December 29, 2009

طرح سه ماده‌ای خوشبختی کجاست؟

                             
                                   در پاسخ به طرح 7 ماده‌ای آشتی آقای دکتر علی مطهری
 
امشب وقتی آخرين نگاه را به سر خط خبرها می‌انداختم که بروم بخوابم، ناگهان در سايت "تابناک" چشمم به جمال مطلبی از آقای دکتر علی مطهری تحت عنوان «طرح آشتي 7 مادهاي براي برونرفت از بحران سیاسی فعلی» روشن شد، و بسيار متعجب شدم از فرزند دانشمندی که شنيدهام درباره‌اش می‌گويند: «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بيگانه خوانش مخوانش پسر».
پيش از ورود به بحث اعلام می‌کنم که من راديوهای خارجی نيستم، من نويسنده‌ی ايرانم، و هيچ چيزی جز ملت و کشور ايران اينجا برايم اهمیت ندارد. به‌عنوان يکی از قربانيان "کار فرهنگی" سعيد امامی 14 سال از عمرم را در تبعيد گذرانده‌ام، اما لحظه به لحظه تمام ماجراها و حوادث ايران را دنبال کرده‌ام و می‌بينم چه بلايی سرمان آمده است.
آقای دکتر علی مطهری پس از يک مقدمه‌ی پروپيمان "نه سيخ بسوزد نه کباب"، تمام ديشب را نخوابيده که اين طرح 7 ماده‌ای را سر هم کند. کما اينکه خود اين 7 ماده گويای اوضاع ماست، آينه‌ای است تمام‌نما از انسان و ايران و اسلام و آزادی و استقلال و جمهوری و بقيه‌ی محکمات امروز.
به راستی همين 7 ماده، سندی گويا از اوضاع سياسی و اقتصادی و نظامی و قضايی و اجرايی و پارلمانی ايران است. همين 7 ماده را در هر کتاب دبستانی در هر کشور دنيا بگذارند، بچه‌هاش می‌فهمند چه بلايی سر يک ملت آمده.
من البته معتقدم کار خراب‌تر اين حرف‌هاست، و زندانی شدن شبانه و هتک حرمت عنقريب جناب مطهری را توسط همين سکانداران به وضوح می‌بينم، فقط فازها کمی پس و پيش‌اند، آسياب به نوبت آقای مطهری!

ابتدا طرح 7 ماده‌ای آقای دکتر:
1) رهبران جنبش سبز به قانونی بودن رئیس جمهور اعتراف نموده دست از ادعای تقلب در انتخابات بردارند . همچنین به صراحت راه خود و اهداف و شعارهای خود را از گروه غربگرای مخالف اسلام که در این جنبش نفوذ کرده و در صدد رهبری و هدایت آن است جدا سازند. اين دو موضوع مانع رسيدگي دادگاه صالح به تخلفات احتمالي آن ها نيست.

2) رئیس جمهور به اشتباه خود در مناظرات انتخاباتی که تحت تاثیر هیجان موجود در آن دوره انجام شد اعتراف نموده از طرف های مورد اتهام عذرخواهی نماید . البته این امر منافاتی با بررسی اتهامات وارده در یک دادگاه صالح ندارد .

بديهي است كه مواد 1 و 2 بايد به طور همزمان تحت نظارت مرجع صالح انجام و اعلام گردد.

3) فضای آزادی بیان در رسانه ها اعم از صدا و سیما و مطبوعات برقرار شود و مطبوعات توقیف شده رفع توقیف شوند .

4) فضای امنیتی در کشور از بین برود و مسئولان امنیتی و اطلاعاتی از ادعای واهی انقلاب مخملی و براندازی نرم و تدارک براندازی نظام از چند ماه قبل از انتخابات با همکاری خارجیها دست بردارند و حوادث پس از انتخابات را ناشی از جاه طلبی ها و هواهای نفسانی و توهمها و بی انصافی های خودمان و نه دخالت خارجی ، و ناشی از سوء مدیریت بحران بدانند و از خشونتی که بعد از انتخابات در حق مردم روا داشته شد عذر خواهی نمایند .

5) همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند مگر کسانی که به اموال عمومی آسیب رسانده و دست به تخریب اماکن عمومی زده اند ، خصوصاً افرادی که در آشوب عاشورای تهران شرکت داشته اند.

6) مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان ، اعم از مباشر ، سبب و فرد یا افرادی که بازداشت شدگان را به بازداشتگاه کهریزک ارسال نموده اند در اسرع وقت به اسم و رسم و عکس معرفی و مجازات آنها اعلام و ترتیبی اتخاذ گردد که مردم از مجازات شدن آنها مطمئن شوند.

7) مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت که خود را پشت لوای ولایت فقیه پنهان کرده اند و در صدد حذف همه شخصیتها و گروههای اصلاح طلب و اصول گرا جز خودشان هستند و دستور برهم زدن جلسات سخنرانی و غیره را صادر می کنند بی تفاوت نباشند و به وظیفه قانونی و الهی خود عمل نمایند.

امیدوارم این طرح آشتی مورد توجه دلسوزان انقلاب اسلامی واقع شود . اکنون دلسوزان انقلاب اسلامی حکم مادری را دارند که فرزندش در صحنه ای قرار گرفته که دو گروه نادان در آن صحنه در حال درگیری و زد و خورد هستند و هر آن ممکن است فرزند او آسیب ببیند یا تلف شود.

با اجازه‌ی آقای مطهری
1 ) ادعای تقلب به هيچ رهبری ارتباط ندارد. مردم می‌دانند که در سطح وسيع تقلب صورت گرفته است. با اينهمه آقای ميرحسين موسوی و آقای مهدی کروبی (رهبران جنبش سبز) بارها به مردم اعلام کرده اند که رهبر شماييد. و هر کسی را يک ستاد خطاب کرده اند، بنابراين آنها باهوش‌تر از آنند که پای سفره‌ی عقد بنشينند و موقعی که لقمه می‌زنند، ابوموسا وار خام عمرو عاص شوند. همه شاهديم که آنها می
توانستند با قدرت بياميزند و در منصبی خود را بياويزند. اما  خود را ميان مردم جُستند و با اشک آنان، خود را شستند.
آقای مطهری عزيز!
اگر عاقلی در اين مملکت حکم می‌راند، تجديد انتخابات هزينه‌ای بسيار بسيار پايين‌تر اما بانشاط‌تر و انسانی‌تر می‌داشت، و ديگر مردم دنبال رأی گمشده‌ی خود به خيابان‌ها نمی‌ريختند، همچنان‌که امروز خانواده‌ها دنبال اجساد گمشده‌ی فرزندان به قتل رسيده‌شان دربدر سردخانه‌ها و گورستان‌ها و زندان‌ها و کهريزک‌ها شده‌اند.
اگر عاقلی در اين مملکت به عدل و قسط می‌پرداخت، دهها کشته و بيش از صدها زندانی از عزارداران امام حسين روی دست رژيم نمی‌ماند، و ذلت يورش و کشتار سياهپوشان امام حسين بر پيشانی اسلام‌شان کبره نمی‌بست.
اگر عاقلی در آن ملک زمامدار بود، اينهمه خسارت به اموال مردم وارد نمی
آمد، خساراتی که با آن می
توان چهارده انتخابات بزرگ برگزار کرد.
  

2 ) اشتباهات رييس جمهوری که در پنجاه جمله هفتاد خالی
بندی و دروغ از دهنش میريزد؟ مردم اروپا به هنگام مصاحبه‌های او مهمانی می‌دهند و با صدای بلند غش غش می‌خندند. در کافهها جمعيت انگار مسابقهی جام جهانی است پای تلويزيون احمدینژاد میبينند و قهقهه میزنند، حالا ديگر "مستر بين" در اروپا از رونق افتاده، مردم اينجا شو احمدینژاد تماشا می‌کنند و ريسه می‌روند. چطور شما مصاحبه‌ها و سخنرانی‌هاش را نديده‌ايد؟
آقای عزيز! مردم ايران همين يک قلم جنس را نمی
خواهند، همهی دعوا و سر همين تحفه است.

 
3) همين که اعتراف می‌کنيد آزادی بيان وجود ندارد، سپاسگزارم. چهارده سال پيش مرا بخاطر گفتن همين حرف به زندان و شلاق و محروميت از حرفه‌ام محکوم کردند. شما چه اقبال بلندی داريد که کاری به کارتان ندارند. شايد هم بخاطر شهيد مطهری به شما عنايت دارند، ولی چرا فرزند شهيد بهشتی را به زندان بردند؟ پس چرا به حسينيه‌ی جماران و صاحبان آن رحم نکردند؟ پس چرا سيدعلی موسوی را شهيد کردند؟ مگر او برادر شهيد سید ابراهيم موسوی نبود؟ پس چرا اينهمه دانشجو و خانواده‌های شهيد را در خيابان زير باتوم و گاز اشک‌آور و گلوله خرد می‌کنند؟ مگر شهيدتر از شهيد هم وجود دارد؟
کاش می‌دانستيد که بيش از چهارصد روزنامه‌نگار در همين شش ماه اخير از کشور گريخته و دربدر و آواره‌ی دنيا شده‌اند. و کاش می‌دانستيد که هيچ نشريه مسقلی در کشور منتشر نمی‌شود، و کاش می‌دانستيد که اکثر نويسندگان و شاعران معاصر از ايران گريخته‌اند. و کاش می‌دانستيد دانشجوهای ما چقدر تحقير می شوند.
    ‌

