانی که پرتره و کاريکاتور میکشند و گوشه و کنار ميدانها بساطشان برپاست که برخیشان هم ايرانیاند، و آن هنرمندانی که جا ندارند با گچ پاستل کف خيابان يکی از آثار مشهور بوچللی و داوينچی را به زيبايی نقاشی میکنند و کلاهشان آن گوشه است تا تو پول خردی در آن بيندازی اگر تحسينشان میکنی، و آخر شبهايی که رفتگرها خيابانها را میشستند و میروفتند و شهر آرام میشد، هنوز اين نقاشیهای کف خيابان باهات حرف میزد، تو میتوانی آن بستنی خوشمزهی پستهای را قاشق قاشق به دهن بگذاری و سکوت و زيبايی و نورپردازی را تحسين کنی، و گاه ببينی که يک زوج دست در دست هم از کنارت میگذرند، و گاه يکی با دوچرخه آوازخوان به خانهاش میرود، و تو بايد شهر خالی از جمعيت را هم در شب ببينی تا از کيسه
ات نرفته.

تمام آن چهار روز را پياده گز کرديم، و خوشبختانه هتل
مان پارکينگ آرامی در حياط پشتی داشت که نه جای هيچ نگرانی و غمی بود، و نه نيازی به ماشين که برای يک وجب جای پارک در شهر به چهکنم چه
کنم بيفتی. راه رفتيم و تماشا کرديم و حرف زديم.
روز پنجم به سوی شهر نيس، در سواحل جنوبی فرانسه راه افتاديم، برای ديدار يکی دو روزه از نسرين، دوست قديمی و نازنينی که وقتی ازش بپرسند چه می
کنی میگويد من باغبانم. و راست میگويد اين باغبان مهربان. تمام وقت در باغ قشنگش به آرايش و ويرايش گل و درخت مشغول است، و وقتی به اتاقهاش سر میکشی انگار وارد موزهی هنرهای معاصر شدهای، تابلو سپهریاش يکطرف، زندهرودیاش طرف ديگر، و تا بخواهی تابلو و مجسمه و اثر هنری از هنرمندان بزرگ جهان گردآورده و با آنها زندگی میکند. با آن گربه
های خوشگلش، و آن دو درخت بزرگ اکاليپتوس. همه چيز دارد جز ادعا. او يکی از روشنفکرهای ديروز و امروز ماست که بالاترين نعمت را در خود دارد؛ نگاه، دقت، نقد. 
درک نقد و نقدپذيری يکی از بزرگترين گوهرهايی است که در برخی آدم
ها هست، در بعضی نيست. و ديکتاتورها هرچه در خلوت قدرت بيشتر باد شوند، از آن گوهر تهی می
شوند. بگذريم.
قرار بود يکی دو روزی پيش نسرين بمانيم و سفر را ادامه دهيم، اما زهی خيال باطل! برای روزهای پنجم و هفتم هم برنامه چيده بود، و ما تسليم بوديم. عجيب
ترين ماجرای سفر اين بود که ما يکی دوبار آنهم برای خريد وسايل ضروری به شهر نيس رفتيم، و اصلاً آن شهر را نديديم. تمام وقتمان در آن باغی گذشت که چشماندازش مديترانهی زيباست، آنجا که ابتدای دريا آبی اسمانی است، بعد يکباره سورمهای میشود. و تو اگر ذوق نداشته باشی میتوانی از آن باغ دلانگيز و آن چشم
انداز و آن رفيق شفيق دل بکنی...