4 ) و باز از شما سپاسگزارم که رسماً اعلام کرده‌ايد فضای مملکت امنيتی است. می‌دانيد آقای مطهری؟ من از حکم زندان و شلاق فرار نکردم، من از دست بازجوهای رنگ‌وارنگ که زندگی مرا شب و روز سه سال تمام امنيتی کرده بودند گريختم. فضای امنيتی می‌دانيد چيست؟ به زودی خواهيد ديد؛ يکباره خواهرهايتان را می‌دزدند، يکباره صدای اتاق خوابتان را برای خودتان پخش می
کنند، يکباره برادرتان را با باتوم برقی گياهی میکنند، يکباره همسرتان را به اسراييل میفرستند، يکباره پسرتان ناپديد می‌شود، يکباره خودتان هم غيب می‌شويد، مثل امام زمان.

5 ) فرموده‌ايد « همه بازداشت شدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شده اند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند...» شما حق مطلب را ادا کرده‌ايد، من ديگر چه دارم که بگويم. بسياری از آنها وزرا و وکلا و مديران کل و معاونان وزير همين نظام‌اند که دربندند. من آنها نمی‌شناسم، شما آنها را بهتر می‌شناسيد.
من اما مردمی را که دنبال رأی گمشده‌شان به خيابان ريخته بودند می‌شناسم، آنها همه مجرمند؛ جرم‌شان اين است که به نظام اسلامی اعتماد کردند و در انتخاباتش با شوری وصف‌ناپذير شرکت جستند و بعد که دنبال رأی‌شان راه افتادند به اين روز افتادند، حق‌شان بوده؟ برخی کشته شدند، بعضی مورد تجاوز قرار گرفتند، و عده
ای به زندان افتادند، مابقی نفرين میکنند. بر ستم و ستمگر و بانی و باعث اين سيهروزی نفرين می
فرستند.

6 و 7 ) گفته ايد: «مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان...» و گفته
ايد: «...مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقه افکنانه و تمام خواهانه حامیان متعصب دولت...» همين خود گوياست، در خانه
ی همسايه دنبال دزد نگرديد.
 
جناب مطهری
در پايان اصرار و تأکيد دارم که "مردم از من و شما آگاه
تر و باهوشترند". باور کنيد در سرمقالهی اولين شمارهی گردون در سال 1369 اين را گفته بودم، و به اين ايمان دارم. بنابراين لطف کنيد و همراه من اين شش صيغه را به عنوان مشق صرف کنيد؛ هرچه باشد سالها معلم ادبيات بوده
ام.
من می
دانم چه اتفاقی افتاده / تو میدانی چه اتفاقی افتاده / او میداند چه اتفاقی افتاده / ما میدانيم چه اتفاقی افتاده / شما میدانيد چه اتفاقی افتاده / آنها می
دانند چه اتفاقی افتاده...
مردم شعور دارند، و می
خواهند مثل همهی ملتهای دنيا خوشبخت زندگی کنند؛ خوشبخت و آزاد و ايرانی.

December 27, 2009

تصويرهای پايانی جنايت

.
هرگز هيچ رژيمی در ايران روز عاشورا عليه مردم آتش نگشود. هرگز هيچ رژيمی به مسجدها و تکيه‌ها يورش نبرد. هرگز هيچ رژيمی روز عاشورا مردم را سرکوب نکرد. هرگز هيچ رژيمی مسجد را به روی مردم نبست. اما رژيم يزيد حرمت حسينه‌‌ها و حتا حسينيه‌ی جماران را شکست، دستش بارها به خون مردم آلوده شد، بارها مساجد را بست.
اتفاقاتی که عاشورای 88 رخ داد راه را از هر سو بر رهبر تقلب و دولت دروغگويش بست. حالا مردم بيش از ده‌ها باتوم و اسلحه به دست آورده‌اند، نيروهای انتظامی گرچه دستور تير دارند، اما تير هوايی شليک می‌کنند.
آدم‌کشی سخت است. سخت‌ترين کاری است که انسان‌های شقی به سادگی انجام می‌دهند. بخشی از افراد نيروهای انتظامی توان چنين کاری را ندارند. فقط خبرگزاری‌های رسوای جمهوری اسلامی پارس می‌کنند. آنها مثل سگ گسسته پشت کامپيوترشان بلدند پارس کنند.

اما رژيم فروشکسته است. اين پايان ديکتاتوری است. حالا امروز يا در چهار حرکت بعدی، مردم پايان تقلب و دروغ و رسوايی را اعلام می‌کنند.
دولت وحشت‌زده و درمانده است؛ بر سر دوراهی: بايد بيشتر آدم‌کشی کند، و يا عقب بنشيند. مردم سدها را شکسته‌اند، از جان‌شان گذشته‌اند، و شهادت را بر مرگ تدريجی ترجيح داده‌اند و اين يک انتخاب است که جوانان ايران بر پيشانی خود نبشته‌اند؛ دستان‌شان را و قدم‌های محکم‌شان را بايد بوسيد.


شرايط به گونه‌ای است که رهبر تقلب راهی جز عقب‌نشينی ندارد. امشب يا فردا سخنرانی مهمی خواهد کرد که بتواند به عنوان رهبر باقی بماند، و بتواند در اين فرصت تجديد قوا کند. باز گريه خواهد کرد، و باز خودش را خرج وليعهدش خواهد ساخت، و باز با گريه و خواری جاده را برای قلدرهای پشت پرده صاف خواهد کرد. احتمالاً هاشمی را واسطه قرار خواهد داد تا انتخابات تجديد شود.
اين برهه از تاريخ ما مهم‌ترين لحظه‌ای است که تاکنون  از سر گذرانده‌ايم. مهم‌ترين دوراهی تاريخ است. اين گزينه‌ی مهم تاريخ ما توسط مردم صورت خواهد گرفت؛ آيا عقب‌نشينی رهبر تقلب را بپذيرند، يا به حمله ادامه دهند تا فتنه را برچينند؟ آزادی، استقلال، جمهوری ايرانی؟ يا...؟

December 19, 2009

خنده‌های آب

.
وقتی بچه بودم خاک‌بازی و آب‌بازی شيرين‌ترين کاری بود که مدام به آن مشغول بودم. ساعت‌ها و گاه تمام روز از آفتاب تا آفتاب سرم به ساختن گرم بود. بلد بودم با تنهايی‌هام کنار بيايم، خاک و آب هم هميشه فراوان بود. خانه می‌ساختم با پنجره‌های بسيار، شهر می‌ساختم با خيابان‌های زياد و درخت‌های فراوان، و دور شهرم خندق داشت با قايق‌های کاغذی که روی آب دور شهر می‌گشت.
آب شهرم را از چشمه‌ی باغ پدربزرگ تأمين می‌کردم، چشمه‌ای که در واقعيت و تخيلم همواره و هنوز می‌خندد و در جويباری روان می‌شود تا مسيری طولانی را در آن باغ طی کند.
وقتی کار ساختمان شهر تمام می‌شد، شاخه‌ای کوچک از آن جويبار جدا می‌کردم که خندق شهر مرا دور بزند و بعد به جويبار بازگردد. و صدای آب همه‌ی زندگی بود؛ احساس می‌کردم همه چيز واقعيت دارد، دروغ نيست، فريب نيست، حقيقت زندگی و شادمانی است.
گاهی همين‌جور که از پنجره‌ی خانه‌ام مشغول تماشای شهر بودم و به اين فکر می‌کردم کجاش را چه کنم که قشنگ‌تر شود، ناگاه می‌ديدم آب جريان ندارد. صدای خنده و شاد آب قطع شده، خندق شهرم خشک است، و قايق‌های رنگی در گل نشسته‌اند. توی دلم به چشمه می‌گفتم: «تو منو دوست نداری.»
مسير آب را دنبال می‌کردم می‌رفتم می‌رفتم تا جايی که آب هرز می‌رفت، جايی که زمين دهن باز کرده بود و خنده‌های شهرم را می‌دزديد؛ دهنی که آب را در خاک غرق می‌داد، و خوشبختی را از شهرم می‌گرفت.
باز با بيل و کلنگ کوچکم دست به کار می‌شدم تا دهن دزد را از خاک پر کنم و آّب را به جريان بيندازم. خدا خدا می‌کردم هنوز از روز باقی باشد که وقتی به خانه می‌روم، تا وقتی که می‌خوابم صدای خنده‌ی آب را بشنوم، وگرنه شبم سياه و خوابم تلخ می‌شد.
دلم می‌خواست صبح که به شهرم برمی‌گردم، صدای خنده‌های آب را دور شهرم ببينم، و به چشمه بگويم: «تو منو دوست داری.»